خلاصه مطلب: شش موردی که نشان میدهد اسطوره مهدی موعود از داستان زندگی المهدی قائم ابوالحسن یحیی بن عمر علوی انقلابی پیش از تولد حسن عسکری گرفته شده است:

١- یحیی یعنی زنده می ماند (جاودانی) و عمر (آبادگر یا معمر) مطابق جاودانی و معمر بودن و آبادگر بودن مهدی موعود شیعیان اثنی عشری می باشد. بنا به ابن اثیر و مسعودی بعضی از اصحابش شکست او را نپذیرفتند و گفتند: ” او کشته نشد و او است که المهدی القائم (=استوت ارته زرتشتیان یعنی استوار دارنده آیین داد و عدل) می باشد و در آینده قیام خواهد کرد.” خود عنوان مَهدی (بزرگ دانا = اهورامزدا در زبانهای ایرانی) در واقع عنوان خدای ملت مغلوب و دو تن منجی هوشیدر نام ایشان بوده است که در عهد اعراب از سوی مغلوبین به صورت نامی بر موعود رهایی بخش در آمده است.

خلاصه مطلب: شش موردی که نشان میدهد اسطوره مهدی موعود از داستان زندگی المهدی قائم ابوالحسن یحیی بن عمر علوی انقلابی پیش از تولد حسن عسکری گرفته شده است:

١- یحیی یعنی زنده می ماند (جاودانی) و عمر (آبادگر یا معمر) مطابق جاودانی و معمر بودن و آبادگر بودن مهدی موعود شیعیان اثنی عشری می باشد. بنا به ابن اثیر و مسعودی بعضی از اصحابش شکست او را نپذیرفتند و گفتند: ” او کشته نشد و او است که المهدی القائم (=استوت ارته زرتشتیان یعنی استوار دارنده آیین داد و عدل) می باشد و در آینده قیام خواهد کرد.” خود عنوان مَهدی (بزرگ دانا = اهورامزدا در زبانهای ایرانی) در واقع عنوان خدای ملت مغلوب بوده است که در عهد اعراب از سوی مغلوبین به صورت نامی بر موعود رهایی بخش در آمده است.

٢- از خاندان علوی شاخه زید بن علی حسین بن علی ابی طالب است که حماسه قیام مساوات طلبانه او در سمت کوفه در عهد حسن عسکری زنده و محبوب شیعیان علوی بوده است.

٣- کنیه مهدی ابوالحسنِ (پدرِ حسن، به کسرِ “ر”) او به سادگی نزد ایرانیان علوی سمت کوفه می توانست به مهدی پسرِ حسن (پدۯ حسن، به سکون “ر”) تعبیر و تفسیر گردد.

۴- مهدی قائم ابوالحسن در منطقه شاهی کوفه به قتل رسیده است و نام شاهی را چنانکه در نامهای شاخه کارون موسوم به شاهو (شاهور) و چاهو(چاهور) شاهد هستیم صورت عربی نام ایرانی چاهی به شمار رفته است. لذا این گفته که اصرار دارد مهدی قائم در چاه قایم شده است از همین فقره تاریخی قتل موعود شدن یحیی در منطقه چاهی عاید گردیده است.

۵- مطابق تواریخ اسلامی معتبر حسن عسکری فرزندی نداشته است و نواب اربعه داستان مهدی موعود خود را بر اساس واقعه قتل حماسی مهدی ابوالحسن یحیی بن عمر علوی در منطقه شاهی (چاهی) ساخته اند که در عهد ایشان هنوز داستانی معروف و محبوب بوده است. یعنی داستان مهدی موعود پایه و اساسی دیگر داشته است که توسط نواب اربعه بدین شکل در آمده و در جای خالی فرزند حسن عسکری قرار گرفته است.

۶- اگر نام عسکری/عسگری را اس-صقری بگیریم میشود منسوب به انگور بی دانه: اس= بنیان، صقر= انگور بی دانه. به احتمال زیاد همین کلمه از سوی شیعیان به دارنده بنیان کودک خردسال تفسیر میشده است (اس-صغر)؛ که این معنی اخیر مقام حسن عسکری را مشابه زرتشت می ساخت که تصور میشد از نطفه او سوشیانت استوت ارته در دریاچه کانس اویه (چاه آرزو و خواهش) به وجود خواهد آمد. در مجموع معلوم میشود یحیی ابوالحسن مهدی (در معنی منجی جاودانی) در تاریخ زیسته ولی او از شاخه دیگر اولاد زین العابدین بوده است. یعنی وهابیون و شیعه هر دو نصف حقیقت را در مورد او گفته اند. کلمۀ عس‍کر (در معنی لشکر) معرب اَس-کَر (لاشه کننده، کشنده) مترادف لشکر (لاشه کننده) است و در قاموس قرآن موجود نیست. لذا انتساب حسن عسکری به لشکرگاه سند معتبری نیست. مطابق لغت نامه دهخدا “انگور عسکری؛ نوعی انگور نازک پوست و خردهسته. قسمی انگور نهایت لطیف و پوست نازک و بی دانه”. اصل آن از بنیاد اس-صقر (انگور بی دانه) به نظر می رسد .

