این اواخر سه کتاب نفیس هم زمان از دکتر مهدی مشگینی در کتابخانه های ونکوور در اختیار خوانندگان گذاشته شد و در آن لاین و کتاب فروشی نیما به فروش می رسد. دکتر مشگینی استاد شیمی در یو بی سی بریتیش کلمبیا در آکادمی کیمیا بیشتر از هر چیز به کیمیای زبان و شعر و تاریخ دلبسته بوده است. در این دنیایی که بشر بیش از هر زمان از خانه و کاشانه رانده شده است، بیش از هرزمان خانه اش به گروگان رفته است، بیش از هرزمان آواره ی این دیار و آن دیار در گوشه ی عزلت و غربت، نوستالژی روزهای خوب و حسرت خانه را با خود به همه جا حمل کرده است، در روزگاری که تنهایی بیشترین وجه مشترک آدمیان است، وی، دکترمشگینی، ساکت و بی هیاهو در گوشه ای از کتابخانه های آمریکا و کانادا به گفته ی هایدگر در خانه ی ادبیات اسکان گزیده بوده است. شهر ما این عاشق مولوی و حافظ را خوب می شناسد. وی که در عرصه ی هنر نمایشی نیز بسیار تواناست در سخنرانی هایش همراه با مترجمین مطرح انگیسی زبان شعرای کلاسیک ما و در مجامع ادبی کانادایی و هم ایرانی همگان را با عشق بی حد خود به ایران و شعرایش، دانش گسترده و عمیقش نسبت به بزرگان ادب ما و هم تاریخ کشورما شگفت زده ساخته است.


نیچه با به چالش کشیدن استعلای سوبژکتیو کانت ادعا می کند که شرایط پیشین اوبژکتیو محدوده ی دانش انسان را تعیین می کند. برای وی سوبژکتیویتی خود محصول نیروهای واسطه ای اجتماع و زبان هستند. هایدگر در طرح بررسی “هستی” و دولوز و گاتاری با پرتاب نظریه ی “شدن” در فلسفه همراه با نیچه ادراک کارتزین از نفس را به عنوان یک موجودی که کاملن مستقل از محیط اطراف عمل می کند به کنار می نهند در عین حال که “من می اندیشم” کارتزین با تأملات دکارت برای شناخت حقیقت به هیچ رو مجزا نیست از اثبات کامل و شواهد بی چون و چرای تفکر. این امر البته اختراع مدرن نیست. پروتاگوراس متفکر قدیم یونان گفته بود: “بشر معیار اندازه ی همه ی چیزهاست: از چیزهایی که هستند آن ها هستند و از چیزهایی که نیستند آن ها نیستند.” فهم ما اما از جهان توسط زبان است زیرا دنیا توسط زبان ساخته شده است. مفاهیم انسانیت، عدالت، ظلم، آزادی، تبعیض و غیره را فلاسفه به جهان پرتاب کرده اند. هایدگر می گوید ما معنای هستی را نمی توانیم درک کنیم بی آنکه بدانیم که آن هستی توسط زبان به ما عرضه شده است: “زبان خانه ی هستی است”. در این گزاره ترکیبی از معنا، زبان و سوبژکتیویتی در ارتباط با هستی نهفته است. زندگی در زبان به اعتبار هایدگر تنها راهیست که با آن می توان فکر کرد و دنیای خود را داشت. تفکر اجازه می دهد که حقیقت هستی به زبان آید. عقاید مذهبی راوی در کتاب “نینا” در آشنائی با نینا در نوجوانی به تدریج تغییر می کند. نینا دختری است تحصیل کرده در خانواده ای با فرهنگ و مبارز با ارزش های انسانی، بدون افکار مذهبی و مستقل از ارجاع به ماوراء الطبیعه همانند اومانیست های بعد از رنساس. راوی، غرق در اشعار کلاسیک ایران و در عین حال متأثر از متافیزیکی که این شعرا با خود به ما منتقل کرده اند، در عشق به نینا که به نظر می رسد در همه چیز کمال مطلق است در او دگردیسی رخ می دهد. سپس مهاجرت و ماندگاری ناخواسته در فرنگ و حس غربت او را می نشاند همان جا که هستی