«ما در یک سیستم آپارتاید جهانی زندگی می کنیم. با این همه تأکید می کنیم که آپارتاید فقط یک سیستم حذفی نیست که جمعیتِ تحت سلطه در آن فقط کنار گذاشته، از ارزش افتاده، و مستحق دورانداختن تلقی می شود. در امپراتوری جهانی، هم چنان که در آفریقای جنوبی سابق، آپارتاید یک سیستم تولیدی جذب سلسله مراتبی است که غذای عده ی معدود را به بهای کار و فقر اکثریت انبوه مداومت می بخشد.» / نگری و هارت


در ادامه ی معرفی کتاب های قبلی، اکنون کتاب «بیشماران: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری»نوشته ی آنتونیو نگری و مایکل هارت را معرفی می کنم. آنتونیو نگری، فیلسوف مارکسیست و پست مدرن ایتالیایی، بهمراه مایکل هارت، در ادامه ی کتاب پیشین خودشان «امپراتوری»، در این کتاب پروژه ی بیشماران را بازشکافی می کنند؛ پروژه ای که خواستِ دموکراسی، عدالت و برابری به عنوان یک امکان واقعی در مقیاس جهانی را پیش روی خود می گذارد. مولفان البته در این کتاب، به شیوه ی فیلسوفان سیاسی به مسائل می نگرند؛ بنابراین کتاب در پی سازماندهی سیاسی نیست، بلکه تدارک پایه های نظری برای پروژه ی جدید دموکراسی را مد نظر دارد. بیشماران یا به ترجمه ی دیگر، انبوهِ خلق، مفهوم تازه ای نیست، اما تنها نگری و هارت هستند که این مفهوم را با این خرده سنجی تدقیق می کنند: بیشماران به مثابه آلترناتیو زنده یی که در بطن امپراتوری رشد می کند و در عین حال با مردم، توده ها و طبقه ی کارگر تفاوت هایی دارد. نگری نشان می دهد مشخصه ی اصلی بیشماران، تکثر اجتماعی شان است؛ بیشماران با حفظ تفاوت های درونی، قادر به ارتباط گیری و اقدام مشترک هستند. 

نگری و هارت، بیشماران را به سببِ مقاومتی که در برابر سرمایه داری جهانی می کنند، سوژه ی اجتماعی فعالِ جهان امروز می دانند. آن ها با کالبدشکافی دقیق اَشکال پیشین مقاومت، گذار تاریخی از ساختارهای متمرکز نظامی به سازماندهی های چریکی، و سرانجام به شکلی پیچیده تر یا همان شبکه های پراکنده را نشان می دهند. سرانجام،‌ پیشنهاد کتاب برای بیشماران، تشکیل یک بدن چند وجهی و ترکیبی است؛ بدنی که مقاومت دربرابر توحش سرمایه و قدرت را در عصر بیوپولیتیک تضمین نماید. از طرف دیگر، نگری، به شیوه ی پست مدرنیست ها، از فروپاشی سازمان اجتماعی سنتی استقبال می کند. خصلت نابهنجار، خارج از اندازه و یک دست نشده ی بیشماران، در نگاه مولفان کتاب، تجسم خود را در چهره ی «هیولای خون آشام» پیدا می کند. نگری و هارت می نویسند: «زندگی ناهنجار و میل سیری ناپذیر خون آشام، نه تنها انحلال جماعت های کهن، بلکه همچنین تشکیل جامعه ای نوین را اعلام می کنند».

نگری، با پیروی از روش ماتریالیسم تاریخی مارکس، مدعی می شود تلاش خود را روی پیوند تئوری اجتماعی با واقعیت اجتماعیِ همزمان خود گذاشته است. او در این کتاب، خود را در چهار زمینه تحت تأثیر مستقیم مارکس می داند: ۱- گرایش تاریخی (دیالکتیک) ۲- تجرید واقعی (مفهوم کار اجتماعی) ۳- تضاد (مبارزه ی طبقاتی) ۴- تشکیل سوبژکتیویته (سوژه ی رهایی بخش). با این حال، در جای جای کتاب، رد پای تجدید نظر و بازتعریف مفاهیمِ مارکسیسم ارتودوکس دیده می شود. به عنوان یک نمونه، نگری، قائل به کنار گذاشتن تمایز مارکسیستی کارگران مولد از کارگران غیرمولد است. او مدعی می شود در جامعه ی پست مدرن امروز، برخلاف زمانه ی مارکس، هژمونی کار بیوپولیتکی (غیرمادی) وجود قاطع دارد. از سوی دیگر، او معتقد است تقسیم بندی های زمانی کار و فراغت، همزمان با تولید پُست فردیست از بین رفته اند.