مطابق ویکیپدیا: “پس از فوت حسن عسکری امام یازدهم شیعه، سالها سردرگمی بزرگی برای نیم قرن در بین پیروان آنها پدید آمد که نویسندگان شیعه از آن تحت عنوان دوران حیرت نام می‌برند. در میان پیروان امامان شیعه بر سر سرنوشت اسرار آمیز فرزندی که برای حسن عسکری قائل بودند اختلاف بزرگی پدید آمد. گروهی از شیعیان چنین می‌پنداشتند که حسن عسکری اصولاً فرزندی نداشته ‌است و گروهی می‌گفتند حسن عسکری امام بدون فرزندی است که نمرده‌است و حسن عسکری همان مهدی غایب است که دارای دو دوره غیبت است. گروه دیگری عنوان می‌کردند که فرزند حسن عسکری پیش از فوت پدر در گذشته‌است. تنها گروهی که در آن زمان در اقلیت کوچکی بودند که اعتقاد داشتند که فرزند حسن عسکری همان مهدی است و در غیبت بسر می‌برد و در آخر الزمان ظهور خواهد کرد. دیدگاه این گروه به مرور به دیدگاه تمامی شیعیانی تبدیل شد که شیعیان دوازده امامی فعلی می‌باشند.”

لابد در همین دوران حیرت شیعیان است که حماسه عدالت طلبانه ابوالحسن یحیی بن عمر علوی با زندگی حسن عسکری پیوند خورده است.

از “قتیل شاهی” عنوان ابوالحسن یحیی بن عمر علوی مکنی (دارای کنیه) از اولاد زید بن علی بن حسین چه مفهومی اراده شده است؟

نام شاهی در عربی به معنی دارندۀ شاء (یعنی دارنده گوسفندان) است. ولی این کلمه می توانست از ریشۀ عربی شای (خاک کشیدن از چاه) و معرب کلمۀ چاهی (منسوب به چاه) گرفته شود چون از سوی دیگر تلفظ عربی نام شاخۀ چاهو/چاهی کارون شاهو/شاهی است. از آنجاییکه یحیی ملقب به مهدی موعود گردیده بود و با توجه به اینکه نام دریاچه کانس اویه سئوشیانت ایرانیان می توانست به معنی محل کنده شدۀ آب تباه نشدنی (چاه آب جاودانی) گرفته شود. لذا این موعود این شیعیان یعنی یحیی (جاودانی) با چاه آب جاودانی (کانس اویه) مرتبط شده است.

شاهی در معنی عربی تیزبین مترادف نام مَهدی (مَه-دی= بزرگ بینا) در زبانهای ایرانی به نظر می رسد.

سه سئوشیانت زرتشتی انعکاس کوروش (فریدون)، زرتشت (گائوماته سپیتاک) و یهودای جلیلی پسر زیپورایی (عیسی مسیح) به عنوان منجیان آیندۀ خاورمیانه به نظر می رسند

نخستین سئوشیانت (سود رسان) یعنی اوخشیت ارته (کسی که قانون مقدس را می پروراند) یا اوشیدر/هوشیدر (پشتیبانی کننده درخشان و هوشیار) انعکاس کوروش به عنوان منجی اول آینده است. چون در تورات کتاب اشعیای نبی باب چهل و پنج کوروش به صراحت مسیح خداوند یاد شده است: ” خداوند به مسیحِ (خشنود کننده یا روغن تدهین مالیده شدۀ) خویش کوروش میگوید: من دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت ها را مغلوب سازم. کمرهای پادشاهان را بگشایم تا درها را به روی وی باز کنم و دروازه ها بر روی او دیگر بسته نشود. چنین میگوید یهوه به کوروش که من پیش روی تو خواهم خرامید جایهای نا هموار را هموار خواهم ساخت درهای برنجین را شکسته پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج های تاریک و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید. تا بدانی که من یهوه خدای اسرائیل ام و تو را به اسمت خوانده هنگامی که مرا نشناختی به نامت خواندم و ملقب ساختم منم یهوه و نیست غیر از من خدایی. من کمر تو را بستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که غیر از من احدی نیست.”

