“بگذار تا طرح ات تاریک و نفوذناپذیر باشد همچون شب، و چون به حرکت درآمدی، همچون صاعقه فرود آ.” (سون تزو)

سون تزو، “هنر جنگ” را به مثابه ی هنر شناختن و به طرزی وسواسی بیشتر و بهتر، عمیق تر و وسیع تر شناختن تعریف می کند: شناخت خود، شناخت دشمن، شناخت زمین و آسمان. “اگر دشمن را و خود را بشناسید، در پیروزی شما تردیدی نیست. اگر زمین و آسمان را بشناسید، پیروزی خود را کامل خواهید کرد.”

برای سون تزو، پیروزی در جنگ، پیش از نبرد و در فرایند شناخت حاصل می شود: “جنگجوی پیروزمند، نخست پیروز می شود و سپس به جنگ می رود، جنگجوی ناکام، نخست به جنگ می رود و سپس به دنبال پیروزی می گردد”.

امروز اما، فلسفه ی جنگ سون تزو، لااقل برای بخشی از نیروی درگیر در مبارزه، ناممکن است. شناخت دشمن، اگر این دشمن شبکه ی پیچیده ی قدرت دولتی مسلط باشد، تقریباً امکان پذیر نیست. از سوی دیگر، توان شناسایی دشمن از نیروی مقابل اش به بالاترین سطح ممکن رسیده است.

درباره ی گسترده گی و توان بی حد و مرز دستگاه نظارت دولتی هر روز مدارک تازه ای آشکار می شود. این نظارت نه بر تهدیدهای بافعل و بالقوه، که بر همه چیز اعمال می شود؛ مطلقاً همه چیز. تلفن های همراه، بدل به دستگاه های هوشمند ردیابی و ابرجاسوس های روبوتیک شده اند، تنها در ایالات متحده 30 میلیون دوربین مداربسته، هر هفته 4 میلیارد ساعت فیلم از زندگی روزمره ی مردم ثبت می کنند. در یک کلام، هر پیشرفتی در حوزه ی تکنولوژی، بخشی از زندگی خصوصی را به تصرف خود در می آورد و ابزاری تازه برای نظارت و کنترل و شناسایی ایجاد می کند. دولت به عنوان عینی ترین جلوه ی ایده ی امر مطلق، بیش از هر زمان دیگری به آرمانی ترین جلوه ی این ایده یعنی خداوند نزدیک شده است: دانای کلی که همه چیز را می بیند و همه چیز را می شنود و حتی از این هم فراتر رفته، و به درونیات و منویات و عواطف و سلایق و افکار انسان ها نیز دسترسی دارد. خداوندی که می داند ما چه غذایی دوست داریم، به چه نوع زنی علاقه داریم، چه نوع بازی هایی را می پسندیم، درباره ی تک تک رخدادهای اطرافمان چگونه فکر می کنیم و چه نظری داریم. جالب اینجاست که این اطلاعات را خود ما و داوطلبانه و با رضایت کامل در اختیار قرار می دهیم. هر روز در فضای مجازی، در هر دقیقه و ثانیه ما درحال تکمیل پرسشنامه هایی درباره ی خود، افکار و سلایقمان هستیم. با هر قدمی که در این فضا برمی داریم، اطلاعات ارزشمندی از این که چه کسی هستیم، چه گونه زندگی می کنیم، چه فکر می کنیم و حتی در این لحظه چه احساسی داریم را مخابره می کنیم. در مقابل آنچه که دولت ها از ما می دانند، ما از آنها چه می دانیم؟

حقیقت این است که یک طرف این مبارزه ی تاریخی میان دولت و مردم، همه ی اطلاعات را در اختیار دارد، درحالیکه آن یکی کمتر از هر زمان دیگری درباره ی طرف مقابل، توان، برنامه ها، نیات و ابزارهایش می داند.

در چنین شرایطی، استراتژی سون تزو، یعنی شناخت دشمن پیش از مبارزه و ناشناخته ماندن برای دشمن، با چالش های بنیادی روبرو است. مبارزه ی مردم و حکومت امروز نیازمند یک تغییر بنیادین است. معادله ی مبارزه ی کلاسیک باید بدل به معادله ای معکوس شود.

 

واژگون کردن معادله ی سون تزو

 

ساختار اداره ی جهان به مثابه ی یک زندان فوق امنیتی، اجازه ی “کاملاً” نامرئی و ناشناس بودن را به نیروهای مبارزه نمی دهد. با این حال، هنوز یک راه حل موجود است که از قضا چندان هم مورد توجه قرار نمی گیرد: ناشناس ماندن به مثابه ی یک استراتژی یا به عبارت دیگر، گمنامی استراتژیک.

امروز تردیدی نیست که پنهان شدن از دشمن، یا پنهان کردن هویت خود از دشمن کار بی نهایت دشواری است. اما، آنچه امکان پذیر است، به یکباره رها کردن هویت فردی به جای پنهان کردن آن است. مبارزی که هویت فردی ندارد، نیازی به پنهان کردن آن هم نخواهد داشت. به عبارتی انحلال هویت های فردی در یک هویت نامتمرکز، نامتراکم و سیال جمعی، می تواند بزرگ ترین مانع در مقابل ابزارهای وسیع شناسایی حکومت ها باشد. ناشناخته ماندن برای دشمن، در گروی ناشناخته ماندن برای خود است. نیروی مبارزه ی گمنام، تنها یک هویت دارد: خود مبارزه. و تنها در زمان مبارزه و از طریق مبارزه و در قالب مبارزه است که خود را می شناساند.