اش، هستی خانه و دیارش. آن هستی که او را همه ی عمر به خود وابسته کرده در زبان جاودان می شود. هیچ معلوم نیست که آیا نینا در کلیت یا بخشن می توانسته است در زندگی خصوصی دکتر مشگینی به شکل عینی وجود داشته باشد یا که این موجود رؤیاییِ همه چیز تکمیل که با واقعیت چندان خوانائی ندارد زاده ی خیال نویسنده است. اما وجود او بهانه ایست که دکتر مشگینی جهان خود را بسازد. یعنی جهان زیسته در چند دهه بعد از انقلاب ایران را با زبان بازسازی نماید. جهانی که پیش از نگارش برای ما ناشناخته بود. و حال این جهان دیگر نه از آن دکتر مشگینی بلکه متعلق به خواننده است. کتاب “نینا” چند وجهی است و شما می توانید در آن اشعار کلاسیک و نوین ایران، نگارش به زبان های مختلف فارسی، انگلیسی و ترکی و معاشره و تاریخ ایران و آمریکا و ایرلند و مناظراتی که به طور عمده به صورت نامه نگاری بین راوی و نینا عرضه شده اند را بیابید: یک نوع آزادگی زبانی از چهارچوب های موجود. زبان شکلی شاعرانه یافته است در درگیری با زبان. با یک نوع بی نیازی از قوانین از پیش تعیین شده، تفکراتی که با آن زندگی و تجربه شده است در زبان خانه می کند. کتاب “نینا” را در هیچ ژانری نمی توان گنجاند. در آغاز با شروع یک رمان مواجه هستیم. شخصیت های اولیه از همان آغاز به محاق کشیده می شوند و کتاب از شکل داستانی خارج می شود و ما کتاب را در قالب عشقی روحانی می بینیم که هیجانات و اشتیاق های عاشقانه به طور عمده از جانب راوی نسبت به نینا با زبان شعر ابراز می شود اما شوق دوتن به آن صورتی جریان ندارد که بتوان گفت تم اصلی کتاب یک عشق است یا خواننده را در گیر و همراه یک عشق می کند، عشقی که تنانگی نیز در آن صورت طبیعی و برانگیزاننده را نشان می دهد. گویی دو دوستِ هم دلِ جاودانی در نزدیک و در دور با هم زندگی را نوش می کنند و همه ی سختی ها را برای حفظ آن به جان می خرند. نینا در پی زندگی آرمانی به فعالیت های اجتماعی مشغول است و راوی در پی نیناست. یک نوع رابطه یی هم چون رابطه ی مولوی با شمس یا دانته با بئاتریس به عنوان تجسم عشق سعادت ‌بخش. کتاب در گفت و گوهای جدی تاریخی – اجتماعی دو دوست یا نامه نگاری های آن ها شکل درس تاریخ را به خود می گیرد: تاریخ مشروطه‌ی ایران، تاریخ استقلال، تاریخ استقلال ایرلند…

800px-British_Museum_Flood_Tablet-451x510 "نینا"ی دکتر مشگینی

دست یافتن به جاودانگی، یعنی زندگی ابدی، همواره دغدغه ی انسان بوده است. معروف ترین اسطوره در این باب گلگمش شاه باستانی نیمه انسان – نیمه خداست که با تمام تلاشی که می کند نمی تواند به جاودانگی به معنای تداوم همیشگی زندگی دست یابد. گلگمش وحشت زده از آزمایش خواب شش شبانه روزه موفق بیرون نمی آید. آزمایش دیگر خوردن گیاه جوانی است. گلگمش سنگ به پاهایش می بندد و به کف دریا می رود که از آن گیاه جوانی اطعام کند. اما گیاه را ماری به سرقت می برد و تلاش های گلگمش برای جاودانگی نافرجام می ماند. Bebaios  برگرفته از واژه ی baino یونانی به معنای گام برداشتن است. به معنای احساس راحتی در زمانی که ما هنگام گذر از عرض رودخانه دوست داریم پایمان را بر روی سنگی بگذاریم که محکم باشد. این چه ربطی به جاودانگی دارد؟ ما می خواهیم زیرپایمان همواره محکم باشد. هیچ گاه سکندری نخوریم. همواره سرافراز باشیم و هیچ گاه افقی نشویم. یعنی دراز توی قبر. تاریخ بشر به طور قطع بسیار قدیمی تر از حرف های نوشته شده است. قدیمی تر از هرودت و هومر. از زمانی شروع شد که اولیس در دادگاه فنیقیه به داستان اعمال و رنج های خود گوش فراداد که حالا شده است موضوعی همگانی. حالا چیزی که فقط حادثه بود شد “تاریخ” از طریق نگارش. و این پارادایمی هست برای شعر وتاریخ. در فلسفه ی افلاطون آموزشِ فلسفه ظرفیتِ جاودانگیِ مردِ فانی را دارد. زندگیِ همیشگی فقط در بازسازی است. در زبان. ارسطو بالاترین ظرفیت و توانایی بشر را در سخن می داند. هرچیزی به محض این که پایش را به درون هستی می گذارد آغاز به هلاک شدن می کند. امر بررسی شناخت هستی پس از افلاطون در تاریخ دفن شد، اماهایدگر آن را نبش قبر کرد. دازاین درگیری هستنده است با دنیا و فهم ما از دنیا نیز از طریق این درگیری ایجاد می شود. ما در یک رابطه ی درون ماندگار با هستی قرار داریم. ما هستی هستیم. بنابراین ما هستیم. اما این هستی که افق ادراک ما را شکل می دهد موقتی است. و به محض اینکه از هستن واماندیم دیگر نیستیم. یعنی با مرگ ما درگیری ما با دنیا به اتمام می رسد و دیگر دازاین دازاین نیست چون دیگر وجود ندارد یعنی بودنش را در “آنجا” از دست داده است. مرگ چیزی مانند رفتن به آن طرف مرز نیست. مرگ یعنی پایانِ بودن. امکانِ مرگ امکانِ بیرون رفتن از امکان است. در این جاست که نقش زبان اهمیت خود را می یابد. اعمال و رفتار و حرف ها بدون کمک زبان نمی تواند هیچ نشانی از خود بگذارد. چه بسا داستان های شگفت آور و رازهای غریب که با فرد به زیر خاک رفته اند. زیرا به زبان نیامده اند. شاعر و تاریخ نگار در این میان نقش مهمی دارند. به گفته ی هرودوت همه ی اعمال و حوادث و گفتارهایی که اگزیستانس خود را مدیون بشر می داند موضوعیت تاریخ را پیدا می کند. حفظ نفس و قول و قرارهایی که از جانب مذاهب برای جاودانی نگاه داشتن بشر به ما حقنه شده است اجازه نمی دهد که ما نگاهی بی طرفانه و عینی به تاریخ داشته باشیم و همانگونه که درایسون می گفت اخته باقی می مانیم. اینست که عینیت ارزش خود را از دست می دهد و با زندگی متارکه می کند. هم چنان که حادواقعیت حاصل رسانه ها امروز چنین امکانی را از ما می گیرد. وایکو پدر تاریخ مدرن مطرح می کند که رشد تکنولوژی و کاهش علاقه به انسانیت و آکسیون های غیر قابل پیش بینی سبب شده است که بشر بردیگران مسلط شود و اقبال گونگی ما را از دیدن عینیت قضایا دور می کند. هرودوت می گفت هر چیز معنایش را دردرون خود حمل می کند و فقط نیار به واژگان دارد که آن را متظاهر سازد واعمال را در میان عموم نشان دهد.  هومر هم از اعمال تروجان سخن می گفت  وهم از آکایی ها. هم شکوه و جلال هکتور را تحسین می کرد و هم عظمت آشیل را. این رویکرد بی طرفانه نسبت به ثبت تاریخ را ما در هردودت پدر تاریخ نیز می بینیم در ثبت اعمال شگفت آور یونانی ها و هم بربر ها. اهمیت و عظمت شعر و تاریخ در یونان باستان براساس ارتباط صمیمی بین مفاهیم طبیعت و تاریخ است که وجه مشترک آن جاودانی است. به اعتبار هرودت شعر و تاریخ وقایع را همانگونه که هستند نشان می دهند در صورتی که