(نگاهی به مقالات و یادداشت‌های ملّی‌گرایانه دکتر نصرالله پورجوادی در مجلّه «نشر دانش» و فیسبوک)

دکتر نصرالله پورجوادی

 فضای مجازی و در رأس آن «فیسبوک» را دوست دارم. یک کارکرد خوب آن این است که پرده از رخسار برخی ها بر می دارد. مُشتها را باز و رازها را فاش می کند. سِرّ درون اشخاص را نشان می دهد.کاربری شاید بتواند در فیسبوک مدت محدودی خود را نگه دارد و نیّات درون و سودای خود را پنهان نماید ولی دیری نمی پاید که مجبور میشود چهرۀ اصلی خود را نشان دهد و داشته هایش را بر آفتاب بیفکند. اندوخته ها و دانش خود را نمایان سازد، جبهه و موضع خود را نشان دهد. مخصوصاً اینکه، اشخاص در آن معمولاً روزنوشته ها و احوال حال خود را بیان می دارند و به دلیل غیر رسمی بودن ، راحت تر و بی آلایش تر سخن می رانند و آب و روغن کم می کنند. ای بسا فردی که ما او را کم دانش می دانستیم و چهره ای غیر موجه از او در ذهن داشتیم که در فضای مجازی و فیسبوک ، عکس آن را دیدیم و ای بسا فردی را هم، دانا و متین و روادار می شناختیم و در گذر زمان خلاف آن ثابت شد. در فضای مجازی کمتر کسی است که در دراز مدت نقاب و بُرقع از چهره اش برنیفتد و احوال درونش آشکار نگردد.

چند سالی است که دکتر نصرالله پورجوادی به صورت فعّال وارد فیسبوک شده و یادداشت هایی در آن منتشر می نماید. یادداشت هایی که برخی از آنها در مجلۀ بخارا و کرگدن نیز منتشر می گردد. البته دکتر پورجوادی قبل از ورود به فیسبوک ، از اول انقلاب مقالاتش را در مجلۀ « نشر دانش» که متعلق به موسسۀ دولتی «مرکز نشر دانشگاهی» بود و ریاست اش را از ابتدای تاسیس، خود برعهده داشت ، منتشر می کرد و در آنجا نیز، علایق و دغدغه ها و خواسته های خود را بیان می کرد ولی هر چه بود چون فضای نشریه فضای رسمی و ماندگار است و ممیزیی هایی دارد ، شاید نمی شد هر حرفی را بی پیرایه و بی روتوش و آشکار بیان کرد ولی در فیسبوک این محدودیت وجود ندارد و افراد راحترتر سخن می گویند و دغدغه هایشان را بیان می دارند. من در این نوشته قصد دارم بعد از نگاهی کوتاه به زندگی استاد پورجوادی ، گریزی بزنم به برخی از سرمقاله های ایشان در مجلۀ نشر دانش ،که در دو کتاب «نگاهی دیگر » و «ایران مظلوم» منتشر شده ، و نیز نگاهی به یادداشت های فیسبوکی وی داشته باشم.  

دکتر نصرالله پور جوادی متولد ۱۳۲۲ تهران است. وی بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی ، تحصیلات متوسطه را در دبیرستان جعفری که همچون دبیرستان علوی مدرسه ای دینی و متعلق به «جامعۀ تعلمیات اسلامی » بود ، پی می گیرد. خود در زندگینامه ای که «انجمن آثار و مفاخر فرهنگی» برایشان منتشر نموده ، می آورد که خاطرۀ خوشی از آن دوران ندارد چرا که فضای آنجا فضای بسته ای بود و تعصبات به حد وفور  به چشم می خورد. پورجوادی بعد از اتمام تحصیلات متوسطه، کنکور می دهد و در دانشگاه شیراز در رشته های پزشکی – مهندسی قبول می گردد ولی گویا به گفتۀ خودش این رشته ها وی را ارضاء نمی کند و بعد از مدت کوتاهی دانشگاه را رها می نماید و در ۱۹ سالگی برای ادامۀ تحصیل راهی آمریکا می گردد. در زمانی که در آمریکا بود پدرش فوت می کند و ارثیۀ قابل توجهی از ثروت فراوان پدر نصیب می برد و در طی تحصیل، دغدغۀ مالی پیدا نمی کند. بدواً مدتی به تقویت زبان انگلیسی می پردازد و در رشته روانشناسی ثبت نام می کند. این سالها مصادف با مرگ جان . اف کندی رئیس جمهور آمریکا است. یکسال و نیم در دانشگاه نورث تگزاس روانشناسی می خواند و سپس تغییر رشته داده ، در دانشگاه سانفرانسیسکو فلسفه می خواند. خود دربارۀ این تغییر رشته می آورد : «در دانشگاه تگزاس دو سه درس فلسفه گذراندم و باید بگویم که سیستم آموزشی آمریکایی از این حسن برخوردار است که وقتی آدم دورۀ لیسانس می خواند با آزادی عمل می تواند که رشتۀ مورد نظر و دلخواهش را انتخاب بکند ، چیزی که اصلاً اینجا رایج نیست و سیستم آموزشی دانشگاهی مملکت ما مثل این است که آدم وارد بزرگراهی شده باشد و در طول این بزرگراه ، بدون این که خروجی ای داشته باشد، همین طور تا آخر باید برود ، بدون آنکه از این امتیاز برخوردار باشد تا در طول راه مسیرش را عوض کند، اما در دانشگاه های آمریکا دانشجو در هر ترمی می تواند رشته اش را عوض کند، علی رغم این که درس های گذشته اش نیز تقریباً همه محاسبه می شود». (نک : زندگینامه/ص ۲۲) پورجوادی در سال ۱۳۴۶ لیسانس فلسفه را از دانشگاههای آمریکا اخذ و بعد از سفر بر سر درگاه مولانا در قونیه و در ادامه سفری بر مزار ابن عربی در دمشق به ایران باز میگردد.  وی می آورد «من وقتی لیسانسم را گرفتم به ایران برگشتم. ابتدا قصدم این بود که مدتی در کشورهای عربی مثل سوریه زندگی کنم. ولی آن زمان دقیقاً مصادف شده بود با جنگ اعراب و اسرائیل (ژوئن ۱۹۶۷) و اوضاع کشورهای عربی خاورمیانه بسیار متشنج شده بود و این شرایط برای من که یک ایرانی بودم شرایط مطلوبی محسوب نمی شد، چرا که رابطۀ کشورهای عربی با ایران که هم پیمان اسرائیل بود ، بسیار خصمانه بود . بنابراین پس از مدت کوتاهی اقامت در سوریه فهمیدم که ماندن من در آنجا چندان جایز نیست، با وجود اینکه دوست داشتم در آنجا بمانم و عربی بخوانم . پس از برگشتن به ایران ، قصد کردم که به هندوستان بروم اما به خاطر یک سری مسائل در ایران ماندم و قبل از این که وارد دانشگاه شوم مدتی در حلقۀ صوفیه و دراویش تجربیاتی کسب کردم و بعد وارد دانشگاه شدم. در دانشگاه تهران وارد دورۀ فوق لیسانس در رشته فلسفه شدم» (همان /ص ۲۵)  بدین ترتیب پورجوادی که پس از بازگشت از آمریکا تأهل اختیار کرده بود ، دورۀ فوق لیسانس و سپس دورۀ دکتری فلسفه را در دانشگاه تهران می گذراند. در این دوره دکتر سید حسین نصر و احمد فردید از جمله اساتید وی هستند. در سال ۱۳۵۱ دکتر نصر به ریاست دانشگاه صنعتی آریا مهر (شریف) منصوب می گردد و در هفتۀ های اول، گروه علوم انسانی را تشکیل می دهد و برخی از شاگردانش در دانشگاه تهران همچون غلامعلی حدادعادل و نصرالله پورجوادی را که تازه دکترایشان را گرفته یا در حال گرفتن بودند ، برای تدریس به دانشگاه می آورد ( نک:کتاب حکمت و سیاست / زندگی و آثار دکتر حسین نصر/ ص ۱۲۰) پورجوادی تا ابتدای انقلاب اسلامی در دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) می ماند و سپس با تعطیلی دانشگاه ها به ستاد انقلاب فرهنگی می رود و با مساعدت و یاری دکتر عبدالکریم سروش از اعضاء برجستۀ آن ستاد ، موسسۀ ترجمه و تالیف را ، که بعد از چند ماه به «مرکز نشر دانشگاهی» تغیییر نام می دهد ، تأسیس و به ریاست این مرکز برگزیده می گردد. در آن دوران هنوز فرهنگستان زبان و ادب فارسی تاسیس نگردیده بود و این مرکز به نوعی وظیفۀ فرهنگستان را هم بر عهده داشت. وی در این باره می آورد :«در حقیقت فرهنگستان سعی کرده دنبالۀ کارهای مرکز نشر دانشگاهی را بگیرد و حتی از افرادی که مدتی در مرکز نشر کار کرده و آموزش دیده بودند، استفاده نماید . ما در زبان علمی فارسی تحول ایجاد نموده و به روایتی زبان فارسی را وارد ساحتی جدید کردیم. تا قبل از این تحول، عده ای معتقد بودند که زبان فارسی زبان قصه و شعر و مَثَل است و فاقد قابلیت های علمی است و حتی ما را از این کار منع می کردند. پیش از انقلاب در پاره ای از دانشگاه ها به زبان انگلیسی به دانشجو درس گفته می شد و دانشجو مجبور بود که همۀ اصطلاحات علمی را به همان شکل انگلیسی و یا لاتین به خاطر  بسپرد. کار عمده و اساسی مرکز نشر دانشگاهی استاندارد کردن زبان علوم مختلف است. فی المثل در حیطۀ فیزیک ، شیمی و ریاضی اکثر مفاهیم این علوم را به زبان فارسی ترجمه نموده و به این صورت زبان فارسی وارد یک مرحلۀ جدید شد که آن «زبان علم» بود. (نک: همان/ص ۳۳) یکی از فعالیتهای مرکز نشر دانشگاهی، انتشار مجلات مختلف دانشگاهی بود. مجلۀ «نشر دانش» که مدیریت آن به عهدۀ پورجوادی قرار داشت ، از آن جمله مجلات بود. پورجوادی اکثر مقالات خود را تا سال ۱۳۸۳ که ریاست آن مرکز را بر عهده داشت، در همین مجله منتشر نموده است. مقالات پورجوادی در این نشریه اکثراً شامل سفرنامه و گزارش شرکت در همایش ، عرفان و فلسفه و مسائل پیرامون زبان فارسی و ملیّت ایرانی است.

