آغاز نقد:
 
“سخت ادامه دارد
همه ی ما
در قسمتی از من”
 

تصویر جلد کتاب لکنت هیولا


مجموعه سوم اشعار بهرام روحانی در قطعه اولش، با عبارات بالا آغاز می شود. تحت عنوان “لکنت هیولا” . اما چرا “لکنت هیولا” ؟ لکنت، به خودی خود آغازگر و نشان دهنده ی فقدانی است در ترکیب غریب خود. اگر آدمی با هجا بخواندش، وقتی ادا می شود، ریتم های فقدان را فرا یادآور است. اینکه “لکنت هیولا” عنوان این مجموعه گشته خود، بزرگنمایی ای است از لکنت، چرا که گویی دملی آماسیده و غده ای متورم شده از نگفتن و نیامدن و نشدن، عدم بودن را بار آورده؛ از این سان، لکنتی ست هیولاوار در دلِ متن. هم اینکه نتوانسته بیان شود و هم اینکه ردی از حضور ندارد، اما در نقشِ مکنده ی اشیا و احساس، در جهانِ پدیدآورش که شاعر منظومه باشد، ظاهر شده. اشعارِ این مجموعه، هر یک بدون نام و با شماره ای از اعداد، در بطن کتاب جای گرفته اند. هر یک به عبارتی، قسمتی ربوده شده از جهانِ عریانِ روایت هستند. هر یک به تنهایی، ناتمامی را القا می کنند. در هر یک از این قطعات، شاعر، عشق بازیِ نیمه تمام خود را با کلماتی که بیرون از واقعیت و به انتزاع، در ذهنش یافته، رها کرده و جهانِ آبستن شده ی بی شکل و روایتی، پشت سرش باقی گذارده. مجموعه ای از انفصالات واتصالات، که به کار بَرَنده و پیش بَرَنده ی روایت کلی مد نظر ناخوداگاه شاعر هستند. جایی که فقدان ها و لکنت ها از صفحه ای یا قطعه ای، به صفحه ی دیگر جابجا می شود. جایی که تهی بودن، دست به دست، زیر سایه ی آشکاره گی و سطح، حلقه به حلقه پیش می رود. در متن، ترکیباتی شگفت آور به لحاظ تصویری و تعمداً بوسیله ی عباراتی سطحی و لزوماً گاهاً مبتذل، ظاهر شده اند. بعضی قطعات، بصورت اینکه هم روایت را و هم روایت گری را به سخره گرفته باشند، پایان و نتیجه بندی دارند.
 
“ریسمانی آورید
و دویدن خود را
به حاشیه ببرید”
 
به عنوان مثال،نمونه بالا، آشکارا صحبت از انهدامِ حضورِ کالبدی، یا همان خویشتن کشیِ زیستی دارد. قطعات مجمومه ی سوم اشعار “بهرام روحانی” در دلِ اَتُمیسمِ تصویریِ خود، تعمداً زبانی گنگ و ترکیباتی خام را پرورده اند؛ گویی تجربت و دیرینه گیِ ساختمانِ کلام و تاریخ های معنا، نزد ناخودآگاه شاعر، خواسته تا صورتِ ضمنیِ شکست را در بطنِ عدمِ دلالت در قطعاتش، بنشاند. یعنی یک ترکیبِ کلامی-ناخودآگاهیِ خوب، که فرم مطلوب دلالتی را با خود بهمراه دارد. گویی آن شیونی که در بسامدِ نامشخصی شنیده می شود، در قطعات مجموعه ی “لکنت هیولا” شنیده نمی شود و قصد شنیده شدن ندارد تا به صورت لکنت باقی بماند.
 
“آیا آن صدا
که در سکونتِ دست ها
از استخوانِ مفاصل شنیده می شود
قربانی ذهنیتِ کسی در گذشته است…؟”
 
هر چند تصویرسازی ها و چگونگیِ ایجادشان، نشانه هایی از علاقه ی معنایی و نه شکلی ِشاعر را به تفکر تصویریِ “بیژن الهی” منتقل می کند، و در بازیِ زبانی، فرمِ “یدالله رویایی” را در سطح، القا می کند، اما در نهایت، دفتر شعر “لکنت هیولا” به خارپشتی می مانَد، که در سطحِ متن، تیغ های زبانیِ دیگران را بر پشتِ خویش حمل میکند، ولیکن در برابر آنها مقاومت می کند و درگیری دارد.
 
“این نقطه
به شکل زننده ای
لحن را کتمان می کند”
 
“لکنتِ هیولا” پوزخندی به روایت گریِ محمل های معنا، از طریق پاره های متصل کلامی است.
 
“در فضایی میان زمان و اندام 
عرق می کرد
در منافذ
مسیر”
 
یا در ترکیبی دیگر:
 
“گداخته
کُند است حقیقت”
 
و این هنگام، خود ضمنِ شکستنِ این اتصالات، به دنبال حوضچه های کوچک تقدیری_ترکیبیِ کلام نیز هست.
 
“شبیه تمایل به صبر است
این طیف ِ محو”
 
 و نیز بصورت پنهان و مخفی، این ترکیبات را کارگاهِ آفرینشِ استعاراتِ جدید از لفظ و حالاتِ انسانی قرار داده و به تمرین، با آنها بواسطه ی پس و پیش کردنِ حدود و ثغورِ حضورِ اشیا در تصاویر، و جابجاییِ اندازه ی تصاویر، و بعد، اثر گذاریِ هاله ی معنایی شان، خواسته تا آتشکده ی لحنی جدید را برای زبانِ تعمداً پُر لکنت و ابهامش بیابد. به عنوان مثال، در قطعه شماره ۱:
 
“بی هیچ دلیلی
در اجزاء
تا صدای آب را
در ارتفاعِ نسبیِ یک صخره
کشف کنیم”
 
و یا در قطعه ای دیگر:
 
“راهی که می رفتید
در سالِ نَر
در ارتفاعِ ما”
 
در یکی از قطعاتِ درخشان و پایانی، هدفِ مجموعه، به نوعی واگشاییده می شود و زبانِ لکنت دارش، ناگهان جان میگیرد و مانند استخوانی که ردای گوشت و لحم و مفصل به تن کرده باشد، سنگِ پایانی و مُهرِ حرکتیِ مجموعه می شود:
 
“قرار است چیزی به چیزی برسد
وقتی رسید 
باز 
چیزی دیگر است
 
گم کرده پژواکِ خامَش را 
کَمیتِ لاجوردش را 
گامی ست 
تنها یک بار 
 
بردارَد از خیزِ قبلی اش 
آب به آب 
انسان به انسان
 
تا به گریبانی رسیده است
گریبانی دریده است”
 
پایان نقد.
 

در همین زمینه:

چند شعر از بهرام روحانی+ معرفی آثار

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)