نورعلی مرادی

 اينکه گمان شود که هويت امروزي، يعني همين مليت ايراني ما، سابقه اي ۲۵۰۰ ساله يا ۳۰۰۰ ساله دارد، باوري به گزاف است. چرا که اين تصور از هويت ملي، مقوله اي صددرصد مدرن و متعلق به عصر جديد است و به اين مفهوم سابقه اي در دوران کهن ندارد!

اصلاً ملت ها، پديده اي برآمده از فرآيند «ملت سازي» در دوران مدرن اندونه پديده هايي ازلي تاريخي. در حقيقت ملت سازي در اروپا از پس انقلاب صنعتي شروع و از پي اروپا، در جهان سوم کمتر از سده اي است که دولت- ملت هايي چون ايران خودمان، ترکيه , عراق، افغانستان ، سوريه و … پديد آمده اند. حالا اينکه اين دولت- ملت ها   به عناوين مختلف سعي بر مسبوق به سابقه بودن و ازلي بودن خود داشته و دارند، چيز ديگري است. حکايتي است که آدمي سعي دارد خود را جوان بنمايد و برعکس, ملت ها سعي در پير و کهن نماياندن خويش دارند!

براستي که تا پيش از وضع و پديد آمدن مفاهيم ملت و مليت، مبناي دنياي قديم پيش از هر چيزي بر تعلقات ديني استوار بود و آنچه اجتماعات را به هم مي پيوست يا بالعکس متمايز مي کرد، تعلق و يا عدم تعلقشان به اين مذهب و یا آن مذهب بود. مسلمانان، فارغ از ترک و فارس و عرب و کُرد و… در جغرافيايي که جهان اسلامش  مي خواندند، خويش  را تعريف مي کردند و دوستان و دشمنان و همسايگانشان نيز بر مبناي همين مفهوم ديني، تعريف مي گرديد.

آن سوي مرزها، کفار و اين سو, مشرکين, شمال جهان مسيحيت بود و جنوب بلاد يهود. تقسيمات درون جهان اسلام نيز بر همين مبنا تعريف مي شد. گوشه اي زنادقه و گوشه اي ديگر را فضيان، جنين و جنان.

دوستي ها و اتحادها، ايضاً و دشمني ها و عداوت ها را نيز همديني و گرايش مذهبي رقم مي زد.

البته هويت مشترک ديگري  مبني بر شاخص هايي چون  زبان، تبار، حافظه جمعي يگانه و  ايضاً نژاد يگانه را .تنها  در  اقوامي با خاستگاهک ايلي چون ترکمن، کُردها، لُرها به عينه ملموس مي شد يافت، که بعد ها  پس از کاسته شدن نفوذ کليسا و بالطبع مذهب، و رشد پديده ملت سازي در اروپا، و بالاخره تسريع اين روند و فرآيند به جهان سوم، تعريفي که از ملت شده بود مبني بر وحدت زبان و نژاد ونیای مشترک و روح جمعي يگانه را بيشتر و به حق بايد از اقوامي با تبار ايلي چون کُردها و لُرها و بلوچ ها و ترکمن ها جستجو کرد و يافت تا مردمان شهري فارس و ترک و عربِ بازمانده از امپراطوري هاي فرسوده صفوي و عثماني و …

باري دست بر قضا چنيننشد و هماي سعادت بر دوش صاحبانش ننشست و فره دولتِ- ملت از  آن  ديگري شد. و با ياري آکادمي هاي اروپايي و مستشرقین خدمتگزار  دول اروپايي، هويت دولت ملت هايي چند در منقطه طرح و شکل گرفت و پس از استعمار اروپايي، استعمارهاي آسيايي پديد آمد و در دل جهان سوم، جهان سومي ديگري شکل گرفت که از همان آغاز تاکنون منشأ بسياري چالش و درگيري و فجايع انساني، اجتماعي و فرهنگي گرديده است.

