سازمان‌ها و جریان‌های وابسته که بیشترین کوشش را در افزایش تحریم‌ها و بر انگیختن آمریکا برای دخالت نظامی بوطن می‌کنند، از جمله عوامل عدم ظهور جنبش عمومی می باشند و اینگونه، به استبداد بحران ساز حاکم، بیشترین یاری را می رسانند.”

 

 

یکی از موثرترین روش هایی که استبدادها، بخصوص استبداد حاکم بر وطن، توانا به خنثی کردن جنبش نیروهای اجتماعی خشمگین بر علیه خود، می باشند، ایجاد ترس از دشمن و خشم از دشمن و نیز ایجاد ترس در جامعه درصورت نبود خود می باشد. اینکه آقای خامنه ای بدون سخن از دشمن زدن حتی یک سخنرانی را نمی تواند انجام دهد، مسئله و ویژه خاص آقای خامنه ای نیست. به قدرت رسیدن و استمرار تمامی استبدادها و دیکتاتوری ها بدون عرضه دشمن خیالی و یا واقعی به جامعه ممکن نیست و عمقی تاریخی دارد.  سه نمونه:

ژولیوس سزار برای تبدیل خود به دیکتاتور، دو دشمن را به رومی ها عرضه کرده بود. یکی دشمن داخلی، یعنی سناتورهای ثروتمند سنای رم (optimates) که بر ضد منافع مردم ( populares) که خود را مدافع آنها قلمداد می کرد و نیز دشمنان خارجی امپراطوری روم که در راس آن امپراطوری ایران بود که چندی پیش سورنا، سردار ایرانی، لشکر کراسوس را در هم شکسته بودد و حال او خود را به صدای انتقام گیری رومی ها از ایرانی ها تبدیل کرده بود.

ناپلئون نیز دو دشمن داخلی و خارجی را برای بدست گیری و حفظ قدرت و توسعه آن به فرانسوی ها عرضه کرده بود.  دشمنان داخلی مجموعه ای از اشراف بودند که در موج اول انقلاب حذف شده بودند و بعد کلیسا به علت همراهی با اشراف و ثروتی که انباشته بود و بعد دهقانان زمیندار در روستاها بودند که از کلیسا حمایت می کردند.  یافتن دشمن خارجی نیز با اعدام ماری آنتوانت، همسر اتریشی لویی شانزدهم که سبب اعلام جنگ از طرف کشورهای همسایه مانند اتریش و پروس و اسپانیا و انگستان، نیز کاری بسیار آسان بود و مانند سیبی رسیده از درخت بر دامن ناپلئون که گفته بود که تاج سلطنت بر زمین افتاده بود و آن را برداشتم و بر سر گذاشتم، افتاد.

هیتلر نیز مقبولیت خود را از طریق مبارزه با این دو دشمن داخلی و خارجی بودند می جست.  بیشتر کتاب <نبرد من> به حمله به یهودیان و بانکداران یهودی اختصاص دارد و آنها را مسئول اصلی شکست آلمان در جنگ اول جهانی و نیز بحران عظیم اقتصادی در اواخر سالهای سی قلمداد می کرد. دشمنان خارجی نیز بستگی به زمان تغییر می کرد. اول دشمن خارجی فرانسه بود که پیمان تحقیر آمیز ورسای را به آلمان تحمیل کرده بود و بعد از اشغال فرانسه، از آنجا که برای بر سر قدرت ماندن و سرکوب مخالفان داخلی به دشمن خارجی نیاز داشت، شوروی و انگستان را هم وارد لیست کرد.

در این سه نمونه می توانیم که شباهت و نیز تفاوت تفاوت اصلی ایران دوران دیکتاتوری پهلوی و ایران دوران دیکتاتوری خمینی و خامنه ای را با این سه کشور ببینیم.  قبل از پرداختن به آن نیاز به توضیح است که وقتی در مقایسه، روش مدل سازی بکار گرفته می شود، این مدل سازی ناچارا از طریق ساده سازی انجام می گیرد. به این معنی که پژوهشگر به تعداد معدودی از متغیرها (variable) و عوامل (factor) که آنها را مهمترین متغیرها و عوامل در رابطه با تحقیق خود می داند مراجعه می کند.

