شاهین وحدت – اينجا ايران است. سرزميني كه روزگاري،مهد يكي از تمدن هاي بزرگ جهان بوده است… و كشوري كه در گذشته هاي دور،نخستين منشور آزادي ملل جهان و نخستين فرمان جهاني حقوق بشر در آن تدوين شد!

آن زمانها  كه رعايت حقوق انساني و حفظ كرامت انسانهاي دگر انديش،براي زمامداران ممالك ديگر،بيشتر امري غيرعادي و عجيب بود تا يك فضيلت انساني،حتي برده ها و اسيران جنگي هم در اين سرزمين،براي خود حق و حقوقي داشتند و در همان دوران  كه شهامت و دليري گردانندگان كشورها،بسته به ميزان وحشي گري و سبوعيت آنها بود،زمامداران اين سرزمين،حتي تفاوت عقيده و آئين را به خوبي تاب مي آوردند و با خويشتن داري و دورانديشي،حلم و بردباري را به مردمان خود مي آموختند…

مطالبي كه در پيش رو داريد مربوط است به همين سرزمين،

“ايران”.

با اين تفاوت كه قرن ها از آن زمان مي گذرد… “قرن بيست و یکم!!”

اين داستان،برگرفته از خاطرات بعضي خانواده هاي بهايي است كه عزيزانشان بدون هيچ دليل و مدرك  قانوني، اسير در زندانهاي اين مرزو بوم بوده اند… اما مشابه همين داستان را در اين روزهاي تاريك و سياه،اغلب خانواده هاي زندانيان دگرانديش،اقليتها و روشنفكراني كه قلبشان براي آزادي و آبادي اين مرزو بوم مي تپد نيز تجربه مي كنند.شايد بنا به دلايلي كه در ادامه ذكر مي گردد،حساسيت مقامات قضايي ايران نسبت به آموزه هاي آئين بهايي بيشتر باشد و نوع آزارهايشان قدري متفاوت… اميد است كه اين نوشتار،آبي باشد بر روي آتش دل طيف وسيعي از اين عزيزان و صدايي باشد هر چند نارسا و ضعيف به مجامع جهاني حقوق بشر…

 

…يكي از شهرهاي اين سرزمين  را در ذهنتان مجسم كنيد : ” تهران، سمنان، ساري، مشهد، شيراز، اصفهان …” “دادسراي انقلاب اسلامي”… راهروهاي باريك،مملو از انسانهاي جورواجور كه اغلب با چهره هاي خسته و رنجور به اينجا آمده ا ند تا يكي جواب “دادشان” را بدهد.آنها باورشان شده كه اينجا “دادسرا” است،همانطور كه ما هم باورمان شده بود،آن روزها…

روزهاي اول،آمد و رفت خانواده هاي زندانيان،وكلا و زندانياني كه معمولا به شكل قطار همراه با يك مامور در  راهروها در حركت بودند،انسان را گيج و سردرگم مي كرد و معمولا چند روز طول مي كشيد تا صداي سائيده شدن زنجيرهايي كه به پاهاي اين زندانيان بسته شده و آنها را مجبور مي كرد با قدمهاي كوتاه حركت كنند،براي انسان عادي شود.اين صحنه ها وقتي دردناك تر بود كه تو مي دانستي تعدادي از اين مجرمين از  دگرانديشان شريفي هستند كه هيچ كار غيرقانوني مرتكب نشده اند و جرم واقعي آنها تفاوت باورها،افكار و انديشه هايشان با سران حكومت است…مشاهده چهره هاي معصوم و خسته اشان،قلبت را مجروح مي كرد و نمي دانستي بايد سرت را پائين بياندازي و به روي خودت نياوري و يا مستقيما در چشمانشان نگاه كني و با زبان بي زباني بگويي : شرمندگيش براي همان كساني كه شما را به ناحق به اين روز انداخته اند…

از چيزهاي ديگري كه مي بايست در آن فضا به آن عادت مي كردي،جوابهاي سربالاي مسئولين و ديدن قيافه هاي حق به جانبشان،شنيدن اهانت،توهين و قول هاي دروغ، ايستادن،آنهم براي ساعات طولاني چه بيرون از دادسرا و چه پشت درب اتاق مسئولين به انتظار يك ملاقات كوتاه يا جواب يك نامه بود.

در هر صورت بعد از چند هفته آمد و رفت به اتاق آقاي دادستان و شنيدن حرفهاي بي منطق و زور،سرو كارت به اتاق ديگري مي افتاد كه اميدوار بودي وضعيت قدري بهتر شود. “اتاق آقاي بازپرس”.

