ظهورِ حقّ هویدا شد زِ شیراز
بپا بنمود شوق و شور و آ واز
ندایِ دلنشینِ رَبِّ رَحمن
صَلا زد نوعِ انسان را به ایمان
گروهی عاشقان سویش دویدند
سَر و سینه به راهِ او دَریدند
شهادت ها به راه او خریدند
چون ایشان در جهان مردم ندیدند
ندایِ حقّ شَرَر زَد خاکِ طهران
بشد اَمرِ خدا آنجا نمایان
زِ شیراز و زِ طهران سویِ بغداد
خداوند این ندایِ پاک سَر داد
ندایِ جان فزایِ صلح و وحدت
وفا و رحمت و عشق و مَحَبَّت
ولکن از بدیِ جان و دل ها
نشد دنیا به اَمرِ حَقّ همْ آوا
همه عالَم به خوابِ یأ س و غفلت
گرفتار و اسیرِ رنج و محنت
به اوهام و هَویٰ مشغول و مأنوس
حقیقت در چَهِ اِغفا ل، محبوس
فَریقی رویِ بُغض و جهل و نخوت
به اِنکارِ خدا دادند نسبت
یکی سُخریه کرد اَحکامِ یزدان
که کُلّ پوچ است و هَم کُفرِ نمایان
از این شُبهه به جایی نارسیده
هَمی بَستند از حَقّ هر دو دیده
از آن پس اتّهاماتِ سیاسی
بشد پیدا زِ رویِ ناسپاسی
یکی گفتا که روسی اَند روسی
یکی گفتا که نَخیر، انگلیسی
ز جهل و غفلت اَندَر کارِ رَحمن
یکی گفتا که هَم اینست و هَم آن
چو تهمت های ایشان بَرمَلا شد
دل ایشان به حسرت مبتلا شد
یکی هم حیله های دیگر انداخت
که آمریکا چنین دینی بپرداخت
سپس جاسوسِ اسرائیل گفتند
به این تهمت گروهی را بکشتند
ولی این اِفترا نگرفت پایی
به جانِ مُدّعی مانْد این سیاهی
ستم ها را روا کردند و محنت
به انواعِ ریا و مَکر و تهمت
بکشتندی به جهل و ظنّ و غفلت
عزیزانِ “بَهاء” را از حسادت
بلی این سنّتِ دیرینِ یزدان
بشد تکرار در اقلیمِ ایران
گذشته قرن و نیمی از ظهورَیْن
ولی ایران نگردیده است مؤمن
جزایِ فعل و اَعمالِ بَدِ ما
لباسِ کُفرگردیده بَرِ ما
به اَشک و ناله و فریاد و اَفغان
کشیدیم انتظارِ اَمرِ یزدان
ولی تا این که آمد روزِ دیدار
به اوهام و هَویٰ کردیم رفتار
بیایید ای عزیزان گوش دارید
ظهورِ حَقّ نمایانْ هوش دارید
بِدَرّید این حِجاباتِ ظنون را
ببینید اَمرِ یزدان را هویدا
به قلبِ پاک و انصاف و مُرُوّت
به تَقویٰ و خُضوع و عَقل و فِکرَت
زِ آثارش گُلِ معنی بچینید
به چشمِ خود حقیقت را ببینید
در آن دَم از خدا تأیید گیرید
دعا از جان و دل در پیش گیرید
که شاید از سَرِ فضلِ اِلهی
رَهیم از چاهِ اوهام و تباهی
کُجا موعود، اِنکارِ خدا کرد؟!
کُجا روسیه این دین را به پا کرد؟!
کُجا اَمرِ خدا را انگلستان
بپا بنمود کامل همچو یزدان؟!
نَبُدْ موجودْ اسرائیل در اَرض
که دینِ حَقّ کُنَد ایجاد بَرفرض!
در آن روزی که روسی اِفترا بود
گمان و ظَنِّ آمریکا کجا بود؟!
سیاست ها به اَمرِ خود ضَعیفند
چگونه اَمرِ حَقّ را پی بریزند؟!
نَه اِسرائیل و روس و انگلستان
نَه آمریکا و هند و چین و آ لمان
ظهورِ حَقّ نَکَردَندی هُویدا
خدا آورد اَمرَش را به دنیا
تعمّق کن در اَلواحِ سَلاطین
در آنجا قدرت و اَمرِ خدا بین
کُجا مَملوکْ مالِک را به تَنذیر
نمود از غفلت و اِنکار تحذیر؟!