نام مسیح به صورت madhih در زبانهای ایرانی معنی خشنود کننده را می داده است.

دومین سئوشیانت یعنی اوخشیت نمنگه (پروراننده نماز) یا هوشیدر ماه (هوشیدر بزرگ و خشنود کننده) انعکاس گائوماته سپیتاک (مرد تنومند دانای سرودهای دینی) به نظر می رسد چه القاب دیگر وی زرتوشترا (نگهبان سرودهای خشنودی زرین) و زئیری وئیری (زرین خشنود کننده) هم گواه آن هستند. نام اساطیری مادر زرتشت یعنی دوغذو به صورت دیگذو در سانسکریت به معنی “مسح شده با روغن” (مسیح) است. چون طبق اساطیر زرتشتی نشان دوغدو دختر فراهیم روان (فراهم کننده روغن) روغن سوزان چراغ خانه بود.

سومین سئوشیانت استوت ارته (در معنی ستوده شده به قانون پاک) برگرفته از نام منجی بنی اسرائیلی یهودا پسر زیپورایی ملقب به عیسی مسیح است چون یهودا به معنی ستوده شدۀ خدا (یهوه) است. اینکه در عهد آغاز اسلام گفته میشده است که منجیی به نام احمد/محمد (ستوده شده) پدید خواهد اشاره به همین سئوشیانت بوده است.

نام مهدی (در معنی ایرانی دانا و بینای بزرگ) بیش از آنکه نشانگر نخستین و سومین سئوشیانت باشد نشانگر دومین سئوشیانت یعنی هوشیدر ماه (هوشیدر بزرگ و خشنود کننده) است. چون گائوماته بردیه (زرتشت سپیتمان) هنگام اعلام حکومت رسمی از سمت پئیشیااوادا (محل کنده کاری شده، دژ نبشت) برخاسته بود که در اساطیر با کانس اویه (سرزمین چاه آب) جایگزین شده است. چونکه به نظر می رسد در قرآن هم مردم سمت پارس به نام اصحاب الرّس (صاحبان چاه) خوانده شده باشند.

متن مقاله که همان است وقتی در سر کار متوجه آن شدم به خانه برگشتم و با وجود خستگی جسمانی با عجله و شتاب آن را فراهم کردم:

در میان قیامهای مهم علویان قیام بزرگ یحیی بن عمر در کوفه با قیام مهدی موعود پیوند اساسی دارد چون معنی نام یحیی یعنی کسی که زنده می ماند و یا جاوانی فرزند عمر (به معنی رهبر معمر و آبادگر= مهدی منجی معمر) همراه با عنوان مهدی وی و کنیه اش یعنی ابوالحسن (پدر حسن که می توانست در نزد ایرانیان کسی که پدرش حسن است مفهوم گردد) در حالت تفسیر معکوس ایرانی آن ((پسر حسن)) نشان میدهد که نام و نشان و قیام حماسی و مردمی وی در پیدایی باور اسطوره ای مهدی موعود اساسی ترین نقش تاریخی را داشته است. این امام مهدی  تاریخی عهد تولد حسن عسکری، ملقب به ابوالحسن از شاخه دیگر خاندان حسین بوده است و قیام مردمی نیرومندی در کوفه را به عمل آورده بود که از قیام اشرافی ناموفق حسین به مراتب با ارزش تر بوده است. در واقع شیون و زاری به گزافی که ایرانیان همه ساله برای کشته شدگان کربلا (قادسیه= شهر مقدس واقع در جنوب شرقی کربلا) کرده و می کنند در اساس به یاد حادثه ناگوار شکست و اسارت تاریخی خودشان توسط اعراب در این منطقه بوده است. ولی همین واقعیت واقعه کشته شدن یحیی نیز نزذ شیعیان به نحو ناهنجاری قلب شده است و این فرد تاریخی با واژگون شدن کنیه ابوالحسن وی تبدیل به کودک در چاه حسن عسکری شده است. منظور از چاه همان منطقه شاهی (شاهور، چاهو، سرزمین چاه) در نزدیکی قادسیه است که یحیی در آنجا به قتل رسید. منابع کهن در این منطقه از شهری به نام بانقیا (محل بیرون کشیده شدن [فرزند از چاه]= شاوی) به عنوان موطن ابراهیم یاد می کنند. ابوالفرج اصفهانی به صراحت آنجا را محل قتل یحیی ذکر کرده و بدین سبب او را قتیل شاهی می نامد: “یحیى راه کوفه را پیش گرفت و به قصد کوفه به راه افتاد، وجه فلس سر راه او آمد و جنگ سختى با او کرد ولى در برابر یحیى تاب نیاورد گریخت ولى یحیى او را تعقیب نکرد. وجه فلس همچنان برفت تا به شاهى (سرزمین چاه) رسید و در آنجا به حسین ابن اسماعیل برخورد و با هم در آنجا به استراحت و عیش و نوش پرداختند و از دو لشکر آنها که به هم رسیده بود سپاهى نیرومند تشکیل شد.

