پایان «تاج و تخت»

پایان «عصر شاهان»، آغاز «عصر مردم»

 

محمدسعید حنایی کاشانی

 

درآمد

 

تهیه کنندگان و نویسندگان مجموعۀ تلویزیونی بازی تاج و تخت (۱۹-۲۰۱۱) سرانجام به طرحی ۹ یا ۱۰ ساله برای ساخت مجموعه ای تلویزیونی، بر اساس حماسه ای خیالی به قلم جورج ریموند ریچارد مارتین، پایان دادند و هرطور بود «بازی» را «تمام» کردند و آن را بیش از این «کش» ندادند. اما بسیاری از تماشاگران را «پایان» بازی خوش نیامد، برخی از این رو که شاید زمان بیش تری را برای پرورش داستان و شخصیت ها در دوران پس از پیروزی و بر تخت نشستن شاه یا ملکۀ جدید لازم می دیدند، برخی شاید از آن رو که «معتاد» شده بودند و هنوز داستان از پی داستان می خواستند و ترک عادتی ۹ ساله (برخی نیز ۲۳ ساله، از هنگام انتشار نخستین جلد این رمان حماسی با همین عنوان مجموعۀ تلویزیونی، در سال ۱۹۹۶) برایشان سخت می نمود و برخی شاید به دنبال پایانی بهتر از این بودند، پایانی که معمول تر و عامه پسندتر و با ذوق همگان سازگارتر است: غاصب و ستمگر می رود، حق به حقدار می رسد، وارث یا وارثان مشروع تاج و تخت کامیاب می شوند، داد بر زمین حاکم می شود و مردمان در آرامش به خوشی روزگار می گذرانند، دست کم تا زمانی که چرخۀ فساد باز از نو دست به کار نشده است.

اما بازی تاج و تخت با همۀ حدس و گمان ها پایانی برخلاف انتظار یا خلاف آمدِ عادت داشت، چرا که به نفی خود «بازی» و خود «تاج و تخت» یا «سریر آهنین» انجامید و «سریر آهنین» دود شد و به هوا رفت. بازی تاج و تخت در پایان بشارت دهندۀ عصری جدید، «عصر مردم»، شد که در آن هرکس می تواند فقط «یک رأی» داشته باشد و هرکس فقط با رأی دیگران می تواند «شاه» شود. اما، البته، زمان هنوز برای پذیرش چنین رسمی آماده نبود. برای رسیدن به آن عصر به دورۀ گذار نیاز است، دوره ای که در آن بزرگان قوم (اهل حلّ و عقد) «شاه» را برمی گزینند و پادشاهی دیگر موروثی نیست.

خوب یا بد، هر داستانی را سرانجام پایانی است، همان گونه که هر دوره و هر زندگی و هر حکومت و هر نظام و هر ملت و هر فرهنگ و هر دین و هر مذهب و هر کشور و هر هستی از هست ها را. تا بوده چنین بوده است و شاید تا ابد نیز چنین خواهد بود، اگر جهان بی پایان باشد! اما چه می ماند از این همه رنج ها و لذت ها، از این همه شهوت رانی ها و پرهیزگاری ها، از این همه بیرحمی ها و مهربانی ها؟ هیچ، اگر عقلی برای آموختن و اندیشیدن نباشد. اگر انسان در تاریخ خود گامی به پیش برداشته است جز این نبوده است که از گذشتۀ خود آموخته است و آن را به خاطر سپرده است تا دست کم اگر اشتباه می کند فقط یک بار اشتباه کند و یک اشتباه را دوبار نکند. از همین روست که انسان «تاریخ» (حافظه) دارد و در سیر تاریخی زندگی خود به چیزهایی دست یافته و به کمالی رسیده است که هیچ حیوانی به آنها دست نیافته است.