شباهت را “اصولگرها” در رابطه با ایجاد ترس از خط آمریکا در داخل کشور که بیشتر اصلاح طلبان را به آن متهم می کند می باشد و نیز ترس از خارج، که در راس آن آمریکا قرار دارد.  اصلاح طلبان نیز از آنجا که هر تغییر ساختاری را به زیان خود می بینند با تحریف در روایت انقلاب و نیز بکار گیری روش متعصبانه، مردم را از انقلاب می ترسانند.

ولی تفاوت عمده این سه نمونه با ایران دوران پهلوی و ایران ولایت مطلقه فقیه در این است که سه نمونه ذکر شده یا امپراطوری بودند و یا قدرت منطقه ای که به توانایی های خود اتکا داشتند. حتی آلمان بعد از شکست جنگ جهانی اول، از طرف دیگر قدرتهای اروپایی بسیار جدی گرفته می شد. این در حالیست که ایران در این دو دوره، در وضعیت زیر سلطه قرار دارد و تنظیم روابطش در داخل تابع روابطش با قدرتهای خارجی است. از جمله به این معنی که با کودتای انگیسی 1299 رضا شاه پایه گذاراولین سلسله در تاریخ ایران شد که با حمایت قدرت خارجی بروی کار آمده بود و اینگونه مقام سلطنت از مظهر استقلال به مظهر وابستگی تبدیل شد. در ادامه نیز فرزند او را در جریان اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، سه قدرت جهانی انگیس و آمریکا و شوروی بودند که بر این مقام گماردند و کودتای آمریکایی – انگیسی 28 مرداد بر ضد مظهر استقلال و آزادی، مصدق، این وابستگی را کامل کرد.

ظهور نخبگان با روانشناسی زیر سلطه:

وضعیت روانشناسی زیر سلطه ای که از اواخر سلطنت فتحعلیشاه شروع شد و هنوز نیز ادامه دارد سبب ایجاد انبوهی از نخبگان سیاسی و فرهنگی شد که فاقد اعتماد به نفس، شجاعت و عرق ملی بودند و از عقده حقارت، که حاصل زندگی در موقعیت زیر سلطه است، بشدت رنج می بردند و می برند. بطوری که برای مثال، نخست وزیر رزم آرا در جریان مبارزه برای ملی کردن نفت در توجیه مخالفت خود با ملی کردن نفت می گفت که ایرانی آفتابه/لولهنگ نیز نمی تواند بسازد چه برسد به اداره صنعت نفت. یا روشنفکرانی مانند تقی زاده، متمدن و مدرن شدن ایرانیان و گذر از سنت به مدرنیسم را تنها از طریق غربی شدن می جستند:”ایرانی باید ظاهرا، جسما و باطنا و روحا فرنگی مآب شود و بس.”

اینگونه بود که اکثریت نخبگان ایرانی در زمان قاجار به روسو فیل و انگلو فیل تبدیل شدند و در زمان پهلوی ها، آمریکن فیل نیز به آن افزوده شد و در زمان استبداد ولایت مطلقه فقیه، اسرائیل فیل و عربستان فیل نیز به آن افزوده شده است.

در چنین وضعیتی ما شاهد هستیم که این نخبگان در دو موقعیت متفاوت در مقابل هم قرار دارند:

  1. نخبگانی که با چنین روانشناسی و باور، دولت و حکومت را در اختیار دارند.
  2. نخبگانی که از طریق به خدمت قدرت خارجی و آن قدرت را به تحریم اقتصادی و حمله نظامی بوطن بر انگیختن آرزوی جای گروه اول گرفتن را دارند. به بیان دیگر، اولی ها بر اسب قدرت سوارند و دومی آرزوی سوار شدن بر اسب قدرت را دارند. (ابنکه اسب قدرت در واقع بر قدرت طلب سوار می شود و او را در اختیار می گیرد، موضوع بحث دیگری است.)

