دیشب حمید بخواب من آمده بود تا خود صبح با او حرف میزدم ، گفت رفتم و از دیدن این همه ظلم و رنج راحت شدم برق چشمان زیبایش محصورم کرد به سر و تنش دست می کشیدم تا باور کنم زنده است ، با او بودم اما دلتنگ بودم میدانستم که رویاست .با چشمان پر از اشک بیدار شدم ،بغض دارم .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)