پیش از انقلاب در زندانهای رژیم شاه و بعد از اتمام بازجوئی و دادگاهی، افراد در بندهای عمومی نگهداری می شدند، و چون کاری نداشتند، با هم بحث می کردند و بعضی اوقات هم نظریه صادر می کردند. بهمین دلیل هم بود که استوار ساقی، رئیس زندان قزل قلعه می گفت، زندانیهای سیاسی گوساله می آیند زندان و ژان پل سارتر بیرون می روند. حال این توضیحات را دادم تا نظریه یکی از دوستان را برای تامین انرژی بازگو کنم، دوست موصوف می گفت، ما می توانیم، به دم ماهیهای دریا نخ ببندیم و سر نخها را به ژنراتورهای برق وصل کنیم ، تا با حرکت ماهی ها در آب، برق تولید شود.

مثال دیگری می زنم، آقای سریع القلم، دستورالعملی در ۱۶ ماده داده بود که اگر مردم ایران این کارها را انجام بدهند، خیلی از مشکلات حل خواهد شد، مثلا یک مورد از ۱۶ دستور،  دوش گرفتن یک روز در میان مردم بود.

به دکتر سریع القلم گفتم، هر ۱۶ بند دستورالعمل شما عالی است، فقط توضیح بدهید که دستورات مذکور را چگونه می توانید اجرائی و عملیاتی کنید؟ پاسخ کوتاه شده ایشان این بود که کار روشنفکر، یافتن و اعلام روشهای اصلاح است، و اجرای آنها بعهده مردم است.

من بخاطر سن از ابتدا شروع تا کنون انقلاب اسلامی را دیده و در بعضی از موارد هم در آنها حضور داشتم، از جمله شبهای شعر در موسسه گوته، تحصن یک شبه در دانشگاه صنعتی، و در منطقه محل زندگی، کسی بودم که با راه انداختن بچه های دبیرستان اولین تظاهرات را برگزار کردم، ولی پس از اوج گیری انقلاب مجبور شدم که زیر پرچم امام جماعت آن منطقه در مسیر انقلاب حرکت کنم.

تجربه انقلاب ۵۷ موجب شکل گرفتن یک سئوال در ذهن من شد، چرا مردم در انقلاب ۵۷ به روحانیت به رهبری آقای خمینی اعتماد کردند ، ولی حاضر نشدند، زیر پرچم روشنفکران و تحصیلکردگان دانشگاهی حرکت کنند؟ برای یافتن پاسخ این پرسش، به بررسی وضعیت و شرایط تحصیلکردگان دانشگاهی (مدرن) و تحصیلکردگان حوزه (سنتی) پرداختم، و بخصوص روی دو موضوع افکار، گفتار، و کردار شخصی دو گروه از یکطرف و در روابط آنها با مردم عادی از طرف دیگر از مشروطیت تا بحال (تحصیلکردگان دانشگاهی از دوران مشروطیت در ایران حضور پیدا کردند) تمرکز کردم.

ماحصل این تحقیق مقاله ۴۵ صفحه ای شد، که متاسفانه در اختیار ندارم، ولی خلاصه آنرا در اینجا ذکر می کنم.

انقلاب مشروطه اولین حرکت اجتماعی تحصیلکردگان دانشگاهی در ایران بود که با خواست آزادی و با مطالبه تاسیس سلطنت مشروطه ظاهر شد. در مسیر این هدف ، روشنفکران با انتشار نشریه، نوشتن مقاله، و ارسال نامه درخواست خود را از حکومت وقت اعلام و با همراهی جمعی از مردم در سفارت انگلیس بست نشستند.

در بخش دیگری از جامعه، روحانیون بنا به درخواست مردم مقلد خود، طی سخنرانی و نامه به دربار و بست نشینی در شاه عبدالعظیم همراه مردم ، پیگیر درخواست عدالت خواهی مردم شدند.

دو حرکت بالا تفاوت رویکرد تحصیلکردگان دانشگاهی، و تحصیلکردگان حوزه را بخوبی نشان می دهد، در یک طرف آنچه مطالبه می شود، آزادی است، و در طرف دیگر، عدالت است. روشنفکران در سفارت انگلیس بست می نشینند و روحانیون در صحن شاه عبدالعظیم بست می نشینند.