در این نوشته من سعی می کنم نگاهی داشته باشم به برخی از مقالات ایشان که دربارۀ هویت ایرانی منتشر کرده اند. در این رابطه معروفترین و جنجالی ترین نوشتۀ ایشان مقالۀ « ایران مظلوم» است که ابتدا در تابستان ۱۳۶۶ در مجلۀ نشر دانش و سپس در کتابهای «نگاهی دیگر» و «ایران مظلوم» و نیز در چند نشریه چاپ داخل و خارج منتشر گردیده است. پورجوادی در این مقاله، چاپ کتاب « سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی» تألیف دکتر جواد هیئت را فرصتی برای حمله به زبان ترکی و فعالان آن قرار داده و با بهانه قرار دادن «پان ترکیسم» ،«تمامیت ارضی ایران» و «تفرقه میان اقوام مختلف» ، غیر مستقیم از مسئولان  میخواهد که جلوی چاپ هر نوشته ای به جز به زبان فارسی و دربارۀ آن را بگیرند و می آورد:«در مدت کوتاهی که از انتشار کتاب سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی می گذرد موجی در بعضی از محافل فرهنگی ایجاد شده است و اگر چه این موج ناچیز است ولی وقتی عظمت خطر احتمالی ناشی از آن را در نظر گیریم و در آن ضرب کنیم حاصل ضرب آن رقمی بی نهایت خواهد شد و همین ایجاب می کند ما مسئله را جدی تلقی کنیم». هراس پورجوادی از این است که می بیند بعد از انقلاب اسلامی و مخصوصاً در سالهای اولیه آن، آزادی نسبی برای ملت های غیر فارس زبان ایجاد گردیده و زبانهای غیر فارسی و در رأس آن زبان ترکی بعد از نیم قرن خفقان دوران پهلوی، بار دیگر عرض اندام نموده و تا حدودی وارد صحنه شده و دوستداران و متکلّمین در این زبان به چاپ کتاب و نشریه مشغولند. ترس وی زمانی افزونتر میشود که جمعیت ترکان ایران را قابل توجه می بیند و برداشته شدن ممنوعیت از روی این زبان و رسمیت یافتن آن را مشکلی برای زبان فارسی می داند و با هراس می آورد: «فرض کنیم که آرزوی کسانی که میخواهند زبانهای محلی در محل رسمی شود ، روزی محقق گردد . در آن صورت چه وضعی برای ما پیش خواهد آمد ؟ معلمان و دبیران و سپس استادان دانشگاهها … در آذربایجان در شهرهای تبریز ، ارومیه ، اردبیل ، مرند ، زنجان، مراغه، خوی، همه به زبان ترکی تدریس خواهند کرد. حتی در شهرهایی چون تهران ، اراک ، همدان و در خراسان با یک میلیون جمعیت ترک زبان در بجنورد و شیروان و قوچان و درگز و کلات و اسفراین ترکی جای فارسی را خواهد گرفت.» این ترس باعث گردیده تا دکتر پورجوادی به هر حربه ای متوسل شده و جملاتی سرهم بندی نماید و شعارهایی دهد تا شاید بتواند مسئولین را وادار نماید اجازه فعالیت به دوستداران زبان ترکی داده نشود و چون سخن منطقی برای گفتن ندارد، گاهی«استقلال سیاسی و وحدت و تمامیت ارضی کشور» را بهانه قرار می دهد و زمانی دیگر به تکرار شعارهای همیشگی می پردازد :« ترک زبانان ایران، زبان فارسی را از خود می دانند . افتخارات زبان فارسی متعلق به همۀ کسانی است که در پروردن این زبان سهیم بوده اند و هم اکنون بدان تکلم می کنند . ترک زبانان ایران خود سهم بزرگی در تکوین و پرورش این زبان داشته اند . این زبان زبانِ نیاکان ایشان بوده و هم اکنون نیز زبان دینی و ملی ایشان است ». البته چون قصد ایشان بافندگی و شعار دادن بوده ، خود را ملزم ندانسته اند تا توضیح دهند چه زمانی زبان فارسی ، زبان نیاکان ترکان بوده و در حالی که زبان دینی ملل مسلمان و خود ِ فارس زبانها ، عربی است ، چگونه و از چه زمانی زبان فارسی ، «زبان دینی» ملت ترک گردیده است. وی رسمیّت یافتن زبان ترکی را « دقیقاً آب ریختن به آسیای پان ترکیسم» می داند و تدریس آن را چیزی می داند که «آتش همۀ فتنه ها از آن بر می خیزد ». این مقاله در سالهای ابتدایی انقلاب نوشته شده و پورجوادی برای رسیدن به مقاصد خود ، حتی از تحریک احساسات انقلابیون هم غفلت نکرده و غیر واقع آورده که مؤلف کتاب ،دکتر هیئت ، خواستار عدم تحمیل «زبان امام خمینی – مُدّظله » به همۀ ایرانیان است. هر چند در چاپهای بعدی این مقاله در دو کتاب پیش گفته، اصطلاح « زبان امام خمینی- مُدّظله» به « زبان فارسی» تغییر داده شده است. چاپ مقالۀ «ایران مظلوم» با واکنش های بسیاری مواجه میشود و در رأس آنها جوابیۀ دکتر جواد هیئت است که پورجوادی بخشی از آن واکنش ها را با گزینش و توضیحات خود با عنوان «باز هم دربارۀ ایران مظلوم»در شمارۀ بعدی نشر دانش منعکس می کند و در آن بار دیگر رسمیت یافتن زبان ترکی را «خواستۀ بی جا و خلاف قانون و خلاف مصالح کشور» می داند و در ادامه می آورد « بدون تعارف باید عرض کنم که شخصاً نسبت به این زبان (ترکی) نمی توانم احساس علاقه ای که یک ترک زبان دارد ، داشته باشم». البته نه جواد هیئت و نه هیچکس دیگری نمی خواهد که پورجوادی نسبت به زبان ترکی احساس علاقه و ارادتی بنماید و از ادبیات آن که بخش مهمی از ادبیات ملل مسلمان است ، سعادتی ببرد ولی این توقع می رود که ایشان مخصوصاً زمانی که امکانات دولتی مردم ایران را در قبضه داشتند، به زبان و ادبیات و ملت های غیر فارس توهین ننموده و به تحقیر آنان نپرداخته و در راه دموکراسی و عدالت و آزادی مردم ایران سنگ اندازی ننمایند، چیزی که سابقۀ فعالیت ها و نوشته های ایشان در آینده نشان داد که توقعی بلامحل بوده است. یکی از واکنش ها به مقالۀ ایران مظلوم واکنش سعیدی سیرجانی است که با لوده بازی و زبانی به ظاهر طنز انواع اهانتها و توهینها را به ترکها و اعراب نثار کرده و سخنان و تحلیلهای نادرست و غیر منطقی بسیاری در دفاع از زبان فارسی و بر علیه ترکها و فرهنگشان آورده و همچون پورجوادی دچار توهم توطئه شده و از مقامات مسئول می خواهد که جلوی فعالیتهای فرهنگی ترکان گرفته شود و می آورد: «بی آنکه منکر شیرینی لهجۀ آذربایجانی باشم و دربارۀ قدمت زبان ترکی که – به قول جناب هیئت- به قرنها قبل از میلاد بر می گردد و عظمت ادبیاتش که صدها شاعر و متفکرِ سعدی شکنِ حافظ کوبِ فردوسی گداز در آستین دارد ، با آقای هیئت وارد مناقشۀ قلمی شوم و به شیوۀ جناب ایشان – که می کوشند به اقتضای روزگار ترویج فارسی را از بدعتهای رژیم پهلوی قلمداد فرمایند – مدعی شوم که این بحثهای تحقیقی و سیاسی ریشه در خارج از مرزهای ایران دارد و محصول تلاش کسانی است که چند سالی تحصیلات خود را در کشور همسایه به انجام رسانده اند ؛ و بخواهم از این رهگذر هشداری دهم به مقامات فرهنگی مملکت که هم اکنون هزاران جوان آذربایجانی در مدارس ترکیه به آموختن الفبای پان تورکیسم مشغولند . که کار از این حرفها و هشدارها گذشته است…». طنز ماجراست که سعیدی سیرجانی که خود در مناطق بیابانی و نمکزار کرمان متولد شده بود، در این نوشته در مقایسۀ بین لیلی و شیرین که صورت کامل آن در کتاب «سیمای دو زن» وی آمده ، برای تحقیر اعراب، لیلی را زنی «تو سری خورده» و برخاسته از «سیاه چادرهای بیابان خشک عربستان» دانسته است. مرحوم سیرجانی روزگاری در نامه ای نوشته بود «آدمیزاده ام ، آزاده ام »، ولی با این برخوردهای وی با حق اولیه و مسلّم بخش بزرگی از هموطنانش، آزادگی وی محل سوال است.

