کار ازین ویران‌شده‌‌ ای‌مردِ خام

که بشر دیدی مر این‌ها را چو عام

تو همـان دیدی که ابلیس  لعین

گفت: من‌از آتشم آدم ز طِین

چشـم ابلیـسانه را یک دم ببند…

چند بینی صورت آخر چندچند؟[۱]

مولانا(د)

نکات نخست

«سیزده‌ ‌ماه» پیش، نخستین نطفه‌ی این نوشتار در زهدانِ ذهن من شکل‌گرفت. در این ‌مدت، در روزهای نخست، و در «ماهِ‌ نهم» بیش‌تر، به‌‌شدت، دچار وسوسه‌ی حذفِ آن و محوِ آن شدم. زیرا شیطانک‌هایی، هم از درون و هم از بُرون، در پُررنگ‌سازیِ آن دست‌به کار بودند. به‌‌هر حال، در حدِ توان‌و توشه‌ی اندیشه‌ی خود کوشیده‌ام تا آن ایده‌ی ابتدایی را غنا و غذای بیش‌تر بخشم.

وقتی رحِمِ جان ابرمنِ مریمیِ من، مسیح‌گونه، آبستنی نطفه‌ی «خُدابانو» شد، و نَفَس‌ در نَفَس‌های مریمیِ من، جنینِ آن شکل‌گرفت، این مهمان ناخوانده‌ی غریبه و این ایده‌ی غبارآلود، هم راحتی هدیه‌‌کرد و هم ناراحتی به‌ هم‌راه آورد. هم در چیزی عالی‌ترم ‌ساخت؛ و هم از چیزی خالی‌ترم ‌‌کرد. هم ‌چیزی از من ستاند و هم‌ چیزی به من سپرد. و من، ناازدواج‌کرده و ناهم‌سَرشده، بی‌آن ‌که قطره‌ی از دریایِ عطوفتِ پدری بر گلویِ خشکی تشنه بر محبتم ریخته‌‌ ‌باشد، اقیانوسِ مهرِ مادری را سرکشیدم. در این حیرتِ هستی‌بخش، جناب مشعل‌دارِ مشعلِ عشق، مولانا(د)، هم‌درد و هم‌داستان من آمد:

این نیم‌شبان کیست‌چو مهتاب رسیده؟   پیغامبر عشق‌ست ز محراب رسیده

آورده یکی مشعله، آتش  زده در خواب   از حضرت شاهنشه بی‌خواب رسیده

این کیست چنین غلغله در شهر فکنده؟   بر خِرمن درویش، چو سیلاب رسیده[۲]

از یک‌سُو من به‌‌فرار می‌اندیشیدم، او به‌اصرار و به‌تکرار می‌پرداخت که، با قربانیِ کلید شِفت‌دِیلِیت (Shift Delete) به‌‌ قُوَّت آن می‌افزایید. «وقتی نتوانی از حافظه‌ی ذهنت حذف‌کنی، با دیلیت‌کردن درمان‌‌ نمی‌توانی. و هم نمی‌توانی در رحِمِ رُوحت آن‌ را سقط‌کنی!» به ‌سخن پیرِ سرمستان، مولانا(د):

چون‌که کوته می‌کنم من‌از رَشَد

              او به صد نوعم به گفتن می‌کَشَد[۳]

سرانجام، با همه‌‌هستی‌ام تصمیم‌ گرفتم که به‌آن جان بخشم: «نباید قربانی‌شوی؛ ام‌رُوزت که دی‌رُوزت نیست!» واژه‌ی «قربانی»، چرا با «شخصیّتِ زن» هم‌نَفَس است؟ چرا وقتی سخن از مسأله‌ی زن به‌ میان می‌آید، ذهن مان به ‌مروری تاریخ بشریت می‌پردازد؟ ریشه‌ی این قربانی به ‌کجا برمی‌گردد؟ آیا ریشه‌ی آن به هستیِ حوّا می‌رسد؟ یا به هستیِ خدا؟

و پرسش‌های زنده‌تری دیگر:

چرا وقتی سخن از «زن» به ‌میان می‌آید، ناراحتی‌های را در روان راحتی‌های اطرافیانِ مان به‌ هم‌راه می‌آورد؟ چرا وضع دوستان و دشمنانِ حاضر واژگون‌ می‌شود؟ چرا دست‌ به توهین‌‌و تحقیر و طعنه می‌برند؟ اقدام به ‌ترک‌و تهدید می‌کنند؟ با کینه‌و کنایه، با لحن تعجُّب‌و کشیده می‌پرسند: «زن»؟؟؟ چرا وقتی سخن از «زن» به‌ میان می‌آید، واژه‌ی «سکس» را نیز در اذهان جمع در میان می‌کشد؟ چرا واژه‌ی «زن» را مدلول واژه‌ی سکس می‌دانند؟ آیا شخصیت زن، همه ‌‌در جسم‌‌و در سکس خلاصه‌‌و خلاص‌می‌ شود؟ چرا و چه‌گونه این ‌اندیشه شکل‌‌گرفته ‌است؟ آیا واقعن چنین ‌است؟ یا ساخته‌ و پرداخته‌ای ذهنیّتِ تاریخ مردانه است؟ باب این‌ بحث را، با جهانی از مباحث جدی‌ و جان‌دار دیگر، و با نگرش نو، در حوزه‌های «خداشناسی» (Theology) و «مطالعاتِ زنان» (Women Studies)، زیر نام «خُدابانو» می‌گشاییم.

«خُدابانو» چیست؟ خدابانو، واژه‌یی‌است با سیما و ساختار جدید؛ حامله از مفهوم مُدرن در بطنِ بهار. این واژه، نه به‌این معناست که خدا زن است و زن خداست. نه! اصلا و ابدا چنین نیست. واژه‌یی‌است با «خلوصِ خُدایی»، و با «بارِ بانُویی»! پرچم این واژه را، نه‌تنها در برابر کلمه‌ی «سیاسر»، که در برابر کلمه‌ی کهنه‌ی دیگر نیز، به‌نام «سیاسرمرد» برمی‌افرازیم. «سیاسرمرد»، مردهایی‌است که مرد نیستند. زیرا، «زن» را، و «مادر» را، زن و مادر نمی‌دانند که «سیاسر» خطاب‌ می‌کنند. در یک‌سُو، «خدابانو» به‌تنهایی قرار دارد، و در سویِ دیگر، «سیاسرها» و «سیاسرمردها» با لشکر پُرشر، با چشم‌های کور و با دل‌های ناجور، بسان زامبی‌های زهری در زامبی‌لند (Zambiland). و خدابانو نیز، بی‌کار و بی‌کام نخواهد نشست؛ به تلاش‌و تمرین، به تجهیز ارتش‌واژه‌گان خواهدپرداخت؛ که در صورت نیاز به مارش آن می‌روند؛ تا کاخ کهنه‌ی آن‌‌ها را فتح‌کرده و از میان براندازد. و به‌جای‌ آن، پرچم پاکِ خدابانو را هم‌رقص باد سازد. و نگارش آن نیز دشوار و دردناک است. نوزادوار از پستانِ جان علم‌و معرفت باید مکیده‌و کشیده شود. به‌تعبیر سلطانِ سخن، مولانا(د):

این‌سخن شیرست‌ در پستانِ جان بی‌کَشنده خوش  نمی‌گردد روان[۴]

در هستی‌آفرینی و تولدو تکامل «خدابانو»، به‌گونه‌ی اوّلی‌و آخری، ظاهری‌و باطنی، بیش‌ترین هستیِ آن‌ به هستیِ اَبَروُجود مادرم، ابربانو «صدیقه سیاوش» برمی‌گردد. نام او اگرچه دوم آمده‌ است، اما اوّلی‌و اساسی‌است.

حضرت خداوندگار بلخ مولانا(د)، در دفتر اول مثنوی حکایتی را آورده است که پادشاه یهودی، آتشی برمی‌افروزد و کنار آن بُتی را قرار می‌دهد و به مادری می‌گوید یا به بُت سجده کند یا طفلش را به‌آتش می‌اندازم. وقتی طفل را به آتش می‌اندازد، طفل در میان آتش به‌سخن می‌آید. گزیده‌ی آن‌را آورده‌ام که نثار مادرم و همه‌ی مادران جهان:

اندرآ مادر که این‌جا من خوشم گرچه در صورت میان آتشم

اندرآ مادر، ببین برهانِ حق تا ببینی عَشرت خاصانِ حق

اندآ و آب بین، آتش  مثال از جهانی کاتش‌ست آبش مثال

اندرآ  اسرار ابراهیم بین کو درآتش یافت سَرو و یاسمین

چون بزادم رَستم از زندان تنگ در جهانی خوش هوای، خوب‌رنگ

من جهان‌را چون رَحِم دیدم‌کنون چون درین آتش بدیدم این‌سکون

اندر این آتش  بدیدم عالَمی ذره ذره … اندر او عیسی دَمی

اندرآ مادر که اقبال آمدست اندرآ مادر، مده دولت ز دست

قدرت آن‌سگ بدیدی، اندرآ تا ببینی … قدرتِ لطف خدا

اندرآ و دیگران را هم بخوان کاندر آتش، شاه بنهادست خوان

اندر آیید ای همه پروانه‌وار اندرین بَهره که دارد صد بهار

اندر آیید، ای همه‌مست‌و خراب اندر آیید، ای همه عین عتاب

اندرآ مادر … به حقِ مادری بین که این آذر ندارد آذری[۵]

 

صددرُود بر مادرجانم که ناخودآگاه، «هدیه‌ی احساس مادرانه» را بر فرزندش بخشید!

     و درُودها باد مادرانِ جهان را که جانشینان واقعیِ خدایند!

 

مقدمه

خدا، «هم‌اولُ‌‌و هم‌‌آخرست، هم‌پیدا و ‌پنهان‌ست».[۶] خدا آن‌که در حیرتِ او همه‌ حیران‌اند. در هسته‌ی هستیِ او، همه هستی‌اند. در راز هستیِ او هم‌هستیِ اویند. در رمزِ ظهور او، در رازِ نبود او، همه بی‌زبان‌اند. خدا، عالَمی را آفرید، در دلِ رازها و رمزها. و نیز در دلِ رازها و رمزها، عالَمی‌هم و عالَمی‌هم. حضور او رازآلود، رمزآلود. زبانِ او رازآلود، رمزآلود. او، خدایِ رازها و رمز‌هاست! رمز، نوعی زبانی‌ا‌ست که در نظم نظام او، نوعی نبوغ بنده‌گی نهفته‌است. این زبان، نه زبانِ همه‌گان؛ نه در حضورِ همه‌گان؛ بل، برای اَبَربنده‌گان است.

در ادیان ابراهیمی، از داستان آدم‌و حوّا (Adam and Eve) حکایت می‌رود. با آن‌که در هر سه متن مقدسی این ادیان، این داستان، به یک‌سانی آمده‌است، اما در کتاب مقدس مسلمانان، قرآن کریم، تفاوت‌های دیده‌می‌شود. در تمام این متون، از نقش و شخصیّت آدم، در نظام آفرینش سخن‌ می‌رود. در این داستان، شخصیت آدم چنان برجسته‌و بالا، و شخصیت حوّا، چنان گسسته‌و پایین دیده‌ می‌شود که گویی این جهان هرچه جان داشته و توان داشته از آدم داشته، و از مرد داشته است. آدم، تقریباً عهده‌دار همه‌ی امور است. آدم، اول است و نخستین پیامبر است. آدم، نماد خلیفه‌ی خدا در زمین است. همه‌ی هستی، برای آدم شکل‌گرفته است و قس‌علی‌هذا. حوّا، بسان دیگر شخصیت‌های این داستانِ کیهانی (Universal)، به‌صِرف یک بازی‌گر ساده و سایه‌وار نمودارشده است؛ که اصلا و ابدا چنین نیست!