نگویند “چطور” و بگویند “چه”: آنتیکال و نه آنتولوژیکال. آنا هارنت می گوید در دنیای از خود بیگانه بشر که مارکس آن را طرح کرد ما اگرچه نمی توانیم طبیعت را بسازیم اما قادر به آغاز یک پروسه ی طبیعی هستیم. یعنی می توانیم تاریخ را بسازیم و جاودانه شویم. تاریخ جهان با تولد مسیح و مرگ او ساخته نشده است. تاریخ بشر به بی کرانگی گذشته می رسد و می تواند تا بی کرانگی آینده کشیده شود. این بی کرانگی خط بطلان بر تمام مفاهیم شروع و پایان می کشد. تاریخ در سکولاریتی خود رخ میدهد. پایان می یابد. داستان خود را می گوید و دیگر تکرار نمی شود. در واقع به گفته ی آنا هارنت باقی گذاشتن اثری از خود توسط انسان عامل اساسی جدایی سیاست از دین در قرن 17 شد زیرا تا آن موقع هستی بشر هیچ معنا و قرابتی نداشت. انسان با زبان به یک فعالیت جاودانگی دست گذاشت. یعنی جاودانه شدن از طریق عمل و در این جا با زبان. مذهب دنیای دروغین دیگری را همواره در مقابل مردم بیسواد و نا آگاه گذاشته است تا خواست آنها بر “جاودانگی ” را گویا تحقق بخشد. و با این کوشش مذاهب فردیت و موجودیت فرد را از معنا و قرابت خالی کرده اند با تکیه بر یک خاستگاه همیشگی و بلاتغییر از پیش تعیین شده ی اول و آخر همه ی رخدادها و حوادث که با تولد آدم شروع می شود و با تولد ومرگ مسیح پایان می یابد. وایکو در قرن 18 مطرح کرد که اگر طبیعت را خدا ساخته، تاریخ را بشر درست کرده است. در مناظره ی سعدی و مولوی در کتاب “نینا” راوی سعدی را در مقابل مولوی می گذارد و اشعار او را در این ساحت برمی خواند. هم چنین بر نقائص هردو دست می گذارد. در این جا ما با یک رویکرد آنتیکال روبروییم هم چنان که در دیگر بخش های کتاب. راوی به ما می گوید چه شد. نمی گوید چطور چه شد. یعنی تاریخ به معنای هرودوتی کلمه. و این تاریخ ما را بی طرفانه در برابر ابژکتیویتی آن می گذارد. و این در صورتی است که ماشاهدیم چگونه با مولوی و حافظ دکان باز کرده اند. مولوی را مذهبیون فاناتیک رادیکال و ریاکار به قول حافظ از آن خود می دانند. زیرا مغز انسان در سوبژکتیوتی حداکثر همواره مشغول تصاویر ذهنی خود و غیر متاثر از تجربه و نداشتن ارتباط با دنیا به عنوان طبیعت یا تاریخ شناخته می شود. از فتوای سخن راوی در “نینا” ما می توانیم برداشت کنیم که مولوی یک لامذهب بوده است. یا با اناالحقی که می گوید خود را خدا می داند. با نقل فرازی از این مغازله و دیالوگ شعری بین مولوی و سعدی، وفاداریِ راوی ما را با عینیت تاریخ و بی طرفی اش مواجهه می کند بی آنکه به آنتولوژی و هستی شناسی آن بپردازد یعنی، هم چون در بیشترین قسمت های کتاب، نمی پردازد به چرائی و چگونگی نمودها و پدیده ها و فرضیه ها:

“ولی باز از اونطرف سکّه میگم همین سعدی که بزرگترین معلم اخلاق شناخته شده و چنان با ارادت از فردوس “پاکزاد” یاد می کنه در غزلی بیحرمتی به هم عصرش مولوی را به اوج می رسونه. وقتی مولوی در اول غزل دلنشسین معروفش موسی وفرعون رو برای نماد و ابزار شعری به کار میبره ومیگه “جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او – آن نور روی موسی عمرانم آرزوست” سعدی مولوی رو به لاف گزاف زدن متهم می کنه ومیگه: “فرعون وار لاف انالحق همی زنی – وانگاه قرب موسی