در مورد گروه اول، آقای خمینی، از آغاز شروع فعالیتهای سیاسی علنی خود در اوائل سالهای چهل در پی یافتن حمایت از آمریکا بر می آید و به کندی پیام می دهد:” “خمینی توضیح داد که او با منافع آمریکا در ایران مخالفتی ندارد. بر عکس، او اعتقاد داشت که حضور آمریکا در ایران برای ایجاد توازن در برابر شوروی و احتمالا نفوذ بریتانیا ضرورت دارد.”  قبل از آن نیز در کودتای 28 مرداد از طریق کوشش آیت الله بهبهانی در گرفتن نامه، از آیت الله بروجردی، شرکت کرده بود و در جریان کودتای 30 خرداد، در 24 خرداد 60، علنا، از کودتای 28 مرداد حمایت و سرنگونی مصدق را سیلی خوردن از اسلام دانسته بود:” من گفتم این (مصدق) سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی هم خورد.” در جریان انقلاب نیز از آنجا که باور داشت:”تا آمریکا نخواهد آب از اب تکان نخواهد خورد.” از طریق دکتر یزدی به کارتر پیام می دهد و می کوشد که او را از حمایت از دکتر بختیار بر حذر دارد و می گوید که”ما با مردم آمریکا دشمنی خاصی نداریم“. در بعد از انقلاب و بعد از اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری نیز آمریکا را از طریق سازش پنهانی و تنش آشکار، محور سیاستهای خود قرار داد که نمونه های <اکتبر سوپرایز> که معامله پنهان با دستگاه ریگان بر سر گروگانها و نیز افتضاح <ایران گیت> که در واقع امتداد اولی بود را می شود دید.

آقایان رفسنجانی و خامنه ای نیز نه تنها در دو سازش آخری نقشی فعال داشته اند، و نه تنها، بنا بر گزارش کمیته تحقیقات کنگره آمریکا در باره ایران کنترا/ایران گیت (ص.152) و گزارش مایکل لدین، مشاور امنیت ملی دولت آمریکا در زمان ریگان، فرستاده آقای رفسنجانی به سرهنگ نورٍث در لندن گفته بود که برای اینکه آنها در رژیم دست بالا را بگیرند باید ایران در جنگ با عراق شکست بخورد و به همین علت خواهان توقف فروش سلاح به ایران شده بودند.  بلکه بنا بر خاطرات مک فارلین، رهبران رژیم که جز آقایان خامنه ای نمی توانسته اند باشند از طریق افسر عالیرتبه موساد اسرائیل، دیوید کیمچی، به دولت ریگان پیشنهاد کرده بودند که حاضر هستند در مقابل حمایت دولت آمریکا از آنها، آقای خمینی را زهر کش کنند. (1)

آقای روحانی که آمریکا را کدخدای دنیا تعریف می کنند (و البته و بالضروره دولتهایی مانند ایران در موقعیت زیر دست و رعیت قرار می گیرند.) هم قبلا، به عنوان فرستاده آقای رفسنجانی،  در ملاقات پنهان با مامور ارشد موساد، آمیرام نیر، که او را فرستاده دولت ریگان پنداشته بود، برای سر جا نشاندن آقای خمینی و او را مجبور به اطاعت کردن راه حل داده بود:” اولین و مهمترین چیز این است که در مقابل خمینی محکم بایستید…اگر دندانهای تیز خود را به او نشان ندهید، آنوقت در تمامی جهان با مشکل روبرو خواهید شد. اما اگر او را تهدید نظامی کنید، او دست شما را هم خواهد بوسید و فرار خواهد کرد.”

در مورد گروه دوم نیز که مانند گروه اول دارای روانشناسی زیر سلطه می باشند و از عقده نهادینه شده حقارت سخت رنج می برند، نیز، آمریکا کدخدای دنیا است و بدون اراده آمریکا در تغییر رژیم، آب از آب تکان نخواهد خورد. چرا که در معادلات سیاسی اینها از آنجا که بر فرا فکنی بنا شده، مردم ایران مظهر عجز و ناتوانی در مقابل استبداد حاکم می دانند.  به همین علت است که به محض دست شستن از اصلاح طلبی، بسرعت به طرف کاخ سفید می روند و همانطور که بین اسدالله علم و دکتر اقبال دعوا در گرفته بود که کدامیک اول خود را غلام خانه زاد شاهنشاه خوانده اند و تیمسار نصیری که گوی را از این دو برده بود، چرا که خود را سگ اعلیحضرت توصیف می کرد حال اینها نیز از فرقه رجوی گرفته تا سلطنت طلبان و اصلاح طلبان سابق، با یکدیگر به مسابقه و رقابت در ابراز وابستگی و خدمتگزاری وفادارتر بودن پرداخته اند.  مثال اخیر این روانشناسی خفت و حقارت را  سال قبل در بازدید گروهی از نامه نویسان به ترامپ برای افزودن بر محاصره اقتصادی و در واقع حمله نظامی بوطن که به همراه آقا رضا پهلوی انجام شد دیدیم. در این دیدار، آقای رضا پهلوی به دفتر جان مکین، سناتور جمهوریخواهی جنگ طلب رفت.  مک کین حتی وقت چند دقیقه نشستن را نیز به او نداد و گفتگویی چند دقیقه ای و سر پایی کرد. در این گفتگو، فرزند شاه سابق از مک کین سوال می کند:”می توانم از شما سوال کنم که فردای ایران متفاوت چه اتفاقی برای اعضای نیروهای مسلح و پاسداران انقلاب خواهد افتاد؟” (دقیقه 15) این سوال بوضوح می گوید که سوال کننده از موضع فرودست و خدمتگزار، آمریکا را رهبر و تصمیم گیرنده در مورد داخلی کشور ایران می داند و برای استقلال و حاکمیت کشور هیچ اهمیتی قائل نیست و در واقع، آمریکا را فصل الخطاب در امور ایران می داند. سوال او در مقابل دوربین حتی مک کین را نیز متعجب می کند و موضوع را عوض می کند.