داستان مجموعۀ بازی تاج و تخت هرقدر در نگاه نخست خیالی و دور از واقع می نماید، مانند هر اثر هنری دیگری «حقیقت» را در جامۀ «دروغ»  می گوید، و دستمایه هایی از واقعیات مسلّم تاریخی را بر می گیرد و جامۀ خیال و داستان بر تن آن می کند. همین مایه هاست که آن را جذّاب و دیدنی و بحث انگیز و شایستۀ تأمل و تفکّر می سازد؛ داستانی که موفق می شود هم سرگرم کننده و پُرکشش باشد و هم آموزنده و فکربرانگیز. این مجموعۀ 73 قسمتی در پایان با واقع بینی و تاریخی نگری عاقلانه و خردمندانه  و آگاهانه ای همراه بود، چیزی فراتر از انتظار: نه تنها تنها وارث مدّعی و به ظاهر قانونی و مشروع تاج و تخت، تا آخرین فصل پایانی داستان پیش از آنکه از راز وجود پسری به ظاهر نامشروع اما در واقع مشروع و وارث مشروع تر و قانونی تر «تاج و تخت» پرده برافتد، به دست محبوب ترین و نزدیک ترین کس خود کشته شد و به خواستۀ تمام عمرش دست نیافت، بلکه خود «تاج و تخت» («سریر آهنین» پادشاهی) نیز دود شد و به آسمان رفت، آن هم به دَمِ آتشین اژدهایی که به جای کین توزی با قاتل مادرش و کین خواهی از او ترجیح داد «مادر فتنه»، یا درست تر بگوییم، «مادر همۀ فتنه ها» («تاج و تخت»/«سریر قدرت»/«قدرت موروثی»/«حکومت فردی») را بسوزاند و نعش مادرش را بردارد و با خود به جایی دیگر ببرد و گم و گور شود. چنین اژدهای زاهد و دانا و عاقل و خردمندی آیا هرگز بوده است؟

نویسندگان و تهیه کنندگان مجموعۀ تلویزیونی بازی تاج و تخت، با انتخاب عنوان «بازی تاج و تخت»، برای تمامی این مجموعه از داستان ها، در حالی که نویسنده نام کلّی رمان هفت جلدی خود را سرود یخ و آتش گذاشته بود و بازی تاج و تخت تنها عنوان جلد نخست آن بود (جلدهای ششم و هفتم هنوز منتشر نشده است) بی شک مفهومی عمیق از «بازی» و نیز «تاج و تخت» یا «سریر» و «اریکه» و هر نام دیگر مترادف با آن در دوره های قدیم و جدید را در نظر داشتند و به مانند بسیاری از داستان ها و رمان هایی از این دست که تنها به سرگذشت قهرمانان و ماجراهای هیجان انگیز و شگفت انگیز و حماسه ها و قهرمانی ها بسنده می کنند، و دست آخر همه چیز را به راه و رسم قدیم می گذارند و سنّت ها را پاس می دارند و شرّ را اتفاقی ناخواسته می شمرند و اشخاص را ملامت می کنند و ریشۀ شرّ را در ذات پلید آنان می جویند، به جایی دیگر نظر می کنند و به پیوندها و روابط قدرت و ساختارهای اجتماعی می نگرند و طبیعت آدمی را کم و بیش نیک می بینند. ما خوب هستیم اما بد می شویم. چرا؟ دین، فلسفه، روان شناسی، جامعه شناسی و حتی زیست شناسی می توانند به این پرسش پاسخ دهند. اما پاسخ بازی تاج و تخت چه بود؟