از آن سو یاران یحیى بن عمر او را وادار کردند تا هر چه زودتر به جنگ حسین بن اسماعیل برود. در میان آنها مردى به نام هیضم بن علاء عجلى بود که با گروهى از خویشان و فامیل خود به یارى یحیى آمده بود ولى پیادگان و اسبان آنها به علت اینکه راه زیادى پیموده ، خسته بودند، و هنگامى که جنگ شروع شد نخستین کسانى که فرار کرد همین هیضم و همراهان او بودند.

و گفته اند: حسین بن اسماعیل این نقشه را کشیده بود و قبلا با هیضم قرار گذارده بود که چون جنگ آغاز شد او و همراهان وى فرار کنند (تا دیگران نیز فرار نمایند.) ولى دسته دیگرى گفته اند: فرار آنها به خاطر همان خستگى و رنجى بود که در راه دیده بودند.

و على بن سلیمان کوفى از پدرش روایت کرده که (پس از قتل یحیى ) روزى من با هیضم در جایى بودیم ، سخن از جریان کار یحیى بن عمر به میان آمد، هیضم سوگند به طلاق همسرش خورد که فرار من طبق نقشه و دسیسه اى نبود، بلکه یحیى در جنگ مردى بى باک و متهور بود به طورى که یکه و تنها حمله مى کرد و میان لشکر دشمن مى رفت و دوباره بازمى گشت ، و من او را از این کار نهى کردم ولى نپذیرفت تا اینکه یک بار یک تنه حمله کرد و من نگاه کردم دیدم در میان لشکر دشمن به زمین افتاد و چون دیدم که او کشته شد با همراهان خود از میدان بازگشتیم. ابن عمار – راوى حدیث – گوید: همین که یحیى مشاهده کرد هیضم از میدان گریخت در جاى خود ایستاد و جنگید تا به قتل رسید، و سعد ضبابى سرش را جدا کرده به نزد حسین بن اسماعیل آورد، و در چهره اش به قدرى اثر شمشیر و زخم بود که شناخته نمى شد.”                                                            

از سوی دیگر اساس این واقعه کشته شدن یحیی در شاهی (سرزمین چاه) با محل سئوشیانت ایرانیان یعنی دریای کانس اویه (چاه آب، دریای کیش، خلیج فارس) مطابق میشده است که بنا به اعتقادات زرتشتی نطفه زرتشت که تبدیل به سئوشیانت خواهد شد در آن نگهداری میشود. این سئوشیانت (منجی و سودرسان) به نوبه خود اشاره به کورش سوم فرمانروای محبوب امپراطوری هخامنشیان بوده است که مقرهای حکومت مردمگرایانه اش در سمت پارس و بابل در ساحل خلیج فارس(دریای گود و پست) بوده است. قابل توجه است که در نامهای کارون (رود چاه) و شاخه مهمی از آن شاهو یا چاهو ، اسامی عربی و فارسی شاهو (شاوی) و چاهو در همین معنی چاه به هم می رسند:

مطابق نویسندگان پورتال راسخون، قیام ((یحیى بن عمر)) (بن یحیى بن حسین بن زید بن على بن حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام ) : کنیه او ((ابوالحسن)) بود. او در سال (۲۵۰ ه‍) یعنی عهد تولد حسن عسکری در ایام خلافت ((مستعین )) در ((کوفه )) قیام کرد و مردى زاهد، متقى ، عابد، عالم (۱۵۹) ، بسیار شجاع و جنگجو، و داراى بدنى محکم و قلبى قوى بود (۱۶۰) . او قبل از زیارت قبر امام حسین علیه السلام رفت و زوار را از قصد خود آگاه کرد و آنگاه داخل ((کوفه )) شد و قیام خود را علنى کرد(۱۶۱).