البته حضور روانشناسی زیر سلطه در اینها سبب شده است که قادر به دیدن این واقعیت نباشند که بقول پروفسور گارتن اش، تاریخدان و دانشمند علوم سیاسی دانشگاه آکسفورد و بسیاری دیگر از اهل علم، انگیس و آمریکا وارد دوران انحطاط خود شده اند و برگزیت و انتخاب ترامپ ضد دموکراتیک که روانشناسان نسبت به بیماری روانی او و تبعات خطرناک آن پی در پی هشدار می دهند، از واضح ترین علائم آن می باشند. بنابراین دیگر آنگونه نیست که تنها ابر قدرتی که بسرعت وارد مرحله انقباض شده است تا جایی که حتی آلمان تصمیم به جدایی از “رهبر جهان آزاد” می گیرد، بتواند با یک اشاره انگشت این را ببرد و آن را جایگزین آن کند. البته علت اصلی عدم توانایی به دیدن این واقعیت همانا رنج بردن از روانشناسی فرود دست بودن دارد. فرو دستی که حاضر نیست به هیچ قیمتی از تصویر فعال مایشاءی که از ارباب در ذهن خود دارد دست بکشد. چرا که داشتن چنین رابطه ای به جزئی از هویت او تبدیل شده است و پذیرفتن واقعیت همان و وارد بحران هویت شدن همان. به همین علت است که بسیاریشان معتاد به کار گیری منطق صوری می باشند غیرتشان به ارباب از خود ارباب بیشتر است و به آمارهای رشد اقتصادی آمریکا اشاره می کنند و هیچ نمی خواهند متوجه شوند که حباب رشد بروی آبی ساخته شده است که آمریکا را بزرگترین مقروض جهان ساخته است و مانند هر حبابی سرنوشتی جز ترکیدن نمی تواند داشته باشد. در چنین وضعیتی است که بعد از تهدیدهای و الدرم بالدرم های بر ضد دولت چین و اعلان جنگ تعرفه ای، حال مجبور به توافقنامه ای شده است که بقول بسیاری و از جمله رئیس کار آمریکا، این کشور را در وضعیت پست و پایین قرار داده است.

حضور اصل راهنمای استقلال و آزادی در وجدان جامعه ملی:

این در وضعیتی است که همانطور که در جنبشهای 120 ساله اخیر دیده ایم، دو اصل استقلال و آزادی، اصل راهنمای وجدان جامعه ملی ایران را تشکیل داده است. بخصوص اصل استقلال که حضور آن در این وجدان از تاریخ گذر کرده و به اسطوره در داستان ضحاک و کاوه آهنگر می رسد و فردوسی در جای جای شاهنامه، از جمله داستان ضحاک،  آن را به یاد ایرانی ها می آورد. از این منظر و به این علت است که هر نیروی مخالفی که برای مقابله با استبداد خانگی به خدمت قدرت خارجی در آمد، بسرعت از طرف جامعه ملی حذف می شود و به جنازه ای سیاسی تبدیل می شود که تنها به ضرب پول و کمکهای قدرتهای خارجی، به زندگی برزخی خود ادامه می دهد.  نمونه آن را در پروسه تحول سازمان مجاهدین خلق که زمانی میلیونها هوادار داشت، به فرقه رجوی می بینیم که با ورود به عراق و به خدمت صدام در آمدن، مرتکب خودکشی سیاسی شد و از طرف جامعه ملی بشدت طرد و شاید بشود گفت که تنها گروهی که در وطن بیش از استبداد حاکم مورد تنفر جامعه ملی می باشد، همین فرقه می باشد.  