در داستان آدم‌و حوّا، که داستانی‌است نمادین‌و سمبولیک (Symbolic) و رمزآلود و رازآمیز، با شخصیّت‌های گونه‌گونی آشنا می‌شویم. نقش نهان و شخصیت اساسی حوّا، کاملاً به حاشیه رانده‌شده است. ما به‌شدت، که مرادم پیشینیان ما هست، از نقش نهان و شخصیت غایت‌محور و بایدمحور حوّا مغفول مانده‌ایم و مجهول دیده‌ایم. بی‌حوّا، پازل (Puzzle) این داستان تکمیل نه‌بود و نه‌هست. آیا زمان آن به‌ ظهور نرسیده است که به‌شدت به بازخوانی و بازشناسی شخصیت و حقوق زن در اسلام و در نگاهِ الهی بپردازیم؟ حق حوّا را، و سهم زنان را به بررسی بگیریم؟ و به واکاوی به ریشه‌های درخت تاریخ و شجره‌ی آفرینش بپردازیم؟

در این نوشتار، نگارنده، نظریه‌ا‌ی (Theory) را در میان می‌نهد که با آراء متفکران در خصوص بحث خلقت و داستان آدم‌و حوّا، تفاوت‌های دارد. و به‌کلّی، و با کمال از چشم‌انداز جدید بدان نظر می‌افکند. می‌کوشد حجاب از رخ نقش مرکزی و شخصیّت محوری حوّا برگیرد. این تئوری را این‌گونه طرح‌می‌کنیم: «در داستانِ آدم‌و حوّا، که داستانی‌است سِمبولیک‌و تمثیلی‌و تأویلی، حداقل با «۱۱ شخصیّت» آشنا می‌شویم؛ که در این‌میان، حوّا، نقش مرکزی و شخصیّت محوری و هسته‌یی را برعهده‌ دارد. آدم، نقش دومی و دیگر شخصیت‌ها، نقش‌های کمکی را به‌پیش می‌برند. و نقش‌ حوّا، از ناحیه‌ی خدا می‌آید؛ که نویسنده‌ی داستانِ آفرینش عالَم است». اصل پرسش در این پژوهش این است: «در داستانِ آدم‌و حوّا، در نظام آفرینش، حوّا، چه نقش و چه شخصیتی را برعهده دارد؟» این پرسش، به سؤال‌های فرعی‌تر تجزیه و تحلیل می‌شود:

  1. داستان آدم‌و حوّا چه‌گونه داستانی‌است؟
  2. آراء تأویلی دیگر اندیش‌مندان کدام‌هاند؟
  3. آیا آدم‌و حوّا، از نقش و شخصیت یک‌سانی برخودارند؟
  4. دیگر شخصیت‌های این داستان کدام‌هااند؟
  5. حوّا، چه نقشی را در این داستان برعهده دارد؟
  6. آیا نقش حوّا حیاتی‌تر و هسته‌یی‌تر از آدم نیست؟

اهمیّت و ضرورت این بحث از مقضیات زمان ماست. اگر انسان‌شناسی (Anthropology) با روی‌کرد اومانیستی ‌(Humanistic) یکی از مؤلفه‌های مدرنیته است، انسان‌شناسیِ قرآن هم بایستی یکی از بحث‌های جدی در ساحت فلسفه‌ی دین باشد. انسان‌شناسی، به‌ویژه، در حوزه‌ی مطالعات زنان جزو جامعه‌ی بشری است؛ با تاریخ کاملاً متفاوت با نیمه‌ی دیگری انسانی از مباحث مهم ام‌رُوزی است. زنان، هزاران سال، تاریخ تحمیلی را بر دوش انسانی خویش تحمل کردند که روح آن‌را، توهین‌و تحقیرو تهمت‌های ناروا شکل‌می‌داد.

این نوشتار را با عناوین ذیل پی‌می‌گیریم:

  1. بررسی مفاهیم؛
  2. نگاهی به دیدگاه‌های اندیش‌مندان؛
  3. شخصیّت‌های داستان؛
  4. نتیجه‌گیری.

چندنکته لازم به‌ذکر به‌نظر می‌آید:

  1. قرار نبود این نوشتار، ام‌سال پرده از رخ بردارد. ولی شرایط چنان‌آمد که به‌اجبارش پرداخت.
  2. خدابانو، آبستنی «شش تئوری» شد، که مجموعاً «هستی‌شناسیِ مادرمحوری» را طرح‌و تبیین می‌کند. این، یکی از شش مقاله‌یی‌است که به‌مرور زمان متولدمی‌شود؛ که همه حکم اعضای یک خانواده را دارند و پرسش‌های که در این مقاله‌ ابهام‌آمیز به‌نظرآیند، در مقالات بعدی، به توفیق الهی، رفع خواهدشد.
  3. با ظهور این پژوهش، با گپ‌های گِل‌آلودِ دوستان‌‌و دشمنانی بسیار مواجه‌ شده‌ایم. از طعنه‌و تحقیر شروع، تا تکفیر و تهدیدهای غیرانسانی و غیرایمانی. اما: ترسم از ترکان تیرانداز نیست / طعنه‌ی تیرآورانم می‌کشد
  4. با برخی «استادان مارمانند» مواجه‌شدیم. با ظاهرُو زبانِ نرم حقوقی، اما با ذهن‌و ضمیر زهری و زن‌ستیز، انسانانِ زیبانمای زشت‌درون، که به کرسیِ قضاوت می‌نشینند. یا به‌قول عام «تِرِ خوده آوردن»، یا هم قربانیِ آتش‌و آذرش کردند.
  5. با کمال کاستی‌ها و با تمام کوتاهی‌های که در درون‌و در بیرون این نبشته، غبارآلود حضور دارد، واجد نکته‌هایی‌ است بِکر، و ناگفته‌هایی‌است بدیع؛ که تمنّا می‌رود از چشمِ ناظران و نقدِ ناقدان به‌دور نماند؛ چنان‌که از طعن طاعنان‌و توهین عامیان فروگذار نخواهدماند.
  6. باری و برای او، از نخستین‌دم می‌دیدم که «آذرمن» کسی نیست جزء یک قهرمانِ قربانی (A Dark Knight).

 

بررسی مفاهیم

در «فرهنگ دهخدا» در تعریف «تمثیل» آمده است:

«تمثیل مثل‌آوردن، تشبیه‌کردن چیزى را به چیزى… از جمله استعارات است، الاّ آن‌که این نوع استعارتى است به طریق مثال؛ یعنى چون شاعر خواهد که به معنایى اشارتى‌کند، لفظى چند که دلالت بر معنایى دیگر کند، بیاورد و آن‌را مثال معناى مقصود سازد و از معناى خویش بدان مثال عبارت کند و این صفت خوش‌تر از استعارت مجرّد باشد».[۷]

محمد مُعین، چهار معنا را بدین ترتیب براى تمثیل بیان‌کرده است: «مثال‌آوردن، تشبیه‌کردن، مانند‌کردن، صورت چیزى را مصوّر کردن، داستان یا حدیثى را به‌صورت مثال بیان‌کردن و داستان‌آوردن».[۸]

زمخشرى، در «تفسیر الکشّاف» مى‌نویسد:

«مثل در اصل کلام عربى به معناى «مِثل» است؛ یعنى نظیر و مثَل و مِثل و مَثیل مانند شبَه و شِبه و شبیه. و اگر کلامى را به شیوه‌ی تمثیل به مورد به‌کار برند، آن را “مَثَل” گویند».[۹]

ابن عربى بر این باور است که «مَثَل و مِثَل عبارت است از تشابه معانى معقول، اما مِثْل عبارت است از تشابه اشخاص و اشیاى محسوس».[۱۰]

با این‌بیان، تمثیل چهار قسم است: ضرب‌المثل، تمثیل دینى، تمثیل و تمثیل رمزى؛ زیرا اگر تشبیه به صورت یک سخن کوتاه و پرمعنا، که زبان‌زد خاص‌و عام است درآید، «ضرب‌المثل» است؛ اگر به صورت حکایتى نسبتاً مفصّل درآید، و اگر وقوع آن امکان‌پذیر بوده و از زبان خردمندی حکایت شود «تمثیل دینى» است و اگر وقوع آن محال بوده و از زبان غیرخردمند حکایت‌شود «تمثیل» است و اگر به صورت رمز و نماد حکایت‌شود «تمثیل رمزى» مى‌باشد.

نماد یا سمبول (Symbol) چیست؟ سمبول را به معناى نشانه، علامت، مظهر هر نشانه‌ی قراردادى اختصاصى، شىء یا موجودى که مُعرِّف موجودى مُجرَّد و اسم معنى است، تعریف‌کرده‌اند. [۱۱]

برخى مى‌گویند: «سمبُل یا کنایه مبتنى‌بر رابطه‌اى است که میان یک عنصر طبیعى و یک عامل روحى و یا اخلاقى وجود دارد. معناى اصلى این واژه نزد قدما، “علامت ارتباط” بوده است».[۱۲]

سمبولیک (Symbolic) به معناى نمادگرایى است. بنابراین، اگر در افاده‌ی معانى از زبان نماد استفاده شود به آن زبان سمبولیک یا نمادین گفته مى‌شود، هرچند این تعریف بخشى از تعریف کامل این زبان است. سمبولیسم مکتبى است که بر استفاده از نمادها براى بیان مقاصد تأکید دارد. «سمبلیسم یا نمادپردازى عمل یا هنری به کار بستن نمادهاست که با قایل‌شدن معانى نمادى براى اشیا یا بیان‌کردن موجودات نامرئى یا نامحسوس یا نفسانى به وسیله‌ی نمایش‌دادن آن‌ها به صورت مرئى و محسوس انجام مى‌پذیرد».[۱۳] سمبول‌ها یا نمادها همواره به‌حقایقى ماوراى خود اشاره‌دارند؛ چنان‌که پرچم یک‌ کشور نماد عظمت‌و اقتدار آن است. و چراغ قرمز علامت خطر می‌باشد.

 

نگاهی به دیدگاه‌های اندیش‌مندان

داستان آدم‌و حوّا، در ادیان سه‌گانه‌ی یهودیت‌و مسیحیت‌و اسلام، تقریباً به صورت یک‌سان روایت‌شده است. در این نوشتار، ما فقط نگاهِ اجمالی به دیدگاه‌های اندیش‌مندانی می‌پردازیم که با روش تفسیر و تأویل به این داستان نظر کرده‌اند. و از قرائت مرسوم و سنتیِ آن درمی‌گذریم. زیرا ما نیز، از دریچه‌ی عینکِ تمثیل‌و تأویل بدان نظرداریم.

 

در کلام یهودیت

در دوره‌ی هلنیستی (Hellenistic)، که فرهنگ‌و فلسفه‌ی یونانی رواج‌و رونق داشت، متفکران یهودی غالباً به تأویل‌و تفسیر ابواب اولیه‌ی «سِفر پیدایش» می‌پرداختند. آنان به‌بیان تمثیلی، آدم را نمونه‌ی اصلی نوع بشر می‌دانستند و داستان اورا سرنوشت وضع انسان در جهان می‌شمردند. ولی در عین حال، غالباً، واقعیت تاریخی روایت سِفر پیدایش را نیز پذیرفته و آن‌را دارای دو جنبه‌ی تاریخی‌و تمثیلی می‌دانستند.

فیلون (Philon) فیلسوف یهودی در نیمه‌ی اول سده‌ی اول به فلسفه‌ی افلاطون نظر داشت. به روز رمزگرایی توجه دارد و به تأویل داستان آدم‌و حوا می‌پردازد.