جالب اینکه نصرالله پورجوادی درست چند ماه بعد از مقالۀ ایران مظلوم ، در مقالۀ «نگاهی دیگر به فردوسی» ، به انتقاد از عربگرایی ایرانیان دوران صدر اسلام و نژادپرستی بنی امیه پرداخته و فردوسی را احیاء کننده هویت ایرانی (فارسی) دانسته و می آورد « بنی امیه و پیروان ایشان از روی تعصب قومی با اقوام دیگر ، بخصوص ایرانیان، دشمنی می ورزیدند و این عمل خود را به اسم اسلام و ضدیت با قوم پرستی انجام می دادند ولی در حقیقت نه عمل بنی امیه اسلامی بود و نه آنها دلشان به حال اسلام سوخته بود . در واقع خود ایشان بودند که به تعصب قومیّت مبتلا بودند ، نه اقوامی که سعی داشتند هویت خود را به نحوی حفظ نمایند. ایرانیان از پیش از زمان فردوسی بتدریج دریافتند که لازمۀ مسلمانی تَرک هویّت قومی و غفلت از فرهنگ و کمالات گذشتۀ ایشان نیست.» و در پاورقی آن می آورد :« اتهام نژاد پرستی به ایرانیانی که سعی داشته اند هویت قومی خود را در دورۀ اسلامی حفظ کنند ، ظالمانه ترین اتهامی است که به آنان وارد کرده اند. آنچه ایرانیان می خواستند فقط حفظ هویت خود بود ، نه تحمیل آن به اقوام دیگر. در حالی که بنی امیه و نژادپرستان عرب می خواستند این حق را از ایشان بگیرند و قومیت عربی خود را به ایشان تحمیل کنند.کدامیک نژادپرستند:کسانی که صرفاً می خواسته اند هویت خود را حفظ کنند یا کسانی که در صدد تحمیل قومیّت خود به دیگران بودند؟» جواب این سوال را پیش از هر کسی باید از خود دکتر پورجوادی پرسید. به همین منظور نگاهی به مقالۀ « تعدّد اقوام و وحدت ملّت» خالی از لطف نخواهد بود. پورجوادی در آن مقاله همچون تمام نوشته های دیگرش ، وحدت ملت ایران و استقلال و حفظ تمامیت ارضی آن را در گرو حفظ و تقویت «زبان فارسی» می داند و اهتمام به حفظ و تقویت دیگر زبانها و فرهنگ های ایران را نشان تجزیه طلبی و تفرقه و جداسری می داند و با مرکز ثقل قرار دادن همین مغلطه ، آشکارا خواهان از بین بردن دیگر زبانهای ایران به جز زبان فارسی است. وی زبانهای غیر فارسی را به دلیل اینکه دارای گویشورانی در آنسوی مرزهای ایران است ، عامل تفرقه و تجزیه می داند. وی می آورد :«ملّیت ایرانی و وحدت اقوام تا زمانی می تواند حفظ شود که همۀ اقوام آن نسبت به مشترکات ملی خود ، به عنوان اعضای یک ملت وقوف داشته باشند و بر ملّیت خود تاکید ورزند . ولی اگر تحت تاثیر عوامل خارجی ، به مشترکات پشت کنند و در عوض به صفاتی که میان آنان و همسایگان مشترک است روی آورند ، در آن صورت خطر تجزیه، ملت را تهدید خواهد کرد. » وی در ادامه آذربایجانی های دو سوی رود ارس را متعلق به دو ملّت جدا می داند و چون آن شخصی که ظهر تموز به انکار آفتاب سوزان پرداخته بود ، به انکار ملت ترک آذربایجان می پردازد و زبان و هویت ترکی آذربایجانیان ایران را عامل تفرقه و تجزیه می داند که بایستی از بین برده شود و می آورد:« وظیفۀ ما از میان بردن عوامل تفرقه و تجزیۀ خانواده ایرانی از یک سو و تقویت عوامل وحدت و یگانگی از سوی دیگر است». وی می نویسد:« انتخاب نام آذربایجان برای سرزمین شمال رود ارس از همان آغاز با دعاوی مشکوک سیاسی توام بوده است. اکنون نیز جماعتی در آذربایجان اعتقاد دارند که همین اشتراک در نام دلالت بر آن دارد که مردم دو سوی ارس در واقع یک ملت مجزا را تشکیل می دهند، و معدودی هم در تهران دانسته یا ندانسته و حتی از طریق رسانه های همگانی رسمی ، آب به آسیاب این ادعا می ریزند. البته شک نیست که در میان این مردم مشترکات فراوانی وجود دارد ؛ اما بیشتر این مشترکات در واقع متعلق به تمدن ایرانی است و اگر امکان داشت که از راهی که در طول این دویست سال طی شده است برگردیم معلوم است که جمهوری آذربایجان کنونی به کدام کشور تعلق داشت اما بهتر است که واقعیت های تاریخی را به همان صورت که هست بپذیریم که ملتی جدا از ملت ایران به نام آذری وجود ندارد. آذربایجانیهای دو سوی ارس اکنون به دو ملت جدا تعلق دارند » این در حالی است که ایشان در بهمن ۹۴ در سخنرانی خود در مراسم «شب نویسندگان و شاعران افغانستان» که به همت مجلۀ بخارا در محل موقوفات بنیاد محمود افشار برگزار شد ، می آورد:« چیزی که ما را به مردم افغانستان پیوند می دهد فقط زبان نیست. زبان فارسی عامل مهمی است ولی فرهنگ وادب و تاریخ ما هم هست که ما را با هم پیوند می دهد. محققی که امروز دربارۀ مسائل فرهنگی و ادبی و تاریخی تحقیق می کند نمی تواند مرزی میان بخارا و هرات و بلخ و مرو و طوس و نیشاپور و بسطام و اصفهان و دینور قائل شود. مرزهائی که امروز این شهرها را از هم جدا می کند همه ساختگی و غیر واقعی است.حقیقت ندارند. بی اعتبارند…. از نظر من کشیدن مرز میان هرات و خواف و تایباد و زوزن و تربت مسخره است. هرات قلب این شهرهائی بوده که امروز این طرف مرزند و هرات خودش آن طرف مرز. هیچ ظلمی بالاتر از این نیست که ما بیائیم و قلب فرهنگی شهرهائی را از اعضاء فرهنگی دیگر جدا کنیم. ما با کشیدن این مرزها به مردم آنها ظلم کرده ایم. من قبول دارم که نمی توانیم به دلائل سیاسی این مرزها را عملاً برداریم ولی مجبور نیستیم که در حفظ آنها در ذهن خودمان کوشش کنیم. ما باید توجه داشته باشیم که این مرزها از لحاظ فرهنگی به زیان ماست و نباید در مورد آنها اصرار بورزیم. باید از لحاظ فرهنگی آنها را نادیده بگیریم.» ( نک کنید: مجلۀ بخارا، ش ۱۱۱). پورجوادی در ادامۀ مقالۀ « تعدّد اقوام و وحدت ملّت» می آورد :« مسئله آذربایجان مسئله ای است که بخصوص آذربایجانیهای ایرانی باید نسبت بدان هوشیار باشند. کاری که این قوم ایرانی باید در مقابل دسیسه های خارجی انجام دهند در واقع کاری است که همۀ اقوام ایرانی برای حفظ هویت ایرانی خود باید انجام دهند. وظیفۀ اقوام ایرانی و اقدامات همۀ اولیای امور باید در یک جهت باشد و آن حفظ وحدت و یکپارچگی ایران است ، چه از لحاظ سیاسی و جغرافیایی و چه از لحاظ فرهنگی. وظیفۀ ما از میان بردن عوامل تفرقه و تجزیۀ خانوادۀ ایرانی از یک سو و تقویت عوامل وحدت و یگانگی از سوی دیگر است». با توضیحاتی که پورجوادی در مقاله می آورد مشخص میکند که زبان ترکی و دیگر زبانهای غیر فارسی عامل تفرقه بوده و بایستی از بین برده شوند. با این حساب باید سوال پیشین پورجوادی را بار دیگر از خود ایشان پرسید: «کدامیک نژادپرستند:کسانی که صرفاً می خواسته اند هویت خود را حفظ کنند یا کسانی که در صدد تحمیل قومیت خود به دیگران بودند؟». بار دیگر برگردیم به مقالۀ « نگاهی دیگر به فردوسی» ، پورجوادی در آنجا در دفاع از اقدام فردوسی در بازگشت از عربگرایی قرون اولیه اسلام به سوابق فرهنگی و زبان فارسی و در راستای حمایت از  هویت و تشخّص جداگانه غیر عرب می آورد :«اسلام جهان بینی جدیدی را بر اساس وحی محمدی (ص) به وجود آورده بود. اقوامی که این جهان بینی را پذیرفته بودند دو راه در پیش رو داشتند، یکی اینکه از هویت قدیم خود به کلی چشم بپوشند و در تمدن جدید مستهلک شوند ؛ دیگر اینکه با تذکّر به گذشتۀ خود، هویت جدیدی اختیار کنند و با تشخّص فرهنگی به جهان اسلام بپیوندند. بسیاری از اقوام ضعیف که فاقد بنیۀ فرهنگی و پشتوانۀ فرهنگی بودند چاره ای جز قبول راه اول نداشتند. ایران نیز تا حدودی و از جهاتی مدتی همین راه را پیمود. بسیاری از مشایخ و دانشمندان و متفکران و نویسندگان و شعرای ایرانی در سه چهار قرن اول هجری همین وضع را داشتند . این نویسندگان و شعرا عموماً بدون تذکّر سوابق تاریخی و هویت ایرانی خود ، همۀ توان خود را در راه عظمت اسلام و بنای تمدن اسلامی به کار می بردند و زبانی هم که بدان می نوشتند زبان عربی بود. در همین حال، یک مسألۀ اساسی برای قوم ایرانی پیش آمد و آن این بود که آیا این غفلت از گذشته بحق است یا نه؟ آیا ورود به عالم جدید اسلامی اقتضا می کند که اقوام مختلف از گذشتۀ خود و از سوابق فرهنگی خود و زبان خود به کلی چشم بپوشند یا نه؟ این سوال برای اقوام ضعیف نمی توانست چندان مطرح باشد ، چون آنها به هر حال سابقۀ فرهنگی نیرومندی نداشتند ولی ایران جزو اقوام ضعیف نبود . قوم ایرانی بر یک پشتوانۀ ارزشمند و یک فرهنگ و تمدن کهنسال و عمیق و ریشه دار تکیه داشت و به آسانی نمی توانست دست از آن بردارد». حال همین سخنان را خطاب به دکتر پورجوادی باید آورد و از ایشان پرسید آیا داشتن هویت ایرانی اقتضا می کند که اقوام مختلف از گذشتۀ خود و از سوابق فرهنگی و زبان خود بکلی چشم بپوشند یا نه؟ چرا در باور شما یک تُرک با تکیه بر اصالت  خود و حفظ زبان و ادب خود نمی تواند ایرانی بماند و خواهان حفظ وحدت و تمامیت ارضی شود. چرا باید زبان فارسی را که زبان یکی از اقوام ایران است ، عامل وحدت مردم ایران دانست. آیا تولد در همین جغرافیای سیاسی و تابعیت سرزمینی ، برای ایرانی بودن کافی نیست؟ چرا باید دایرۀ ایرانی بودن را چنان تنگ و محدود کرد که بیش از شصت درصد مردمان این سرزمین خارج از آن جای گیرند؟ جملات پایانی مقالۀ ایشان را به خودشان یادآوری می کنیم :« آثاری که از پیشینیان ما به جا مانده است در حقیقت پشتوانۀ فرهنگی و ملی و اسلامی یک ملت است و بی احترامی به نام این سخنوران و بی اعتنایی به آثار ایشان بی احترامی به ملت ایران و به فرهنگ اسلامی است».