از پي اين ملت سازي هاي اجباري، قهري، آن قومي که حاکميت يافت، ملت نام گرفت و آن قومي که از حاکميت بي بهره ماند، قوميت ناميده شد. قوميت غالب كه اينك خود را ملت مي خواند، با ابزار نظامي دولت، به سرکوب، حذف، تغيير، تحقير و تبديل و ذوب اقوام ديگر در کوره ذوب ملت سازي کمر بست. گام نخستين, سرکوب و خلع سلاح نظامي بود و دوم گام خلع سلاح فرهنگي.

در نخستين گام، ماشين نظامي ملت- دولت ها، باکشتار جمعي، تبعيدها و مهاجرت هاي اجباري، از هيچ پيگيرد و سرکوبِ ديگر هويت ها، زبان ها و رنگ ها و مذهب ها خودداري نورزيد.

معذالک پس از چندي روش هايي چون حذف هاي فيزيکي بر شمرده شده از آنجا که با ادبيات سياسي معاصر ناسازگار مي بود و يا ناکارآمد و ايضاً به سر آمده، لذا حذف هاي جمعي، پاكسازي هاي قومي، جاي خود را به حذف معنوي و پاكسازي هاي فرهنگي داد و البته حذف افراد و گروههاي منتسب فرهنگي، چون روشنفكران، روحانيان و بزرگان ذينفوذ.

روشن تر آنکه پاكسازي فيزيکي جايگزين پاكسازي معنوي و فرهنگي گرديد و آن اقليتها که حذف و قطع و قمع آنان نا ممکن بود, تصميم بر استحاله و ذوبشان در کوره ذوب ملل گرفته شد و اين تحول و تغيير شگرد، شايد از آنجا حاصل شد که در ساختار حکومت ها نيز تغييري بزرگ حادث شده بود .

پيش از اين حاکمان خودکامه, نخبگان مزدور را به کار مي گرفتند اما از اين پس نخبگان خودکامه اند که ظهور کرده و حاکمان مزدور را به خدمت مي گيرند .

دولتين رضاخان و مصطفي پاشا در ايران و ترکيه آينه تمام نماي اين انديشه بوده اند . چرا كه ناسيوناليست هاي ايراني و تركيه ايِ متأثر و يا تحصيلکرده فرنگ, افکار نژاد پرستانه قوميِ خود (البته به زعم خود ملي ) را توسط خودکامگاني چون اين دو نظامي پياده کردند .

در ترکيه نخبگان غرب زده پان ترکيست و در ايران نخبگان غرب زده پان فارسيست .

سياست هاي همسان در ايران و ترکيه  چون همسان سازي لباس ملي, همسان سازي زبان و طرح زبان و خط ملي و رسمي, تخت قاپوي عشاير, اصلاحات ارضي و مدارس عشايري و …  از جمله سياست هاي مشابه هر دو نظام بوده  که يکي از خانمان بر انداز ترين اين طرح هاي اجرا شده که سخت انسجام و ساختار فرهنگي اقوام را در هم ريخت همين طرح آخر (مدارس عشايري) بود که قلب هويت قومي را هدف قرار داد و آن ايجاد مدارس شبانه روزي و بيرون کشاندن کودکان و نوجوانان اقوام مختلف از آغوش خانواده و تربيت آنها به شيوه اي که حاکميت خواهان آن بود.

افکار و انديشه هاي ملي- حکومتي در قالب سياست هاي آموزش و پرورش, در لا به لاي کتب درسي به اين کودکان و نوجوانان بيجاره ديکته مي شد  و اينان که مي بايست به عنوان نسل جديد قوم خود حافظ ارزش هاي قومي خويش باشند, خود کمر به ويران سازي ابن ارزش ها مي بستند .

و براستي تا پيش از آن حکومت هاي خودکامه شرقي چون صفويه و به خصوص عثماني جهت کنترل اقليت هاي قومي و مذهبي و ذوب آنان در کوره هفت جوش امپراطوري خود ,کودکان و نوجوانان را از موطنشان مي ربودند و در آموزشگاه هاي پايتخت تحت پرورش نخبگان حکومتي آنان را شستشوي مغزي مي دادند .