تحصیلکردگان دانشگاهی بمنظور همراه کردن روحانیون و به تبع آنها مردم از خواست خودشان، متوسل به نوعی فریب و حیله شده و به علمای اسلام که رهبری نهضت عدالت خواهی مردم را عهده دار بودند، گفتند، سلطنت مشروطه برای تامین عدالت در جامعه است و عامل انجام این خواسته، مجلس نمایندگان خواهد بود که با رای آحاد ملت تشکیل شده و براساس صرفه و صلاح مردم مشاوره و برای اداره کشور تصمیم گیری می کند، و همین مبنای نوشتن “عدل مظفر” در سر در مجلس، و نوشتن شعار ” وشاورهم بالامر” در بالای سالن جلسات مجلس شد.

تحصیلکردگان دانشگاهی که در اروپا تحصیل کرده بودند بخوبی می دانستند، آنچه آنها به دنبالش هستند، تبدیل حکومت ملوک الطوایفی ایران به “دولت- ملت” مدرن با نظام سرمایه داری بود، مجلس در کشورهای مدرن، محل حضور نمایندگان طبقات مختلف ملت است، که هریک بدنبال کسب منافع بیشتر برای طبقه ای است که به او رای داده و به آن تعلق دارد، و برعکس نوشته سردر مجلس نه برای عدل، و خلاف تابلوی موجود در مجلس نه برای مشورت که مجلس محل نزاع نمایندگان طبقات مختلف است، و تنها کارکرد آن، تصویب قانون، و قانون مدار کردن کشور است.

تحصیلکردگان دانشگاهی، سنگ اول دیوار ساخت جامعه مدرن را کج گذاشتند و بایستی انتظار می داشتند که تا ثریا می رود، دیوار کج خواهد بود. نتیجه انقلاب مظروطه و تشکیل مجلس شورای ملی، بازی باخت- باخت، همه طبقات و گروه های اجتماعی بود.دوره ۱۵ ساله از پیروزی انقلاب مشروطه تا کودتای رضا شاه، از بدترین دوران کشور ایران در طول تاریخ چندهزارساله اش بود. شیرازه مملکت از هم پاشیده ، هر کس در گوشه ای از کشور علم استقلال بلند کرده ، شاه به فرنگ رفته، می گفت من اینجا حاضرم کلم فروشی کنم تا در ایران سلطنت، تحصیلکردگان دانشگاهی هر کدام حزب و گروهی تشکیل داده و در صدد معامله با سفارتهای خارجی بودند، و مزید براین وضعیت، جنگ جهانی اول شروع شد و در کشور قحطی زده و بهمریخته ایران، آنچه که به گوش نمی رفت، فریاد عامه مردم بود، که میلیونها نفر از آنان در این مدت ۱۵ ساله بعلل مختلف تلف شدند.

حرف شنوائی از او بودند، حتی اگر آن شخص، شمر یا یزید بود. انگلیس نگران مرزهای غربی هندوستان بود و علاقمندی آن کشور، وجود یک دولت یکپارچه و مفتدر در ایران بود، لذا در ابتدا کوشش کرد تا از میان تحصیلکردگان دانشگاهی و اشراف ایرانی کسی را برای در دست گرفتن قدرت پیدا کند، اما همه آنها به سینه انگلیس دست رد زدند، چرا که می ترسیدند در گرداب ایران سردرگم ، سر خود را از دست بدهند. در این میان کسی به یاد گفته یعقوب لیث افتاد که اگر پیروز شدم شاه می شوم، و اگر شکست خوردم، به نان و پیاز خود برمی گردم، و چون چیز زیادی برای از دست دادن نداشت پیشنهاد انگلیس را پذیرفت. رضا خان میرپنج (رضا ماکسیم).

پیش شرط رسیدن رضاخان به سلطنت، تامین خواست انگلیس در یکپارچه کردن ایران ازهم پاشیده بود، او این وظیفه را بخوبی به انجام رساند، اما در مسیر رسیدن به سلطنت یک مانع بزرگی وجود داشت، خانواده های اشرافی که خود را بسیار شایسته تر از رضاخان می دانستند، واکنش رضاخان به گروه اشراف، دستگیری و زندانی کردن اشراف مشهور و حتی اعدام بعضی از آنها بود. دو گروه دیگر باقی بودند، روحانیون که بعد از انقلاب مشروطه به داخل لاک خود رفته و حاضر به مشارکت در مسائل سیاسی نبودند، بجز یک نفر، که مدرس بود، و با او وارد معامله شده و با ترفندهای خودش او را همراه کرد، گروه سوم، تحصیلکردگان دانشگاهی بودند، که با حمله به چند نفر از آنها توسط اوباش، بقیه ماستها را کیسه کرده و دستهای خود را بالا بردند.