پاسخ به این پرسش همان بود که اژدها کرد. همۀ فتنه ها از همان «تخت»، «سریر»، «اریکه»، «اورنگ»، «کُرسی»، «منصّه»، یا به تعبیر امروزی، «میز»، «مقام»، «منصب»، است، وقتی که پاسخگو یا مسئول نیست، وقتی که برآمده از جنگ و خشونت و زورگویی گروه های مسلح است، وقتی موهبت الهی یا غنیمت خداداده به یاری زور یا از بخت و بادآورده است و ریشه ای در خواست عمومی و نظارت عمومی و رضایت عمومی ندارد، وقتی که «تمام عمر» و «موروثی» است و جز با شمشیر یا مرگ راهی برای برکناری دارنده اش  نیست، و همان طور که در آغاز نیز جز با شمشیر نیامد و نماند، پس بدون شمشیر نیز نمی رود. بی دلیل نیست که «سریر» شاهی از شمشیرهای به هم تافته و به هم گره خورده ساخته شده است و «سریر آهنین» نام گرفته است و باز بی دلیل نیست که عنوان آخرین قسمت این مجموعه «سریر آهنین» است. قهرمان اصلی این مجموعه (بازی تاج و تخت)، از آغاز تا پایان، در واقع کسی نیست جز خود «تخت آهنین» یا «سریر آهنین» و با نابودی هموست که داستان پایان می یابد. و چرا چنین نباشد؟ شاهان می آیند و می روند، اما این تخت است که همواره پابرجاست و همواره خواهان دارد. این داشتن «تخت» است که کسی را «شاه» و نداشتن آن است که کسی را «گدا» می کند و بس. بازی تاج و تخت، همچون ارباب حلقه های تالکین، داستانی است دربارۀ قدرت و راز آن، چه فرقی می کند نامش چه باشد: حلقه، تخت، سریر، اسم اعظم، نگین، افسر، تاج یا هر چیز دیگر. بازی تاج و تخت داستانی است دربارۀ افسونی که «اشیاء» برای انسان ها دارند و مسخی که آدمیان بدان دچار می شوند، هنگامی که همه چیز را از «داشتن» چیزی می دانند. «داشتن» قدرت است و «قدرت» برترین «داشته» است چون با آن همه چیز را می توان داشت ـــ همه چیز را.

«قدرت» چیزی است که همه در پی آن اند، این گفتۀ فیلسوفانی همچون شوپنهاور و نیچه است ـــ همۀ هست ها، همۀ کائنات، قدرت می خواهند   چون بودن بدون قدرت ممکن نیست. هرچه هست «قدرت» می خواهد. چون بدون قدرت نه چیزی پیدا می شود نه چیزی باقی می ماند. بودن در گرو قدرت است. زندگی قدرت است و مرگ پایان «قدرت» است.

اما فرقی است میان «قدرت» به معنای کلّی و کیهانی یا جهانگیر آن (تفسیری مابعدطبیعی و هستی شناختی از «قدرت»، یا بهتر بگوییم «توانایی» برای زیستن و بودن) و «قدرت» به معنای اجتماعی یا سیاسی آن، یعنی: «سلطه». قدرت سیاسی بدون فساد و بدون تباهی نیست و همواره نمی توان زمام آن را به دست داشت و قدرت مطلق در یک شخص فساد مطلق است: «قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق». این سخن لرد اکتُن انگلیسی امروز گفتۀ مشهوری است، اما انسان ها برای رسیدن به معنای چنین سخنی چه بهای گزافی که با زندگی خود نپرداخته اند! وقتی کسی قدرتی می یابد که با آن هرچه خواست می تواند بکند و کسی را یارای ایستادگی در برابر او نیست، آن وقت «دیوانگی» و «مستی قدرت» و «فساد» ناگزیر و محتوم است. انسان خردمند، عاقل و پرهیزگار می آموزد از مواد مخدّر و نوشیدنی های الکلی و هر مادۀ روانگردان و عقل کُش دیگر پرهیز کند، اما نوشیدن «بادۀ قدرت» حتی برای زاهدان و عابدان و عالمان دین نیز وسوسه انگیز و رهزن است (به یاد آوریم «اسپاروی اعظم»  [High Sparrow] در فصل های ۵ و ۶ را که به نام خدا و عدالت و اجرای شریعت چه به روز مردمان آورد و چه پایانی داشت!).

