مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز میتوانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.
تازه رسیده بودم اینجا. ماههای اول حال و حوصله از خانه بیرون آمدن را هم نداشتم. بعد از شش ماه اولین بار بود که همراه جمعی از دوستانم در یک پارتی شرکت میکردم. همه با هم میرقصیدیم. پسری غیرایرانی به جمع ما نزدیک شد و شروع کرد با ما رقصیدن. خیلی به نظرم جذاب رسید. چقدر هم زیبا میرقصید و چه لبخند مهربانی داشت. تا آن موقع با هیچ کدام از دوستانم در مورد احساس عاطفی و گرایش جنسیام حرفی نزده بودم. اما انگار آنجا، در مقابل آن جمع یکدفعه وا دادم! با لبخندهایم، شاید هم نگاههایم. یکی از دوستانم نزدیکتر آمد و گفت مثل اینکه این پسره از تو خوشش آمده، تو هم همچین حسی به او داری؟! هیچ نگفتم، شانههایم را بالا انداختم، نگاهش کردم و لبخند زدم!
اما یک لحظه بعد به خودم آمدم! هی، میفهمی معنی این شانه بالا انداختن و لبخند زدن یعنی چه؟! الان او چه فکری در مورد تو میکند؟! حواست هست که در بین یک جمع ایرانی از دوستانت هستی. آمدم با قاطعیت بگویم، نه! اما دوستم دیگر کنار من نبود. با نگاه دنبالش گشتم، دیدم کمی دورتر دارد با همان پسر حرف میزند.
راستش هیچ حسی در درونم به رفتن نزد آنها و «نه» گفتن ترغیبم نکرد، برعکس منتظر ماندم ببینم واکنش آن پسر چه خواهد بود! تنها کاری که کردم این بود که از جمع دوستانم کمی فاصله بگیرم که اگر جلو آمد و حرفی زد از آنها خجالت نکشم! کمی که گذشت آمد. اسمش را گفت و اینکه اهل کجاست. در آن شلوغی نشنیدم، کر شده بودم انگار! چند بار پرسیدم و او تکرار کرد. کمی حرف زدیم و با هم رقصیدیم. اما من هی هواسم به دور و بر بود که کسی ما را نبیند! صورتش را که نزدیکتر آورد، برای اولین بار یک مرد را در بین جمع از لب بوسیدم. لبم روی لبان او بود و چشمانم در هوا میچرخید که ببینم کی دارد ما را میپاید!
کسی نمیپائید! اما همهی آن دوستان ایرانیام میدیدند ما را. دو سه نفرشان لبخند میزدند، انگار که بخواهند تشویق کنند تو را! از نگاه دو سه نفرشان پیدا بود که تعجب کردهاند! بقیه بی واکنش بودند در ظاهر… استرس عجیبی گرفتم. خودم را از آغوشش جدا کردم. از سالن بیرون آمدم. میخواستم از خودم عصبانی باشم، اما نبودم! میخواستم خودم را سرزنش کنم، اما نکردم! میخواستم دیگر به سالن برنگردم، اما باز برگشتم! انگار تابویی برایم شکسته شده بود و آن ترس همیشگی که داشتم ریخته بود.
پارتی که تمام شد با همان جمع دوستانم بیرون زدیم. خودم را آماده کرده بودم که اگر کسی چیزی پرسید، بهانه بیاورم که مست بودم و نفهمیدم چه کردم! یا ادعا کنم با این رفتار میخواستم مخالفت خودم را با هموفوبیا نشان بدهم! اما کسی چیزی نپرسید. من هم چیزی نگفتم. و این سکوت در آن زمان برای من از هر واکنشی بهتر بود.
نظرات
نظر (بهوسیله فیسبوک)
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.