باز هم تکرار و تاکید می کنم که مبارزه ی گمنام به معنای مطلقاً ناشناخته ماندن نیست. به این دلیل ساده که چنین امری در جهان امروز ناممکن است. اما انتخاب مبارزه ی گمنام به مثابه ی یک استراتژی به معنای بحرانی کردن استراتژی شناسایی است. مساله ی چنین مبارزه ای، گمنامی در مقابل دشمن، یا پنهان کردن هویت مبارزان از دشمن نیست. بلکه گمنامی مبارزان در قبال خود مبارزان است.

به بیان دیگر، مبارزه ای که گمنامی را به مثابه بنیاد سازماندهی خود برمی گزیند، خودش هیچ شناخت کاملی از سازمان و اعضای سازمان اش ندارد. در نتیجه تمهیدات اساسی شناسایی را دچار بحران خواهد کرد.

براین اساس، معادله ی سون تزو را می توان چنین بازنوشت: “اگر برای خود و هم برای دشمن ناشناخته باشید، پیروزی شما نزدیک خواهد بود. اگر زمین و آسمان را بشناسید پیروزی شما کامل خواهد شد.”

 

مبارزه ی گمنام و ساحت نمادین فردی

 

مبارزه ی گمنام متعلق به کسانی است که آمادگی خروج از ساحت نمادین اجتماعی را دارند؛ کسانی که تمایلی به دیده شدن، تایید شدن، تحسین شدن و تعقیب شدن ندارند؛ کسانی که رابطه ی اجتماعی را بدون سلسله مراتب نمادین اجتماعی می پسندند. از این رو، مبارزه ی گمنام، بیش از آنکه مبارزه ای در راه آرمانی ویژه باشد، امکانی آرمانی است برای تجربه ی یک زیست اجتماعی بیرون از ساحت نمادین جامعه.

از سوی دیگر، در ساحت مبارزه ی سیاسی و اجتماعی، مبارزه ی گمنام راه را به روی شکلی از سلسله مراتب در امروز و آینده می بندد و از این طریق امکان کنترل و سازماندهی از بالا در حین مبارزه و مصادره و سهم خواهی فردی و گروهی در صورت پیروزی را به حداقل می رساند. مبارزه ی گمنام، بدنی بدون سر است. بدنی که از مغزی فرمان نمی گیرد. درست به همین خاطر مبارزه ای مبتنی بر جنبش ها و تکانه های غریزی است.

خیل چلچله ها را تصور کنید که در هوا پرواز میکنند، هماهنگ، عظیم و باشکوه. هماهنگی جمعی و مولکولی آنها را هیچ عاملی کنترل نمی کند جز هماهنگی یکان یکان. یک چلچله مسیرش را تغییر می دهد و همه مسیرشان را تغییر می دهند. آن “یک” را نمی توان شناسایی کرد. آن “یک” می تواند هر “یک” ای باشد. آنچه قابل مشاهده است “همه” است و بس.

عبور از اراده ی عقلانی ی فردی به سوی اراده ی غریزی جمعی

اینکه مبارزه ی گمنام، مبتنی بر فرد نیست، نه به واسطه ی یک ادعا، یا یک آرمان، یا یک شیوه ی سازماندهی جمعی، دموکراتیک، یا غیرسلسله مراتبی، بلکه به این دلیل ساده است که اساس امر اجتماعی در مبارزه ی گمنام مبتنی بر ویژگی هایی است که فردینان تونیس آنها را ویژگی های “جماعت” (Gemenschaft) در مقابل ویژگی های “جامعه” (Geselleschaft) می خواند. جماعت ساحت امر اشتراکی و مبتنی بر اراده ی غریزی است، در حالیکه جامعه ساحت امر فردی و مبتنی بر اراده ی عقلانی و سنجیده است. اراده ی غریزی معطوف به یک مقصود جمعی است و اراده ی عقلانی متمرکز بر منافع فردی. با این حال، هر فرد در زندگی خود به طور همزمان در هر دوی این وضعیت های اجتماعی حضور دارد. هرچه امکان حضور فردی در مناسبات اجتماعی پررنگ تر می شود، اراده ی غریزی رنگ می بازد و اراده ی عقلانی قوت می گیرد؛ در نتیجه امر اشتراکی جای خود را به منفعت طلبی فردی خواهد داد.

مبارزه ی گمنام توان شکل گیری هویت فردی را به حداقل می رساند، در نتیجه اراده ی عقلانی را هم به نفع اراده ی غریزی تضعیف می کند.

دو نمونه از دو رویکرد به تعامل اجتماعی

امروز بخش عمده ای از ساحت تعامل اجتماعی در تصرف شبکه های اجتماعی است؛ محیطی که درآن هویت های فردی بیش از هر فضای دیگری در ساختاری سلسله مراتبی و مبتنی بر ارزش های نمادین به هم متصل شده اند. هر کنش ارتباطی در این شبکه ها با نام و تمایلی مشخص (به همان تشخص یک مارک تجاری) برچسب می خورد. قوی ترین صداها، همچنان متعلق به قوی ترین، مشهورترین و ثروتمندترین افراد است. صداهای پرطنین جدیدی که در این فضا سر برمی آورند، نتیجه ی کاربست موفق همان سیاست هایی هستند که در فضای واقعی، پله های ترقی و کلید ورود فرد به طبقات بالادستی را فراهم می کند.

هویت واقعی یا هویت اعطا شده از سوی جامعه، کلید حضور موفق در شبکه های اجتماعی است و در آینده ی نزدیک مهمترین شرط حضور در این شبکه ها خواهد شد.