کسانی که مجموعۀ بازی تاج و تخت را از نخستین قسمت تا پایان آن دیده باشند، به سختی می توانند باور کنند که چگونه خودشان یا خانوادۀ استارک توانستند جیمی لنیستر را ببخشند و حتی او را دوست بدارند و بفهمند که چرا او «شاه کُش» شد (برای حمایت از مردم شهر) یا پسربچه ای را از برج به پایین انداخت (برای حمایت از خانواده اش) و تمام عمر زمین گیر کرد؟ و اینکه چرا جان اسنو (ملقب به حرامزاده در بخشی بزرگ از زندگی)، بااخلاق ترین قهرمان این داستان بود و سرانجام نیز از روی ادای تکلیف یا وظیفه «ملکه کُش» شد، همان گونه که پیش تر جیمی لنیستر به خاطر نجات شهر و مردمان آن مجبور به این کار شده بود. قرار دادن اخلاق در موقعیت بهترین شیوه برای فهم اخلاق و اخلاق ورزی است. اکنون می کوشم ذیل چند عنوان آنچه را در آخرین قسمت این بازی نفس گیر با عنوان «سریر آهنین» شاهد بودیم با توجه به تمامی مجموعه در زیرخلاصه کنم، و اگر عمری بود بحث مشروح تر از این مجموعه را به جایی و فرصتی دیگر وامی گذارم.

 

چرا «بازی»، چرا «سریر آهنین»؟

 

ما لُعبَتکانیم و فلک لُعبَت باز

از روی حقیقتی نه از روی مجاز

یک چند در این بساط بازی کردیم

رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

خیام

 

بازی «فقط بازی» است و جدّی نیست، اما بازی ـــ همین که شروع شود ـــ نوعی جدّیت مقدّس دارد. در حقیقت، هرکس بازی را جدّی نگیرد «بازی را خراب می کند». بازی پویایی ها و غایت های خاص خودش را دارد که مستقل از آگاهی آن کسانی است که بازی می کنند.[1]

ما دیده ایم که بازی [game] وجودش را در آگاهی یا اعمال بازیکنان ندارد، بلکه به عکس بازیکنان را به درون قلمرو خودش می کشد و روح خودش را در کالبد آنان می دمد. و بدین سان بازی برای بازیکن واقعیتی پرتوان است. این نکته حتی در آنجا که واقعیت واقعیتی «قصدی» است نیز بیش تر صادق است ـــ و این نکته در آنجا که آنچه بازی می شود به صورت نمایشی برای بیننده به نظر می آید نیز صادق است.[2]

گادامر

۱. بازی چیست؟

«بازی» چیزی است که به قصد سرگرمی و تفریح است و جز خودش فی نفسه هیچ هدفی ندارد. «بازی» جدّی نیست و برای وقت گذرانی و سرگرمی است. اما این سخن معنایش این نیست که هرکس می تواند در بازی هرطور دلش خواست بازی کند. بازی «قواعد» دارد و رعایت قواعدش الزامی است. کسی اگر این بازی را دوست ندارد می تواند بازی نکند و برود بازیی را که دوست دارد بکند یا بازی خودش را اختراع کند و دیگران را به بازی خودش دعوت کند، اما نمی تواند «قواعد بازی» را عوض کند. چون هر بازی قواعد خودش را دارد و مستقل از خواست بازیکنان است. بنابراین، «بازی» است که بر بازیکنان مسلط است نه «بازیکنان». با این همه، «تغییر» بازی ممکن است.

