در رستوران
هیچ چیز میل نکردم
بغیرازغرق درتماشای چشمان اش
خنده هایش را
«شات» می کردم و
روح ام رابه مینای لبهایش
پاک می کردم
۲-
سپیده دم
گل پانتای بمن گفت:
آفتاب درنظردارد
با زلفهای شبنم اش عاشق شود
۳-
بگذارید تاکه
دردریا آب تنی کنم و
غسل همه ی گناهانم را ازخود
به درکنم.
۴-
زیرچادرسیه ی شب
گم شده ام و
برای ناحن هایم می گردم
گم شده ام و
درگل قالیچه  برای برگ ریزان
پا کیزگی ام می گردم
گم شده ام و
مادرم درسرمای زمهریرعشق
در بخار دهان تو
برای سایه ی بخارشده ی من می گردد
که چه این منم
در آنجا
درگلدان جسم تو
سبزشده ام
آ…سبزشده.
۵-
این چراغ برق ها
هرچند که دراز باشند
به آن طرف خدا
هرگز!نمی رسند
این راهها
هرچقدرهم که درازباشند
به آن طرف درهای
چپ جسم تو
هرگز!نمی رسند
۶-
ازاین به بعد
درگلدانی
جای خواب ات را
پهن می کنم
۷-
ازآئینه ی ماشین
می دیدم ات
که چگونه؟!
به دزدکی خدا
مرا می بوسیدی
۸-
برف می بارد و
نامه ات هنوز نرسیده
برمی گردد
به شرایط وضع اقلیمی آب وهوا
یا اینکه مریض ای نامه رسان
کی می داند:
همه چیز اتفاق می افتد
شاید که نامه باز شده باشد
صندوق پست سرداش است .
وزمستان به قدرمن
حجله ی دیدن این سطرهارا ندارد
از روی تاریخ می گذرندو
بوی ناخن های تورا می دخند
۹-
بگذارید!
لچک هایمان را
دور بیندازیم
به سرمایه داری
معنا ببخشیم
کی باور می کرد
جنگ از پیراهن هایمان
دراز تر می شود
بیائید…پیراهن هایمان را
کوتاه ترکنیم
بیائید…لچک هایمان را
دور بیندازیم
وسیبی دیگر بخوریم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)