بمناسبت سی و نهمین سالگرد پادشاه فقید ایران محمدرضا شاه پهلوی…
در خانواده ای بزرگ شدم که هم لقب «تاج بخش» را در پرونده خود ثبت نموده و هم لقب «تاج ستان»! در یکی از یاداشت های قبل اشاره مختصری کردم که پدربزرگم در کودتای رضاشاه از اصلی ترین یاران او و از دروازه گشایان ورود وی به پایتخت بود. بقول بعضی، از اعضای تیم تاج بخش بود.هر چند بعدها بدلایلی از دربار و رضاشاه فاصله گرفت اما تا آخر عمر رضاخان میرپنج را رفیق قدیمی دوره قزاق خانه صدا می کرد. و رضاخان نیز هر از چند گاهی به خانه رفیق ایام شباب سر می زد که با استقبالی گرم روبرو می شد. پدرم، در کودتای سال 1332 در جبهه موافقین شاه یکی از اصلی ترین افسران نقش آفرین حاضر در میدان بود و بقول سیاسیون وقت از اعضای تیم تاج بخش، 25 سال بعد در سال 1357 اینبار در جبهه مخالف شاه و در کنار ملیون یکی از اصلی ترین نقش آفرینان میدان مبارزات سیاسی بود و بزعم برخی از اعضای تیم تاج ستان! به فاصله چند ماه با تاکید بر خروج قطار انقلاب از ریل اصلی از کار کناره گرفت و تا آخر عمر مغضوب باقی ماند. این مختصر را گفتم تا آنهایی که قرار است غیرتی شوند و رگ گردن کلفت کنند کمی آرام بگیرند. و اما
در تاریخ آمده است، محمدرضا شاه پهلوی، دومین شاهنشاه دودمان پهلوی و (شاید؟!) آخرین شاهنشاه ایران از ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ یعنی 37 سال بر ایران حکومت کرد. بسیار جوان و ناپخته بود که تاج بر سر گذاشت، در سال 1332 در عمل یکبار دیگر سنگینی تاجی را که میان زمین و هوا معلق بود بر سرش تجربه نمود و سرانجام در تاریخ ۵ مرداد ۱۳۵۹ در سن ۶1 سالگی و در اثر بیماری در مصر درگذشت و در مسجد تاریخی رفاعی در قاهره (به امانت) به خاک سپرده شد. در طول قریب 4 دهه گذشته هر سال به علاقمندان حضور در مراسم سالگرد او افزوده می شود بگونه ای که این روزها به جرات می توان گفت -بجز شماری اندک- شرکت در مراسم سالگرد پادشاه فقید از آرزوهای ایرانیان در سراسر جهان است و عملا همه آنانی که وسع مالی و توان انجام این سفر را در خود سراغ دارند از ماه ها قبل در لیست انتظار قرار می گیرند. جالب اینکه در میان خیل عظیم زائران درصد بسیار بالایی مخالفین و مبارزین سیاسی گذشته و یا جوانانی هستند که هیچ درکی از دوره حکومت محمدرضا شاه ندارند. همین موضوع مرا بر این داشت که برای چندمین بار نیم نگاهی به این حکایت داشته باشم.
حکایت، حکایت افسانه گونه زندگی پادشاهی است که ظرف چند سال از قالب پادشاهی خودکامه به قالب قدیسی وارد شد که هموطنانش پس از تماشای مستندهای خبری از زندگینامه اش همچون ابر بهاری می گریند و حسرت اشتباهی که کرده اند و ظلمی که به او روا گردیده را می خورند. برخی از هموطنانش پا را از این هم فراتر نهاده و خاک گورش را همراه خود به سوغات می آورند و خانواده های محروم از زیارت بارگاهش از آن مهر می سازند و روی جانماز بر آن سجده می کنند! همان جوان هایی که چهل سال قبل طناب بر گردن مجسمه اش انداخته و سر مجسمه را لگدکوب می کردند و بر آن آب دهان می انداختند حال تکیه کلام و قسمشان به روح پرفتوح اوست. بگونه ای که اغراق نخواهد بود اگر بگویم قسم به نام محمدرضا شاه رسما جای قسم حضرت عباس معروف ایرانی ها را گرفته است. مدفن او را زیارتگاه رندان جهان می دانند و به آن «مشهدالمحمدرضا» می گویند.
در همین حال، تقریبا همه مورخین بر این موضوع اجماع دارند که محمدرضاشاه در طول سلطنتش اشتباهات بزرگی را مرتکب گردید. آخرین سفیر انگلیس در ایران سالها قبل نام کتابش را «غرور و سقوط» گذاشت که اشاره مستقیمی بود به مستی ناشی از قدرت مللقه شاه و نگاه فرعون وار او به مردم و ادعای خدایگان ایران و ایرانی بودنش. بگفته بسیاری از مورخین و نویسندگان پادشاه برای حفظ این قدرت مطلقه خدایگانی اش مرتکب فجایع انسانی زیادی شد. بعدها خود وی به برخی اتفاقات هولناک و فجایع اقرار کرد و البته اظهار بی اطلاعی از ماوقع حین وقوع. برخوردهای نفرت انگیز سازمان امنیت و اطلاعات وقت معروف به ساواک با مخالفین و اهل سیاست از جمله این فجایع است.