همین حالا، شرکت گوگل و فیسبوک مشغول شناسایی و تعلیق پروفایل هایی هستند که با نام مستعار فعالیت می کنند و از این کاربران می خواهند تا هویت خود را اثبات کنند.

14 نوامبر 2011، سلمان رشدی در حساب توئیتر خود به شدت از سیاست “پلیس تشخیص هویت” در وبسایت های توئیتر، فیسبوک و گوگل پلاس انتقاد کرد. او نوشت که فیسبوک از او خواسته تا هویت اش را اثبات کند و در نهایت نام او را به “احمد رشدی” که هویت گذرنامه ای اوست تغییر داده است. رشدی سالها پیش نام سلمان را برای خود برگزیده بود و به همین اسم هم می نوشت و زندگی می کرد. او در توئیتر خود خطاب به زوکربرگ نوشت: “مارک، کجا قایم شدی؟ بیا بیرون و اسم من رو پس بده!”

رشدی در عرض دو ساعت موفق شد که نام اش را از فیسبوک پس بگیرد. طبیعی است که او به واسطه ی شهرت جهانی اش یک استثنا است. در یک مورد دیگر و در جریان انقلاب مصر، وائل غنیم فعال سیاسی مصری که در آن زمان شهرت جهانی پیدا نکرده بود، با ایجاد یک نام مستعار تلاش کرد تا صفحه ای علیه حسنی مبارک در فیسبوک بسازد. اما فیسبوک هم صفحه و هم پروفایل او را مسدود کرد.

چنانکه الیوت شارگ معاون ارشد فیسبوک در گفتگویی با نیویورک تایمز به تاریخ 14 نوامبر 2011 اعلام کرد:

“فیسبوک همیشه مبتنی بر فرهنگ نامِ حقیقی بوده است. ما اساساً معتقدیم که این سیاست منجر به ایجاد فضای مسئولیت پذیری، امنیت و اعتماد بیشتر برای کاربران خواهد شد.”

در واکنشی دیگر، مدیرعامل سابق گوگل، اریک اشمیت، سرویس گوگل پلاس را به مثابه ی “خدمات هویتی” تعریف می کند. او در فستیوال تلویزیونی ادینبورگ به سال 2011، در پاسخ به سوال اندی کاروین، درباره ی تاکید بر استفاده از اسامی واقعی گفت: “تصور عمومی من این است که مردم زمان آزاد زیادی دارند، و در میان مردمی که از اینترنت استفاده می کنند، بخشی از آنها کارهای خیلی خیلی شرورانه ای انجام می دهند. خیلی خوب می شود اگر ما یک سرویس [تشخیص] هویت قدرتمندی داشته باشیم که بتوانیم ریشه ی اینها را بکنیم. من نمی گویم نابودشان کنیم، می گویم اگر بدانیم که هویت شان واقعی است می توانیم آنها را رتبه بندی کنیم. به آنها مثل رتبه های هویتی نگاه کنیم.”

درون چنین فرهنگی از تعامل اجتماعی، هویت فردی همه چیز است. هم قدرت، پرستیژ و امکان برتری طلبی است و هم ضامن مرئی بودن، نظارت پذیری و درنتیجه قابل کنترل بودن فرد در همه حال است. شبکه های اجتماعی، فضای اینترنت را با این هدف تسخیر کرده اند تا قوانین و محدودیت های حاکم بر جهان واقعی را براین جهان تازه نیز مستقر کنند. شبکه های اجتماعی با شعار هر فرد یک رسانه ی جهانی، کالای مسموم خود را عرضه می کنند. درحالیکه از همان لحظه ی نخست بر همه آشکار است که این رسانه های یک نفره، اغلب، به غم انگیزترین شکلی، تنها با خودشان حرف می زنند. از همان لحظه ی نخست آشکار است که هر تحلیل هوشمندانه ای، هر دل نوشته ی درخشانی، هر خبر هولناکی، هر اختراع بزرگی، هر کشف عظیمی، هر فاجعه ی ترسناکی و هر فریاد کمکی در سایه ی تصویر سینه های برهنه ی یک سلبریتی به هیچ بدل خواهد شد. در بستر چنین فضایی که هر کنش ارتباطی به کالایی بدل می شود که تنها اقتصاد تایید و تشویق ها، توجهات و همرسانی ها برآن حکمرانی می کند. آشکار است که این اقتصاد فوق رقابتی چه راهی را برای کسب ثروت اجتماعی پیش پای کاربران اش می گذارد: کسی بودن یا کسی شدن به هر قیمتی.

شبکه های اجتماعی و وعده های پوچ و قراردادهای اجتماعی مسموم شان، ما را تنها به یاد “سرزمین اساب بازی ها” در داستان پینوکیو می اندازد. همان آرمان شهری که معصومیت کودکانه و اشتیاق به همبازی را طعمه قرار می داد و درآخر “سرزمین اساب بازی ها” چیزی نبود جز “جزیره ی خران”.

به موازات این جوامع مجازی، جماعاتی شبح گون حضور دارند که متعلق به کسانی هستند که نمی خواهند شناخته شوند و علاقه ای به جذابیت های ساحت نمادین ندارند. این فضاها که مادر شبکه های اجتماعی امروزی هستند، مجموعه ی بی شمار از اتاق های گفتگو، فوروم های آنلاین و پایگاه های پرسش و پاسخ را در برمی گیرند. در این فضاها، هر سخنی و هر کنش ارتباطی مجاز است بی آنکه زندگی واقعی فرد را با زندگی مجازی او پیوند دهد و از این رو او را به رعایت قوانین و قراردادهای اجتماعی مسلط بر زندگی واقعی مجبور کند. این فضاها جزایر خودمختار گمنامی هستند.