«فیلون پاره‌ای از موارد قصّه‌ی آدم را به عنوان واقعیت قبول‌داشت و ظواهر عبارات سِفر پیدایش را که متعلق به آن‌ها بود می‌پذیرفت، ولی بیش‌تر در پی‌یافتن معنای تمثیلی برای عناصر این قصّه بود. از این‌رو، در فلسفه‌ی او «آدم» نمودار خِرد، «حوّا» نمودار دریافتِ حسّی، «مار» نمودار هوای نفس و «درختِ معرفت» نمودار اندیشه و تدبیر است. از نظر فیلون، خوردن از شجره‌ی ممنوعه، تمثیل‌و کنایه‌ای از تسلیم‌شدن در برابر لذّات‌و شهوات جسمانی است. وقتی آدم در برابر خواسته‌های جسمانی خود سرفرود آورد، فهم او از سطح فراتر دانش به‌ سطح فروتر اندیشه هبوط کرد».[۱۴]

در سده‌های میانه، روش تفسیر و تأویل تمثیلی و مجازی دوره‌ی هلنیستی، رفته‌رفته کم‌رنگ شد و متکلمان یهودی در نتیجه‌ی آشنایی با آراء کلام اسلامی به نص متن مقدس اتکاکردند. به‌باور یهودا هلوی (۱۰۸۵ ۱۱۴۰ م.) پزشک و فیلسوف یهودی اَندُلِسی، هر یک از انواع چهارگانه‌ی طبیعت (جماد، نبات، حیوان و انسان) دارای جزئی است که از سایر اجزاء برتر و کامل‌تر است. در نوع آدمی این کمال در افرادی تحقق می‌یابد که از روح نبوت و نیروی الهی برخوردار باشند، و این نیروست که انسان را توانا می‌سازد تا با خداوند پیوند استوار برقرار کند. این نیرو از آدم به فرزندان یعقوب (اسرائیل) به ‌ارث رسید، و همین ویژگی‌است که یهودیان را از همه‌ی اقوام دیگر ممتاز و جدا ساخته‌است، ولی این نیرو تنها زمانی تحقق و فعلیت می‌پذیرد که از احکام الهی (تورات) سیراب‌شود و در «ارض موعود» پرورش‌یابد. (جودائیکا، ۲/۲۳۶ ۲۳۸)

موسی بن میمون (۵۲۹ ۶۰۰ ق.) نیز، که در بسیاری از موارد مضامین کتاب مقدس را تأویل‌و تفسیر تمثیلی می‌کند، درباره‌ی آدم می‌گوید که آفریده‌شدن وی «به صورت خدا» اشاره‌ به‌ کمال عقلانیِ اوست نه همانند جسمانی. پیش‌از ارتکاب گناه، خِرَد وی به کامل‌ترین حد خود رسیده بود و همواره با تمامی وجود خویش به تفکر و تأمل درباره‌ی حقایق طبیعی و ماورای طبیعی مشغول بود. گناه‌کردن وی در حقیقت روی آورندش به سوی لذات جسمانی بود. … در مدراش‌ها «مار» به صورت شتری توصیف‌شده است که «سمائیل» (ابلیس) سوار بر آن است. موسی بن میمون می‌گوید مار نمودگار قوه‌ی موهمه است و سمائیل نمودگار قوه‌ی شهویه. و درخت حیات نمودگار طبیعت است و شاخه‌های آن نمودگار ماوراء طبیعت. آدم به‌جای آن‌که از میوه‌ی حیات بخورد و به جاودانگی نایل‌شود، از میوه‌ی درخت معرفت نیک‌و بد، که از آن منع‌شده‌بود، خورد و از تعقل در حقایق برتر بازماند و در پی تسلیم‌شدن به خواهش‌های جسمانی به‌عقل عملی روی‌آورد.[۱۵]

یوسف البو، فیلسوف یهودی اندُلسی (سده ۹ ق.) می‌گفت آدم نمونه‌ی نخستین نوع انسان است و برترین و کامل‌ترین مخلوقات این جهان است و مقصود از آفرینش عالم وجود اوست و موجودات دیگر برای خدمت او آفریده شده‌اند. او نیز سرگذشت آدم را بیانی تمثیلی از وضع انسان در این جهان می‌دانست. به نظر او باغ عدن کنایه از این عالم، آدم کنایه از نوع بشر، درخت حیات عبارت‌از شریعت (تورات). و مار نمودگار شهوات است. قرار گرفتن آدم در باغ عدن، که درخت حیات در میان آن جای‌دارد، کنایه از آن است که انسان در این جهان باید به احکام شریعت پای‌بند باشد، و بیرون‌شدن وی از باغ عدن پس‌از نافرمانی، کنایه از کیفری است که نافرمانی و غفلت از احکام الهی در پَی‌دارد. (جودائیکا، ۲/۲۳۸ ۲۴۰)

در مکتب عرفانی متأخر یهودی موسوم به قبالا (Kabbala) آدم مجمع و مظهر جمیع صفات و افعال الهی است. و از این‌روی واسطه‌ی آفرینش و اساس عالَم هستی‌است.

«بنابر نظریات این مکتب در کتاب زُهَر (Zohar) ذات الهی دارای ۲ وجه است. وجه‌ی عدمی، که نامحدود و بسیط و ناشناختی‌است و «نهان‌ترین نهان‌ها»ست. و از آن به این‌سوف (Ein Sof) (نامتناهی) تعبیرمی‌شود،‌ و وجه‌ی وجودی در ۱۰ اصل روحانی با ۱۰ جلوه‌ی نور (که سفیروت (Sefiroth) نامیده‌می‌شود) از وجه‌ی عدمی (این‌سوف) صادرمی‌گردد. مجموعه‌ی این جلوه‌ها (سفیروت) در ترتیب عمودی به ۳ گروه: عمود یمین، عمود وسطی، و عمود شمال. و در ترتیب افقی به ۳ گروه عقلی، حسی، طبعی تقسیم‌می‌شود. در این میان جلوه‌ها نوعی ثنویت «جنسی» (کنایه از ۲ جنبه‌ی فعاله و منفعله‌ی آن‌ها) برقرار است، بدین معنی که دیهیم، و حکمت و قدرت و نصرت «مذکر»اند، و تمیز و محبت‌و جلال‌و ملکوت «مؤنث». از پیوستن حکمت‌و تمیز، علم (که به دلایلی در شمار سفیروت نیست)، و از ۲ زوج دوم، رحمت، و از ۲ زوج سوم بنیاد پدید‌می‌آید. آن‌چه در حکمت‌و تمیز است در علم، آن‌چه در قدرت‌و محبت است در رحمت، و آن‌چه در نصرت‌و جلال است در بنیاد تحقق و فعلیت می‌پذیرد.»[۱۵]

 

در کلام مسیحیت

مسأله‌ی گناه اولیه (The First Sin) به گونه‌ای که در «نامه‌های پولِس» مطرح است، نخستین‌بار به وسیله‌ی قدیس اوگوستین (Augustin) (۳۵۴ ۴۴۰ م.) مورد بحث‌و بررسی کلامی قرارگرفت. پیش‌از او ظاهرن این نظریه در نظام اعتقادی کلیسا به صورت قطعی و رسمی در نیامده بود. ایرنائیوس (سده ۲) از آباء اولیه‌ی کلیسا، گناه اولیه را نه در آدم، بل‌که در نسل قابیل و نتیجه‌ی لعن خدا بر او می‌دانست. (هیستینگز، ۹/۵۶۱)

اُوریگِن (Origen) (۱۸۵ ۲۵۴ ؟ م.) در اوایل عمر، سرگذشت آدم در «سِفر پیدایش» را تمثیلیِ مجازی از سقوط ارواح از عالَم روحانی به عالَم جسمانی می‌دانست، ولی در دوره‌های بعد نظر پولِس را پذیرفت. (همو، ۹/۵۶۰)

در آغاز سده‌ی سوم، ترتولین (Tertullian) متکلم مسیحی نظریه‌ی را مطرح‌کرد که در حقیقت استنتاج از گفته‌های پولِس بود. در دوره‌های بعد با گسترشی که در آثار اُوگوستین یافت، اساس اعتقاد کلیسا در این ‌باب شد. اوگوستین نیز چون ترتولین ادامه‌ی گناه را در نوع بشر نتیجه‌ی نزدیکی زن‌و مرد و انتقالِ فساد در روح فرزند می‌دانست.

توماس آکویناس (Thomas Aquinas) (۱۰۳۳ – ۱۱۰۹ م.) فیلسوف برجسته‌ی مسیحی، گناه اولیه را عبارت از درهم ریختن نظم‌و هماهنگی اخلاقی‌و عاطفی اولیه می‌دانست. ولی برخلاف اُوگوستین تأثیر آن‌را کلّی نمی‌دانست. در نظر او سقوط آدم عقل و اراده به‌سوی خیر را یک‌سر در او و نسل او تباه‌نکرد. شهوت را نیز نباید عین گناه دانست؛ زیرا شهوت میل‌و اشتیاق شدید است و طبیعت‌و ماهیَّت آن با عشق یکی‌است. و می‌تواند انسان را به سوی کمالِ خیر که شناخت ذات الهی‌است هدایت‌کند. (هیستینگز، ۹/ ۵۶۱)

 

دیدگاه اندیش‌مندان اسلام

موضوع آدم و آفرینش وی، در دین اسلام، از اهمیّت بسیاری برخوردار است. آدم از دیدگاه اسلام نخستین پیامبر است و چون مسلمانان بخواهند آغاز و پایان نبوت را نشان‌دهند عبارت «از آدم تا خاتم» را به‌کار می‌برند. در قرآن کریم، ۲۵ بار نام آدم آمده‌است؛ ولی تفصیل آفرینش او در ۶ سوره (بقره ۳۰ ۳۹، اعراف ۱۱ ۲۵، حجر ۲۸ ۴۲، اسراء ۶۰ ۶۵، طه ۱۱۵ ۱۲۴، ص ۷۱ ۸۵) است. این آیات، فشرده و پُرمعناست و مفسران و متکلمان و عارفان در تبیین و تفسیر آن‌ها احتمالات بسیار داده‌اند. مفسران از لابه‌لای این آیات، انبوهی از نکته‌های گونه‌گون بیرون کشیده و سؤال‌های مختلفی مطرح‌کرده‌اند.

در قرآن ۳ بار (نساء ۱، اعراف ۱۸۹، زمر ۶) در خطاب به آدمیان آمده است که خدا شما را از نفسی واحد آفرید و هم‌سرش را از وی پدید آورد. مفسران ذیل این آیات روایات گونه‌گون آورده‌اند. از سُدّی نقل‌شده است: «آدم در بهشت جای داده‌شد، تنها در آن راه می‌رفت و همسری نداشته که بدو بیارامد. پس خوابید و چون بیدار شد، بر بالای سر خود زنی دید که خدا او را از پهلویش آفریده بود. گفت: تو چه باشی؟ گفت: زن. گفت: چرا آفریده شدی؟ گفت برای این‌که با من بیارامی. (طبرسی، تفسیر ۴، ۱۵۰) او را از آن‌رو حوّا نامیده‌اند که از موجود «حی» (یعنی زنده) ساخته‌شده بود. روایتی از ابو جعفر آمده‌است که خدا حوّا همسر آدم را از باقی مانده‌ی گل آدم بسرشت.[۱۶]

رشید رضا می‌گوید:

«مسأله‌ی آفریده‌شدن حوّا از پهلوی آدم، چیزی است که قرآن درباره‌ی آن صراحتی‌ ندارد. نباید برآن معنا حمل‌کرد به گونه‌ای که گزارش قرآن هم‌سان گزارش تورات گردد. قول صحیح، گفتار محمد عَبدُه است. وی با توجه به آیات مربوط به آفرینش حوّا، به‌ویژه آیه‌ی «خلق لکم من انفسکم ازواجاً» (روم، ۲۱) می‌گوید: «مقصود این است که خدا زن را از جنس آدم آفرید، و روشن است که مراد این نیست که هر زنی را از پیکر هم‌سر او آفریده‌باشد.»