پاییز سال ۸۰ همایش یک روزه ای توسط همفکران پورجوادی و به همت موسسه فرهنگی آران در ارومیه برگزار میشود. پورجوادی هم به این همایش دعوت است. وی پس از بازگشت، مقالۀ «ختنۀ آذربایجان» را منتشر می کند. برخی از سخنرانان این همایش عبارتند از دکتر حمید احمدی ، کاوه بیات ، هوشنگ طالع ، عنایت رضا و افشین جعفرزاده. گردانندگان همایش در دعوت از دکتر پورجوادی اشتباه نکرده اند. حدّ وی همین است که نامش در کنار این اسامی جای گیرد. تیر ماه سال ۹۲ که مجلۀ «مهرنامه» گفتگویی با دکتر سیدجواد طباطبایی ترتیب داد و در آن بدترین توهین ها و اهانت ها را به ترکان آذربایجان وارد آورد ، دکتر پورجوادی از اولین کسانی بود که ذوق زده به حمایت از طباطبایی برخاست و از وی تمجید کرد. در کل همایش ارومیه یک مطلب را برای پورجوادی روشن می سازد :«آذربایجانیهای وطن خواه و ایران دوست احساس نگرانی می کنند. نگرانی از نفوذ پان ترکیسم در بعضی مراکز فرهنگی و دانشگاهی. از حرفهایی که پان ترکیست های جمهوری آذربایجان و ترکیه دربارۀ جدا کردن آذربایجان از ایران می زنند . از اینکه کسانی هستند که جوانان آنان را فریب می دهند و به آنها می آموزند که اصلاً ایرانی در کار نیست ، تمدن و فرهنگ ایرانی افسانه ایست ساخته و پرداختۀ فارس ها و فارسها شما را استثمار کرده و می کنند و دشمن شما فارسها هستند و ترکان جهان باید با هم متحد شوند و یک کشور واحد تشکیل دهند». دکتر پورجوادی خود بهتر از هر کسی می داند که تشکیل یک کشور واحد برای تمامی ترکان جهان از غرب چین تا قلب اروپا ، نه ممکن است و نه مطلوب و نه در بین ترکان مقبولیت عام دارد و حتی در ترکیه، مخالف قانون اساسی و غیر قانونی است، ولی برای رواج ترک ستیزی و دشمنی با زبان و فرهنگ آنان البته روش بافندگی و جمله سازی را ترجیح می دهند وگرنه دکتر جواد هیئت در جوابیه ای که بر مقالۀ ایران مظلوم نوشته بودند ، آورده اند که :«دربارۀ  پان ترکیسم به نظر می رسد ایشان و همفکرانشان معنی این کلمه و یا اصطلاح سیاسی را به روشنی نمی دانند و تصور می کنند هر کسی زبان ترکی را ولو زبان مادری اش باشد ، دوست بدارد و یا با ادبیات و تاریخ آن آشنایی پیدا کند پان تورکیست است !…». گفتنی است دکتر جواد هیئت تورکولوژیست و پزشک مشهور قلب تبریزی و یکی از ایرانیانِ مظلوم و وطن دوست ، در سال ۹۳ در جمهوری آذربایجان فوت میکند ولی متاسفانه اجازۀ انتقال جنازه و دفن در تبریز طبق وصیتنامه صادر نمیشود.