در گذشته، در دین و فرهنگ عمومی بسیاری از جوامع، و امروز نیز در برخی جوامع، از «بازی» و «سرگرمی» با خواری و نکوهش یاد می شد و آن را فقط در خور کودکان و زنان می دانستند، یعنی کسانی که از کارهای مهم و ضروری و جدّی یا اندیشیدن برکنار هستند و باید سر خود را به گونه ای گرم کنند! اما، امروز بر نقش «بازی» در پرورش ذهن و روان فرد و شکوفایی و تکامل عقلی و هوشی انسان و نیز شکل گیری هنر و فرهنگ و تمدن بسیار تأکید می شود. از همین روست که امروز با پدید آمدن رفاه عمومی در برخی کشورها هیچ چیز مهم تر و جدّی تر از بازی نیست و هیچ کاری پرسودتر از آن نمی توان یافت: از بازی های ورزشی گرفته تا تولیدات فرهنگی و هنری، همچون رمان و فیلم، تا سرگرمی های صرف همچون بازی های رایانه ای و اسباب بازی های کودکان یا تفریح گاه هایی شگفت انگیز از آبی تا عروسکی و ماشینی. امروز سرگرمی و بازی از پُرسودترین کارهاست و کودکان و بزرگسالان به یک اندازه از آن لذت می برند. در عصر ما بدون لذت های سرگرم کننده، گویی، نمی توان زیست و بخشی بزرگ از این لذّت ها «بازی» است، از هرگونه که باشد.

اما استفاده از کلمۀ «بازی» برای بسیاری از چیزها، به ویژه آداب و رسوم اجتماعی، چیزهایی که زمانی هرگز «بازی» دانسته نمی شدند و البته، هنوز هم تا حدودی، می تواند حاکی از تغییر نگرش ما به جهان باشد. در عصری که دیگر نمی توان از هیچ چیز پابرجایی سخن گفت، هیچ رسم و آیین مطلقی یا هیچ معنای مطلقی یا هیچ ارزش مطلقی یا هیچ حقیقت مطلقی یا هیچ علم مطلقی، عصری که به تغییر و دگرگونی خو کرده است و «تاریخ» واژگونی همۀ ارزش ها و اعتقادات و آداب و رسوم را به انسان آموخته است همه چیز «قرارداد»هایی به نظر می آید که می توان پذیرفت یا ردشان کرد. قرارداد «حقیقت» ندارد، «الزام» دارد. اگر چیزی را امضا نکنی و نپذیری، الزامی هم به آن نداری، اما اگر پذیرفتی، ملزم به انجام آن هستی. بنابراین هر چیز از بیرون می تواند «احمقانه» و «خنده دار» باشد برای کسی که به آن هیچ اعتقادی ندارد و «جدّی» و «محترم»، تا پای مرگ و زندگی، باشد برای کسی که به آن اعتقادی یا الزامی دارد. بدین گونه است بازی فوتبال یا هر بازی ورزشی یا غیرورزشی دیگری یا هواداری از هر باشگاهی. برای بسیاری از افراد همۀ این چیزها احمقانه است، اما علاقه مندان و هواداران حتی تا پای مرگ و زندگی نیز پیش می روند. همین گونه است ادیان و مذاهب یا ایدئولوژی ها یا هواداری از احزاب سیاسی، یا حتی عشق و کار و زندگی. اکنون همه چیز «بازی» است، از تولد تا ازدواج و مرگ، از کسب و کار تا دانش و هنر. هرکس «بازی» خودش را مهم می شمرد، اما در نهایت همه «بازی» است، بی هیچ معنا و ارزشی در بیرون از خودِ بازی. اما هر بازی علاوه بر جذابیت قواعد خاص خودش را دارد و بدون پذیرفتن و رعایت آنها نمی توان وارد بازی شد. اکنون می توانیم وارد «بازی تاج و تخت» شویم.

 