 

در دیدگاهِ عارفان

داستان آفرینش آدم و چگونه‌گی هُبُوط او از بهشت در نوشته‌های عرفانی به‌گونه‌ی نمادین و با تأویلاتی خاص آمده‌است. این تأویل‌ها به طور کلّی پیرامون چند موضوع می‌چرخد: چرا آدم آفریده‌شد؟ مقصود از آموختن نام‌ها به آدم چیست؟ امانتی که به آدم سپرده‌شد کدام است؟ هبوط یعنی چی و در این واقعه مراد از آدم، حوّا، شیطان، شجره، طاوس، و مار چیست؟

در میان صوفیان نخستین، تا قرن چهارم هجری، داستان آدم‌و حوّا کمابیش صورت روایات داشت. از قرن ۴ ق./۱۰ م. رفته‌رفته از وقایع مربوط نه به صورت ساده‌ی نخستین، که به زبان رمز و تأویل سخن به‌میان می‌آید. این گفت‌وگوها از منصور حَلّاج (۳۰۹ ق.) عارف بزرگ آغاز می‌شود و در آثار ابن عربی (۵۶۰ ۶۳۸ ق.) عارف بزرگ و برجسته‌ی اسلام و جهان، به اوج خود می‌رسد. در این مکتب آدم به عنوان نماد نوع انسانی و رمز «حقیقت انسانیّه» مطرح می‌شود و با اندیشه‌ی «انسانِ کامل» پیوند می‌یابد.

حسین بن منصور حلاج، بر پایه‌ی حدیث «خلق الله آدم علی صورته» (منسوب‌به پیامبر(ص) بر آن بود که خداوند آدم را به‌صورت خود یعنی خداگونه آفریده‌است و از این‌روی حق که در همه صورت‌ها جلوه‌گر است در آدم به برترین و کامل‌ترین صورت متجلی‌است».

پس‌از حلاج، ابومحمد روزبهان بقلی شیرازی (۶۰۶ ق.) نیز آدم را به عنوان نماد «نوع انسانی» می‌نگرد و لطایف سیر و سلوک عارفان را با وقایع زندگانی آدم مربوط می‌سازد. به عقیده‌ی او نور قِدَم از پیشانیِ آدم ساطع بود. ولی چون ابلیس نتوانست آن نور را ببیند، عُصیان‌ورزید. به‌دیگر سخن، ابلیس وجود خاکیِ آدم را دید؛ اما حقیقت الهی دمیده‌شده در او را که چون گنجی در ویرانه‌ی کالبد آدم نهان‌بود، نتوانست مشاهده‌کند و به همین‌جهت از سجده‌ی او سرپیچید.

جنبه‌ی نمادین و تأویلی داستان آدم در آثار ابن عربی وسعت و عمق بیش‌تری می‌یابد و با نظریه‌ی انسان کامل ارتباط پیدامی‌کند؛ از این‌روی فَصِّ اول کتاب «فُصُوصُ الحِکَم» درباره‌ی آدم نوشته می‌شود. به باور ابن عربی، آن‌گاه که خداوند جهان را آفرید، عالَم شَبَحی (جسمی) بی‌روح و آینه‌ای بی‌صیقل بود. در این عالَم هر موجودی مظهر یکی از صفات الهی بود و مُهر اسمی خاص بر خود داشت. او از آدم به «مختصر شریف» و «کون جامع» تعبیر می‌کند؛ مُجمَلی که همه‌ی حقایق هستی را دربردارد. او واژه‌ی آدم و کلمه‌ی آدمیّه را رمزگونه برای اشاره ‌به موجودی ‌که خداوند او را به صورت خود‌ آفریده‌است به‌کار می‌برد. توصیفی‌که ابن عربی می‌کند از آدم منطبق با انسان کامل و یا یکی از مراتب ظهور انسان کامل است. آنگاه که خداوند خواست «عین خویش و کمالات ذاتیّه‌ی خود را، که غیب مطلق بود، در شهادت مطلقه انسانیّه در آینه‌ی انسان کامل» مشاهده‌کند، آدم را‌ آفرید. (خوارزمی ۵۴) محمود شَبِستَری (۷۲۰ ق.)، اندیشه‌های ابن عربی را دنبال می‌کند. او نیز آدم را رمز «حقیقت انسانی» می‌داند.[۱۷]

لاهیجی (۹۲۱ ق.)، آدم‌و حوّا را کنایه از عقل‌و نفس می‌داند و بر آن است که رابطه‌ی میان آدم‌و حوّا را در جهان کوچک همانند رابطه‌ی میان عقلِ کُل و نفسِ کُل در جهان بزرگ است.

عزیزالدین نسفی، آفرینش آدم و هبوط اورا از بهشت این‌گونه تأویل‌می‌کند:

«آدم‌و حوّا به خطاب «کُن» از آسمان عَدَم به زمین وجود، یعنی از بهشت اول به بهشت دوم، فرودآمدند. مراد نفسی از بهشت اول، مرتبه‌ای است که در آن «وجود نبود، اضداد نبود و شیطان در مقابله نبود. مقصود از بهشت دوم، مرتبه‌ی مفردات است یعنی عناصر چهارگانه‌ی پیش‌از آن‌که با یک‌دیگر درآمیزند و «مُرکّبات» را به وجود آورند. این بهشت جایی‌است که در آن ترقی و عروج، حس و علم، و اَلَم و لذت نیست، زیرا این جمله تابع مزاجند و در مفردات مزاج نیست. به آدم و حوّا خطاب آمد که در بهشت دوم ساکن باشید، اما به درخت مزاج (کنایه از ترکیب عناصر با یکدیگر) نزدیک نشوید، ولی آن دو به وسوسه‌ی شیطان، با نزدیک‌شدن به درخت مزاج، از بهشت دوم به بهشت سوم هبوط‌کردند، یعنی «از آسمان تفرید به زمین ترکیب رسیدند. بهشت سوم کنایه از مرحله‌ی ترکیب عناصر بسیط با یکدیگر و به وجود آمدن موالید سه‌گانه، یعنی معدن و نبات و حیوان است؛ مرحله‌ای‌که در آن گرسنگی، تشنگی، برهنگی و زحمت سرما و گرما پدید‌می‌آید.»[۱۸]

اهل تصوف نیز، خود را وارث سنت‌های از آدم می‌دانند.

«رسم خرقه‌پوشیدن و خرقه‌‌پشمین (اول‌ کسی که خرقه پوشید آدم بود و حوّا) چون از نعمت بهشت به دنیا افتادند. برهنه بودند. جبرئیل بیامد و گوسفندی بیاورد تا ایشان پشم آن گوسفند باز کردند. حوّا برشت و آدم بر ببافت و در پوشیدند.» (باخرزی، ۲۸)

 

 

شخصیّت‌های داستان

داستان آدم‌و حوّا (Adam and Eve)، حکایتِ حضُور در نظام آفرینش است. این داستان، در دل‌و اندرون خویش، اقیانوسی از مفاهیم‌‌و معانی پنهان‌دارد. این داستان، آیینه‌یی‌است که در آن تجلیِ تاریخ بشری را می‌توان‌دید. دفتری‌است که در آن، داستانِ سرگذشت‌و سرنوشت بشرِ دی‌رُوز و انسانِ فردا، به‌اشاره‌و ‌کنایه، به‌رمزُو ‌راز، نگارش‌رفته است. این داستان، بسان فیلمی‌است صامت‌و بی‌صدا، که نیازمندی‌است تماشاگر تیزبین‌و نکته‌دان. و نیز چون صحنه‌ی تئاتری‌است که در آن، شخصیّت‌ها به‌ظاهر، بی‌تحرُّک‌و بی‌پرُ و پرواز حضور دارند؛ که تنها با تماشاگر دقت‌دان، هم‌بازی‌و هم‌رازی می‌شوند.

در این عنوان، به‌این داستان‌ از چشم‌اندازِ نگارنده نظرمی‌افکنیم. تاکنون، مفسران‌و متکلمان‌و عارفان‌و فیلسوفان تنها به تحلیل‌و تلقیِ یک‌نگرش مرسوم‌و معمول پرداخته‌اند. نگاه‌و نگرشی‌که بیش‌تر گرایش‌‌به شخصیّت آدم داشته‌ ‌است؛ و او را محورِ بحث‌و گفت‌وگو قرارداده‌‌‌اند. به‌این داستان، چه از دیدی واقعی‌و تاریخی بنگریم؛ چه بدان سمبُولیک‌و تمثیلی‌و تأویلی نظرکنیم؛ در دل‌و درون آن، در پس پرده‌ی آن، نکته‌های نوری‌‌‌ و ناگفته‌های ناب، در ساحت‌های هستی‌شناسی و انسان‌شناسی و تاریخ‌شناسی، نهفته‌ است‌و ناگفته باقی‌‌است. از آن‌‌‌ جمله ناگفته‌ها و ناپرداخته‌ها، شخصیت بانو «حوّا»ست که بدان بسیار ناچیز پرداخته‌شده است. نسل بشر، یا آدم هست یا حوّا؛ نه این‌که ما فرزندان آدم‌و حوّا به‌صورت ژنتیک (Genetic) هستیم. نه این‌که آنان روزی بودند و دیگر نیستند. بل‌، آنان همه روزه هستند؛ و در جوامع مختلف، جامه‌های متفاوت بر تن می‌کنند.

شایسته است که به تجربه‌ی خودم به‌منزله‌ی یک فرد مسلمان اشاره‌ی‌کنم. وقتی‌که پدرم(د) از میان ما رخت‌بربست، آن‌گاه‌که چراغ زندگیِ او خاموش‌شد، چراغ ذهن‌و ضمیرِ من در جهانی پُر از پرسش‌های جان‌بخش روشن‌شد. یکی از نخستین پرسش‌های فلسفی‌ام این بود که چرا به‌دنیا می‌آییم؟ وقتی با داستان آدم‌و حوّا آشنا شدم، و چون دانستم که با عصیان آنان، به این دردو رنج گرفتار‌آمده‌ایم، خشمم بر آدم‌و حوّا زبانه‌کشید. این داستان، پرسش‌های زیادی را در برابر یک‌ذهن نقاد و نازیک‌بین می‌نهد. سؤال‌های که اگر به‌درستی تغذیه‌و تقویت نشود، مسأله‌برانگیز می‌شود. رفته‌رفته با مطالعه‌و تفکرو تأمل به‌این درک‌و دریافت رسیدم که این داستان باید سمبُولیک‌و تمثیلی‌و تأویلی، تحلیل‌و تفسیر شود. تا باشد که از دریای دل آن ماهیِ معنا صید کنیم و غذاو غنای روح‌و روان نماییم.