با قبول شدن رضاخان در آزمایش اول، و ارتقاء به شاهی، نوبت تبدیل ممالک محروسه ایران، به دولت- ملت ایران بود، و این به معنی آوردن کشور به دنیای مدرن در ساختار، و شکل و شمایل بود، این ماموریت مورد علاقه خاص تحصیلکردگان دانشگاهی بود و با تمام قابلیت و توانائی در خدمت رضا شاه در آمدند، و در مقابل رضاشاه دست آنها را برای کسب مال باز گذاشت، همانطور که خود با استفاده از تمام ابزارها در مسیر جمع آوری مال حرکت می کرد.

ماحصل حکومت ۱۶ ساله رضاشاه، کشوری با ساختار اداری در شکل مدرن، مردمی در ظاهر اروپائی، و جانشینی اسامی کشور و شهرهای کشور با لغات فارسی بود. اما این در واقع تنها در شکل بود و در باطن، همان فرهنگ گذشته در میان مردم رواج داشت. و در یک کلام، کاریکاتوری از دولت- ملت و مدرنیسم در کشور پیاده شد و در این راه، تحصیلکردگان دانشگاهی بیشترین خدمت را به رضا شاه و اجرای نقطه نظرات او کردند.

اخراج رضاشاه از کشور و جانشینی فرزند او، فرصتی برای تحصیلکردگان دانشگاهی و اشراف بوجود آورد که خودی نشان بدهند، و نتیجه ۱۲ سال ابتدای سلطنت محمد رشا شاه، تاسیس و تشکیل احزاب متعدد با ایدئولوژی های متفاوت غربی بود، که سرکردگان آنها اشراف و تحصیلکردگان دانشگاهی بودند. احزاب تاسیسی به تاسی و پیروی از احزاب اروپائی تشکیل و چون با فرهنگ جامعه منطبق نبود، اشراف حزب کمونیسم برپا می کردند، تحصیلکردگان دانشگاهی، احزاب چماقداری داشتند و خلاصه آنجه از احزاب دیده می شد، کاریکاتوری از حزب بازی غرب بود.

در سال انتهائی دهه ۳۰ شمسی، مصدق که خود از اشراف تحصیلکرده دانشگاهی بود، توانست مردم را حول شعار “ملی کردن نفت” جمع کرده و در یک اقدام شتابزده، نفت ایران با مصوبه مجلس ملی اعلام شد. با تصویب قانون ملی شدن نفت، سیاستمداران تحصیلکرده دانشگاهی، برای کسب وجهه میان مردم، از این قانون، بعنوان انقلابی بزرگتر از انقلاب مشروطیت نامبرده و چنان فضائی بوجود آوردند، که  خواسته مردم، خلع ید فوری شرکت نفت ایران و انگلیس شد. شرایط هیجانی که در کل کشور گسترده بود، وضعیت مذاکره با طرفهای خارجی را از بحثهای اقتصادی به بحثهای سیاسی تغییر داد. دگرگونی رویکرد اقتصادی به سیاسی، ملت، دولت، مجلس و شاه را به اعمالی مشغول کرد که در روند آن، قوانین، مقررات، و منافع ملی تحت تاثیر شعارهای هیجانی همه طرفهای ذیربط قرار گرفت. کشور انگلیس بعنوان شیطان بزرگ به مردم ایران معرفی شد، و همه در پی زدن مشت محکم به دهان استعمارگر پیر بودند، در این میان، آمریکا بدقت وضعیت حزب توده را رصد می کرد چرا که همسایگی شوروی با ایران و بلعیده شدن ایران از طرف کمونیسم نقطه اصلی تمرکز آمریکا بود. رویکرد سیاسی ایرانیان با مسئله نفت و فعال شدن بی پروای حزب توده، دولت آمریکا را به این جمعبندی رساند که ایران در خطر سقوط به دامن شوروی است. چندی پیش از یکی از معاونین وزیر خارجه وقت آمریکا در زمان مصدق پرسیدند، چرا شما از شاه ایران حمایت کردید؟ پاسخ شخص مذکور جالب بود،  پاسخ داد، برای ما مصدق و شاه فرقی نمی کردند، مسئله ما، شوروی بود. ما به هر دو پیشنهاد کردیم تا اجازه فعالیت به حزب توده ندهند، مصدق گفت، من نمی توانم جلوی آزادی مردم و احزاب را بگیرم و شاه قبول کرد، اگر شاه هم نمی پذیرفت، ما کس دیگری را پس از کودتا در مسند قدرت در ایران قرار می دادیم. نکته جالب زمانی بود که مجلس حاضر نشد به مصدق اختیار قانون گذاری را بدهد و آنهم به این دلیل که  با قانون اساسی مغایرت داشت، و واکنش مصدق تعطیلی مجلس بود. از طرف دیگر، زمانی که نصیری حکم عزل مصدق را در خانه به او تحویل داد، دستور داد که نصیری را بازداشت کنند و از همه عجیب تر اینکه موضوع حکم شاه را به هیات دولت اطلاع نداد. بعدها در زمان محاکمه از او پرسیده شد که چرا حکم را قبول نکردی؟ پاسخ دکترای حقوق این چنین بود. حکم را سساعت ۱۲ شب به درخانه من و سوار بر تانک آوردند، ضمنا دستخط نامه، متعلق به شاه نبود و نوشته ها برای قرارگرفتن در بالای امضاء با فواصل کم و زیاد نوشته شده بود. این پاسخ مصدق به دادستان بود،