برخى از مورخان علت قیام او را تنگدستى و مشقتى مى دانند که از جانب ((متوکل )) و ((ترک ها)) به وى رسیده بود(۱۶۲) . در حالى که ((ابو الفرج اصفهانى )) در ((مقاتل الطالبیین ))خبرى را از او نقل مى کند که به روشنى نشان مى دهد او فقط براى رضاى خداوند سبحان، قیام کرده و جز آن هدفى نداشته است (۱۶۳). او در ((کوفه)) مردم را به ((رضاى آل محمد)) (صلوات الله علیهم) دعوت مى کرد، عده زیادى به او پیوستند و به او بسیار علاقه مند بودند. توده مردم ((بغداد)) او را به عنوان ((ولى)) برگزیدند، در حالى که سابقه ندارد مردم ((بغداد))غیر او، کس دیگرى را به ولایت قبول داشته باشند. جمعى از اهالى سرشناس ((کوفه)) که خردمند و با تدبیر بودند، با او بیعت کردند. ((حسین بن اسماعیل)) با او جنگید و این مرد بزرگ علوى را کشت و سرش را به ((سامرا)) براى ((مستعین)) فرستاد؛ او هم پس از مدتى آن را به ((بغداد)) فرستاد، تا در آنجا نصب شود و مردم مشاهده کنند، اما از ترس مردم چنین کارى صورت نگرفت (۱۶۴).

مردم در اثر عشق و علاقه اى که به او داشتند در مرگش ضجه مى زدند و بزرگ و کوچک برایش اشک ریختند و در مصیبت او اشعار زیادى سرودند (۱۶۵) تا آنجا که ((ابو الفرج اصفهانى )) مى گوید: ((من نشنیده ام که براى احدى عزادارى شده باشد و یا بیش از آن اندازه که شعر در مصیبت او سروده شد درباره دیگرى سروده شده باشد(۱۶۶).)) (منبع عصر غیبت (۶) قیام های علویان از پور سید آقایی ، جباری ، عاشوری ، حکیم، پورتال راسخون).

مطابق کتاب مقاتل الطالبین ابوالفرج اصفهانی، على بن محمد بن جعفر علوى در رثاء یحیى بن عمر گوید:

تضوع مسکا جانب القبر ان ثوى / و ما کان لو لا شلوه یتضوع

مصارع اقوام کرام اعزه / ابیح الخیر فى القوم مصرع

  1. قبر یحیى بوى مشک مى دهد چون او در آن آرمیده ، و اگر بدن او در آن قبر نبود بوى مشک نمى داد.
  2. آرامگاه مردانى بزرگوار و عزیز در میان آنها آرامگاه یحیى آشکار است .

و نیز در رثا او گوید:

فان یک یحیى ادرک الحتف یومه / فما مات و هو کریم

و مامات حتى قال طلاب نفسه : سقى الله یحیى انه لصمیم

فتى آنست بالروع و الباس نفسه / و لیس کمن لاقاه و هو سنوم

فتى غره للیوم و هو بهیم / و وجه لوجه الجمع و هو عظیم

لعمرى ابنه الطیار اذنتجت به / له شیم لا تجتوى و نسیم

لقد بیضت وجه الزمان بوجهه / و سرت به الاسلام و هو کظیم

فما انتجت من مثله هاشمیه / و لا قبلته الکف و هو فطیم

۱.اگر مرگ در آن روز به سراغ یحیى آمد و در حال بزرگوارى از این جهان رفت .

  1. و از این جهان نرفت تا وقتى که حتى دشمنانش گفتند: خدا یحیى را سیراب کند که مردى پاک و بزرگوار بود.
  2. جوانمردى که جانش به سختى و هراس مکه جانش به سختى و هراس مانوس گشته بود و مانند مردان حیله گر نبود.

. ۴جوانمردى که روشنى روزهاى تار مى بود و نیز بزرگ هر انجمن و شخص بزرگوارى بود.

. ۵قسم به جان خودم که مادرش فرزند جعفر طیار، هنگام که او را در شکم داشت داراى خصالى بود و بوى خوشى داشت که ناخوش داشت در آنجا باشد.

. ۶راستى که چهره روزگار را مادرش به چهره او روشن کرد و اسلام را به وجود او خشنود نمود و فرزند او خشم خود فرو برنده بود.