این داستان، ناظر به وجود فیزیکی آنان در نخستین طلوع تاریخ نیست. این داستان، نمی‌گوید که آدم‌و حوّا روزی‌ روزگاری به‌سر می‌بردند و دیگر نیستند. بل‌که می‌گوید شخصیت‌های آدم‌و حوّا، هر روز و هر لحطه‌و هر ثانیه وجود دارد. این داستان نمی‌گوید که آدم‌و حوّا عصیان ورزیدند و ما از قصور آنان در این دام‌گه افتاده‌ایم. بل می‌گوید هر انسانی، مرد و زن، ممکن است هر لحظه‌و هر ثانیه مرتکب گناه‌‌و خطا شود. این داستان نمی‌گوید آدم‌و حوّا، پس‌از آن گناه هبوط‌کردند. می‌گوید ممکن است انسان هر لحظه، در اثر عصیان، هبوط‌کندو سقوط‌کند. نمی‌گوید آنان در بهشت بودند و دیگر نیستند. می‌گوید ای انسان هر لحظه ممکن است در بهشت یا در دوزخ قرار بگیری. نمی‌گوید آنان کنجکاوی کردند تا نافرمانی کردند و اخراج شدند؛ می‌گوید ممکن است تو هم هر لحظه کنجاوی‌کنی و مرتکب گناه شوی. می‌گوید کنجکاوی از امور ذاتیات‌و ذهنیات مرد و زن است. نمی‌گوید در آن‌جا درخت ممنوعه و میوه‌ی ممنوعه بود و این‌جا نیست؛ می‌گوید هر لحظه تو با درخت‌های ممنوع مواجه‌می‌شوی. این داستان را اگر واقعی بپنداریم، و از بُعدی تمثیلی‌و تأویلی آن درگذریم، با پرسش‌های بی‌پاسخ روبه‌رو می‌شویم. پرسش‌های که از مباحث جدی کلامی‌و فلسفی‌است.

داستانِ آفرینش، که در مرکز و محور آن «داستان حوّا و همسرش» جای‌گرفته و جان‌بخشیده است، داستانی‌است سمبولیک‌و تمثیلی‌و تأویلی؛ متضمن‌و متشکل از حداقل «۱۱ شخصیّت». یعنی آدم‌و حوّا، قابیل‌و هابیل‌و نامزد هابیل، شیطان‌و فرشته‌گان‌و دوزخ‌و بهشت‌و درختِ ممنوعه و مار. این شخصیت‌ها، در یک تقسیم‌بندی کلّی‌-توصیفی به روایت نگارنده، به سه‌دسته قابل تقسیم‌اند: ۱- شخصیّت‌های مصدری؛ ۲- شخصیّت‌های مرکزی؛ و ۳- شخصیّت‌های معمولی. شخصیت‌های مصدری آدم‌و حوّا هستند. قابیل‌و هابیل‌و نامزد هابیل، به شخصیت‌های مرکزی مربوط می‌شوند. و بقیه شخصیت‌ها چون شیطان‌و فرشته‌گان‌و دوزخ‌و بهشت‌و درختِ ممنوعه و مار، معمولی‌و فرعی‌و کمکی هستند. در ذیل، به بحث‌و بررسی آن‌ها می‌پردازیم.

 

  • شخصیّت‌های مصدری

 

شخصیّت‌های مصدری، چنان‌که دو تا هستند، دوگونه نیز ‌هستند: اصلی و هسته‌یی. آدم، در این داستان شخصیت اصلی، و حوّا، شخصیت هسته‌یی‌است. نسبت این دو شخصیت را از ابعاد گونه‌گون می‌شود واکاوید. در این فرصت، ما تنها به چند مورد اشاره‌می‌کنیم.

آخرین بهترین. چرا خدای عظیم‌و عزیز ما، در آخرین سلسله‌ی آفرینش دست‌‌ به خلقت حوّا برد؟ چرا خداوند، آدم‌و حوّا را جداگانه آفرید؟ مگر خدا قادر به آفرینش آنان در یک‌زمان نبود؟ مگر خدا نمی‌توانست حوّا را اول، پیش از آدم بیافریند؟ پس چرا خلقتِ حوّا پس‌از آدم صورت‌گرفت؟ اگر آدم دچار احساس تنهایی ‌نمی‌شد، خدا هیچ حوّایی نمی‌آفرید؟ مگر خدا نمی‌دانست که آدم به تنهایی اُنس‌گرفته نمی‌تواند؟ چرا آدم پس‌از خلقت حوّا به‌سوی او رفت؟ چه‌چیزی آدم را به‌سوی حوّا کشانید؟ چه‌چیزی به برتریِ حوّا بر آدم می‌افزاید؟ آیا در این تقدم و تأخر خلقت، حکمت‌های نهفته و حکایت‌های ناگفته وجود ندارد؟

ما به یک اصل باور داریم: «آخرین، ممکن است بهترین باشد». حضرت رسول اکرم(ص)، آخرین پیامبر بود؛ ممکن است بهترین پیامبر باشد.[۱۹] آخرین دانش‌مند (Scientist) مثل اِستیوین هاکینگ (Steven Hawking)، ممکن‌ است بهترین دانش‌مندان باشد. آخرین ‌فرزند خانواده ممکن است بهترین (نازدانه‌ترین) فرزند خانواده باشد. آخرین قهرمان سریال، ممکن است بهترین قهرمان باشد. آخرین مخلوق خدا، یعنی حوّا، ممکن است بهترین مخلوق خدا باشد.

حال به پاسخ آن پرسش‌ها و به بسط این مثال‌ها می‌پردازیم:

برخی امور یا اکثر آن، وقتی در مسیر تکامل تاریخی خود رو به آخر می‌نهند، کامل‌تر و حاصل‌تر می‌شوند. وقتی به تاریخ پیامبران می‌نگریم. یا به تاریخ اندیشه‌ی فلسفه‌ی غرب که از افلاطون (Plato) و ارسطو (Aristotle) آغاز می‌شود، هرچه به آخر زمان نزدیک‌‌تر می‌شود، پخته‌تر و پویاتر می‌شود. هرچه تکامل‌یافته‌تر می‌شود، متکامل‌تر می‌شود. وقتی به دکارت(Rene Descartes) و کانت (Emanuel Kant) و هایدگر (Martin Heidegger) می‌رسد بدیهی‌است که فلسفه، آن سیمای فلسفه‌ی نخستینی ۲۴۰۰ سال قبل را نداشته‌نباشد. تئوریِ تکامل داروین (Charles Darwin) نیز حکایت از همین اصل دارد.

خدواند، در آخرین سلسله‌ی آفرینش، دست به هنرآفرینی شاه‌کار خلقتِ خود بُرد. آدم را آفرید؛ سپس‌تر، در آخرین نقطه‌ی این حلقه‌، حوّا را جان‌‌بخشید. او را از ماده‌ی باقی‌ماده‌ی آدم شکل‌بخشید؛ که ظاهرن کوچک‌تر و ظریف‌تر از آدم می‌نمود. حوّا، نگین حلقه‌ی آفرینش قرارگرفت. آدم‌و حوّا، در مرکز توجه‌ی جهان آفرینش واقع‌شدند؛ و نماد خلیفه‌ی خدا در روی زمین.

خدا، عمدن، آدم را اول‌ و حوّا را دوم آفرید. هیچ عملی از خدا، بی‌حکمت‌و بی‌حکایت نیست. هیچ نشان او بی‌نشانه و بی‌نماد نیست. در این اولی و دومی، رمزی نهفته است. رمزی ‌که جای‌گاه‌ها را وارونه می‌سازد. در بازی‌های خدایی، هوش و هدایت نیازمند است؛ نه اولی و دومی. هوشی‌که از هدایت او هدایت می‌شود. در داستانِ آدم‌و حوّا، حوّایِ دوم، اوّل می‌شود و آدم اول، دوم. نقش‌ها ظاهرن چیزی‌ا‌ست و باطنن چیزی‌ دیگر.

به داستان ظهور پیامبران بنگرید. در مأثورات دینی آمده است و جناب امام محمّد غزالی(د) نیز آن‌‌را در کتاب گران‌سنگ «کیمیای سعادت» آورده‌است: «و از رحمت‌های بزرگ ایزد-تعالی‌- یکی آن است که صدو بیست‌وچهار هزار پیغامبر را به ‌خلق فرستاد».[۲۰] در سلسله‌ی انتخاب پیامبران، آدم اول و محمّد مصطفی‌(ص) آخر به رسالت رسیدند. اما پیامبر گرامی اسلام به باور مسلمانان جهان، بهترین پیامبر بود؛ حتّا برگزیده‌تر از آدم‌و نوح(ع)‌ و ابراهیم(ع)‌‌و یعقوب(ع)‌‌و داود(ع)و سلیمان(ع)و موسی(ع)‌و مسیح(ع) بن مریم‌(س). با آن‌که پیامبرانی چون داوود و سلیمان از بالاترین تسهیلات‌و امکانات روزآمد برخوردار بودند؛ اما در مقام‌و منزلت نزد خدا، خیلی پایین‌تر از پیامبر بزرگ ما می‌باشند. به‌تعبیر مولانا(د): «نامت بماند تا ابد، ای جانِ ما روشن ز تو!» همچنان از زبان خدا به پیامبر گوید:

نام تو از ترس  پنهان می‌گُوَند چون نمازآرند پنهان می‌شوند

من مناره پُر کنم، آفاق را کور گردانم دو چشم عاق را

آنچنان‌کردُو ازآن افزون‌که‌گفت او بخُفت‌ُو بخت‌ُو اقبالش  نفُخت[۲۱]

پیامبران، همه‌ی پیامبران ماقبل محمّد(ص)، رسالتِ آن رسولان، برای تهیه‌و تکمیل رسالت‌و نبوت رسول اکرم بوده است. آنان، آن هزاران نبی و رسول، یکی پس‌از دیگری برای آماده‌سازی‌و پاک‌سازی ذهن‌و ضمیر بشر، برای درک و دریافت پیام رسول خاتم به‌ظهور رسیدند. پیامبر ما، به‌قول مولانا آن «سلطانُ‌ البشر»، آخرین پیامبر بود، و هم بهترین پیامبر بود. آنان، به بیان برتر، بذر درخت پیامبری را می‌پاشیدند تا رفته‌رفته، در سالیان متمادی، تا زمان ظهور خاتم، به بار و بر بنشیند. به حضرت نوح نظرکنید؛ که قرن‌ها در رسالتش دردها و رنج‌های زیادی را بر دوش رسالت خود کشید، اما در عوض قومش در حق او چه‌کردند. چنان‌که مولانا، در دفتر ششم مثنوی آورده است:

نوح نُه‌صد سال دعوت می‌نمود دم به دم اِنکار قومش  می‌فزود

چون که سِرکَه سِرَکگِی افزون کند پس شَکَر را واجب افزونی بُوَد

قوم بر وی سِرکه‌ها می‌ریختند نوح‌را دریافزون می‌ریخت قند[۲۲]

جناب موسی، چه‌قدر از دست بنی اسرائیل به زحمت بود. بنابر روایات، بنی اسرائیل خیلی از پیامبران‌شان را به قتل رساندند. اما آن پیامبران می‌دانستند، که سرانجام زحمات‌و خدمات‌شان به‌ثمر خواهدنشست. روح تاریخ بشریت، روزگاری به درک‌و دریافت پیام وحدت‌و وحی آماده‌خواهدشد؛ که سرانجام، با رسالت رسول خاتم چنین شد.

در مثال آخرین فرزند، ما مدعی نمی‌شویم که آخرین فرزند، چه ‌دختر چه‌ پسر، همیشه نابغه متولدمی‌شود. اما می‌تواند و ممکن است و مطلوب است که در چشم پدر و مادر خود نازدانه‌گک‌و دردانه‌گک به‌شمارآید. مثل شخص نگارنده! در جهان ورزش، مسابقات فوتبال، هرچه رو به نهایی می‌نهد، تیم‌های برتر به مرحله‌ی صعود به‌پیش می‌روند. در مسابقات ورزش (MMA) افغانستان در برنامه‌ی شبِ نبرد، تلویزیون طلوع، مهم‌ترین مبارزه که مسابقه‌ی مرکزی و بالای کمربند می‌باشد، در آخرین دقایق برگزار می‌شود.