عمرانت آرزوست.” ووقتی مولوی میگه “گوش شنید قصه ایمان و مست شد – کو قسم گوش صورت ایمانم آرزوست” مولوی را به بی ایمانی متهم میکنه که: “از جان بیرون نیامده جانانت آرزوست – زنار نابریده و ایمانت آرزوست.” وقتی مولوی در اوج جذبه میگه “یک دست جام باده و یک دست جعد یار – رقصی چنین میانه میدانم آرزوست” سعدی به او میتازه که: “چون کودکان که دامن خود اسب کرده اند – دامن سوار کرده و میدانت آرزوست.” و وقتی مولوی میگه ” من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست” سعدی پرخاش می کنه که: “موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست.” (ص. 459. “نینا”)

راوی در “نینا” تجربه ی سال ها سکونت در زبان را جاودانه می کند. و با ثبت این تجربه ها مراحل “شدن” را. یعنی تغییر بی وقفه را. در دوآلیتی زیرزمینی افلاطون، دوآلیتی محسوس و غیر محسوس، دو ویژگی وجود دارد: 1- ویژگی های مشخص هویتی و همیشگی مانند سایز و وزن و رنگ وغیره و 2- “شدن” ناب. ژیل دولوز در Logique du Sens   می گوید “شدنِ” نابِ بدون اندازه یک دیوانگیِ “شدنِ” واقعی است که هیچ گاه از توقف باز نمی ایستد. در این جا آن  تمایز بین نمودی که هایدگر مطرح می کند و مانند سمپتومِ یک بیماریِ ناپیداست با واقعیت شکسته می شود. هیچ تمایز از پیش آماده شده بین سوژه و تجربه، بین مغز و دنیای اطراف وجود ندارد. “شدن” ناب نامحدود است. “شدن” در تضاد با “بودن” است. و زبان این دو واقعیت بودن و شدن را با هم دارد. زبان موجودیت هویتی را نشانه می دهد و در عین حال به شکل یاغی گرایانه ای مراحل “شدن” بی وقفه را طی می کند. از یک جهت محدودیت های واقعیتی را تعیین می کند و از جهت دیگر به آن استعلا می بخشد. زبان متنی را ارائه میدهد ولی بلافاصله از آن فرار می کند زیرا در تغییر دائم است.  حس های متضاد که به شکل آزاد عمل می کنند هیچ معنای منفردی ندارند. از جهتی سویه به سمت چیزها دارند و از جهتی به سوی فرضیه. در فراروی و فرامرزی ریزوماتیک دائمی از چیزها رخداد ایجاد می شود. یک اتفاق ناب. این رخداد تضاد دارد با تفکر ایدئولوژیکی و دیالکتیکی. زیرا این هردو با تکثر ریزوماتیک یعنی سیستم تداخل متکثر از نشانه ها خوانائی ندارند. این همان سیستم نشانه ایست که هایدگر حاصل مستقیم بیناکنش بین دنیا و بدنه ها می بیند و این درگیری دازاین با دنیای اطراف را هستی می نامد. دولوز و گاتاری در متن فوق الذکر فرار یهودیان از مصر را یک واکنش نومادیک، یک خط پرواز و طبیعت ریزوماتیک واکنش به “نظم” بحران زا می دانند و فرارشان به بیابان ها جهت رهایی از بردگی. نیچه نیز که یک متفکر نومادیک است بر “ضد فکر” تأیید دارد که هدفش غلبه و واژگون ساختن اوتوریتاریسم “من می اندیشم” کارتزین است و برعلیه مفاهیم یونیورسال و تئوری های جنرال. نیچه در توسعه ی آنتولوژی “شدن” دو عنصر مشخص را مطرح می کند. 1- چیزهای درون ما همواره شناور هستند. این “چیز”ها خواص خاصی ندارند فقط “هستند” که “می شوند.” 2- هر موجودی با قوا و نیروهایی تشکیل شده است. “شدن” بنابراین نوعی “شناوری” نیروهاست و درهم رفت این نیروها که از ما هستنده های گوناگون تولید می کند. هایدگر این “اتفاق دائمی”، این “شدن” را در زبان می بیند. او