«بیشماران: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری» زبان شیوا و ساختار پرداخته ای دارد، هرچند به دلیل ماهیت فلسفی و موضوعات غامض پرداخته شده در کتاب، خواندن آن برای مخاطبِ تازه کار هرگز آسان نیست. افزون بر این، نقدها و ملاحظات بسیاری درمورد کتاب نگاشته شده اند، که خواندن آن ها می تواند برای خوانش انتقادی کتاب بکار آید. روی هم رفته، آنتونیو نگری و مایکل هارت، مواضع درخشان و آغازگاه های برجسته ای را به خوانندگان خود معرفی می کنند، هرچند بر پاره ای از نتیجه گیری ها و صورت بندی ها می توان بیشتر درنگ کرد. آن چنان که در این کتاب مطرح می شود، آن چه که بیش از همه مهم است، فهمِ قدرت بیشماران به مثابه هیولاهای خون آشام، و درنتیجه بسیج شدن درمقابل قدرت امپریال سرمایه ی جهانی ست: مقاومت در برابر سلسله مراتب جهانی سرمایه و قدرت، و اقدام مشترک در جهت تهدید دائمی بدنه ی اجتماعی کهنه.

در فرجام این نوشته، پاره ی مهمی از کتاب را می خوانید: 

«به نظر می رسد که تناقض های مالکیت غیرمادی، تمامی انتقادهای تندِ بشردوستانه ی مارکس جوان از مالکیت خصوصی را دوباره باب روز کرده است. او می نویسد «مالکیت خصوصی ما را چنان ابله، تنگ نظر کرده است» که ما تمامی شکل های «بودن» را مورد تحقیر قرار می دهیم تا تنها به دریافتِ «داشتن» بچسبیم. مالکیت خصوصی تمامی توانایی های انسانی را به فساد می کشد، از شناخت و اندیشه گرفته تا احساس و عشق و خلاصه سراسر زندگی. مارکس، با این همه، توضیح می دهد که خواستار بازگشت به شکل مالکیت اشتراکی اولیه نیست. تمامی حرف او در اطراف یک تضاد در منطق سرمایه است که سمت و سوی حل آن در آینده را مشخص می کند. از یک سو حق مالکیت خصوصی در سرمایه درای به کار انفرادی در تولید تکیه دارد، اما از سوی دیگر سرمایه مدام شکل های جدیدی از تولید جمعی و تعاونی را وارد صحنه می کند: ثروتی که به طور جمعی توسط کارگران تولید می شود، به مالکیت خصوصی سرمایه دار درمی آید. این تضاد در قلمرو کار و مالکیت «غیرمادی» باز هم تشدید می شود. مالکیت خصوصی با القای این فکر به ما که هر چه دارای ارزش است باید به طور خصوصی تصاحب شود، ما را به حماقت می کشاند. اقتصاددانان بی وقفه تکرار می کنند که یک کالا را نمی توان به نحوی مأثر حفظ کرد یا مورد استفاده قرار داد مگر آن که در مالکیت خصوصی قرار گیرد. در واقع دنیای ما به طور عمده از رژیم مالکیت خصوصی می گریزد و زندگی اجتماعی ما هم به همین بستگی دارد. کالاهای جدیدی که عبارت باشند از اطلاعات ژنتیکی، شناخت ها، گیاهان و جانواران، شکل سنتی مالکیت خصوصی را به خود می گیرند.ما شاهد خلع مالکیت از «مشترک» هستیم.با این همه اگر زبان ها، شکل های بیان، حرکات، روش های حل منازعات، شیوه های دوست داشتن و غالب اعمال حیاتی مشترک نبودند، ما در ناتوانی روزمره از تعامل و ارتباط قرار می گرفتیم. و اگر انباشت عظیم شناخت ها،‌ اطلاعات و روش ها مشترک نمی بود، علم از پیشرفت باز می ماند. زندگی اجتماعی به اشتراک وابسته است. شاید روزی برگردیم و به عقب نگاه کنیم تا بفهمیم چقدر ابله بودیم که گذاشتیم مالکیت خصوصی این همه از شکل های ثروت را به انحصار خود درآورد، مانع بر سر راه نوآوری ایجاد کند، فساد را رواج دهد، پیش از آن که وسیله ی پایه ریزی تمامی زندگی اجتماعی براساس اشتراک را بشناسیم.»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)