مثالی هم از ساحت سینمای هالیوود می‌آوریم؛ که بی‌هیچ‌تردیدی، دنیای داستان، دنیای دانش‌و معرفت نیز هست. یکی از جذاب‌ترین سریال‌های سالیان اخیر، سریال جالب «لیستِ سیاه» (Black List) است؛ که حکایت‌گر دنیای مافیاست و جهانِ تبه‌کارانِ مدرن ‌‌را به‌‌‌تصویر می‌کشد. دو شخصیت مصدری‌ و محوری‌ دارد: آقای رِمِند رِدینگ‌تِن (Raymond Reddington)(د) که افسر اسبق نیروی دریایی امریکا بوده؛ اما بعدها، به یک‌ مجرم اسطوره‌ییِ جهانی مبدّل‌ ‌می‌شود. و شخصیّت دوم، ابربانوی زیباو ذکی‌و توانا «اِل‌ِزابِت کِین»(د) (Elizabeth Keen) است؛ که مأمور پولیس فدرال (FBI) می‌باشد. سریال با حضور ریدِنگ‌تِن آغاز می‌شود؛ که ظاهرن شخصیت اولی‌ا‌ست. او که می‌خواهد با دولت فدرال در دست‌گیریِ مجرمان بزرگی‌‌‌ که در چشم دولت نامرئی می‌نمایند کمک‌‌‌کند؛ اما یک‌شرط می‌گذارد و آن این‌که او تنها و تنها با بانو «کین» گفت‌وگو می‌کند. بانو «کین»، آخرین شخصیتی‌است که به تماشاچیان معرفی‌می‌شود؛ اما مهم‌ترین شخصیت و هسته‌ی داستان را شکل می‌بخشد. داستانی به‌شدت جذاب‌و تأمل‌انگیزی دارد که همه، محور شخصیت بانو «کین» می‌چرخد؛ و دیگر شخصیت‌ها چون شوهر و تیم‌اش، مأموران فدرال، واحد ویژه‌ی‌شان و امثالهم همه برای خدمت بانو «کین» فعالیت‌می‌کنند. آقای «رِمِند» شخصیت اول است، و «اِلِ‌زابِت» دوم؛ اما اگر «اِلِ‌زابِت» را از داستان حذف کنیم، داستانی وجود خواهدداشت؟

بنابراین، نتیجه می‌شود این: باآن‌که حوّا در سلسله‌ی آفرینش آخرینی مخلوقات است، اما در نزد خدا و در نظام آفرینش، نقش حیاتی‌و هسته‌یی را بازی‌می‌کند؛ و این مقامی‌است که خداوند تعیین‌فرموده است.

دوم اوّل. نسبت دیگری نیز میان این‌دو شخصیت به‌نظرمی‌رسد که آن نسبت اولی‌و دومی‌است؛ و من آن‌را «دوم اول» می‌نامم. در داستان آدم‌و حوّا حکایت‌شده است که خداوند اول آدم را و دوم حوّا را آفرید. از نظر نگارنده، در این‌جا نیز نکته‌ی نهفته است؛ و رمزی خفته است؛ که بایستی بازگشایی شود. و حکمت آن، جامه‌ی حکایت بر تن پوشد. خدا عمدن و ‌‌قصدن، و به‌حکمت، آدم را اول و حوّا را دوم آورده است. خدا به زبان رمز سخن می‌گوید. چنان‌که به شیطان گفته‌شد که نباید فریب ظاهر را بخوری و با چشم سرت بدن خاکی آدم را بنگری؛ و با دیدِ حسی و ظاهری به کرسی قضاوت بنشینی. در این‌جا نیز، نباید فریب اول‌و دوم را خورد.

با مثال‌های به ایضاح مطلب می‌افزاییم:

در آیینه‌ی شخصیت‌های بی‌نظیر جنابان «شمس‌(د) و مولانا(د)» و داستانِ عشقِ جهانیِ آن‌ دو شاهدیم. در یک نگاه ساده‌‌و سطحی، مولانا، وقتی به یک شخصیت شاعرُو عارف‌و عاشق چهره بدل‌کرد که طلوع شمس در افق زندگی او طالع‌شد؛ و علی‌الظاهر شمس مسبب دگرگونی او بود. اما واقع این‌است که این شمس نبود که مولانا را متحول‌ ساخت؛ و انقلابی در اندرون او برپا نمود. بل، این مولانا بود که باعث جذب جان شمس شد. در این داستان، مولانا، ظاهرن دوم است، اما در اصل داستان اول است. فرضن اگر مولانا، در آن برهه‌ی تاریخی زیست نمی‌داشت، ام‌رُوز ما شمس تبریزی را نمی‌شناختیم؟

در گروه‌های اجتماعی‌و تحصیلی نیز با چنین مثال‌های مواجه‌می‌شویم. در مکتب یا دانشگاه، همیشه دانش‌جُوی اول، اول نیست. همواره چنین نیست که دانش‌جُوی درجه‌‌اول، واقعن شایسته‌گی آن‌را نیز دارا باشد. ممکن است دانش‌جوی دیگری که اول نیست، اما از دانش‌جوی اول بهتر و عمیق‌تر به درک درس رسیده باشد. نسبت استاد و شاگرد نیز، نسبت اولی‌و دومی است. در پیوند استاد و شاگرد، اگر بپنداریم که استاد نباشد شاگردی هم وجود ندارد، چنین نیست. بدون استاد ممکن است شاگردی نزد خودش چیزی بیاموزد؛ اما بدون شاگرد شخصیت استاد وجود ندارد. داستان شمس‌و مولانا نیز، ناظر به چنین اصلی‌است.

به دوران رسالت حضرت پیامبر(ص) به‌دقت نظرمی‌کنیم. تاریخ رسالت‌و نبوت، به دو دوره تقسیم‌می‌شود. دوره‌ی اول، در مکه که سیزده‌سال را دربر می‌گیرد. و دوره‌ی دوم در شهر مدینه که ده‌سال پایانیِ زندگانی پیامبر را شامل می‌شود. دوره‌ی اول، دوره‌ی آغاز رسالت‌و مأموریت است. دوره‌ی اول، مقدمه‌یی‌است برای دوره‌ی دوم. بدون دوره‌ی دوم، در شهر مدینه، دوره‌ی اول بی‌نتیجه و بی‌ثمر می‌ماند. پیامبر، با کمال دانایی، از مکه به مدینه هجرت می‌کند؛ و با این حرکت دوران رسالت‌شان را به دو بخش تقسیم‌می‌کند. این نیز می‌تواند دلیل‌و حجتی باشد از سنت نبوی، بر استدلال دوم اول.

از این منظر، مثال‌های سینمایی خوبی وجود دارد. نمونه‌ی ناب آن این است:

شاه‌کار بی‌نظیری چون سریال «فرار از زندان» (Prison Break) که درون‌مایه‌ی فرهنگی‌و جنایی‌و سیاسی دارد؛ نکته‌های دقیقی بسیار در د‌ل‌اش نهفته ‌دارد؛ که آن‌را به‌شدت تماشایی ساخته‌است. به‌‌دو شخصیّت مصدری و مرکزی آن توجه‌کنید: مایکل اِسکُوفیلد(د) (Michael J. Scofield) و لِینکِن ب‌َرُوز(د) (Lincoln Burrows) که دو برادر ناتنی، ولی جان‌جانی هستند. در نگاهِ بیننده، مایکل، شخصیت اول داستان است؛ اما، از دید داستان‌پرداز «لینکِن» است که شخصیت اصلی‌و حیاتی ‌و هسته‌یی داستان می‌باشد. با آن‌که مایکل، آغازگر سریال است؛ مغز طراح نقشه‌ی فرار است؛ و قهرمانی‌است که در برابر شخصیتِ منفی‌و شرور داستان «تِی‌بَگ» (T-bag) قرار می‌گیرد؛ اما هنوز هم، شخصیت هسته‌ییِ داستان لینکِن است. و در فهرست نام‌های شخصیت‌ها نیز، نام لینکِن اول و نام مایکل دوم تحریر می‌شود.

در سریال «لیستِ سیاه» (Black List) هم حکایت همان است. رِمِند رِدینگ‌تِن (Raymond Reddington) علی‌الظاهر، شخصیت مرکزی است؛ که اغلب فعالیت‌ها را انجام می‌دهد. «اِل‌ِزابِت کِین»(د) (Elizabeth Keen) ظاهرن دوم است؛ اما داستان با حضور او حیات می‌یابد.

سریال مشهور دیگری به‌نام «دادخواست» (Suits) است‌که داستانِ حقوقی‌ دارد و نمایش‌دهنده‌ی‌ دنیای حقوق‌دانان می‌باشد. دو شخصیت مرکزی دارد؛ که هر دو دارای نبوغ بی‌نظیری‌ هستند. یکی «هاروِی اِسپِک‌تر» (Harvey Specter) که وکیل مدافع چیره‌دستی‌ا‌ست که ظاهرن نقش اولی داستان را پیش‌ می‌برد؛ اما در برابر شخصیت اصلی و هسته‌یی داستان «مایک راس» (Mike Ross) که هم‌کار و وکیل مدافع تازه‌کاری ‌است، شخصیت دومی می‌شود. آقای هاروِی که کثیری از فعالیت‌های عمده را انجام‌می‌دهد؛ اما همه برای برجسته‌سازیِ شخصیت مایک راس می‌باشد.

بنابراین، نتیجه این‌که آدم اگرچه اول است و حوّا باآن‌که دوم است، اما و صد اما، در چشم الهی و در نظام آفرینش مقام اوّل و نقش هسته‌یی‌و حیاتی را حوّا برعهده دارد. در بستر تاریخ نیز، با آن‌که اغلب از فعالیت‌های بشری به وسیله‌ی مردان صورت‌گرفته است، اما بازهم زنان نقش اصلی‌و هسته‌یی را بازی کرده‌اند.

نکاتی دیگری نیز لازم به‌ذکر دارد. خداوند، در این داستان نمادین، به رمز و به راز و به اشاره می‌رساند آن‌چه را که در تاریخ بشریت به وقوع می‌پیوندد. آن‌چه را که بشر در بشربودنش، و تاریخ در تاریخ‌شدنش بر خود حمل می‌کند و آن‌چه را که از مادر تاریخ زاده‌می‌شود. بُعد دیگری این دو شحصیت، به دو دوره‌ی تاریخی برمی‌گردد. آدم‌و حوّا، در این داستان دو شخصیت اصلی‌ سناریوی آفرینش هستند. این دو شخصیت، به دو دوره‌ی تاریخ بشری اشاره‌دارند. به دوره‌ی اول، که دوره‌ی مردانه‌و مذکر است، آن‌را «دوره‌ی مردسالاری» می‌گوییم. و به دوره‌ی دوم که پس‌از آن می‌آید، دوره‌ی زنانه‌و مادرانه، و آن‌‌را «دوره‌ی مادرمحوری» نام‌ می‌نهیم. دوره‌ی اول که رو به اُفُول دارد که زمینه‌ساز و آماده‌ساز دوره‌ی دوم است، و نیز اصل‌و اساس تاریخ بشریت است، همه‌چی رنگ مردانه، و یک نگرش خاص در آن حاکم است. این دوره، مقدمه‌یی‌است برای دوره‌ی دوم «دوره‌ی مادرمحوری». و آن دوره، همه‌چی تقریباً، رنگ زنانه‌و مادرانه به‌خود می‌گیرد؛ و ردای مادری‌و مهربانی بر تن می‌کند. در این‌جا، از حضور خواننده‌‌ی عزیز عذر می‌خواهیم که این بحث را به‌باب دیگر، و به نوشتار دیگر، مستقل و مستدل، زیر عنوان «آخرزمان یا اول‌زمان؟» که فرزند سوم این سلسله خواهدبود، به توفیق خدا، به‌تفصیل و به‌تحلیل خواهیم‌پرداخت.