۲.«بازی تاج و تخت» چیست؟

«پادشاهی» نظامی و آدابی در کسب قدرت و کشورداری در جوامع بشری است که چند هزاره در تاریخ بشر سابقه دارد، و گرچه در یونان باستان و روم با چالش رو به رو بود، تنها در پایان قرن هجدهم و با انقلاب کبیر فرانسه بود که به چالش اساسی گرفته شد و پس از آن، در قرن نوزدهم و بیستم، با وقوع انقلا ب ها، یا از «مطلق العنانی» به «مشروطیت» گرایید یا به نظام «جمهوری» تبدیل شد یا جای خود را به نظام های کمونیستی و فاشیستی داد که خود را «جمهوری» می نامیدند اما نظام هایی به مراتب خودکامه تر از هر نظام پادشاهی بودند: «شاه» نداشتند، اما «رهبر» داشتند. نظا م های پادشاهی سنّتی هنوز در کشورهایی پابرجایند و جمهوری هایی نیز هستند که هزاران بار از هر نظام پادشاهی سنّتی خودکامه تر و فاسدتر و جنایتکارترند. از چشم انداز عصر جدید، چشم اندازی که گوناگونی چشم اندازها را می پذیرد، «نظام پادشاهی» یک «بازی اجتماعی» بود با قواعدی خاص و مانند هر بازی دیگری بازی می شد یا می شود. اکنون ببینیم این «بازی» چگونه بود.

«بازی» در زبان فارسی از «بازیدن» می آید که هم به معنای «ورزیدن» است و هم به معنای «باختن». بنابراین یک معنای بازی «قمار» است. ما از «بازی» برای دو کلمه در زبان انگلیسی استفاده می کنیم که با یکدیگر متفاوت اند، اما کلمۀ «بازی» فارسی برخی معانی هردو کلمه را دربرمی گیرد: “game” و “play”. «گیم» صورتی سازمان یافته از «بازی» («پلی») است به قصد سرگرمی یا آموزش. «گیم» در اصل از واژه ای آمده است که به معنای «خود را سرگرم کردن» است. این واژه به معنای «قمار» و «فریب» و «حقه» و «کلک» و نیز «دست» (چند «دست» بازی کردن در قمار یا برخی بازی ها که به چند «گیم» تقسیم می شوند) نیز هست. «پلی» در زبان انگلیسی از «ورزیدن» و «تمرین کردن» یا «ورزش کردن» می آید. و به معنای نمایش و نمایشنامه و نیز «قمار» و معانی دیگر است.

اکنون می توانیم بگوییم خصلت اساسی بازی «بُرد و باخت» است. و بازی به اصطلاح بُرد و باخت دارد (امروز در برخی رشته های ورزشی مساوی نیز هست. اما در مجموع باز باید به گونه ای تعیین کرد که چه کسی برنده و یا بازنده است). عنوان «بازی تاج و تخت»، بنابراین، هم اشاره به فعالیتی دارای «قواعد» دارد و هم نتیجه ای که با بُرد و باخت سنجیده می شود و هم نامی امروزی است برای چیزی که می تواند سرگرم کننده و جذّاب باشد (مانند بازی های رایانه ای امروز) و هم نشان از دید امروزی ما نسبت به ارزش ها و آداب و رسوم دارد: «بی اساس» بودن یا «قراردادی» بودن بسیاری چیزها که امروز مورد پسند ما نیست و «حقیقت»ی ابدی برای آنها نمی توان قائل شد.

همان طور که گفته شد، «بازی» برد و باخت دارد. اما برد و باخت در «بازی تاج و تخت» گران تر و سنگین تر از هرچیزی است که بتوان تصور کرد: زندگی به بهترین شکل ممکن و مرگ به بدترین شکل ممکن. سرسی، ملکۀ هفت پادشاهی و همسر شاه درگذشته رابرت براثیون، در فصل اول، قسمت 7، به ند استارک می گوید: «وقتی وارد بازی تاج و تخت می‌شوی، یا می‌بازی یا می‌بری، میان این دو چیزی نیست». و البته، ند استارک می بازد، آن هم «سر»ش را. از همین روست که هرکسی قدم به این میدان نمی گذارد و وارد این بازی نمی شود. چنانکه حافظ سروده است:  

 

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

 

اما کسی همچون حنظلۀ بادغیسی زندگی معمولی و عادی و بی بهره از ثروت و عزّت را خوار می شمرد و می گوید یا «برنده» باش یا «بمیر»:

 

مهتری گر به کام شیر در است

شو خطر کن ز کام شیر بجوی

یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه

یا چو مردانت مرگ رویاروی

 