عمده ی اعضای این قبایل گمنام را بافت ناهمگونی از “عجیب و غریب ها” تشکیل می دهند: نوجوانان خسته از فرهنگ و آداب بزرگسالان، خوره های اینترنت، طرفداران انیمه های ژاپنی، هکرها، عاشقان شوخی و طنز و بازی، انسان های ضد اجتماع، طرفداران تئوری های توطئه، آنارشیست ها، نشئه بازها، و آنهایی که در زندگی واقعی مورد آزار و قضاوت و سرزنش و تمسخر انسان های به اصطلاح “موجه” قرار میگیرند.

این فضاهای مجازی نقاب داشتن را به مثابه ی یک ارزش ذاتی برای تعامل اجتماعی درون گروهی خود می پذیرند. به لطف این نقاب ها، بخش عمده ای از ملاک های از پیش آماده ی قضاوت، طبقه بندی و سلسله مراتب به سادگی دردسترس نخواهد بود. از سوی دیگر، به واسطه ی این نقاب ها هر گفتگویی با هر لحن و هر میزان خشونتی، هر شکلی از شوخ طبعی، هر روشی برای لذت بردن و سرگرمی مجاز است؛ بدون آنکه نوعی “مسئولیت پذیری” (از آن جنس ملال آور و پدرانه ای که مدیران گوگل و فیسبوک به آن عشق می ورزند) درمیان باشد.

بر خلاف شبکه های اجتماعی، این فضاهای نقاب دار با همه ی خشونت و شیطنت بی حد ومرزی که در آن جاری است، علقه های اجتماعی را در میان کابران خود مستحکم تر می کنند و به جای تقویت هویت فردی، به هویتی جمعی و گاه احساس مسئولیت جمعی دامن می زنند که گاهی تا مرز شکل گیری احساسات قبیله ای پیش می رود. کاربران این فضاها به سرعت زبان و گویش مخصوص به خود را آفریدند؛ گروه ها و زیرگروه های خود را نام گذاری کردند و زندگی اجتماعی خود در فضای مجازی را با زبان و هویت جمعی مخصوص به خود ادامه دادند. در واقع، شیوع زبان و گویش ویژه در میان فرهنگ مجازی گمنام، نه تنها نشانگر عمق و استحکام هویت جمعی کاربران گمنام است بلکه همچنین نشانگر مقاومت و مبارزه ی آنها دربرابر زبان برآمده از زندگی واقعی و همچنین نظم اجتماعی مجازی ای است که الگوهای خود را همچنان از نظم حاکم بر زندگی واقعی می گیرد.

آلیس بکر هو درباره ی قدرت گویش های درون گروهی می نویسد:

“تنها با خلق یک زبان جدید بود که خلافکاران قرن پانزدهم، یک کنش مستقل و متحد را به شیوه ای موثر سازماندهی کردند… چنین زبانی فقط مخفی و تدافعی نیست. این زبان آنچه را که باید انجام شود نظریه پردازی می کند؛ این زبان خودش یک پروژه است. فقط برای حرف زدن به کار نمی رود. برای آنهایی که به این زبان آشنا هستند، هر ویژگی آن حاوی تایید دائمی جهان بینی آن گروه است. اصطلاحات خاص (Slang) فقط یک اصطلاح تخصصی نیست، قلمه زدن یک زبان تخصصی از دورن زبان قراردادی هم نیست. بلکه به طرز آشکاری یک مانیفست است.”

 

با ظهور این گروهک های سایبری، یک ترمینولوژی تازه به همراه یک زبان تازه پدید آمد. زبانی که نه برای ایجاد تمایز با زبان زندگی واقعی، بلکه برای مقاومت در برابر این زبان و سبک زندگی که رواج می دهد پدید آمد: Lulz، LOL، Trolling، Memes، Pedobear، noob، newb، هر کدام از این اصطلاحات بخشی از فرهنگ سایبری و به ویژه فرهنگ گمنام سایبری را ساخته اند و سنگ بنای زبانی تازه شده اند که در جزایر بدنام اینترنتی رواج دارند.

 

یکی از نخستین و بهترین نمونه های این فضاهای اجتماعی گمنام، وبسایت اینترنتی (4chan) بود که در سال 2003 آغاز به کار کرد. این وبسایت که در ابتدا فضایی برای بحث و گفتگو درباره ی انیمه های ژاپنی و انتشار تصاویر طنز بود، به سرعت بدل به مهمترین خاستگاه تعامل اجتماعی گمنام و همچنین زاینده ی قدرتمندترین اشکال مبارزه ی گمنام شد.

وبسایت (4chan) در سال 2003 توسط یک نوجوان 15 ساله پایه گذاری شد که با نام مستعار (moot) فعالیت می کرد. نام واقعی او به مدت پنج سال ناشناس باقی ماند تا اینکه در سال 2008 روزنامه ی وال استریت ژورنال موفق شد تا هویت واقعی او را فاش کند. این وبسایت به سرعت محبوب شد و تالارهای گفتگو و انتشار تصاویرش به صدها موضوع مختلف گسترش یافت تا جایی که بارها در رده ی 50 وبسایت پرمخاطب فضای اینترنت قرار گرفت.