پورجوادی آموزش زبان ترکی در مدارس را لازم نمی داند و همچون غلامعلی حدادعادل حضور آن را در منازل و اندرونی ترکها و در حد گفتگوی شفاهی در کوچه و بازار، کافی می داند و در سخنانی غیر مستند ، می آورد :« تا جایی که من می دانم در طول تاریخ دغدغۀ پدر و مادران ترک و آذری زبان ، آموزش زبان فارسی و تا حدودی عربی برای خواندن متون دینی به کودکانشان بوده است زیرا آنها ترکی را در خانه آموزش می بینند و احتیاجی به آموزش آن در مدارس نیست. من مطمئنم که خود والدین آذربایجانی ، بلوچ، ترکمن، لر و کرد هستند که با حذف زبان فارسی مخالفند. با حضور زبان های دیگر مانند ترکی، کردی و بلوچی هم کسی مشکلی ندارد». (نک:روزنامه شرق/۳مرداد ۹۲) پورجوادی اولاً بهتر بود نشان می داد از کجا متوجۀ این دغدغۀ پدر و مادران ترک شده است و ثانیاً باز نشان می دادند که همان پدر و مادران از چه زمانی  و چگونه دشمن زبانِ آباء و اجدادی خود ترکی شده اند و به آن پشت کرده اند و حاضرند فرزندانشان دو زبان بیگانه را بیاموزند ولی زبان مادری شان را نه ! و اگر آنگونه که پورجوادی می گوید باشد ، پس این همه هراس ایشان از مسئلۀ زبان ترکی و نوشتن مقالاتی چون «ایران مظلوم» و «ختنۀ آذربایجان» برای چیست؟ ثالثاً رسمی بودن زبان ترکی به معنای کاربرد آن در همه جاست ، از مدارس و دانشگاه و رسانه ها گرفته تا ادارات و دادگستری و در این حالت دیگر پدر و مادران ترک، دغدغه ای را که منظور آقای پورجوادی است، نخواهند داشت و نیز جایگاه زبان فارسی به عنوان «زبان مشترک» بین اقوام ایران محفوظ خواهد بود. تسلط آکادمیک به حداقل دو زبان، نه تنها مشکلی برای ایرانیان نخواهد داشت،که امتیازی برای گویشوران آن خواهد بود و ناگفته پیداست که در مناطق غیر ترک زبان ، باید زبان همان منطقه، زبان دوم باشد.کسی مخالف آموزش زبان فارسی نیست ولی این به معنای نامهربانی کردن و پشت پا زدن به زبان مادری و اجدادی هم نمی تواند باشد. بنابراین اگر ایشان خود را به تغافل نزنند و معنی رسمیّت زبان ترکی را درک کنند و حقیقتاً بپذیرند، دیگر لازم نخواهد بود بیاورند :«در مورد زبان های محلی پیشنهاد من به مخالفان تحصیل به زبان فارسی این است به جای اینکه تمام آموزش و پرورش اردبیل یا تبریز و مراغه را به زبان ترکی برگردانیم که از لحاظ امکانات و کمبود کتاب و … عملاً امکان آن فراهم نیست، یک مدرسه دایر کنید و کتاب هایشان را هم خودتان تألیف کنید، یعنی از باکو و استانبول نیاورید و ببینید که چند نفر از پدر و مادران راضی میشوند که فرزندانشان را به مدرسه ای بفرستند که در آن تنها زبان ترکی تدریس می شود و منابع مطالعاتی تنها به این زبان محدود است ؟» (همان). گیریم که سخن پورجوادی صحیح باشد و پدر و مادران تُرک مشتاق نباشند فرزندانشان به مدارس ترکی بروند ، در اینصورت باید پرسید چرا اینگونه شده است؟ چرا والدین دوست ندارند فرزندانشان زبان آنان را یاد بگیرند ، چرا آسیمیله شدن را ترجیح داده اند و پشت به هویت خود کرده اند؟ جواب این سوالات را باید یافت و علاج واقعه کرد ، نه اینکه صورت مسئله را پاک نمود و از هویت گریزی حمایت کرد. باید پای صحبت های همان پدر و مادران نشست و علت عدم رضایت آنان به آموزش فرزندانشان به ترکی را جویا شد و در رفع موانع کوشید.       