وقتي كه براي اولين بار نگاهي به اتاقش مي انداختي،اولين چيزي كه توجه تو را جلب مي كرد،يك ميز بزرگ بود كه قبلا آن را در فيلمها ديده بودي.قسمت جالب اين ميز كه تا اندازه اي به تو آرامش مي داد،تصوير ترازويي بود كه كفه هاي آن به صورت كاملا برابر و تراز،به نشانه اجراي كامل عدالت،بر روي آن حك شده بود.اين تصوير، در اين اتاق برايت مايه اميد بود و با خود مي گفتي بالاخره سرو كارم با خوب جايي و احتمالا خوب آدمي افتاد.همان شخصي كه درست بالاي سر اين ترازو به قضاوت نشسته است : “آقاي بازپرس”.

در زير اين تصوير هم عبارتي را مي خواندي كه مي توانست،هم  مايه اميد  و هم باعث نگراني تو شود :

” قاضي در محكمه مافوقي ندارد. مافوق او فقط خدا و قانون محسوب مي شود.”

دو واژه “خدا و قانون”،احساسهاي متفاوتي را در تو ايجاد مي كرد.واژه اول “خدا” بر خلاف هميشه، در دلت آشوب راه مي انداخت.خوب مي دانستي كه چقدر خطرناك است اين واژه در اين فضا!

واژه مقدسي كه همه خشونت هايشان را با آن توجيه مي كنند. با توسل به آن بي قانوني مي كنند. به بهانه آن،دل ها را مي رنجانند، توهين مي كنند،تحقير مي كنند و زور مي گويند … اما واژه دوم “قانون” كمي دلت را گرم مي كرد. با خود مي گفتي ديگر با اين كلمه كاري نمي توانند بكنند…خودشان تدوينش كرده اند. بر سر آن به توافق رسيده اند .زير و بالايش را بر اساس فكر خودشان ساخته اند و همه منافع خودشان را در گردآوري آن در نظر گرفته اند.پس جاي نگراني نيست…زنداني من هم كه شهروند قانون مداري است.او هيچوقت حاضر نشده به هيچ قيمتي حتي از چراغ قرمز هم رد شود.اتهام او هم كه اصلا با او جور در نمي آيد: “اقدام عليه امنيت ملي !”

او كه هنوز اسم دولت مردان كشورش را هم به خوبي نمي داند،چگونه مي تواند عليه امنيت كشورش اقدامي كرده باشد؟آنهم وطني كه اينقدر به آن عشق مي ورزد… اصلا اشتباهي او را دستگير كرده اند.بعد از اينكه بي گناهي او ثابت شد،خودشان مي آيند و معذرت مي خواهند. نگران نباش.

 

چند روز بعد ….

 

… واي بر تو اگر اسم قانون را در مقابل بي قانونيهايش مي آوردي و از بندهاي قانوني برايش مي گفتي… او شخص خودش را قانون مي دانست و بس…

تصور اين حجم از كينه و نفرت در قلب يك انسان،آنهم به گروهي انسان بي آزار،محترم  و قانون مدار، برايت غير ممكن بود.از كجا مي آمد،اين همه غرور و خودخواهي،اينهمه تعصب و خشونت،اينهمه تبعيض و سنگدلي… مگر اينان هم وطنانت نيستند؟ مگر نمي بيني كه بعضي از اين افراد سن پدر بزرگ تو را دارند؟چگونه به خودت اجازه مي دهي كه با اين لحن اهانت آميز با آنها صحبت كني؟مگر چهره غمگين اين كودكاني كه در بغل مادران و پدرانشان بي قراري مي كنند را نمي بيني؟چگونه راضي مي شوي براي توسعه جايگاه و مقامت،با يك فرمان، حكم آزادي والدينشان را به تعويق بياندازي؟مگر نمي داني كه حتي يك ساعتش هم براي آنها زياد است؟پاهاي خسته و رنجور اين زنان و مرداني  كه از صبح زود در اين سرماي زمستان به انتظار تو نشسته اند را مگر نمي بيني كه هنوز به دفتر كارت وارد نشده اند،با توهين و تحقير بيرونشان مي كني؟ نكند كه فكر مي كني استغفرالله نماينده خدايي؟او كه عادل و مهربان است و انسانها را در انتخاب عقايدشان آزاد گذاشته…پس تو چرا اينقدر خودخواه و مغروري؟