بر خلاف اغلب وبسایت ها، (4chan) فاقد سیستم ثبت نام (registration) است و به کاربران اجازه می دهد تا به صورت گمنام پست های خود را منتشر کنند. استفاده از هر نام مستعاری در این وبسایت مجاز است حتی نام هایی که پیش تر استفاده شده باشند. حتی گردانندگان این وبسایت هم بدون نام پست های خود را منتشر می کنند و حتی زمان اجرای عملیات سیستمی هم از نام استفاده نمی کنند. اکثر گردانندگان یا (moderator) های این وبسایت کاربران داوطلب هستند.

محتوای تالارهای گفتگو در این وبسایت بی نهایت متنوع است و از طنز تا سیاست و پورنوگرافی تا حقوق بشر را در برمی گیرد. گروه های مختلفی در این فضا حضور دارند از نژادپرستان، پدوفیل ها، تا آنارشیست ها و هکتیویست ها. در یک مورد گردانندگان این وبسایت یکی از تالارهای گفتگو را که به گفتگوهای نژادپرستانه اختصاص پیدا کرده بود مسدود کردند. در فاصله ی چند ماه این تالار به همراه عذرخواهی مدیر وبسایت دوباره به کار افتاد. مدیر وبسایت در عذرخواهی خود نوشته بود که به یادآورده است که زمانی به تعطیلی وبسایت ای دی (Encyclopedia Dramatica) که از وبسایت های مشابه بود اعتراض کرده بود، و حالا متوجه شده است که مسدود کردن این تالار گفتگو اقدامی مشابه بوده است.

 

وبسایت (4chan) به سرعت بدل به میعادگاه قبایل سایبری شد و از دل فعالیت های آن مهمترین تاکتیک های مبارزه ی نوین و همچنین یکی از قدرتمندترین جنبش های هکتیویست تاریخ، یعنی گروه “آنونیموس” (Anonymous) متولد شد. با این حال، تصور این فضاهای اجتماعی به مثابه ی فضاهایی با پسزمینه ی سیاسی و ایدئولوژیک، تصوری غلط است.

آنچه این قبایل سایبری را به هم متصل می کرد و درون پروسه ای طولانی آنها را به سمت نوعی مقاومت فعالانه در مقابل هر شکلی از کنترل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی سوق می داد، اشتیاق آنها به خبیث ترین اشکال شوخ طبعی، بازیگوشی و تمسخر بود. وبسایت هایی همچون (4chan) و (ED) کارناوال هایی مجازی هستند که در آن بیان هرایده ای از مخرب ترین تا پیش پا افتاده ترین و از جذاب ترین تا بی معنا ترین با استقبال تمسخرآمیز اعضای گروه مواجه می شود و نطفه ی تمایلات اکتیویستی و سیاسی این گروه ها درهمین آزادی بیان بی حد و مرزی شکل می گیرد که سرشتنمای هویت جمعی آنهاست. در حقیقت نقطه ی آغاز حرکت این دار ودسته های ناهمگون به سوی مبارزه ی سیاسی اجتماعی را باید در لحظه ای جستجو کرد که قلمرو و هویت جمعی آنها مورد تهدید قرار می گیرد. در فرایند دفاع از این قلمرو و هویت است که این قبایل سایبری متحد و یکپارچه واکنش نشان دادند و در پی این واکنش های موفق بود که آنها قدرت خود برای مقاومت و نه تغییر را بازشناختند و درعین حال خود را در مقابل سیلی از تهدیدات روزافزون یافتند. علاوه براین، بخشی از عادات و خصیصه های عموماً آزاردهنده و شرورانه ی این گروه های سایبری خود بدل به تاکتیک های منحصر به فرد مبارزه شدند.

 

شرارت و تفریح به مثابه ی تاکتیک مبارزه

 

(Internet Memes (IM

 

ترجمه ی این اصطلاح به کپی کاری یا الگوبرداری اینترنتی، بخش مهمی از بار معنایی آن را مسکوت خواهد گذاشت؛ از این رو ما آن را به اختصار آی ام می نامیم. اگر (meme) ایده، رفتار، عادت یا کنشی باشد که درون یک فرهنگ به صورت نفر به نفر گسترش می یابد. آی ام مجموعه ای بی ارتباط و بی معنا از تصاویر، ویدئوها، لینک ها، عبارت های طنز و شوخی های درون گروهی است که نفس انتشار گسترده ی آنها، سازنده ی نوع خاصی از فرهنگ سایبری است. بررسی آی ام ها نشان می دهد که حاوی هیچ پیام یا شاخصه ی محتوایی خاصی نیستند و تنها دلیل وجودی شان ارتباط از طریق بازی، شوخی و استهزاء است. برای نمونه آی ام معروف پدوخرس یا (pedobear) که به طرز چشمگیری میان کاربران مجازی منتشر شد یک خرس کودک خواه (pedophile) را تصویر می کند. تصویر خرس برگرفته از یکی از شخصیت های معروف انیمه های ژاپنی است که با اضافه کردن پیشوند پدو بدل به آی ام معروفی برای شوخی و تفریح شد. این آی ام تا جایی پیش رفت که برخی رسانه ها از آن به عنوان نماد کودک خواهان یاد کردند. درحالیکه هیچ هدفی حتی تمسخر کودک خواهان هم در پس این آی ام نیست. در حقیقت آی ام ها تنها ایده های خلاقانه ای هستند که به سرعت تبدیل به قالبی برای شوخی های خلاقانه ی جدید می شوند. شخصیت خرس کودک خواه دستمایه ی میلیون ها شوخی مختلف شد که این شخصیت را در موقعیت های طنز متفاوت به بازی می گیرند. یکی دیگر از این نمونه های آی ام، عبارتی انگلیسی است با نگارشی نادرست که نخستین بار در ترجمه ی انگلیسی یکی از بازی های ویدئویی ژاپنی ظاهر شد: (All Your Base Are Belong To Us). این عبارت در میلیون ها ورژن تغییر یافته بدل به یکی از محبوب ترین آی ام ها در اینترنت شد و حتی به حوزه ی فرهنگ غیراینترنتی از جمله کتاب ها، مقالات، کمیک استریپ ها، تی شرت ها، ترانه ها و برنامه های تلوزیونی هم راه پیدا کرد. یکی از محبوب ترین ورژن های این آی ام کنایه ای به جاسوسی های گسترده ی سازمان امنیت آمریکا بود با تصویر معروف عمو سام که بیننده را با انگشت نشانه رفته است و می گوید: (All Your Data Are Belong To US). نمونه ی ایرانی آی ام ها عبارت “الکی مثلاً” است که این روزها بدل به یکی از محبوب ترین آی ام ها برای شوخی و استهزاء شده است.