دکتر پورجوادی سال ۸۱ توسط یکی از دوستانش برای تدریس فلسفه و عرفان به مدت یک ترم به یکی از دانشگاههای آمریکا دعوت میشود. حضور وی در آمریکا مصادف با اولین سالگرد حملات یازده سپتامر به برجهای دو قلوی مرکز تجارت جهانی است. حملات توسط القاعده تدارک دیده شده بود و  اعضای این گروه از بنیادگرایان مذاهب اسلامی بودند و  به صورت مستقیم ربطی به هیچ یک از مذاهب اسلامی نداشتند. هر مذهبی، بنیادگرایانی دارد که دست به کارهای خشونت آمیز می زنند. پور جوادی اما در مقالۀ «یک ترم تدریس در آمریکا» که شرح یک ترم تدریس ایشان در یکی از دانشگاه های آمریکاست، می آورد :‌» من البته کاری به مسائل روز نداشتم ولی چند نکته را به مناسبتهایی که پیش می آمد به دانشجویان تذکر دادم. یکی موقعی بود که بحث پیدایش تفکر عقلی در کلام معتزله و واکنش اهل حدیث و بخصوص احمد بن حنبل و جریان محنه را شرح می دادم ، که گفتم خلبانهای هواپیماهایی که خود را به دو برج تجارت جهانی زدند در مکتب ابن حنبلها آموزش دیده بودند و از فرودگاه محنه برخاستند». و یا در یادداشت فیسبوکی«حج مکرر» می آورد :«عربستان لانۀ زنبور است و تو سر سگ بزنید واقی می کند و می گوید ” انا داعش” ». این جملات زمانی معنای واقعی خود را می یابد که بدانیم که ایشان چندان درد مذهب ندارد ، شیعه و سنی برایشان مهم نیست. مدافع شیعه هم نیست. ای بسا چنانچه نیاز ببیند رخت سنت هم بپوشد ولی اگر پای نژاد و زبان در میان باشد ، برای کوبیدن اعراب که اکثراً در مذهب اهل سنت هستند، می تواند در نقش یک شیعه افراطی هم ظاهر شود. ترک ستیزی و عرب ستیزی به یکی از اصول تغییر ناپذیر و بی بازگشت ایشان بدل شده است. حمله به حنبلی های افراطی و پیروان بنیادگرای ابن تیمیه ها هم، نه از روی غیرت دینی که در راستای دعوای عرب و عجم است. در یادداشت فیسبوکی «دعوای قدیمی عرب و عجم» می آورد :«حنبلی ها معمولاً عرق عربی داشته اند. ظاهراً آباء و اجداد احمد بن حنبل ایرانی بوده اند ولی حنبلی ها سخت مدافع زبان عربی و سنتهای عربی (به اسم سنت النبی) بودند».  در کمتر نوشته ای است که بحث از اعراب باشد و وی آنان را ننوازد و طعن و توهینی بر ایشان روا ندارد. این مورد مخصوصاً در یادداشت های فیسبوکی ایشان بسیار برجسته و جاری است و انتقادات بسیاری هم بر وی وارد آورده است. وی در بحثی که در فیسبوک با مهدی جامی روزنامه نگار و مدیر سایت راهک داشت ، می آورد : «به من اگر بگویند شعوبی هستی باکی ندارم اما خوشم نمی آید از انگ نژاد پرستی و آنتی سمیتیزم، که صهیونیستها بعد از جنگ دوم درست کردند تا از دنیا امتیاز بگیرند و گرفتند. دعوای ما با عربها قدیمی تر از این انگهاست». پورجوادی وقتی از فتوحات اسلام و فتح ایران سخن می راند ، عربها را با لفظ زشت «نره خر بیابانی» خطاب میکند (نک: یادداشت مسئله لذت) و سرزمین آنها را «بیابانهای برهوت» می نامد( نک:یادداشت شکست ما از عربها) و به خاطر نفرتی که از اعراب دارد و اینکه هنوز نتوانسته از قادسیّه پا فراتر نهد ، از اصطلاح «فتوحات اسلام» رنجیده خاطر میشود و در یادداشت فیسبوکی« فرهنگستان به چه درد میخورد؟» می نویسد: «هزار و چهارصد سال پیش یک عده عرب بیابانی برای قتل و غارت (و نه به خاطر اسلام)  به کشور متمدن ایران حمله کردند و متاسفانه ما را شکست دادند و سرزمین ما را تصرف کردند و همه چیز را به یغما بردند. مورخین عرب و عرب زده اسم این را گذاشته اند «فتوحات» به خاطر این که از دید آنها پیروزی در جنگ «فتح» بود.» . پورجوادی با اینکه خود محققی در حوزه تصوف و عرفان است اما به خاطر نفرتی که از  اعراب دارد حتی به ابن عربی، از ارکان استوار عرفان، هم رحم نمی کند و در تاریخ تصوف وی را عطسه ای بیش نمی داند و در یادداشت «مدرنیّت ابوزید» می آورد :«مهمترین شخصیتهای عالم تصوف برای عربها ابن عربی است. در حالی که ابن عربی عطسه ای در تاریخ تصوف بیش نبوده است. عطسه ای که بعداً پژواک زیادی داشته و سر و صدا راه انداخته است». هرچند مدتی بعد تحت فشارهای وارده مجبور میشود حرفش را پس بگیرد.(نک: یادداشت درس نویسندگی) و در یادداشت«دعوای قدیمی عرب و عجم» می نویسد :« آنهایی که در حوزه معنویت و عرفان کسی به حساب نمی آمدند عربها بودند و عجمها در این میدان همه چیز بودند و همه چیز داشتند». پورجوادی برای تحقیر زبان عربی اکثراً آن را «زبان تازی» می نامد و این اندازه تأمل ندارد که به فرض که دوران قدیم در فارسی به عربی ، تازی می گفتند ولی یک محقق باید هر ملتی را به همان نامی بخواند که خودشان علاقه مند هستند و عقده های درون را وارد بحث های علمی نکند و تحقیق را به تخریب آلوده ننماید. ایشان حتی نام کشور مستقل جمهوری آذربایجان را تحریف نموده و «آران» می نامد (نک: ختنۀ آذربایجان) و در یادداشت «ما افغانی نیستیم» می آورد :« جمهوری آذربایجان، اصلاً آذربایجان نیست» و آرزومند است مردم افغانستان نام کشور خود را به «آریانا» و یا مهمتر از آن به «خراسان» برگردانند و می آورد :« انتخاب نام خراسان برای افغانستان بی وجه نبود چون به هر حال آنجا هم جزء خراسان بزرگ به حساب می آید». مشکل دکتر پورجوادی تنها با اعراب و اتراک نیست ، وی با تمام کشورها و ملت های همسایه، که غیر خودی محسوب شوند ، مسئله دارد. در تحقیر دیگران حد و مرزی نمی شناسد و به پشتونهای افغانستان که تنها گناهشان این است که به زبانی غیر از زبان دری مورد علاقۀ پورجوادی سخن می رانند ، بی ادبی نموده و زبان آنان را زبانی میداند که از «پشت کوه» آمده است. (نک:یادداشت ما افغانی نیستیم). به صورت کلی نظر ایشان چنین است که هر که فارسی تکلم می نماید ، باید خودی و ایرانی محسوب شود ، در غیر این صورت غیرخودی و شایسته التفات نیست . در این رابطه در یادداشت« خواهران و برادران فرهنگی ما» می آورد :« ایران باید در قوانین خود نسبت به اتباع افغانستان و به طور کلی مردمی که زبان مادری آنها فارسی است تجدید نظر کند. اگر مردمی از لحاظ فرهنگی ایرانی اند باید از امتیازهای فرهنگیی که سایر ایرانیان از آن برخوردارند آنها هم برخوردار باشند».(نک: مجلۀ بخارا ، ش ۱۱۱) و در ادامه مطلبی می آورد که اگر خدای نکرده توسط دولتمردان یک مملکتی مورد توجه قرار گیرد ، می تواند سرمنشأ خطرات و عاملی برای تبعیض و حتی در ابعادی وسیعتر، بهانه ای برای ژنوساید قرار گیرد: «ایرانی بودن به این نیست که شخصی شناسنامۀ ایرانی گرفته باشد یا حتی در ایران متولد شده باشد. چه بسا کسانی که هیچ وقت پایشان به ایران نرسیده ولی از لحاظ فرهنگ و زبان و تاریخ به ایران تعلق داشته باشند و خودشان هم بدان معترف باشند. و چه بسا کسانی که شناسنامۀ ایرانی هم گرفته باشند ولی هیچ علاقه و دوستیی نسبت به تاریخ ایران و فرهنگ و زبان آن نداشته باشند»(همان).