کُجا بی قدرتِ یزدان زِ زندان
بِشُد اَمرش در این دنیا نمایان؟!
در آن ظُهری که در میدانِ تبریز
بِشُد محبوبِ اَعْلیٰ دارْآویز
قریبِ هفتصد و پنجاه سرباز
زَدَندی تیر بَر آن قلبِ پُر راز
در آن یومی که اَبْهیٰ در زمستان
بِشُد سُرگونی از زندانِ طهران
در آن گاهی که زندان و بَلا بود
کمک هایِ سیاست ها کُجا بود؟!
بَقایِ دین میانِ ظلم و طغیان
دلیلِ روشنست و اَصلِ بُرهان
اگر حامیِ دین غیر از خدا بود
کنونْ دینِ بَها بادِ فنا بود!
اگر چه بعضی از اَهلِ سیاست
تمایل کرده بَر حفظ و حمایت
ولی مَحبوبِ اَبْهیٰ رَدّ بِفَرمود
برایِ این که حامی اش خدا بود
بلی کافی است یاریِ اِلهی
کمک خواهی زِ غیرِ او، تباهی
چون ازاین حیله ها سودی ندیدند
گروهی نقشه ای دیگر کشیدند
طریقی که کُنَد اَهلِ بَها را
همْ آوایِ سیاست هایِ دنیا!
ولی این نقشه با اَحکامِ یزدان
فَنا گردید و بَر کُلّ شد نمایان
دخالت در سیاست هایِ دُنیا
شده ممنوع بر یارانِ اَبْهیٰ
طریقِ ما بُوَد صلح و مَحَبَّت
وفا و وحدت و عشق و مَودّت
سیاستْ راهِ درمانِ بَشَر نیست
بجز دارویِ حَقّ مُثمِرْ ثَمَرْ نیست
هزاران سالْ حَرب و جنگ و نیرنگ
نموده جان ودل ها را همه سنگ
دِگر راهِ صفایِ جان و دل ها
نمی باشد نزاع و جنگ و غوغا
تعالیمِ بهایی احتیاج است
لِذا راهِ سیاستْ اِعْوِجاجْ است
بیا مُنصِفْ ندایِ یا “بَها” بین
زِ قلبت پاک گردان نفرت و کین
کنونْ اِسمِ “بَها” حِرْزِ جهان است
به غیرِ راهِ او ضُرّ و زیان است
تعالیمِ خدا حِصنِ حَصین است
وجودش راحت و اَمنِ زمین است
اگر عالم شود بیدار و ذاکِر
شود از فضلِ حَقّ فِی الجُمله شاکر
قبولِ اَمرِ حَقّ راهّ نجات است
وَاِلّا سَرْ به سَرْ مرگ و مَمات است
همه درد و عذاب و رنجِ دنیا
شده حاصلْ زِ رَدِّ اَمرِ اَبْهیٰ
عذابِ حَقّ شده حَتم و مُسَلّم
برایِ این جهانِ پُر زِ ماتَم
به دنیایی که مُعرِض گشته از حَقّ
بُوَد تنبیهِ حَقّ آن را مُحَقَّق
اَلا ای مردمِ دنیا بیایید
ظهورِ حَقّ شده پیدا بیایید!
دِگر ظلم و ستم کافی است کافی
دِگر رنج و اَلَمْ کافی است کافی
به دستِ خود خریده اَهلِ دنیا
عذاب و درد و رنج و جنگ و دعوا
وَاِلّا حَقّ بُوَد رَحمٰن و مَنّان
نمی خواهد برای ما جُز اِحسان
اگر دنیا شَوَد مؤمن به یزدان
نمی ماند عذاب و درد و اَفغان
خدایا این جهان محروم مگذار
سپاهِ جهل و ظَنّ از بین بَردار
گناه و ناسپاسی ها بِبَخشا
به لطف و مهربانی کُن مُدارا
اگرچه مُستَحَقِّ هر عَذابیم
ولی فضل و عَطایایِ تو یابیم
اگر یاری کنی این جان و این سَر
وَاِلّا جُملگی مان خاکْ بَرْ سَر
بکُن آزاد از غم جان و دل ها
درِ شادی به عالم باز بنما

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)