 

با اینکه آی ام به طور ذاتی هیچ محتوا و پیام خاصی را دنبال نمی کند و ویژگی اصلی آن تصادفی بودن، بی معنا بودن و طنزآمیز بودن آن است، اما سرعت و وسعت گسترش ویروسی آن در میان کاربران اینترنت، پیشنهاد دهنده ی بسیاری از تاکتیک های سازماندهی آکسیون های مجازی و واقعی بود. برای مثال فراخوان جهانی گروه آنونیموس برای راهپیمایی “یک میلیون ماسک” از طریق آی ام ها انجام شد. یکی از این آی ام در بالا تصویر تظاهرکنندگان با ماسک معروف گای فاوکس را مقابل کاخ سفید نشان می دهد و در پایین تصویر نگران اوباما به همراه نوشته ای که می گوید: “فاک! همه ی اینترنت اومدن اینجا”. این آی ام نه تنها به عنوان یک فراخوان سیاسی میلیونها بار همرسانی شد بلکه به واسطه عنصر شوخ طبعی (که تنها مشخصه ی مشترک تمامی فعالان گمنام اینترنتی است) راه خود را به بسیاری از فضاهای اینترنتی غیرسیاسی هم باز کرد.

 

Lulz

لولز سرشتنمای تمامی ناهمگونی ها و تضادها درون فرهنگ گمنام مجازی است؛ چه در میان اکتیویست های سایبری و چه در میان گروه های به لحاظ اجتماعی سیاسی منفعل تر. لولز مجموعه ی تمام شرارت ها و هنجارستیزی ها و نفرت پراکنی ها و شیطنت ها و بازیگوشی هاست؛ شکلی خشن و گاهی نفرت انگیز از شوخی های اینترنتی کم خطری است که تحت عنوان لول (LOL) در اینترنت رواج دارد.

در حقیقت لولز مفهوم شوخی را تا سرحدات خود پیش می برد و در این مسیر بسیاری خط قرمزهای سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و جنسی را بی اعتبار می کند. با این حال، این شوخی های آزاردهنده نشان می دهند که چگونه شوخی می تواند عده ای را تا سرحد جنون عصبانی کند و ضعف و حساسیت باورنکردنی افراد و نهادها را نسبت به یک اصل بی ارزش نشان دهد.

عمر لولز بسیار بیشتر از اینترنت است و ریشه های آن را می توان در شوخی ها و اکت های بسیاری از گروه های سیاسی، جنبش های ضدفرهنگی دهه های گذشته از جمله در موقعیت گرایان، ییپی ها، دادائیست ها، سورئالیست ها و غیره نشان داد. اخیرترین نمونه های لولز در عالم واقعی، شوخی های به شدت تحریک کننده ی گروه (Yes Men) است. بهترین آن ارائه ی یک کیر طلایی غول پیکر در کنفرانس صنعت پارچه بافی سازمان تجارت جهانی به عنوان ابزار کنترل کارگران بود.

یکی از نمونه های موفق لولز در فضای اینترنت ماجرای حمله به بازی اینترنتی هبو هتل (habbo hotel) بود. در این بازی اینترنتی کاربران می توانند برای خود یک آواتار دلخواه طراحی کنند و در فضای مجازی یک هتل زندگی و با سایر ساکنان آن معاشرت کنند. در سال 2006 شایعاتی درباره ی رفتارهای نژادپرستانه در هبو هتل، از جمله اخراج یا طرد آواتارهای رنگین پوست، منتشر شد. همزمان خبری منتشر شد مبنی براینکه مسئولان پارکی در آلاباما از ورود یک کودک دو ساله ی مبتلا به ایدز به استخر پارک جلوگیری کرده اند. کاربران (4chan) تصمیم گرفتند به هبو هتل حمله کنند. این حمله یکی از نخستین کنش های گروهی است که به “آنونیموس” نسبت داده می شود. ده ها کاربر آواتارهایی با ظاهری یکسان (سیاهپوستی با موهای فرفری و کت و شلوار تیره ) ساختند و در هبو هتل تجمع کردند. آنها در اعتراض به رفتارهای نژادپرستانه با قرارگرفتن در یک ترتیب خاص طرحی شبیه به علامت سواستیکا را ایجاد می کردند. اما ماجرا زمانی بالا گرفت که این آواتارها با تجمع در مقابل ورودی استخر هتل، راه ورود به آن را مسدود کردند و اعلام کردند که استخر به خاطر ایدز تعطیل است. این حمله مدیران و کاربران هبو هتل را به حد جنون عصبانی کرد و درعین حال این عملیات، مساله نژادپرستی در هبو هتل و آلاباما را در هزاران تالار گفتگو بر سر زبان ها انداخت.