می گوید ما زبان را به کار نمی بریم. ما در واقع خود زبان هستیم  که همواره در حال تغییر است. ژاک دریدا در متن Of Grammatology می نویسد نویسندگی شرایط امکان معنامندی را فراهم می کند و معنا را اگر قدرت فرض کنیم به معنای “شدن” است. نویسندگی شرایطی را فراهم می آورد که امکان معنامندی را طرح می زند . معنا صرفن آن چه که زبان “ادبی” نامیده می شود نیست. معنا با مراحل هم زمان “متفاوت بودن” و “به تعویق انداختن” تولید می شود: “جایگزینی a  با e “. معنا فقط رابطه ی بین لغات موجود در یک کلیت ساختاری نیست. معنا درگیر با “شدن” است که غیر ساختارگرایانه است. نگارش نقش حیاتی در تولید ومعنا و گفتمان فلسفی دارد. معنا همواره با “حرکت” درگیر است و این تحرک هیچ گاه به نقطه ی توقف نمی رسد و شرایط امکان تفکر را بوجود می آورد. مسیر حرکت تفاوت ها، از آنجا که خود دلالت بر هیچ دال مشخصی ندارد، به حرکت دال ها یا نشانه ها تعلق دارد قبل از این که تصویر تضاد، طبیعت، فرهنگ، عداوت و انسانیت و غیره در ذهن متبادر شود. و بنابراین اگر زبان با پروسه ی دال ها درگیر است و لذا درگیر نام گذاری “چیز”هاست، بنابراین امکان ایجاد معنا را فراهم می کند و در این درگیری به طور دائم در حرکت و در حال “شدن” است. راوی همراه با “زبان”، همراه با نگارش در بیان تحول از اعتقاد مذهبی به لامذهبی مراحل “شدن” را یک به یک طی می کند. راوی برای اینکه استقلال فکری خود را حفظ کند از امکانات خانواده روی می گرداند و این خود عامل “شدن” راوی را در مستقل بودن مهیا می سازد. او را از مدرسه به علت سرسختی اش در آنچه که می خواست انجام دهد بیرون می کنند و این رخداد امکانات روح آزادگی اش را فراهم می سازد. سخت کوشی راوی در غرق شدن میان ادبیات، پناهگاهی جهت تحمل راحت تر دوری از محبوب، در عین حال امکانات رشد فرهنگی او و تغییر بی وقفه و “شدن را ایجاد می کند. راوی و “زبان” با یکدیگر بی وقفه می جهند و عوامل گوناگون ریزوم وار آنها را به این جا و آن جا پرتاب می کنند و در عین حال شرایط دگرگونی اشان را فراهم می سازند. 

images49EHPZWK "نینا"ی دکتر مشگینی

“شدن” اما به نظر می رسد هنوز در بستر دگردیسی دائم در راوی هنوز به آن جا نرسیده است که مانند نیچه بگوید “خدا مرد”.  بارها در متن ما با اعتقاد راوی به خدا در عین تحول در عدم پذیرش دین مواجهه می شویم در عبارت هایی هم چون: “حسن خدادادی”، “حجرالاسود عشق”، “…یک لحظه خدا را در دکان قنادی مسیو دیدم که روبرویم ایستاده و لبخند میزند…”، “…دست خدا از آستین رحمتش بیرون آمده و جوهرش را قلم زده بود…”، “…نینا به خدا تو را صدا می کردم…”، “نبوغ خدادادی” و غیره.  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

  • مارتین هایدگرBeing and Time
  • مارتین هایدگرLetter on Humanism  
  • هانا آرنت Concept of History
  • ژیل دولوز و فلیکس گاتاری Plateaux Mille
  • ژیل دولوز Logique du Sens
  • ژیل دولوز Différence et répétition
  • امانوئل لویناس Totality and Infinity
  • ژاک دریدا Of Grammatology
  • پیتر سجویک Descartes to Derrida
  • جان مک کامبر Time and Philosophy

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)