تندی ها و درشتی های پورجوادی به ترک و عرب را پایانی نیست. برای اطلاع از این تندی ها بایستی تمام نوشته های وی را خواند. ببینید چگونه در مقولۀ «ادب» سخن می راند :«مفهوم کلی ادب در ایران وجود داشته و در اسلام هم پیغمبر(ص) سعی کرد آن را به عربها بیاموزد. ایرانیان می فهمیدند که کوچکتر با بزرگتر چگونه باید رفتار کند ولی برای عربها باید آیه نازل می شد که در حضور پیغمبر صدایتان را بلند نکنید». (نک: یادداشت دیپلماسی و ادب). متاسفانه درشت گویی های پورجوادی صرفاً به این حوزه محدود نمانده است. او حتی از طعنه زدن به دوستان سابق خود هم غفلت نکرده است. با آنکه دکترای فلسفه دارد اما گویی قصد استفادۀ صحیح آن را نداشته و چندان ارزشی برای تأمل و تفکر و روشنفکری قائل نیست. چندین سال پیش دکتر عبدالکریم سروش از مهمترین روشنفکران دینی، نظریه ای دربارۀ مکانیزم وحی در قالب تئوری رویا ارائه نمود. موافقان و مخالفان این تئوری ، نقد و نظرهای خود را نوشتند و دکتر سروش هم تا جایی که مقدور بود، پاسخشان را داد. دکتر پورجوادی اما جز طعنه زدن بر سروش و تئوری رویا، حرف دیگری نداشت. دکتر سروش در گفتگو با یکی از سایتهای اینترنتی گریزی هم به وی زد : «نکته مربوطه دیگری را می خواهم بیاورم که در نوشته های فیسبوکی نصرالله پورجوادی دیدم؛ نوشته هایی که هم غیردوستانه و هم بی خبرانه بود. بی خبرانه بود چون به تصریح خودشان مقالات مرا نخوانده بودند و بی ادبانه بود چون رؤیای قدسی را مانند بادِ مقعدِ قدسی، بی معنی دانسته بودند! و گفته بودند خواب ، خواب است و رسولانه و قدسی ندارد و البته همین مختصر را هم به ضد و نقیض هایی آمیخته بودند». ( نک: رویاروی رؤیا – یک). پورجوادی در یادداشت «خواب آشفتۀ روشنفکران دینی» می آورد :«روشنفکران دینی هم به بد مخمصه ای افتاده اند. هر طرفش را که بلند می کنند، طرف دیگر رو زمین می ماند. می خواهند دیندار باشند، روشنفکری از یادشان می رود. می آیند روشنفکر باشند، خواب می مانند و نماز صبحشان قضا می شود». به نظر می رسد جمله ای که پورجوادی در حق احمد فردید به کار برده، مشمول خودش هم باشد:« پیرمرد بساطی پهن کرده بود از یک ‌مشت فحش و ناسزا که نثار روشنفکران مسلمان و نامسلمان می‌کرد.» (نک:مجلۀ اندیشه پویا / ش ۹).   