جاه طلبی و خواست قدرت و عزّت و نعمت و ثروت عنصر مهمی در شخصیت بازیگران این «بازی» است، فقط کم و زیاد دارد، اما هیچ نیست. پس عجیب نیست که چرا در بازی سیاست کسی اهل تقوا نیست یا اگر هم بوده است دیگر نمانده است، یا از بازی بیرون انداخته شده است و باخته است، یا خود بس زود از بازی بیرون رفته است. اما «بازی تاج و تخت» در مجموعۀ بازی تاج و تخت چگونه و از کجا آغاز می شود و بر چه بنیادهایی استوار است؟

«بازی تاج و تخت» با دو مرگ غیرمنتظره آغاز می شود که پادشاهی «هفت پادشاهی/کشور/اقلیم» را با «بحران مشروعیت» رو به رو می کند. نخست مرگ مرموز جان اَرِن مشاور ارشد شاه (ملقب به دست شاه) و سپس خود شاه رابرت براثیون. مرگ مشکوک مشاور ارشد مشاور ارشد بعدی ند استارک (باجناق مشاور ارشد قبلی) را به کشف رازی مهم می رساند و آن اینکه پسر موطلایی پادشاه نمی تواند پسر راستین او از همسرش باشد و پدر راستین او کسی دیگر (برادر ملکه، جیمی لنیستر) است. با مرگ پادشاه، بازماندگان خاندان قبلی (تارگرین ها) نیز به تکاپوی بازپس گیری میراث خود می افتند، و با مرگ ند استارک به دستور شاه نوجوانِ تازه بر تخت نشسته جُفری پادشاهی های زیر فرمان و متحد «هفت پادشاهی/کشور/اقلیم» به جنگ با یکدیگر برمی خیزند. برادران رابرت براثیون نیز پس از اطلاع از نامشروع بودن فرزند براثیون مدعی تاج و تخت می شوند و جنگ از همه سو با خاندان «لنیستر»، ملکه و پدر و برادرانش، و دیگر متحدان آنان درمی گیرد.     

«مرگ شاه» بزرگ ترین رویداد هر پادشاهی و نیز نقطۀ ضعف آن است. با هر مرگی امکان واژگونی «نظام» هست. در بازی شطرنج «شاه» که زده شود بازی تمام است، حتی اگر هیچ مهرۀ دیگری زده نشده باشد و اگر تمام مهره ها زده شده باشد و شاه تنها مانده باشد هنوز بازی تمام نیست. بیهوده نیست که آریا با کشتن «شاه شب» تمام سپاهیان و نیروی او را نابود می کند. حکومت های پادشاهی از این حیث بسیار آسیب پذیرند. اما چیز دیگری هست که حتی تاج و تخت شاهی زنده را نیز به باد می دهد، چیزی که می تواند جنگ هایی بی پایان به راه اندازد، حتی تا نسل ها و سده ها: بحران مشروعیت.    

هر نظام پادشاهی همواره با این پرسش رو به روست که از کجا آمده است؟ زور و پیروزی نمی تواند مشروعیت بیاورد، اگر داستانی وجود نداشته باشد که این تغییر خاندان از یکی به دیگری را توجیه کند. نخستین توجیه می تواند ستم باشد. خاندان پیشین می باید ستمی بزرگ انجام داده باشد تا جا به جایی قدرت از خاندانی به خاندانی دیگر مشروعیت داشته باشد. «ستم» و «بی عدالتی» مشروعیت هر خاندان یا هر نظامی را از آن سلب می کند. بنابراین به مدعیان «تاج و تخت» حق شورش می دهد. خدا نیز در این کار با آنان یار می شود، چون «فره» (نور) یا «محبوبیت» و «آبرو» و «زیبایی» ستمکار را از او می گیرد و او را در چشم مردمان «سیاه» و «بدکردار» و «زشت» و «نفرت انگیر» می سازد. دومین توجیه برای مشروعیت قانون مالکیت و حفظ «میراث» است. نظام پادشاهی زادۀ زندگی بشری در دورۀ پس از مالکیت است و اگر مالکیت را جامعه پذیرفته است، پس هر دستاوردی که کسی داشته باشد به فرزندانش یا نزدیکانش می رسد.