آن چنانکه اينان خود بعدها عمله نفوذ فرهنگ حاکم  و خصم سر سخت سرزمين و قوميت خويش مي شدند .

سربازان يني چري از اين جمله بوده اند که اکثرا” مسيحي زادگاني بودند که توسط عمال امپراطوري عثماني ربوده شده و سپس تحت آموزش و تعليم و تربيت عثماني تغيير مذهب و قوميت (!) داده و از باوفاترين مزدوران امپراطوري خودکامه عثماني مي شدند .مزدور دشمن و خصم سرزمين پدري خود !

يني چري ها و نظاميان مزدور قديم در سده اخير  جاي خود را به يني چريهاي فرهنگي  دادند. نسلي که از فرهنگ قوم و تبار خود بريده و با آن بيگانه گشته است و از آن هيچ نمي داند اما ذهنش انباشته از دانسته هاي آموزش و پرورش فرمايشي است . او ماشين وار آن چنان که نخبگان حاكمِ ملي گرا تربيتش کرده اند مي انديشد انتخاب مي کند تصميم مي گيرد و عمل مي کند .

بي شک انکار هويت قومي به معني بردگي و بندگي نه دست آوردي است و نه موجب افتخار کسي که هويت خود را انکار مي کند معني آن چيزي جز بي شخصيتي و اسارت نيست . واضح است اينان که بنده و بي شخصيت شوند به انسان هايي پسيو و در عين حال متجاوز تبديل مي شوند آنان در برابر ستم و تجاوز استعمارگران پاسيو مطيع و سر بفرمانند اما در برابر چه کساني متجاوز مي باشند ؟ بدون شک در برابر اقوام و همتباران خود !

من به شخصه فراموش نمي كنم كه در سايه ي چنين سياست هايي بوده است كه تربيت شدگاني چون سردار اسعد ها و تيمور بختيارها، تبار قومي خود را انكار مي كنند و رو در روي همتباران انقلابي و تحصيلكرده ي آزاديخواه خود، شيرعليمردان ها و خان بابا خان اسعدها قرار مي گيرند.

تربيت شدگان و تحصيل کردگان همين مدارس اند كه امروز اين چنين به آساني و بي هيچ عذاب وجدان دل از ولايت و قوميت و تبار خود بر مي کنند و جلاي وطن مي کنند .امروزه چنان شده است که نسل اين اقليت ها که در حقيقت همان اکثريت هاي فراموش شده اند, خسته از آپارتايدهاي پنهان در جامعه خويش و بيزار از هويت حومه اي و حاشيه اي, براي آنکه مدارج ترقي را برق آسا طی کنند و از جهان زنده به گور شدگان بگريزند، همچون بسياري از جوانان لرزبان بختياري پس از پايان تحصيلات بي درنگ همسري فارس از نزديک ترين شهر مجاور شهرکرد اصفهان تهران اختيار مي کنند و سپس در يکي از شهرهاي پر از امکانات فارسنشين چون اصفهان شيراز تهران و … منزل مي کنند و دل از قوم و خويشاوند و فرهنگ و زبان خود بر مي کنند و بي دغدغه همتباران محروم خود آينده اي بهتر را با تربيت فرزنداني البته با تربيت و تعصب فارسي براي خود و خانواده خويش رقم مي زنند .

آنان به بزرگان بختياري تأسي مي کنند که با خانواده هاي با نفوذ غير لر زبان وصلت کرده و از رهاورد اين وصلت هم اکنون در مرکز صاحب مقامات  کشوري و لشکري و فرهنگي هستند .