دکتر نصرالله پورجوادی بعد از انقلاب علاوه بر ریاست مرکز نشر دانشگاهی، مدیریت مجلۀ «نشر دانش» و تدریس در دانشگاه و تالیف کتاب را هم برعهده می گیرد. روزنامۀ شرق در مرداد ۹۲ به مناسبت هفتاد سالگی پورجوادی ویژه نامه ای در صفحات «ماندگاران» برای ایشان تهیه کرد. در این ویژه نامه علاوه بر گفتگو با ایشان، افرادی همچون کاظم موسوی بجنوردی ، اصغر دادبه، کامران فانی مطالبی در تمجید از وی  نوشته اند. اکثراً مدیریت ایشان بر مرکز نشر دانشگاهی را ستوده اند. دکتر اصغر دادبه، حاصل کار پورجوادی در ادارۀ مرکز نشر را «شکوهمند» و «ستودنی» می داند و استاد کامران فانی می نویسد:«دکتر پورجوادی بیش از ۲۰ سال ریاست این مرکز را بر عهده داشت و در نهایت درایت و با مدیریتی کم نظیر آنجا را اداره کرد. به نظر من این بزرگترین خدمت فرهنگی و علمی دکتر پورجوادی به جامعه ایران بود». ماهنامۀ«مهرنامه» هم در همان تاریخ «پرونده ای در یادبود نشر دانش» منتشر می کند. همانگونه که آوردیم اکثر همفکرانش مدیریت وی بر مرکز نشر دانشگاهی و مجلۀ نشر دانش را می ستایند. مدیریت وی تا سال ۸۳ ادامه دارد. در همان سالها سازمان بازرسی، گزارشی مبنی بر تخلفات در مرکز منتشر میکند و دکترپورجوادی از مدیریت مرکز کنار گذاشته میشود. دکتر رضا منصوری فیزیکدان و معاونت پژوهشی وزارت علوم در وزارت مصطفی معین که از نزدیک در جریان وقایع مرکز نشر بود ، در کتاب «چهار سال در وزارت علوم، تحقیقات و فناوری (عتف) » می نویسد : « گزارش سازمان بازرسی را خواندم . همۀ مطالب را هم تأیید میکردم. این گزارش ، بنا بر تعریف و جایگاه سازمانی ، نمی توانست به ضررهای فرهنگی و علمی ناشی از سوء مدیریت مرکز بپردازد». پورجوادی بدواً در مقابل این تغییر، مقاومت و پرخاشگری میکند و آن را توطئۀ باند منصوری می داند. در همین رابطه دکتر رضا منصوری در صفحه ۱۱۶ کتاب مذکور می آورد :« این موضوع (تعویض مدیریت) برای پورجوادی ،که خود را کمابیش بالاتر از قانون می دانست و جوابگوی کسی یا نهادی هم نمی دانست، بسیار گران تمام شد. رفتارهای نامناسبی از خود نشان داد. از یک طرف خودش نامه هایی به مقامات کشوری نوشت و جملات بسیار زننده ای در آن ها به کار برد، در مورد وزارت و خود من ، و از طرف دیگر کسانی از اطراف و اکناف مقاله ها و گزارش های بسیار غیرمنصفانه ، گاهی همراه با کلمات و تعبیرهای زشت، در روزنامه ها نوشتند و جالب اینکه بعضی رادیوهای بیگانه و یا وابسته به گروه های مخالف نظام در خارج از کشور هم به حمایت مستقیم از پورجوادی و اعتراض به تعویض مدیریت و بدگویی به مدیر جدید پرداختند. در این میان هیچ رسانه ای نپرسید پورجوادی به چه منظور دو انبار بزرگ در اطراف تهران را پر کرده بود از مجله ها و کتاب های فروش نرفتۀ بیست سال گذشته. هزاران نسخه مجله های جلد شدۀ نشر دانش که در کرج سالیان دراز انبار شده بود و بسیاری کتاب ها و مجله های دیگر. چرا قبل از آن کسی اعتراض نمی کرد که سیاست انتشاراتی مرکز نشر باعث اتلاف وحشتناک سرمایه های ملی شده بود. کسی اعتراض نمی کرد که مؤلفان، مترجمان و ویراستاران برجستۀ کشور در طول سالیان دراز مرکز نشر را ترک کرده بودند. کسی اعتراض نمی کرد که کارکنان مرکز نشر از کوچکترین حق و حقوق کارگری و کارمندی بهره مند نبودند. کسی اعتراض نمی کرد که مدیریت مرکز نشر جوابگوی چگونه هزینه کردن اموال دولتی نیست. کسی اعتراض نکرد که مرکز نشر ورشکسته است و بدهی های عظیمی دارد. بله ، مرکز از درون پوسیده بود ! پورجوادی سهم غیرقابل انکاری دارد در شروع نهضت ترجمه در ایران، و شروع تحول در ویرایش مناسب کتب علمی در سطحی وسیع . سهم وی در تأسیس مرکز نشر دانشگاهی بعد از انقلاب غیرقابل انکار است. اما فرهنگ علمی کشور در تیول کسی نمی تواند باشد. پورجوادی راه انداز مناسبی بود در شرایط اول انقلاب که پروژۀ تألیف و ترجمۀ دانشگاهی را در دوران انقلاب فرهنگی به سلامت پیش برد. مدیر پروژۀ موفقی بود ، اما در مدیریت یک سازمان ناموفق بود» دکتر منصوری در صفحه ۸۰ کتاب مذکور می آورد : «مدیریت مرکز نشر شبیه شده بود به بنگاه داری دوران قاجار، به یک نوع بانکداری ، صاحب مال پورجوادی بود. بقیه ابواب جمعی و بچه ها بودند. بودند که حرف بشنوند نه اینکه چیزی بگویند. خصلت هایی که در اولین جلسۀ آشنایی با او از آن ها چیزکی حس کرده بودم ، روز به روز بیشتر هویدا می شد و تشدید. موقعیت وی در انقلاب و در شورای عالی انقلاب فرهنگی هم باعث تشدید این خصلت ها می شد. احساس قدرت زیاد می کرد و به هیچ کس و به هیچ سازمانی هم جوابگو نبود. هنگام ترک مرکز بسیار تأسف می خوردم از اینکه سازمانی با این سابقه ، با این حسن شهرت ، با این توان بالقوه ، و با این نیاز کشوری و تاریخی تا این حد به رکود کشانده شده بود. در قاموس پورجوادی مفاهیمی مانند رشد، توسعه، پویایی بنگاه، شادابی کارکنان اصلاً وجود نداشت. هیچ تفاوتی در نوع مدیریت او و مدیریت کاروانسراهای تهران ، که هنوز از دهۀ سی در خاطر دارم ، نمی دیدم».

دکتر پورجوادی با آنکه دکترای فلسفه غرب دارد ، اما به گواهی آثار منتشره اش ، محققی در حوزۀ تاریخ تصوف و عرفان است. کتابهایی در این زمینه تألیف نموده است. یکی از آنها، کتاب قطور «زبانِ حال» است. در این کتاب، زبان حال را در عرفان و ادبیات فارسی پی گیری نموده است. پورجوادی زبان حال را نوشته اما خود همیشه در زبان قال مانده است. اگر آموزه های عارفان را به دیده می گرفت و برایش اهمیتی قائل میشد ، می دانست که همدلی از همزبانی بهتر است و دوران خط کشی های نژادی و زبانی گذشته است. اگر تعصبات قومی را رها می کرد ، بهتر می توانست سخن عارفان را درک کند و از آن بهره مند شود. می توانست با ادبیات ملل مسلمان همسایه هم همدلی نشان دهد و برای نمونه اینگونه نباشد که زمانی که مقالۀ «نزاع دیوانگان با خدا» تألیف مستشرق آلمانی هلموت ریتر را به فارسی ترجمه می کند ، حتی نتواند املاء صحیح اسامی عارفان و شاعران ترکی همچون«یونس امره»و« قایغوسوز ابدال» را بنویسد. یونس امره ای که می گفت آفریده ها را به خاطر آفریدگارشان دوست می دارم ( یارادیلانی سئوه ریز ، یاراداندان اؤتورو). انسانها به هر زبانی که تکلم نمایند و از هر منطقه ای که برخاسته باشند ، بندگان خدایند و سخت قابل احترام. مهم این نیست که به چه زبانی سخن می رانیم و چه ادبیاتی داریم و از کجای این کرۀ خاکی برخاسته ایم. ادبیات و زبان خواه ضعیف باشد ، خواه قوی ، چندان فرقی ندارد و در احترام به انسانیت نمی تواند معیار و ملاکی به حساب آید. مهم این است که هر که باشیم بدانیم که مدتی در کاروانسرای این دنیا میهمانیم. مهم این است که آموزه های عارفان راستین را در نظر آوریم و از خود شناسی و امر متعالی غافل نباشیم. برای انسانیت، ورای نژاد و زبان و دین احترام بگذریم و برای راحتی و رفاه آنان بکوشیم و ارزشهای انسانی را به دیده گیریم. برادری و برابری پیشه کنیم و پیرو پیامبران و پاکان باشیم. از زبان قال گامی فراتر نهیم و در «آسمان جان» سلوک نماییم.

امیدوارم دکتر نصرالله پورجوادی از این نوشته چندان نرنجیده باشد. من آنچه را که در آثار و نوشته های ایشان دیده بودم ، منعکس کردم. نهایت سعی خود را هم کردم تا امانت در روایت را رعایت کنم و از خود چیزی بر گفته های ایشان نیفزایم. در انتها بار دیگر به مقالۀ « باز هم دربارۀ ایران مظلوم» رجوع می کنم و آنچه را که ایشان روزگاری خطاب به مرحوم دکتر جواد هیئت آورده بود ، به خودشان می گویم: «من آینه ای را در پیش روی آقای پورجوادی گذاشته ام. اگر ایشان از چهره ای که در آینه منعکس شده است خوششان نیامده است ، آینه چه تقصیری دارد ؟»      

——-

( منتشره در فصلنامۀ آنا وارلیق / شماره ۶ / صص : ۶۷ الی ۸۰)

                      

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)