دختر آبی، سحر خدایاری، پیکری است که بر دوش یک ملت دست بدست میچرخد. کسی نمیخواهد، کسی جرات نمیکند، کسی را یارای آن نیست که این جنازه را بخاک بسپارد. پیکر سحر قبل از سکون ابدی در گوشه ای نهان آتش به روح مشترک جامعه بزرگ، شامل ما و خود سحر، همه آنچه ایران و ایرانی شناخته میشود، انداخته است.
 
مزخرفات رذیلانه دوایر قضایی در پاک کردن دامن خود از مسئولیت، فاقد پشیزی از اعتبار است. آنها از مسئولین قضایی تا دولتی با هر اظهار نظر خود پرده دیگری از عمق باتلاقی که بر علیه زندگی و جان مردم ساخته اند برمیدارند. دستگاه کامل و تجهیزات و قوانین و گله بزرگی از ایادی مذهبی و پلیسی؛ همه آن گشتاپوی جنون منع ورود زنان به ورزشگاهها، بزرگترین ماشین مرگ، هستند. چهل سال است مسابقه فوتبال، داستان در افتادن با موجی از تحقیر و تکفیر و تهدید متعاقب با کتک و شلاق و زندان و گلوله است. تاسیسات و مناسبت های ورزشی در ایران همواره جولانگاه سرمستی عقده های چرکین لمپن منشانه سیاستمداران و ماموران “آتش به اختیار” عمل کرده است. سحر خدایاری چند سال و چند نبرد میتوانست دوام بیاورد؟ لودگی و توجیهات مستهجن جمیع پادوهای حکومتی در مقابل مرگ دهشتناک سحر پژواک بی پایانی را دامن میزند: چگونه زندگی و جان مردم در دست آنهاست؟
 
حقیقت تلخ تر آنجاست، که سحر میتوانست قربانی اسید پاشی یا طعمه امیال و توطئه های یک بازجو در یک زندان باشد، زیر ضربات شلاق یک جانی دیگر از پای درآید …. مگر جز جواب سر بالا حسابرسی دیگری هرگز در کار بوده است؟ مقامات رژیم شکست نفسی میکنند، آنها خود اساتید و مدبران ساماندهی خودکشی در ایران هستند. مردم ایران چقدر خوشبختند اگر نان و آزادی و دلخوشی نیست، در عوض قرص برنج، بلندی پلها و ساختمانها راه میانبر “رهایی” را همواره در اختیار شهروندان قرار میدهد. مقامات رژیم خود را به کوچه علی چپ میزنند، مگر کم هستند کسانی که خودکشی تنها راه نجات آنها از فقر، از زندان، از مکنت و از دربدری است؟ چقدر میشود از انسانها خواست دندان به جگر بگذارند؟
 
سحر در جستجوی شادی های ساده تقلا کرد. خون او خون نا امیدی نبود. او فریاد بود. اما تنها ماند. تقلاهای او در میان آداب و قوانین و رسوم و شرایط حاکم بر جامعه ما که مداوما نفس حیات را بی ارزش میکند و در هم میکوید، پایانی دردناک پیدا کرد. اما او نمیتواند یک خاطره یا یک خبر باشد. تراژدی سحر بیشتر از او درباره ما میگوید، جامعه ای که در آن یک دختر جوان میان میلیونها انسان تا اعماق تنهایی و نا امیدی سقوط میکند بدون آنکه کسی متوجه شود؛ جامعه ای که جمعیت عظیم ورزشگاه ها هر بار بر دیدن تقلای او تنهایش میگذارد؛ ارزش زیستن نداشت. سوال ایتست: چگونه میتوانیم شمار تکان دهنده از بخش های جامعه رها شده در فقر و نابرابری و تحقیر و ناامیدی توسط کسانی که مسئول مستقیم این شرایط هستند را نظاره کنیم؟
 
فقدان سحر خدایاری یک ضایعه سنگین برای ساختن دنیای آزاد و برابر در ایران است. جای او نه در اعماق سرد خاک، بلکه در قلب های ما، در مشت ها و چاره جویی ما و قبل از هر چیز در شجاعت و عزم در هم شکستن مقدسات و مرزهای دشوار است. سحر اگر شاهدی بر فقط یک چیز باشد، اینست که راهی جز پیشروی نداریم. این داغ “لعنت” بر پیشانی ما است.
علیه بیکاری

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)