بي شک وقتي يکي را چون از  شاخه اي مي برند و سپس روي شاخه اي ديگري پيوند مي زنند اين شاخه بي ريشه چون مي خواهد زنده بماند راه خدمت به ديگري را بر مي گزيند چرا که او پشتوانه اي در تبار اصلي خود ندارد

وقتي او در موطن خود راهي براي بالندگي نمي يابد به بيگانه خواهي روي مي آورد چنين فردي تمام توان و اعتبار خود را براي کسب و جهه و موفقيت بيشتر به کار مي اندازد اينان اکثرا”  کاسه داغ تر از آش شده و از هموطنان فارس زبان خويش نيز پان فارسيست تر هستند !!

به راستي انسان چگونه و چرا تا اين حد وحشتناک تحقير شده است که به وضعيتي گرفتار آيد تا به خويشتن خويش خيانت کند ؟

هم اکنون در وطن من دو جهان متفاوت روي در روي هم اند .

آن سو جهاني غني جذاب مجلل و متکبر  واين سو که منم جهانيست تحقير شده فقير مقهور و خود باخته که هر چيز خود و همه چيز از آن خود را حقير, کهنه و بي مقدار مي شمارد و هر چه از آن سوست براي او فاخر ارزشمند و حقيقت محض بي چون و چراست !

آيا اين به چيزي به جز يک مستعمره جهان سوم شبيه است ؟ و اين تفکر آيا چيزي جز انديشه يک انسان مستعمراتي است ؟

در اين جهان زنده به گور شدگان و از ميان اين مردمان که هر روز تحقير مي گردند و تحليل مي روند, معدود کساني که ما آنان را نخبگان قومي مي خوانيم هنوز نفس مي کشند و مقاومت مي کنند و يک تنه بدون داشتن آن امکانات وسيع که از قبل درآمدهاي هنگفت نفتي, نخبگان ملي گراي پايتخت نشين از آن برخوردارند چون: دستگاههاي عريض و طويل آموزش و پرورش و صدا و سيما و فرهنگستانات و انتشارات و نشريات و … اينان خود هم فرهنگستان و هم آموزش و پرورش و هم صدا و سيما و هم مطبوعات قوميت خويش اند .

در اين رقابت نابرابر نخبگان قومي در گفتمان هاي حاکم و رسمي شرکت داده نمي شوند و مشروعيت ندارند و انکار مي شوند و مسايلشان را هنوز نه در چارچوب مسايل اقليت هاي قومي بلکه تحت عنوان معضلات نظام هاي عشايري طرح مي کنند! قوم گرايان ملي نما که خويش را پدر خوانده ملت و وطن مي انگارند که البته در حد شيخ يک قبيله نيز دموکرات نيستند, انحصار طلبانه عرصه گفتگو را بر انديشوران قومي تنگ کرده و به راحتي حذفشان مي کنند .

اينان که خود را معمار ديالوگ تمدن ها مي انگارند غافلنند از آنکه ديالوگ مابين قوميت ها پيش در آمد ديالوگ مابين ملت ها و سپس تمدن هاست  (تو زمين را ساختي که به آسمان پرداختي ؟)يقينا” راه رسيدن به آن مدينه فاضله ميسر نيست مگر گذر از مداين تبريز ، مهاباد ، خرم اباد ، زاهدان ،مسجدسليمان و اهواز و جز اين هم مقدور نيست !

ايناني که داعيه حقوق و آزادي هاي فردي دارند اما آگاهانه يا نا آگاهانه حقوق و آزادي هاي کلاني را که اولي تر نيز هستند يعني حقوق قومي را نفي مي کنند  ويا کم اهميت مي شمارند بايد از ايشان پرسيد که من لرزبان و ميليون همزبان ديگر من که از حقوقي اساسي چون ۱) تدريس به زبان مادري در مدارس در همه سطوح ۲) پخش شبانه روزي راديو و تلويزيون به زبان مادري      ۳) آزادي نامگذاري فرزندان خود با نام هاي قومي, همچنان بي بهره ايم چگونه مي شود که آزادي هاي حقيري چون اين جور يا آن جور پوشيدن اين يا آن لباس اين رنگي يا آن رنگي ، شنيدن اين موزيک يا آن موزيک ، داشتن اين جنس دوست يا آن جنس دوست آيا براي ما محل اعتنا باشد ؟مگر آن که جمعي قصد گمراه کردن مردم از حقوق اساسي خود و سوق دادن آن به بيراهه باشند ؟