از جمله عواملی که جامعه سیاسی ایران تفاوتی اساسی با جوامع کشورهای منطقه دارند، از جمله حضور همین روانشناسی و در نتیجه حساسیت شدید به استقلال و تمامیت ارضی کشور می باشد. به همین علت است که با وجود رژیمی بحران ساز و سرکوبگر، ایران به سرنوشت عراق و افغانستان و لیبی و سوریه تبدیل نشده است. باز به همین علت است که همانگونه که در کشورهای منطقه، به خدمت قدرتهای خارجی در آمدن و از طریق آنها اهداف سیاسی خود را تعقیب کردن امری عادی در مورد این جوامع می باشد، در جمع ایرانیان، چنین روشی، طرف به خدمت در آمده را به خائن به استقلال وطن تبدیل می کند. 

در اینجا می شود دید که چگونه این جریانهای وابسته که بیتاب سوار شدن بر اسب قدرت هستند، در عمل، دستیار و همکار رژیم می باشند در استمرار بخشیدن به استبداد و طولانی کردن عمر استبداد حاکم.  اینگونه که جامعه ای که باور کرده که باید بین <بد> و <بدتر> انتخاب کند، و اینگونه و تا زمانی که آلترناتیو استبداد را جریانها و سازمانهای وابسته می بیند، تصمیم می گیرد که زندگی کردن با بد رژیم، “بهتر” است از زندگی با بدتر وابسته آشکاری که کوشش می کند که خفت و حقارت خود را در پشت ادعای “تابو شکنی” پنهان کند و از طریق گرسنگی دادن مردم و حمله نظامی بوطن از تانکهای آمریکایی پایین آمده و نقش چلبی را بازی کند. 

در اینجا باید اضافه کرد که گروه های تجزیه طلبان که بدون استثناء همگی وابسته می باشند، نیز در این گروه قرار می گیرند.

آگاهی به این مسئله بود که شاه برای توجیه ماندن خود بر قدرت، حزب توده را آلترناتیو خود قرار داده بود تا بگوید که اگر او برود، ایران، ایرانستان خواهد شد و نیز آگاهی بر این واقعیت است که استبداد ولایت مطلقه فقیه حاکم نیز بیشترین کوشش را می کند تا جامعه قادر به دیدن آلتر ناتیو مصدقی استقلال و آزادی نشود و باور کند که در صورت سرنگونی رژیم، این وابستگان هستند که دولت و حکومت را در اختیار خواهند گرفت و اینگونه، جامعه ملی، برای خود جز پذیرفتن رژیم و سوختن و ساختن، راه دیگر را تصور نکند.

عامل کارتر و اوباما:

آخر اینکه تجربه انقلاب بهمن و جنبش سبز بما می گوید که جامعه ملی تنها زمانی به جنبش در می آید که موجودیت و تمامیت ارضی کشور را در خطر نبیند. توضیح اینکه، شرط خارجی ظهور انقلاب بهمن، انتخاب جیمی کارتر که با شعار حقوق بشر و عذم دخالت نظامی در دیگر کشورها بر سر کار آمد، بود و اینگونه به جامعه ملی این اطمینان را داد که در صورت جنبش، دخالت نظامی رخ نخواهد داد. در جریان جنبش سبز نیز، جنبش زمانی صورت گرفت که اوباما انتخاب و با انتخاب او، جامعه به این نتیجه رسیده بود که تهدید نظامی و امکان مداخله نظامی به وطن از بین رفته است. اینگونه بود که نقش این دو رئیس جمهور از آنجا که خطر مداخله نظامی را در صورت جنبش از بین برد، بصورت نتیجه ناخواسته/unintended consequence  شرط اصلی بین المللی برای جنبش را فراهم ساخت.

باز در اینجا میبینم که چگونه سازمانها و جریانهای وابسته که بیشترین کوشش را در بر انگیختن آمریکا برای دخالت نظامی بوطن می کنند، از جمله عوامل عدم ظهور جنبش عمومی می باشند و اینگونه، به استبداد بحران ساز حاکم، بیشترین یاری را می رسانند. این وابستگان حتی اگر وجود نمی داشتند، استبداد حاکم بر وطن چنین “مخالفانی” را خلق می کرد.

 

(1). Robert C. Mc Farlane, Special Trust (Cadell & Davies, New York, 1994); p. 17-20

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)