این تصور نادرست از حکومت از حکومت «شیء» می سازد، چیزی همچون خانه و زمین و پول. بنابراین «تاج و تخت» هم به ارث می رسد، هرچند آن را نمی توان همچون هر چیز دیگر در بازار خرید یا فروخت. بنابراین، وارث باید «مشروع» باشد، بر اساس قانونی که برای «ارث بری» در هر جامعه ای هست. و از اینجاست که مفهوم وارث «برحق» و «ناحق»، «نامشروع» یا «غاصب» پدید می آید. با کسی که «غاصب» است می توان همچون دزد برخورد کرد و او را از میان برداشت. بنابراین با مرگ شاه رابرت براثیون از چارسو مدعیانی برای گرفتن میراث «تاج و تخت» پیدا می شود: 1) فرزندان رسمی براثیون از سرسی لنیستر، خاندان حاکم، که «تاج و تخت» را میراث خود می دانند و در اختیار دارند؛ 2) برادران براثیون، اگر ثابت شود که فرزندان سرسی فرزندان مشروع و واقعی رابرت براثیون نیستند، بنابراین «تاج و تخت» به آنها می رسد، اگر براثیون فرزندی غیر از فرزندان سرسی نداشته باشد، 3) فرزندان نامشروع رابرت براثیون، مانند گندری، اگر ثابت شود که فرزند مشروع اند، 4) فرزندان شاه مخلوع و کشته شدۀ قبلی (تارگرین)، دنریس و برادرش، که «تاج و تخت» را میراث «غصب شدۀ» خود می دانند.

آنچه برای بسیاری از خوانندگان داستان و تماشاگران مجموعه شاید مهم بوده است این بوده است که این میراث سرانجام به چه کسی می رسد و برندۀ خوشبخت چه کسی است، چه کسی در ثروت و نعمت غوطه خواهد خورد و با پول مردمان مست حواهد کرد و با بیش ترین زنان یا مردان خواهد خوابید! اما آنچه این مجموعه به ما نشان داد ویرانی و رنجی بود که نصیب اکثر مردمانی می شود که یا سپاهیان مزدور مدعیان اند، و سلاخی می کنند و سلاخی می شوند، یا قربانیان بینوا و بی دفاع جنگ ها و کشتارهای آنان. برای کسانی «تاج و تخت» یا «نظام» («رژیم»، به زبان های اروپایی) همه چیز است چون هرچه دارند از این «نظام» است، آنان حق دارند به فکر منافع و مطامع خودشان باشند و برای «مصلحت نظام» (یعنی رفاه و بقای خود و مزدوران و جیره  خواران شان) هرچه می خواهند بکنند. اما مردمان باید بدانند که «مصلحت نظام» با مصلحت همۀ مردم یکی نیست. همۀ مردم جامعه وقتی می توانند مصلحت و رفاه خود و دیگر شهروندان را به دست آورند که خود به اندازۀ هر فرد دیگری تصمیم گیرنده باشند. پایان بازی تاج و تخت این را به ما نشان داد که چگونه «سر همۀ فتنه ها» خود «تاج و تخت» یا «نظام» («رژیم») است و باید هم «نظام» به معنای «رژیم» را تغییر داد و هم نظام به معنای «سیستم»، نظامی که در آن حاکمان اندک اند و محکومان بسیار.

  • این متن با اجازۀ نویسنده منتشر شده است.
  • منبع: محمد سعید حنایی کاشانی، تلگرام: @fallosafah

 

[1]. ریچارد ا. پالمر، علم هرمنوتیک، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، تهران: هرمس، ۱۳۷۷، ص ۱۹۰.

[2]. همان، ص ۱۹۱.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)