 

Trolling

 

“در سالهای گذشته انفجاری در حوزه ی نفرت مجازی رخ داده است. مردم آزارهایی تحت عنوان ترول از هویت های جعلی استفاده می کنند تا شکنجه ی روحی دهند، آزار برسانند یا سوء استفاده کنند. و همه ی این کارها را به سبک بزدل ها انجام می دهند. آنها پشت کامپیوترهایشان پنهان می شوند و همین به آنها آزادی می دهد تا حرفهایی بزنند که کسی نمی تواند رودرروی کسی آنها را به زبان بیاورد. و چنین گمنامی معنایش این است که هیچ حد و مرزی وجود ندارد”. این توصیفی است که خبرگزاری بی بی سی در یک فیلم مستند از پدیده ی ترولینگ ارائه می دهد. وحشت و نفرتی که در این توصیف موج می زند بیش از آنکه بر مسئله آزار و اذیت تاکید کند، بر موضوع گمنام بودن و آزادی ناشی از آن متمرکز است. شاید همین واکنش از سوی یکی از رذل ترین رسانه های جهان برای عده ای کافی باشد تا ترول ها را به چشم قهرمان ببینند. اما حقیقت این است که ترول ها را به دشواری می توان دوست داشت؛ به ویژه اگر هدف تیرهای زهرآلود آنها قرار گرفته باشید.

با این حال، ترولینگ یکی از معدود پدیده هایی است که موضوع آزادی و موضوع آستانه ی تحمل را به جدی ترین شکلی به چالش می کشد. اینکه صرف حرف های یک نفر می تواند تا حدی آزاردهنده باشد که مخاطب را به جنون یا مرز خشونت های غیرمنتظره علیه خود یا دیگران بکشاند، بخش عمده ای از ژست های توخالی درباره ی ارزش مطلق آزادی بیان را دچار بحران می کند.

علاوه بر این، ترولینگ پیشینه ای بسیار قدیمی تر از اینترنت دارد که ریشه های آن را می توان در بخش عمده ای از جنبش های ضد فرهنگ مسلط در دهه ی شصت و هفتاد دنبال کرد. در عملیات های تحریک آمیز و آزاردهنده ی گروه هایی مانند “رو به دیوار، مادرقحبه ها” (Up Against the wall Motherfuckers)، دیگرز (Diggers) و به ویژه در حمله های متعدد ییپی ها (Yippies) علیه کاردینال لیبرمن، روحانی طرفدار جنگ ویتنام، و دلال های وال استریت.

ترولینگ در فضاهای گمنام مجازی و در دست گروههایی چون آنونیموس بدل به ابزاری قدرتمند برای مبارزه ی سیاسی و اجتماعی شد. یکی از نمونه های موفق آن حمله ی آنونیموس به هال ترنر مجری رادیویی نژادپرست آمریکایی بود. بعد از انتشار خبر حمله ی هال ترنر به یکی از اعضای سایت (4chan)، پروژه ی ترولینک علیه هال ترنر در ابعاد مختلف آغاز شد. طی ده ها تماس تلفنی با برنامه ی زنده ی ترنر، آنونیموس عملاً این مجری رادیویی را واداشت تا به نفرت انگیز ترین تمایلات نژادپرستانه اش اعتراف کند. او بارها در گفتگو با این به ظاهر شنوندگان، از آنها خواست تا “کلک کاکاسیاه ها را بکنند” و یا در گفتگو با یک شنونده ی به ظاهر مکزیکی از زننده ترین الفاظ علیه او استفاده کرد، درحالیکه تماس گیرنده ها با خونسردی تمام مکالمه را به سمت یک مضحکه ی بی نهایت بامزه پیش می بردند. در مرحله ی بعد صدها پیتزا به آدرس ترنر سفارش داده شد. وبسایت او به خاطر حجم ترافیک بالا از کار افتاد و برای ترنر هزاران دلار خرج تراشید.

آنونیموس همین روش را در برخورد با کلیسای ساینتولوژی در پیش گرفت. بیش از پنجا خط تماس تلفنی این سازمان به مدت یک هفته اشغال بود و افرادی تماس می گرفتند تا نظر کلیسا را درباره ی روابط جنسی آدم فضایی ها، یا علاقه خرس های قطبی به سیب قرمز بپرسند.

 

مبارزه ی گمنام سایبری و مبارزه ی گمنام در جهان واقعی

 

“من دوست دارم در کشوری زندگی کنم که در آن دولت از شهروندان اش می ترسد و نه بر عکس” آنونیموس

امروز مبارزه ی گمنام به طور عمده بر فضای مجازی و بر تاکتیک های هکتیویستی متمرکز است. این در حالی است که فضای اینترنت بیش از هر فضای دیگری تحت نظارت و کنترل امنیتی است و ردیابی فعالیت های مجازی افراد به مراتب آسان تر از ردیابی فعالیت های واقعی آنها است. شاید تنها جنبش گمنام در عرصه ی واقعی جنبش “بلک بلاک” باشد که صرفاً بر مبارزات میدانی استوار است. اما تجربه ی مبارزات گمنام سایبری می تواند به برنامه ی راهبردی مبارزات واقعی در ابعادی بسیار گسترده تر از آنچه اکنون در جریان است بدل شود.