البته با اين قدرتي كه به تو داده اند،بايد هم اين “توهم و خيال” را باور كني… اگر باور نكرده بودي كه به خودت اجازه نمي دادي در يك گفتگوي يك طرفه آن هم از بالاي آن ميز،عقايدشان را مسخره كني.اعتقاداتشان را تحليل كني. برايشان نتيجه بگيري  و در آخر حكم كني كه بهتر است عقيده اشان را عوض كنند… شايد هم حكم كردن برايت عادت شده كه با اين سرعت، نسخه ات را تجويز مي كني…

عقايدشان را كنار بگذارند؟

احساست قابل درك است جناب بازپرس…اين آدمها،به هر چه باور داشته باشند،بهتر از آن چيزي است كه اكنون به آن معتقدند… افكارشان نگرانتان مي كند…

به جاي تقليد،از عقل و وجدانشان پيروي مي كنند …جايگاه علم را خوب مي شناسند… حقوق زن و مرد برايشان يكي است…براي دعا به درگاه پروردگار و اجراي  رسومات مذهبي خود هم نيازي به واسط و واعظ ندارند…

و از همه بدتر، دين را از سياست جدا مي دانند و با جنگ و دشمني ميانه اي ندارند …

دانه و بذري كه پراكنده شدنش،برايتان غير قابل قبول است… بخصوص كه شاهد رويش جوانه هايش هم هستيد…

اما در تجويز نسخه هايت شتاب نكن،اين يكي فرق مي كند…

“كنار گذاشتن عقايد” را مي گويم.

به مظلوميت و آرامش اين جماعت نگاه نكن…به صبر و بردباريشان هم توجهي نداشته باش.به اينجا كه مي رسد،يكباره همه چيز عوض مي شود.مانند كوه،بر سر عقايدشان ايستاده اند… براي خود آنچنان چارچوب اخلاقي محكمي دارند،كه خصومت و دشمني را با مهرباني و ملايمت پاسخ مي گويند…

در كمال سكون و آرامش،به اهانت ها گوش مي دهند و بدون اينكه از موضع خود پائين بيايند، براي صدمين بار حقوق ازدست رفته اشان را از خودتان و مراجع قانونيتان مطالبه مي كنند و عجبا كه در اين ميان،شمائيد كه خشمگين مي شويد…

آقاي بازپرس،مي توان حدس زد كه اگراين رسانه ها نبود تا مردم دنيا را از ظلم هايتان خبر كند،اين جماعت سرسخت را تكه تكه مي كرديد.زن و كودك و پير و جوان هم نمي شناختيد.

حالت را به هم مي زنند اين مردان و زناني كه انگار شادي و اندوهشان به هم گره خورده… در پشت اين مظلوميت و سكون،قدرت بي كراني را مي بيني كه اعصابت را به هم مي ريزد … به روي خودت نمي آوري،اما گوشهايت،صداي شليك خنده هايشان را خوب مي شنود،وقتي كه از قيافه هايي كه برايشان گرفته اي براي هم مي گويند و از شدت خنده،اشك از چشمانشان سرازير مي شود…!

نگران نباش آقاي بازپرس آنها جدي نمي گيرند اين قيافه ترسناكت را… غريب نيست برايشان اين آتش كينه و دشمني… پدر بزرگهايشان را سر بريدند پدر بزرگهايتان…پدرانشان ضربه هاي تازيانه پدرانتان را به جان خريدند و گلوله هاي آتشينتان امان زندگي را از سينه هاي پاك و مطهرشان ربود…خانه هاي برادران و خواهرانشان در آتش سوخت،آن زمان كه روش دشمنيتان فرق مي كرد با امروز…

و زير و رو شد حتي آرامگاه مرده هايشان به دست زنده هايتان… و شما همچنان تكرار مي كنيد كه مظلوم نمائي مي كنند اين بهائيان بي دين…

خو گرفته اند آنها، با اين خلق وخويتان… آه و ناله كودكانشان را نمي دانم،اما از نفرين هايشان وحشت نكن… آنها اهل دعاي شر و نفرين نيستند… همه آزارهايتان را قسمتي از نقشه همان بالايي،خدا، مي دانند… به خوبي مي دانند كه مقدمه سربلندي مردم سرزمينشان،رو شدن دستتان  است براي مردم دنيا… به همين خاطر هم خشونت هايتان را به اين خوبي تاب مي آورند و كنار گذاشته اند قسمتي از آن را براي خودشان… مي خواهند سهمي داشته باشند در جاري شدن باران زندگي و نشاط  در كشورشان…

خوب ياد گرفته اند كه فقط جلو پايشان را نبينند،اين انسانهاي سرسخت و آرام…

اما تو كاري به نداي قلبت نداشته باش.چون اينها را خودت خوب مي داني…فقط به نفعتان است كه مانند هميشه رواج دهيد كه آنها كافرند…مملكت شان را به بيگانه فروخته اند… حامي اسرائيلند اين بي دينان…

