اولین ماشینم توی آمریکا، یک “فورد اسکورت” دودر بود. قراضه و بازنشسته از جنگ، با بیشتر از صدهزار مایل رویش. آن موقع‌ ولی کهنه نبود. یعنی من کهنه نمی دیدم.

جوان‌تر كه باشى معنی همه چيز فرق مى كند. من یک جغل دانشجوی مهاجر بودم، تازه‌وارد و بی تجربه، و هيچ بانكى حاضر نمی شد به من یک دلار هم وام بدهد. می گفتند باید اول اعتبار بسازی. نمی دانستم منظورشان چیست. می گفتند اگر مشتری خوبی باشی، به تو پول قرض می دهیم. بعدا فهمیدم دارند از چيزى حرف می زنند که اصلا وجود خارجی ندارد. اسمش کردیت بود. اعتبار! خب من نداشتم. برای همين باید نقد می خریدم. همان مقدار پول نقدی که آورده بودم را برداشتم و راه افتادم توی کوچه و خیابان. از این بنگاه به آن بنگاه، از این گاراژ به آن گاراژ، و بالاخره اولین چیزی که به ذائقه‌ام خوش آمد را پسندیدم. شاید هم مجبور شدم بپسندم. خوبی نداشتن کردیت در کورپورت امریکا همین است. مجبور می شوی به اندازه جيبت پسند کنی. نه کم نه زیاد. همان اول کار که خوب وراندازش کردم، دیدم در راننده دستگیره ندارد. مجبور بودم لبه پنجره را بگیرم تا بتوانم باز و بسته اش کنم. ولی اشکالی نداشت. زشت نبود. جوان‌تر که هستی، زشت و زیبا چیز دیگری ست. هر چه بود، دودر بود. مثل ماشین بَت من. خودش کلی هیجان داشت. بیشتر به این فکر بودم که ماشین را که خریدم، ویکند بعدی کجا بروم یا کدام جاده را در تعطیلات بعدی بیاندازم زیر پایم. بلافاصله گواهینامه را نشان بنگاهی دادم، پول را گذاشتم جلویش و سند را تحویل گرفتم. ماشین را مثل بچه ای که اسباب بازی‌اش را داده باشند دستش سوار شدم و زدم به چاک. دو سال تمام، جاده های شمال و شرق امریکا را رفتم و آمدم. اوهایو، پنسیلوینا، ایلینوی و هر سوراخ سنبه ای را که فکرش را بکنی. ماشین قراضه ام، اسب بالداری بود که شاهزاده جوانش را به هر کجا می خواست می برد. رفیق شده بودیم. هر دو راضی بودیم. هیچ چیز نمی توانست رابطه مان را خراب کند. مثلا حرف مردم یا فکر این که نکند نتوانم با فلان دختر دوست شوم و سوارش کنم و از این جور خیالات. گاهی آدم چیزها را فقط و فقط به خاطر خودشان می خواهد. به خاطر همان گهی که هستند. معنای حقیقی یک رابطه دو طرفه. 

بعد کم کم نوبت فروختنش شد. نوبت رها و رد کردن چیزها که می رسد آدم می فهمد. مثل یک نوع الهام است. از بی وفایی نیست. این خاصیت زندگی ست. می توانی بو بکشی. فقط کافی ست چشم و گوش‌ت را کمی تیز کرده باشی. ماشین را گذاشتم برای فروش. و بعد از چند روز فهمیدم قیمتش توی مارکت دقیقا همانی ست که دو سال پیش بود. نه کمتر، نه بیشتر! از این بهتر نمی‌شد. نگو از فرط نویی آب از سرش گذاشته بوده و حالا می توانستم با همان قیمت ردش کنم. ردش کردم. ماشینی که دو سال تمام عشق به پایش ریخته بودم را دادم رفت. تمام. نمی دانم اسمش سود بود یا ضرر. نمی دانم برنده بودم یا بازنده. ولی شاید می شد به تعداد روزهایی که برایش وقت گذاشته بودم، به تعداد جاده‌ها و کوه و کویر و دشت‌هایی که با هم از آن‌ها گذشته بودیم هم قیمت گذاشت. حساب کرد، با فونت بزرگ نوشت و بعد چسباند روی شیشه جلویی ماشین. تا همه بفهمند. تا دنیا بداند که گاهی بهترین معامله‌‌های هر آدمى، می تواند بدترین معامله‌‌هايش هم باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)