قدرت مبارزات گمنام سایبری در توانایی هکرها برای از کار انداختن وبسایت ها یا افشای اطلاعات یا اعمال فشار بر افراد و نهادها نیست. بلکه در وحشت و پارانویایی است که، به واسطه ی فقدان ساختار سازمانی و ناشناس بودن فعالان، در بدنه ی نهادهای امنیتی رخنه کرده است.

گمنامی برای مدتها در انحصار نهادهای امنیتی بود. درست به همین دلیل است که سربازان گمنام در همه جا حضور دارند؛ بی آنکه واقعاً حضور داشته باشند. آنها ذهن مردم را تصرف کرده اند؛ و در ذهن مردم هر کسی می تواند یک مامور امنیتی، یک جاسوس و یک خبرچین باشد.

آنونیموس قدرت این استراتژی را از آن خود کرد و نیروی ویرانگرش را به سوی خود این نهادها بازگرداند. امروز هرکسی ممکن است یک عضو آنونیموس باشد. چرا که هر کسی به راحتی می تواند یک عضو آنونیموس باشد. برای یک سیستم نظارتی ِهشداردهنده هیچ چیز خطرناک تر از بی نهایت تهدید بالقوه نیست. آنونیموس خود را بدل به بی نهایت تهدید بالقوه کرده است. او که کسی نیست، هرکسی می تواند باشد.

یکی از ویرانگرترین تاکتیک های حمله ی سایبری که به “بازی پایانی” معروف است، روش (DDos) یا (denial of service attack) است. ایده ی اصلی این تاکتیک بسیار ساده است. اگر می خواهید یک فروشگاه را از کار بیاندازید، کافی است عده ی زیادی را جمع کنید که به این فروشگاه بروند و اجناس را تماشا کنند اما چیزی نخرند. به این ترتیب، دیگر جایی برای خریداران واقعی نخواهد بود. جالب تر اینکه نگهبانان فروشگاه به محض اینکه به موضوع پی ببرند به هیچ کس از جمله خریداران واقعی اجازه ی ورود به فروشگاه را نخواهند داد.

اگر بخواهید قوی ترین سیستم ضد ویروس جهان را از کار بیاندازید، چه می کنید؟ شاید بخواهید ویروسی بسازید که غیرقابل شناسایی باشد. چنین امری ممکن نیست. و اگر ممکن باشد هر از چندگاهی باید این کار را از نو انجام دهید. اما یک راه دیگر این است که ویروسی بسازید که خودش را به صورت داوطلبانه به عنوان یک تهدید به سیستم معرفی کند. با این تفاوت که طوری برنامه ریزی شده باشد که به محض شناسایی یک نسخه از خودش تولید کند و آن نسخه یک نسخه ی دیگر تولید کند و همینطور تا بی نهایت. سامانه ی ضد ویروس آنقدر هشدار می دهد که کل توان سیستم صرف هشدار دادن خواهد شد و در نتیجه عملاً از کار می افتد. در واقع این خود سامانه ی ضد ویروس است که سیستم را از کار خواهد انداخت.

این دقیقاً همان روشی است که باید در مواجهه با نهادهای امنیتی در جهان واقعی به کار برد. ساختار نهادهای امنیتی ذاتاً بر پارانوایا استوار شده است. اگر این پارانویا را تا بی نهایت تقویت کنید، نهادهای امنیتی دست با اقدام های جنون آمیز خواهند زد. اگر یک نهاد امنیتی احساس کند که تهدید و توطئه در همه جا و به طرز بی نهایتی حضور دارد بی آنکه هیچ نام و نشان مشخصی از خود برجای بگذارد و بی آنکه اجزای این تهدید هیچ شناخت مستقیمی از هم داشته باشند، آنگاه چاره ای نخواهد داشت جز آنکه به طور مداوم و به طرز جنون آمیزی هشدار دهد؛ و همچنین گستره ی فعالیت نظارتی پرهزینه ی خود را در ابعاد ناممکنی افزایش دهد؛ که در نهایت سیستم را به لحاظ نسبت نامتوازن میان هزینه، نیرو و نتیجه دچار بحران عمیق خواهد کرد.

چنین تاکتیکی نه تنها امکان تمرکز را از این سیستم خواهد گرفت، بلکه دامنه ی فعالیت های محدود کننده و آزاردهنده ی امنیتی را متوجه همه خواهد کرد و از این طریق پست ترین دشمنان مبارزه، یعنی “بی تفاوت ها” را نیز به دردسر خواهد انداخت.

انطباق مبارزه ی گمنام سایبری با مبارزه ی گمنام واقعی صرفاً به معنای تغییر تاکتیک و تلاش برای مبارزه ی مخفیانه نیست. بلکه به معنای تغییر دادن ماهیت مبارزه از وضعیت جدی، خطی و غایتمند انقلابی به وضعیت آشوبناک، کاتوره ای، شوخ و کارناوالی شورش است و همچنین به معنای شکل دادن به مبارزه ای فاقد ساختار، فاقد هدف غایی، فاقد هر مبنای هویتی ِفردی و سوژگانی و گشوده به روی هر شکلی از استفاده و سوءاستفاده. چنین مبارزه ای حاصل تغییر بنیادین خط مشی است: از تلاش برای حمله ی مستقیم به منظور در هم شکستن هدف به تلاش برای آزار پیوسته و فرسایشی هدف، سردرگم کردن هدف، تقویت و توسعه ی کنش های پرخاشجوی آن، بحرانی کردن پیوسته ی موقعیت اش و در نهایت کمک کردن به هدف برای نابود کردن خودش با نیروی خودش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)