. ۷هیچ زن هاشمى مانند او را نزایید، و هیچ دستى مانند او را پرستارى نکرد تا از شیر بازگرفته شد. (منبع تارنگار غدیر- دوران). بنا به ابن اثیر و مسعودی بعضی از اصحابش شکست او را نپذیرفتند و گفتند: ” او کشته نشد و او است که المهدی القائم (=استوت ارته زرتشتیان یعنی استوار دارنده آیین داد و عدل) می باشد و در آینده قیام خواهد کرد.”

یحیی (قتیل شاهی) هم مثل حسن بن زید در تهیه خروج خویش دعوت به »الرضا من آل محمد« کرده بود و همچون وی در بیعت، غیر از الزام تمسک به کتاب و سنت:

اقامه عدل، اعانت مستضعفان و نصرت اهل بیت را

در اینجا مطالب کاملی را در باب یحیی بن عمر از سایت پژوهشکده باقر العلوم به عینه نقل می نمائیم:

عنوان : قیام یحیی بن عمر، نویسنده : سعیده سلطانی مقدم

کلمات کلیدی : تاریخ، یحیی بن عمر، عمر بن فرج، کوفه، زیدیه، مستعین خلیفه عباسی، متوکل

“یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب”، که کنیه او “ابوالحسن” بود.[۱] در سال ۲۴۹ ه.ق. در کوفه قیام و ظهور کرد.[۲]

یحیی در زمان “متوکل” در خراسان خروج کرد. “عبدالله بن طاهر”، حاکم خراسان او را دستگیر کرد. متوکل دستور داد او را به “عمر بن فرج” حاکم مدینه بسپارند؛[۳] زیرا “عمر بن فرج” حاکم مدینه و سرپرست کارهای   بنی¬هاشم نیز بود.[۴]

یحیی اوضاع مالی مناسبی نداشت، از عمر درخواست پول کرد؛ اما عمر با او با درشتی صحبت کرد.[۵] یحیی نیز پاسخش را داده و به او دشنام داد. عمر جریان را برای متوکل نوشت، متوکل دستور داد، او را در خانه “یحیی بن خاقان” (وزیر خود) زندانی کنند.[۶] مدتی در آنجا ماند، تا آزاد شد و به «سامرا» رفت. در آنجا با “وصیف” کارگزار سامرا دیدار و از او تقاضا کرد که مقرر‌ی برای وی تعیین کند؛ اما او نیز با یحیی با درشتی رفتار کرد.[۷]

آشکار کردن قیام:

وقتی که یحیی تصمیم به قیام گرفت، نخست به زیارت قبر “امام حسین(ع)” آمد و برای زواری که در آنجا بودند، تصمیم خود را آشکار کرد و گفت من اکنون می¬خواهم، برای احقاق حق برخیزم، هر کس که با من قصد همکاری دارد، آماده شود. جمعی از زائران دعوت او را پذیرفتند و اطرافش را گرفتند.[۸]

تصرف کوفه

یحیی با همراهان خود شبانه وارد کوفه شدند. همراهانش فریاد می¬زدند، ای مردم داعی حق را پاسخ دهید و دعوت او را بپذیرید. یحیی عده¬ای از مردم کوفه را با “شعار الرضا من آل محمد” به دور خود جمع کرد. سپس برای تأمین هزینه نهضت، بیت¬المال کوفه را به تصرف خود درآورد.[۹] درب زندان‌ها را باز کرد و زندانیان را رها کرد و کارگزاران کوفه را از آنجا بیرون کرد.[۱۰]

آنگاه به نزد صرافانی که پول¬های حکومتی، نزد آنان بود، رفت و آن   پولها را گرفت. سپس به محله «بنی¬حمان» که خانواده¬اش در آنجا بود، رفت[۱۱] و در این هنگام خبر به “محمد بن عبدالله بن طاهر” والی بغداد رسید. او نیز به عامل خود “عبدالله بن محمود سرخسی” در «سواد» کوفه فرمانی نوشت و او را به جنگ با یحیی بن عمر فرستاد؛[۱۲] اما “عبدالله بن محمود” شکست خورد و سپاهیان یحیی چارپایان و اموال او را گرفتند.