بي گمان سوي سخن ما و همچنين اعتراضات  و گلايه هاي ما, هم بر شاکله حکومت فعلي است که در اين سه  دهه حداقل در عرصه مسائل قومي، نظام جمهوري اسلامي ايران، نه با تساهل و تسامح برخورد داشته است و نه تلاشي جدي و گامی اساسی  جهت دوام و شکوفايي فرهنگهاي قومي برداشته است .
و ايضاً سوي سخن ما با نخبگان ناسيوناليست هموطن فارس زبان اعم از ملی گرا و سلطنت طلب و مصدقی ملی، مذهبی و اصلاح طلب و … است که از يک سو خود از تنگناي وطن, اختناق جامعه و سرکوب انديشه از سوي اکثريت عوام ( به زغم خودشان ) کرور کرور جلاي وطن کرده يا هر يک چمدان بسته و مترصد که فرصتي پيش آيد تا از اين غرقاب خويش را رهايي بخشند و در همان حال روی به  گريز و پشت به وطن پيغام و سفارش که : من تحصيل کرده لر و کرد و گيلک دو دستي به مرده ريگ انديشه هاي پوسيده او همچنان متعهد باشم !
سلطنت را رکن وحدت ملي بدانم و صلاح ميهن و ملت را به رفاه امروز و فردا  نفروشم و بقاي سنت و صلاح مملکت را بر سلامت جان و آزادي و انديشه ام مقدم شمارم ! اين قوم گرايان ملي نما همچنان که نخبگان قومي را به کهنه پرستي  تعصب و واپس نگهداري قوم خويش متهم مي کنند ,مذبوحانه تلاش و تشويق مي کنند که ما جامه قومي بر کنيم و زبان يا به زغم آنان لهجه مهجور خويش را وانهيم و از لاک ولايت ايل و قبيله(!) به در آئيم و ملي و جهاني(؟) بينديشيم و عمل کنيم. اما معذالک آنان خود رندانه همچنان بر ماندگاري سنن و آداب و شعاير قومي خويش که به زغم ايشان ملي است سخت پا مي فشارند و يک قدم هم عقب نمي نشيند! اينان که نگراني ها ي من و کرد و گيلک و لر را از اينکه ميبينم هر روز زبان, موسيقي ,فرهنگ و ادبيات قومي مان چون پيکر عزيزي رو به مرگ, نحيف مي شود و تحليل مي رود و در پيش چشمان ما مي ميرد ,دغدغه هايي بي مورد مي بينند و مرگ عزيز مارا روندي طبيعي مي انگارند !و نصيحت گويان و توصيه کنان : که گرانجاني نکنيم و دل به تقدير بسپاريم ليک همينان هر گاه مثلا” از لزوم تغيير خط فارسي به جهت صعويت و دشواري و غير علمي بودنش چه در نوشتن زبان فارسي و چه ديگر زبان هاي ايراني سخن به ميان مي آيد, چنان متعصبانه کف به دهان آورده و مشت بر دهان گوينده مي کوبند و گوينده را به تضعيف يکي از اساسي ترين ارکان مليت ايراني (؟) متهم مي کنند که آدمي حيران مي ماند که اينان که خود اينچنين استخوان پوسيده اجدادشان را همچنان بر دوش مي کشند چگونه است که مرده ريگ نياکان ما را اينگونه به باد کاه مي دهند ؟
*نورعلی مرادی (بئوار الیما ):مدیر مسئول نشریه *ولات*

*فصلنامه فرهنگی ،اجتماعی قوم بختیاری و دیگرهمزبانان لُر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)