عده ای کوشش کردند از مصدق اسطوره بسازند، قطعا مصدق وطن پرست بود و به هیچیک از دول بیگانه وابسته نبود، اما آنچه برای ملت ماندگار است، برونداد سیاستمدار است، باید به ملت آموزش داده شود که نیت افراد تعیین کننده نیست، بلکه نتیجه عملکرد آنها اصل است. ما در مذهب شیعه به حد کافی شهید داریم تا ایام عزاداری ملت را پر کند.

پس از کودتای ۲۸ مرداد عملکرد شاه معطوف به برخورد با حزب توده و سازمانهای وابسته با مشت آهنین بود که اعدام تعداد زیادی از آنها را در پی داشت. در همان زمان عده زیادی از اطرافیان تحصیلکرده مصدق به مشاغل قبلی خود برگشته و زندگی عادی را شروع کردند.

از کودتای ۲۸ مرداد تا شروع انقلاب در نیمه دوم سال ۵۶ ، تنها دو تجمع و تظاهرات سیاسی در ایران برگزار شد، تجمع روشنفکران جبهه ملی با سخنرانی بختیار و تظاهرات مردم  در حمایت از آیت اله خمینی بود. بقیه تجمعات، مبارزات، و ترورها  تنها توسط قشر دانشجو انجام میشد.

به سئوال ابتدای مقاله بر می گردیم، چرا مردم به تحصیلکردگان مدرن علیرغم اعتراضات دائمی دانشجویان به حکومت،  اعتماد نکردند. پاسخ روشن است، دانشجویان تا در کسوت تحصیل در دانشگاه بودند، انقلابی و مخالف حکومت بودند، اما زمانی که فازغ التحصیل شده و به بازار کار وارد شده و دستشان به پول و پله ای می رسید، نه تنها سریعا از مردم عادی فاصله می گرفتند، بلکه در مسیر مقابل مردم قرار گرفته و برای کسب درآمد بیشتر و دستیابی به زندگی راحت تر، با حکومت در خالی کردن جیب مردم همنوا شده و موضوعاتی که در دوره دانشجوئی به آنها اعتراض داشتند را به فراموشی می سپردند. بخاطر دارم که مردم عادی در دورانی که دانشجو بودم و بر علیه حکومت فعالیت می کردم، سئوال می کردند که شما چرا وقتی درستان تمام می شود و وارد زندگی اجتماعی می شوید، تمام شعارهای دوران دانشجوئی خود را فراموش می کنید؟

دوستان، برای جلب اعتماد و اعتقاد مردم به قشر تحصیلکرده دانشگاهی باید، به آنان خدمت کرد، مردم باید بتوانند به  مهندسان، دکترها، وکلا، و استادان دانشگاه  اعتماد کرده و کلام و کردار آنان را با صداقت و در سمت منافع  خود ارزیابی کنند. نباید فراموش کرد، مردم شاید بیسواد یا کم سواد باشند، اما نادان نیستند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)