یحیی به سوی حومه کوفه رفت و گروهی از «زیدیه» نیز از او پیروی کردند.[۱۳]

دستگاه خلافت و قیام یحیی بن عمر

چون خبر قیام یحیی بن عمر به بغداد رسید و “محمد بن عبدالله بن طاهر” والی بغداد عموزاده‌اش “حسین بن اسماعیل” را به سوی یحیی فرستاد و گروهی از سرلشگران خود را نیز با او همراه کرد که از آنجمله “خالد بن عمران،” “ابوالسناء غنوی”، “وجه فلس” و[۱۴]…. که آنها از روی کراهت پذیرفتند. چون مردم در دل متمایل به یحیی بن عمر بودند. هرگز سابقه نداشت که بغدادیان جز او به کس دیگری از این خاندان (خاندان ابوطالب) گرایش پیدا کنند. به هر حال افراد مزبور به “حسین بن اسماعیل” پیوستند. حسین به دنبال ماموریت خود به کوفه آمد و چند روزی در آنجا ماند. آنگاه به قصد جنگ با یحیی حرکت کرد، تا به او رسید. چندی لشگریان حسین بن اسماعیل با یحیی روبه روی هم قرار داشتند؛ اما با هم جنگ نکردند. تا آن که یحیی به قصد «قسین » از آنجا کوچ کرد و هم¬چنان تا قریه¬ای به نام «بحریه» پیش رفت، در آن ناحیه متصدی امور مالیات “احمد بن اسکافی” بود. احمد اموال دولتی را برداشت و فرار کرد؛ اما فرمانده سپاه آن ناحیه که شخصی به نام “احمد بن فرج” بود به جنگ یحیی آمد؛ اما پس از مختصر جنگی تاب مقاومت نیاورد و فرار کرد.[۱۵]

سرانجام یحیی

یحیی پس از جنگ با احمد بن فرج راه کوفه را پیش گرفت و به قصد کوفه به راه افتاد. وجه فلس سر راه او آمد و جنگ سختی با او کرد؛ ولی بلاخره از یحیی شکست خورد و گریخت. وجه فلس به «شاهی»[۱۶] رفت و در آنجا به “حسین بن اسماعیل” که اردو داشت برخورد. با او در آنجا به استراحت پرداخت. حسین بن اسماعیل آن قدر در آنجا ماند که سپاه و اسبانش تجدید قوا کردند. از دو لشگری که به هم رسیده بود، سپاهی نیرومند تشکیل شد.[۱۷] در شاهی نبرد سختی میان یحیی و سپاهیان اسماعیل و وجه فلس در گرفت. یاران یحیی وی را تنها گذاشتند و فرار کردند و یحیی در معرکه، کشته شد و سرش نزد “محمد بن عبدالله بن طاهر” برده شد. محمد به این مناسبت جشنی بر پا کرد و مردم دسته دسته برای تهنیت نزد او آمدند، محمد نیز سر او را به درگاه “مستعین” فرستاد.[۱۸]

ابن اثیر علت شکست یحیی را چنین ذکر کرده است: گروهی از «زیدیه» که با جنگ و ستیز ناآشنا بودند، از یحیی خواستند که در جنگ کردن شتاب کند و بر این خواسته خود پا فشاری کردند “هیضم عجلی”(از شیعیان و بزرگان) و جماعت دیگر و عده¬ای پیاده از اهل کوفه که نه مرد نبرد بودند و نه دلیر با او همراه بودند و شبانه به سمت لشگریان حسین بن اسماعیل لشگر کشیدند. صبح به نزد حسین بن اسماعیل که استراحت کرده بود، رسیدند، یاران حسین برخاستند و سپاه یحیی را از پای درآوردند، هیصم عجلی نخستین کسی بود که دستگیر شد. پیادگان کوفه بدون هیچ جنگ افزاری فرار کردند. سواران حسین هم آنها را زیر سم ستوران گرفتند و نابود کردند.[۱۹]

خبر قتل یحیی بن عمر در کوفه و بغداد

مردم کوفه که قتل یحیی را باور نمی¬کردند، حسین بن اسماعیل، “ابوجعفر حسنی” معروف به «ادرع» را به نزد مردم کوفه فرستاد که خبر قتل یحیی را به آنها بدهد؛ ولی هنگامی ادرع به میان آنان آمد و خبر مزبور را داد. مردم یکسره او را دشنام دادند و سخنان ناهنجاری به او گفتند و به قصد جنگ با او برخواستند؛ تا جائیکه یکی از غلامان او را نیز کشتند. ادرع که چنین دید، یکی از برادران مادری یحیی را به نام “علی بن محمد صوفی” که از فرزندان علی بن ابی¬طالب بود، را به نزد مردم کوفه فرستاد. او خبر قتل یحیی را به مردم رسانید و مردم کوفه با دیدن او یقین به قتل یحیی کردند و صداها را به گریه و شیون بلند کردند و به سوی شهر بازگشتند.