وجهی دیگری داستان آدم‌و حوّا حکایت‌گر «دو هستی و دو دیدگاه» هست. این‌دو شخصیت به‌دو گونه‌ی خاص هستی‌شناسی و خداشناسی و انسان‌شناسی اشاره‌دارد. آدم، هستی‌شناسی و جهان‌بینی ویژه‌ی خود را برمی‌تابد؛ و حوّا هم، از هستی‌شناسی و جهان‌بینی ویژه‌تر خود نماینده‌گی می‌کند. یعنی در نگاه‌و نگرش این دو، دوگونه هستی و دوگونه خدا نهفته‌است. نه آدم، از درک‌و دریافت هستی‌شناسی حوّا بردرمی‌آید؛ و نه حوّا، هستی‌شناسی آدم را می‌تواند درک‌‌کند. «هیچ‌مردی، هیچ‌گاه، به‌درک این درد نمی‌رسد که قاعده‌گی واقعن چیست!» «هیچ‌مردی، هیچ‌گاه، به این فهم نمی‌رسد که یک مادر در دوره‌ی بارداری چه حالاتی را تجربه‌می‌کند!» «هیچ‌مردی، هیچ‌گاه، که حتّا پیامبرش بدانیم و پسرِ خدایش بخوانیم، به درکِ درد زایمان معرفت نمی‌یابد!» . . . با کسب اجازه از محضر خواننده‌ی عزیز، این بحث را نیز در آینده با عنوان «دو هستی؛ دو دیدگاه» پی‌خواهیم‌گرفت.

مؤلفه‌های اخلاقی. شخصیت‌های آدم‌و حوّا، به‌لحاظ اخلاقی ویژه‌گی‌های مشترک زیادی دارند. جناب ابن عربی، بیش‌از هشت قرن قبل می‌زیسته و به‌صراحت بیان کرده است که مرد و زن، از حیث فطرت انسانی باهم کاملاً برابرند. این دیدگاه او در تاریخ فرهنگ اسلامی در آن روزگار بی‌نظیر بوده است.

«ابن عربی حقیقت انسان را در تمام افراد ذکور و اناث یک‌سان، و هر دو جنسیت را از حیث انسانیت، که اصل آن‌هاست، برابر می‌داند؛ چراکه تذکیر و تأنیث احوّال محدث در ذات انسان است. می‌گوید: این‌که حوّا از آدم خلق‌شد مبنای دو حکم است، یکی مذکری که منشا است و دیگری دلالت بر حدوث دارد. پس براساس این برابری، جنسیت به عنوان انسان همسان مرد شایستگی لازم را برای انجام تمام مشاغل دارد، و از استعداد لازم برای اجرای تمام فعالیت‌های عقلانی و معنوی برخوردار می‌باشد».[۲۳]

یکی از مرشدان ابن عربی، فاطمه بنت المثنی، زنی عارف، از اهالی قرطبه است. حدود دو سال به او خدمت کرد. این طولانی‌ از هر زمانی‌است که وی در «مصاحبت» هر صوفی‌و عارف مرشدی به‌سر برده است. برای مطالعه‌ی بیش‌تر به کتاب «فصوص‌الحکم» مراجعه‌کنید.

سخن درخور دقت دیگری از شیخ اکبر، در باب ابربانو بلقیس(س) ملکه‌ی سبا است. در بحث اعتقادی و فقاهتی، او را زن فقیه می‌خواند. وقتی که به دین سلیمان، که یک‌تاپرستی بود، گرویید همچنان در اعتقادش به پیروی از پیامبر یا امام، یعنی از واسطه‌‌ها آزاد ماند. و اعتقادش را نسبت ‌به خدا، چونان پیامبران به جرأت‌ و به صراحت آشکار کرد. در «فتوحات» آمده‌است:

«و مبادا از گفتار نبی اکرم(ص) محجوب‌شوی، «کسانی‌ را که به زن اقتدار می‌دهند ارج نگذارند» زیرا ما سلطه‌ی را که خداوند ارزانی می‌دارد بحث می‌کنیم نه اقتداری که مردم قایل می‌شوند. و این گفتار حضرت مربوط به کسانی بود که مردم برای‌شان برتری منظور داشتند. اگر چیز دیگری غیر از این امر بود، نبی اکرم نمی‌گفت «زنان و مردان شقائق هستند» و همین بیان کفایت‌می‌کند. یعنی هر چیزی‌که از حیث مقام سزاوار مرد باشد زن هم به خواست خدا مستحق آن است».[۲۴]

ما در این‌ مجال، به‌اجمال، چند ویژه‌گی اساسی و کلی آدم‌و حوّا را برمی‌شماریم:

  1. انسان، بالذات تمایل به جاودانگی دارد؛ و به این جاودانگی به هر قیمتی سرمی‌نهد.
  2. انسان، بالذات به‌شدت کنجکاو و جست‌وجوگر است. این شاخصه، به او انرژی تلاش‌و تحرک می‌بخشد. او را تلاش‌آفرین و انگیزه‌آفرین می‌سازد. و آن‌ها، مسبب خلاقیت و نوآوری می‌شود.
  3. انسان، بالذات ماجراجو‌ست. اهل خطر و سفر است. دل به دریازدن را دوست‌دارد. از پدیده‌های رمزآلود و رازآلود، به امور نامعلوم و نامکشوف گرایش دارد. از کشف آنان لذت می‌برد. حس کنجکاوی و ماجراجویانه‌ی او، از او گاهی فرد قانون‌گریز و قانون‌شکن می‌سازد.
  4. انسان، بالذات تمایل به دانستن‌و دانایی دارد. و هیچ‌گاه از آن سیر و سرد و سیراب نمی‌شود. چونان آبی شوری ‌است که هرچه بیش‌تر بنوشد، تشنه‌تر می‌شود. هرچه بیش‌تر بخواند، بیش‌تر می‌خواند.

 

به‌لحاظ زبان‌شناختی. حروفیه، بر این باورند که هر حرفی چه از نظر شکل ظاهری آن و چه از حیث نماد آوایی و نیز از لحاظ تکرار و استمرار در متن کلام و اذکار، تأثیرات متفاوت دارند. من‌باب مثال، از منظر آنان، کلمه «محمّد»، از لحاظ صورت نگارش ظاهری نمادِ انسانی‌است که در حال سجده می‌باشد.

در اسامی «آدم» و «حوّا» هم، نکاتی نهفته است. نخست این‌که، هر دو اسم به‌تعداد حروف یک‌سان است. حروف اسم «آدم» سه‌عدد «آ، د، م» و نیز حروف اسم «حوّا» از سه‌عدد «ح، و، ا» شکل‌گرفته است. ثانیاً، اسم هر دو بی‌نطقه است. یعنی قابل تحریف نیست؛ و این یکی از مزایای اسم‌های بی‌نقطه است. اسم‌های مقدسی چون «الله»(ج) و «محمّد»(ص) نیز نقطه ندارد. به کلمه‌ی شهادت دقت‌کنید: «لااله الاّ الله محمّد رسول‌ الله». و این‌ها هم از رموزی‌‌است که بایستی مورد تأمل واقع‌شود. در ضمن اسم «الحمید» که از اسمای حُسنی است یا اسمای عزیز محمد، محمود و احمد و نیز اولین کلمه‌ی اولین آیه‌ی قرآن کریم، «الحمد» از سه حرف «ح، م، د» شکل می‌گیرند. و هیچ نقطه‌ی ندارد. خداوند تعالی حمیدِ محمود و سرورِ کائنات حامدِ محمود و امت او، امتِ حمد می‌باشند. اذکارِ مؤثر، ترکیب حروفی خاصی دارند. فی‌المثل کلمه «خداوند» ذکر کارسازی نیست، ولی کلمه‌‌های الله، هو، الله هو، هو الله، و ترکیب لااله الاّ الله، و لا اله الاّ هو تأثیرگذار هستند.

واژه‌ی «حوّا» در قیاس با واژه‌ی «آدم»، به اسم مقدس‌و مبارک «الله» نزدیک‌تر است. یعنی هم به‌لحاظ تلفظ و هم از جهت وزن واژه‌گانی هم‌قریب‌اند. بخوانید: «الله، حوّا». و این نیز، مبین برتری حوّا، یعنی زن، بر آدم یعنی مرد، نزد خدا و در نظام آفرینش می‌باشد.

 

 

  • شخصیت‌های مرکزی

 

سه‌ شخصیت مرکزی داریم، که پس‌از شخصیت‌های مصدری، نقش‌های دومی را بر عهده دارند: قابیل، هابیل، و نامزد هابیل. آدم‌و حوّا، چهار فرزند دارند: دو پسر و دو دختر؛ قابیل‌و خواهرش، هابیل‌و خواهرش. قرار می‌شود که قابیل با فرزند دختری پس‌از خودش، و هابیل نیز با دختری پس‌از او ازدواج‌کند. اما قابیل، طمع‌می‌ورزد و چشم به نامزد برادر کوچکش می‌دوزد.

ماجرای فرزندان آدم‌و حوّا، قابیل‌و هابیل‌و نامزد هابیل، جزو دوم سرنوشتِ مرد و زن در طولِ تاریخ بشری‌است. افراد انسانی، در یک نگاه کلی، در بستر تاریخی، یکی از این شخصیت‌ها می‌شوند. به عبارت بهتر، هر انسانی، در هر لحظه و ثانیه، شخصیتی به خود می‌گیرد که چون قابیل می‌شود یا هابیل می‌شود، و یا هم چون نامزد هابیل. قصّه‌ی قابیل‌و هابیل‌و نامزدش، قصّه‌ی رفتار و کردار و گفتار ما انسانان است.

این شخصیت‌های سه‌گانه را می‌توان از دو بُعد بررسی‌کرد. در یک‌بُعد، سه شخصیت داریم که هر کدام نماد و نماینده‌ی یک صفت یا صفات هستند. و در بعدی دیگر، هر یکی به تنهایی از یک صفت یا صفاتی نماینده‌گی می‌کنند.

قابیل‌و هابیل نمادِ شرُو خیر است. قابیل، با تمام‌قامت، نمادو نماینده‌ی شرّ و شرارت است. قابیل، قاتل‌و بر باطل است. خودپرست‌و شهوت‌پرست است. اهل دروغ‌و دغل است. با چشم حسددیدن است؛ و طمع به‌دنیای دیگران ورزیدن است. هابیل، خالصاً، نمادو نمودگار خیر و خدایی است. هابیل، سمبول صبرُو سکُوت است. نمادِ شخصیّت مظلوم‌و محروم است. نمادِ پیروزی در شکست است. نمادِ حضور در عدم حضور است. نماد قربانی انسانیّت و معصومیّت ‌است.

قابیل‌و هابیل، به لحاظ زبان‌شناختی، یعنی وزن واژه‌گانی هم‌وزن‌و هم‌قافیه هستند. یعنی ذاتن و فطرتن، هر دو یک‌سان و یک‌سنگ هستند. اما، هنگامی‌که در بسر تاریخ قرار می‌گیرند؛ و هر یکی به سمت‌وسوی می‌رود، نقش‌ها و شخصیت‌ها نماینده‌ی از صفات انسانی می‌شوند. در نیت و در عمل است که این دو شخصیت تمایز می‌یابند.