خودت كه بهتر مي داني  پيامبرشان حدود يكصد و شصت سال پيش زماني كه اصلا اسرائيلي وجود نداشت به آنجا تبعيد شد و همانجا هم وفات كرد و حالا آنجا براي پيروان آئينش سرزميني مقدس است.براي اتهام جاسوسي هم كه بيش از اين دليل و مدرك نياز نداريد در “سرزمينمان”… ببخشيد،اشتباه شد.”سرزمين تان”… سند اين ملك به نام  تو و كساني خورده كه همانند تو مي انديشند.اگر ديگران هم مايل بودند انديشه شان را همانند شما سازند،شايد در اين ميان سهمي ببرند.وگرنه بقيه از كره مريخ آمده اند… نه ماليات مي پردازند نه سربازي مي روند و نه اصلا در اين ديار متولد شده اند… خدا شما را مخصوص آباداني اين مملكت آفريده تا بعد از به انجام رساندن ماموريتتان،سرزمين هاي ديگر را آباد كنيد.همانطور كه تا بحال هم كرده ايد…

فرزندان اينان كه حقي براي تحصيل در دانشگاه هاي اين سرزمين را ندارند،بيرونشان كنيد. مردان و زنانشان در اداره هايتان آشوب به پا مي كنند،اخراجشان كنيد.منظورم را كه خودت بهتر مي فهمي.آشوبشان با اسلحه و بمب نيست…همين معاشرتشان با مردم آشوب است… تبليغ عليه نظام است… اقدام عليه امنيت ملي است…در همين معاشرتها خيلي چيزهاي پنهان آشكار مي شود كه برايتان هيچ خوب نيست… زحمتهاي چندين ساله اتان به باد مي رود… تهمتهايتان را مي گويم…در اين سالها،خيلي به پايش هزينه كرده ايد… بالاي منابر، روزنامه ها، مجله ها، بلند گوهاي مدارس و دانشگاه ها، راديو و حتي اين اواخر سريالها و فيلمهايتان… هزينه هايي كه مي توانست صرف ارتقاء سطح فرهنگ،هنر و دانش اين مرز و بوم شود را بكار گرفتيد تا به دروغ رواج دهيد كه پيامبرشان را خدا مي دانند اين بهائيان،محرم و نامحرم نمي شناسند و در ميهماني هايشان كارهاي غير اخلاقي مي كنند،منشاء عقايدشان از انگليس و روسيه و آمريكا است و ده ها موارد ديگر… فكرش را بكنيد يكصد و شصت سال تهمت و افتراء… يكصد و شصت سال ايجاد وحشت و انزجار در قلب مردمي كه اغلب آنها حرفهايتان را بدون چون و چرا باور مي كردند… حق هم داريد كه از معاشرت مردم با بهائيان اينقدر وحشت داشته باشيد.خوب مي دانيد كه مشاهده رفتار و كردار بهائيان خلاف آن چيزي را ثابت مي كند كه شما به مردم القاء كرده ايد…آشنايي با طرز فكر و روش زندگيشان هم همينطور… فقط توصيه كنيد كه مراقب دستهاي خود باشند در ارتباط با اين موجودات ترسناك …. نجس مي شود دستهايشان.

براي دوري و انزجار مردم،تابوي خوبي را انتخاب كرده ايد… ،اما خوب است اين را هم بدانيد كه وقتش رسيده تا دنبال راه هاي جديد بگرديد… قديمي شده روش هايتان…

 

نكته ظريفي كه مي ماند يك عذر خواهي كوچك،بابت خراب شدن همه كاسه كوزه ها بر سر تو است جناب بازپرس… قبول مي كنيم كه سخت است تشخيص منشاء فرمان اين بازيگري و اين كارگرداني در اين آَشفته بازار… و قبول مي كنيم كه تو،در اين صحنه،بازيگري بيش نيستي.اما بدان كه سنگيني بار اين ظلم و ستم،وجدان هر بازيگر راستگو و درستكار را آزار مي دهد… نمي تواني خواست خودت در انتخاب اين نقش و بازيگري در اين صحنه تاريك و سياه را حاشا كني … اين بيت شعر را به خاطر بسپار، شايد نقشي داشته باشد در انتخاب صحنه و بازيگري و هنرمنديت…

زندگي، صحنه يكتاي هنرمندي ماست، صحنه پيوسته به جاست، هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود، خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به یاد..

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)