ولی هنگامی که سر یحیی وارد بغداد شد، مردم به نزد “محمد بن عبدالله طاهر” رفته و او را در این فتحی که نصیبش شده، تبریک گفتند و از جمله کسانی که در ظاهر برای تبریک به نزد “محمد بن عبدالله” آمد، “ابوهاشم داود بن قاسم بن جعفر” بود، که مردی صریح اللهجه و در اظهار عقیده¬اش باکی از مامورین حکومتی نداشت؛ به محمد بن عبدالله گفت ای امیر من آمده¬ام تا درباره چیزی به تو تبریک گویم که اگر رسول¬خدا زنده بود، آن حضرت را بدان تسلیت می¬دادند. محمد سخن وی را شنید؛ ولی هیچ پاسخی به او نداد.

محمد بن عبدالله پس از این واقعه به خواهر خود و زنانش دستور داد، به سوی خراسان حرکت کنند؛ زیرا سر یحیی به این شهر آمده است و تجربه ثابت کرده است، هر سری که از این خاندان به خانه¬ای آورده شود، خداوند نعمت و برکت را از آن خانه و خاندان سلب خواهد کرد.[۲۰]

سرانجام اسیران لشگر یحیی بن عمر

پس از ورود حسین بن اسماعیل به بغداد، اسیران اصحاب یحیی را وارد بغداد کردند. تا به آن روز هیچ اسیری را بدان وضع رقت¬بار به شهر بغداد نیاورده بودند؛ زیرا آنها را با پای برهنه می¬دوانیدند و هر کدام عقب می¬ماندند، گردنش را می¬زدند. تا اینکه نامه “مستعین” که حاوی فرمان آزادی آنها بود، رسید و به دستور وی همه را آزاد کردند، جز مردی به نام “اسحاق بن جناح” که رئیس پلیس یحیی بود، را به زندان انداختند و در همان زندان از دنیا رفت.

پانوشته ها:

[۱]. ابن اثیر، الکامل، ترجمه عباس خلیلی، به تصحیح مهیار خلیلی، تهران، شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران، بی تا، ج ۱۱، ص ۲۹۲.

[۲]. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه آیتی، تهران، موسسه مطالعات وتحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۴، چاپ اول، ج ۲، ص ۴۴۱.

[۳]. اصفهانی، ابوالفرج؛ فرزندان ابوطالب، ترجمه فاضل، تهران، کتاب فروشی و چاپخانه علی اکبر علمی، ۱۳۲۹، ج ۳ص ۳۶.

[۴]. تاریخ ابن خلدون، پیشین، ص ۴۴۱.

[۵]. طبری، محمدبن جریر؛ تاریخ طبری، ج۱۴، ص ۶۱۲۹.

[۶]. اصفهانی، ابوالفرج؛ مقاتل الطالبین، مترجم، سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران، کتابفروشی صدوق، ۱۳۴۷، ص ۵۲۹.

[۷]. الکامل، پیشین، ص ۲۹۲.

[۸]. مقاتل الطالبین، پیشین، ص۵۳۰.

[۹]. طبری، پیشین، ص ۶۱۲۹.

[۱۰]. محمد بن علی بن طباطبا (ابن طقطقی)، تاریخ فخری، ترجمه وحید گلپایگانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۶۷، ص ۳۳۲.

[۱۱]. فرزندان ابو طالب، پیشین، ٌص ۳۷.

[۱۲]. تاریخ ابن خلدون، پیشین، ص ۴۴۱.

[۱۳]. ابن اثیر، الکامل، ترجمه حمید آژیر، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۸۱، ج ۱۰، ص ۴۱۹۱.

[۱۴]. فرزندان ابوطالب، پیشین، ص ۴۰.

[۱۵]. طبری، پیشین، ص ۶۱۳۱.

[۱۶]. شاهی نام جایی است که در نزدیکی قادسیه. معجم البلدان، ص ۴۷۸.

[۱۷]. مقاتل الطالبیین، پیشین، ص ۵۳۱.

[۱۸]. احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه دکتر محمد ابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم، ۱۳۳۱،ج ۲، ص ۵۳۰.

[۱۹]. الکامل، پیشین، ص۲۹۴.

[۲۰] .فرزندان ابوطالب، پیشین، ص ۴۲.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)