اما این روزها رویکرد مردم به همان فجایع نفرت انگیز کاملا تغییر نموده. یعنی اگر ایرادی به شاه وارد می دانند این است که چرا برخوردها را جدی نگرفته است و آن تعداد معدود باعث و بانی اغتشاشات سیاسی را یک شبه معدوم ننموده است. پادشاه در وصیت نامه خود و آخرین کتابش صراحتا اعلام می کند که دلیل خروجش از ایران و ترک وطن جلوگیری از خونریزی و کشتار مردم بوده است دلیلی که این روزها مردم تنها نقطه ضعف پرونده حکومت او می دانند و روزی صد بار آرزو می کنند که ایکاش کشتاری چندصدهزار نفری صورت می گرفت تا جلوی فجایع بعد از تغییر حکومت سد می گردید. آنها لیست چند صد نفری (بقول اطرافیان شاه) و یا چند هزار نفری (بقول سران نظام سیاسی موجود) زندانیان شکنجه شده و به قتل رسیده در شکنجه گاه های ساواک و یا کشته های خیابانی در آن دوره را در مقابل کشتار بعد از انقلاب و تلفات فجایع انسانی 40سال گذشته هیچ می دانند.
از این گذشته بسیاری اینگونه استدلال می کنند که مگر از افتخارات شیعه این نبوده و نیست که علی امام اول شیعیان آنگونه که معروف است در میان دو نماز هفتاد نفر را که تنها جرمشان مخالفت با باورهای او بود گردن زد. مگر محمد پیامبر اسلام در جنگ های متعدد، خون هزاران هزار نفر را بر زمین نریخت و فدای باورها و اعتقادات خود ننمود. پس چرا لیست سیصد نفری و یا سه هزار نفری قربانیان پادشاه فقید ایران باید دیکتاتوری فرض شود. پادشاه فقید ایران همواره خود را پادشاه شیعیان می دانست و معرفی می کرد و به این لقب افتخار می نمود و اعتقاد قلبی داشت که وظیفه اش حفظ کیان شیعیان است. تا جاییکه طبق وصیت اش یک معمم شیعه مذهب بر او نماز گذارد. و بر اساس سنت مسلمانان شیعه مذهب دفن گردید. سوال ساده و منطقی که این روزها ذهن جوانان ایرانی را به خود مشغول نموده اینکه بواقع چرا کشتار میلیونی محمد و علی مایه افتخار و کشتار چند صد نفری پادشاه مسلمان شیعه مذهب یعنی جانشین آنها باید خودکامگی فرض می شد.
برخی اینگونه واکنش ها را ناشی از فجایع و ظلم و جور 40 ساله اخیر می دانند و همه تقصیرها را بر گردن حکومت معممین می اندازند که قطعا پر بیراه هم نیست اما به اعتقاد من این مبحث باید فارغ از فضای سیاسی و بعنوان یک معضل اجتماعی-فرهنگی وارسی شود. بنظرم باید در رویکرد فرهنگی-اجتماعی خودمان بازنگری کنیم، وگرنه همچنان دیکتاتور می سازیم و بعد قربانی اش می کنیم و سپس از گور بیرون می کشیمش و قدیسش می کنیم و خلاصه دور باطلی را طی می کنیم که همچنان ادامه خواهد داشت و ما در چنگالش اسیر. در این بین بیش از همه به خود ظلم می کنیم و قطعا قربانی اصلی خودمان خواهیم بود. از این منظر باید گفت خودکامه و دیکتاتور اصلی در درون خود ما نهفته است.
پادشاه فقید ایران که روحش شاد و قرین رحمت الهی یکی از قربانیان ما بود. ساختیمش و در قربانگاه خودکامگی خویش ذبحش کردیم.
خود ما بودیم که آخوندی بنام روح الله خمینی را امام کردیم و عکسش را در ماه نقاشی کردیم، سپس از او هیولایی ساختیم که صدها هزار نفر از پاک ترین و شایسته ترین فرزندان این سرزمین را بلعید.
ذره ای شک ندارم که در آینده نزدیک جسد پادشاه فقید ایران با تشریفات شایسته یک پادشاه از قاهره به وطنش ایران بازگردانده می شود و بر اساس وصیتش در کنار نظامیان تیرباران شده و در آرامگاهی سلطنتی دفن می گردد و مدفن او و پدرش رضاشاه کبیر در ایران به زیارتگاهی تبدیل خواهد شد که زائرینش بمراتب بیش از زائرین مشهدالرضا و امام زادگان شیعه خواهد بود که از منظری شایسته آن هستند چرا که برغم برخی فجایع انسانی در نگاهی کلی و در کفه ترازوی تاریخ برای ایران و ایرانی زحمت فراوانی کشیدند اما این هیچ از گناه ما کم نمی کند. باید فکری به حال خودمان بکنیم؟!
در نهایت اینکه، می گویند پادشاه کسی است که بر قلب مردمش حکومت کند و مشروعیتش را از مردم بگیرد، اگر این اصل را ملاک قرار دهیم، بنظرم این روزها محمدرضاشاه پهلوی بمراتب بیش از آن دوره 37 ساله شایسته لقب پادشاهی است!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)