نامزد هابیل، نمادو نوای قربانی‌‌شدن است. از نامزد هابیل، در مأثورات دینی، نامی به‌میان نیامده‌است. او زن است، و نماد قربانی‌و بهانه برای توجیه عمل‌و عمل‌کردهای زشت شخصیت‌های قابیلی. قابیل، برای فرار از گناه‌و خطا و متوسل‌شدن به توجیه و تحریف، شخصیت‌های چون نامزد هابیل را درمیابد، و از فعلش فرار می‌کند. این شخصیت، بهانه‌یی‌است برای درگیری‌های بین‌المردانی و میان‌مردانی. وسیله‌ی برای تصاحب قدرت‌و قدرت‌نمایی.

در بُعد دیگر، دو شخصیت فاعلی، و یک شخصیت مفعولی داریم. قابیل‌و هابیل، شخصیت‌های فاعلی هستند و نامزد هابیل، شخصیت مفعولی. قابیل‌و هابیل، بر محور او و بر سر او، که نماد قربانی‌است، وارد رقابت‌های بین‌المردانی، که ناشی از حسادت است، می‌شوند. شخصیت قابیل، که مرد است، آغازگر نزاع‌ها با هابیل می‌شود. او را به نحوی، به چالش (Challenge) فرامی‌خواند. هابیل، خواسته یا ناخواسته، درگیر این درگیری و ماجرا می‌شود. در این میان، و در این میدان، شخصیت نامزد هابیل، که یک زن است، و نماد قربانی‌شدن، بهانه‌بودن، مظلوم‌واقع‌شدن است، قربانی این نزاع و کشمکش میان‌مردانی می‌شود. شخصیت او، بهانه‌یی‌است، و بهایی‌است برای آغاز قدرت‌آزمایی دو جناح.

در تاریخ، بی‌هیچ‌تردیدی، چنین داستان‌های واقعی به ثبت دفتر زمان‌رسیده و به نسل‌های آینده‌ رسیده است. در ساحت سینما، آثاری فراوانی با این روی‌کرد تولیدشده است. فیلم مشهور پَدماوَت (Padmaavat) ساخت سینمای بالیوود، در سال ۲۰۱۸ گویای همین امر است. دو شاه، در دو امپراطوری، به بهانه‌ی تصاحب ملکه، وارد نبردهای فرسایشی می‌شوند. در نهایت، این ملکه‌ی مظلوم است، که مفعول واقع‌شده و قربانی این خشونت‌های مردانه می‌شود. در هالیوود هم، فیلم جاسوسی‌-‌عاشقانه‌-‌کمدی نماینده (Agent) به همین‌گونه موضوع پرداخته‌است. دو پسر، به نحوی، عاشق یک دخترخانم می‌شوند. برای به‌دست آوردن او وارد یک رقابت مخفی می‌شوند. در میان، انواع نزاع‌ها و نفرت‌های دوطرف، شخصیت زن مخدوش‌ و مظلوم واقع‌می‌شود.

شخصیت‌های مردانه‌ی قابیل‌مانند، کینه‌ها دارند نسبت به شخصیت معصوم زن.

 

 

  • شخصیت‌های معمولی

 

شخصیت‌های چون شیطان، فرشته‌گان، دوزخ، بهشت، درخت ممنوعه و مار، از شخصیت‌های معمولی و فرعی داستان آدم‌و حوّا هستند. از آن‌جاکه در این نوشتار هدف ما فقط پرداختن به شخصیت حوّا بوده است، به این شخصیت‌ها زیاد نمی‌پردازیم و به یک مروری مختصیر اکتفا می‌کنیم.

شیطان. این شخصیت، منبع شرارت است. رییس و رهبر شخصیت‌های چون قابیل است. وسوسه‌کردن، فریب‌دادن، منحرف‌ساختن از مسیر و مقصد اصلی، تردد ایجادکردن در امور‌ زندگی، دچار بحران روحی‌شدن، افسرده‌های روان‌شناختی و امثال آن‌ها، صفاتی‌است که خاست‌گاه شیطانی دارد. شیطان‌های مختلفی در همه جا حضور دارد، شیطان‌های درونی و بیرونی داریم. درونی آن بیش‌تر جنبه‌ی ریا و فریب و تمثیل و شهرت دارد. و بیرونی آن مثل دل‌مشغول‌های افراطی به ثروت‌اندوزی و قدرت‌طلبی و قلدری‌های اجتماعی و … با چند مثال ساده، به ایضاح مطلب می‌افزاییم.

برای دانش‌جُو دوره‌ی لیسانس حیاتی‌ترین و هسته‌یی‌ترین زمان زندگی‌است. اگر با چکرهای بی‌جا، با تفریح‌های بی‌مورد، با وقت‌کشی‌های دوستانه، به ضربه‌زدن به این سرمایه‌ی مهم و ملی بپردازد، در این حالت، این اعمال، از فعل‌های شیطانی است.دانش‌جُوی در حال درس‌خواندن، نگاه‌های هم به تماشای سریال دل‌خواهش می‌اندازد. می‌کوشد هم به درسش برسد و هم از تماشای سریال لذت ببرد. این دو کار در عین زمان نه‌ممکن است‌و نه‌مطلوب. در این مثال، درس‌خواندن نوعی عبادت و با خدا بودن است. و مزاحمت‌های سریال و تلویزیون نوعی حضور شیطان. دانش‌جُوهای زیادی را دیده‌ام و دیده‌اید که در صنف درسی، نشسته در آخر، با فیس‌بوکش مصروف و مشغول است. نمی‌گوییم فیس‌بوک بد است؛ می‌گوییم این عمل در صنف درسی، در حضور استاد، شر و شیطانی‌است.

فرشته‌گان. نماد خیر و خوبی‌ها و خدایی‌هاست. هرچه از جنس پاکی و زلالی و زیبایی‌آست، از جنس فرشته‌گان است. این‌ها می‌تواند به‌ساده‌گی یک لب‌خند ملیح باشد. می‌تواند یک خاطره‌ی خوش باشد. یک احساس شادی و آزادی باشد. یک احساس پرانرژی و پرشور و نشاط و انبساط باشد.

بهشت. نماد آرامش محض است. هرچه حالات روحی پاک‌تر و زلال‌تر و زیبا‌تر باشد، به وجود بهشت نزدیک‌تر شده‌ایم و حضور آن‌را نخست در این جهان، سپس در سرای آخرت تجربه خواهیم‌کرد.

دوزخ. نماد احساس نامطلوب است. نتیجه‌ی منفی و زجرآور و دردناک یک فعل ناپسند است. وقتی انسان دچار یک عمل غیرانسانی می‌شود، حالت قبض روحی عارض او می‌شود. این عارضه‌ها بیش‌تر سُوبجَکتیو (Subjective) هستند. افسرده‌گی روانی، دل‌تنگی‌های بی‌مورد، عذاب‌ وجدان‌کشیدن و امثال آن‌ها. دوزخ، یعنی احساس قبض و گرفته‌گی روحی. وقتی دچار حالت دل‌تنگی و دل‌زده‌گی می‌شویم، در دوزخ دنیوی قرار داریم.

درخت ممنوعه. نماد کثرت است. گرایش‌به غیرورزیدن است. از مسیر اصلی زندگی منحرف‌شدن است.

مار. نماد نفس و شهوات است. پرداختن به پدیده‌های پلید و ناپاک و زیر هوای نفس واقع‌شدن است.

 

نتیجه‌گیری

سرانجام، نتیجه‌آمدِ بحثِ ما این می‌شود:

  1. داستان آدم‌و حوّا، داستان حوّا و همسرش هست. داستانی‌است سِمبُولیک‌و تمثیلی و تأویلی، رمزآلود و رازآلود؛ که واجدِ نکته‌های نوری و ناگفته‌های نابی‌است.
  2. در این داستان، حداقل «۱۱ شخصیّت» هم‌بازی‌ هستند. یعنی آدم‌و حوّا، قابیل‌و هابیل‌و نامزد هابیل، شیطان‌و فرشته‌گان‌و بهشت‌و دوزخ‌و درخت‌ِ ممنوعه، و مار.
  3. در این‌میان، آدم‌و حوّا، شخصیت‌های مصدری هستند که آدم، شخصیت اصلی و حوّا، هسته‌یی‌است.
  4. قابیل‌و هابیل و نامزد هابیل، شخصیت‌های مرکزی و در کنار آدم‌و حوّا، دومی هستند.
  5. شخصیت‌های متباقی، چون شیطان‌و فرشته‌گان‌ و دیگران، معمولی و کمکی هستند.
  6. نقش حوّا، از ناحیه‌ی الله، که نویسنده‌ و نگارنده‌ی داستان آفرینش هست، طرح‌و تعیین‌شده است.

ارجاعات:

  1. مولانا، مثنوی معنوی، براساس نسخه اصلی رینولد الین نیکلسین (چاپ لیدن)، به‌کوشش کاظم دزفولیان، تهران، طلایه، ۱۳۹۳، دفتر سوم، ابیات ۲۲۹۸ ۲۳۰۰.
  2. مولانا، دیوان شمس، براساس تصحیح بدیع الزمان فروزان‌فر، تهران، کتاب پارسه، ۱۳۸۶، غزل ۲۳۳۶.
  3. مولانا، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۵.
  4. همان، دفتر اول، بیت ۲۳۷۸.
  5. همان، دفتر اول، ابیات ۷۸۶ ۸۰۲..
  6. قرآن، سوره الحدید، آیه ۳.
  7. على اکبر دهخدا، لغت‌نامه، چاپ چهارم، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۳، ج ۴، ص ۶۱۰۷.
  8. محمد معین، لغت‌نامه، تهران، امیر کبیر، ۱۳۶۰، ج ۱، ص ۱۱۳۹.
  9. زمحشرى، تفسیر الکشاف، چاپ دوم، قم، نشرالبلاغه، ۱۴۱۵، ج۱، ص ۷۲.
  10. ابن عربى، شرح بر ترمزى، ج ۱۰، ص ۲۹۵، به نقل‌از: ابن قیم الجوزى، الامثال فى القرآن الکریم، ص ۱۸، مقدمه.
  11. مقصود فراستخواه، زبان دین، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۷۶، ص ۲۵۷.
  12. على اصغر حکمت، امثال قرآن، ص ۲.
  13. على اصغر حکمت، پیشین، ص ۲.
  14. دایره المعارف بزرگ اسلامی، جلد اول، آدم، ص ۱۷۵.
  15. دایره المعارف بزرگ اسلامی، جلد اول، آدم، ص ۱۷۶.
  16. همان، ص ۱۷۶.
  17. همان، ۱۷۸.
  18. همان، ۱۸۲.
  19. همان، ۱۹۱.
  20. در نگاه مسلمانان، پیامبر اسلام، آخرین پیامبر است و بهترین پیامبر است.
  21. غزالی، امام محمد، کیمیای سعادت، ص ۶.
  22. مثنوی، دفتر سوم، ابیات ۱۲۰۳، ۱۲۰۵، ۱۲۱۴.
  23. مثنویپ، دفتر ششم، ابیات ۱۰ ۲۱.
  24. ابن عربی، فتوحات مکیه، جلد ۴، ص ۸۴.
  25. ابن عربی، فتوحات مکی، جلد ۳، ص ۸۹.

 

کتاب‌نامه:

  1. مولانا، مثنوی معنوی، براساس نسخه اصلی رینولد الین نیکلسین (چاپ لیدن)، به‌کوشش کاظم دزفولیان، تهران، طلایه، ۱۳۹۳.
  2. ابن عربى، شرح بر ترمزى، ج ۱۰، ص ۲۹۵، به نقل‌از: ابن قیم الجوزى، الامثال فى القرآن الکریم.
  3. دایره المعارف بزرگ اسلامی.
  4. زمحشرى، تفسیر الکشاف، چاپ دوم، قم، نشرالبلاغه، ۱۴۱۵.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)