پرده اول:

چند وقت پیش یکی از دوستان کانادایی ام را در کافه تریای دانشگاه دیدم، مشغول صحبت شدیم. در پاسخ به این پرسش من که “چرا مردم کانادا باید برای فرماندار کل مالیات بدن و اصلا” چه لزومی هست که داشتن ملکه و فرماندار منتخب ایشون رو تحمل کرد؟” صحبت به تفاوتهای فرهنگی کانادا و آمریکا کشیده شد، دوستم گفت: “توی کانادا مردم به یک اصل اعتقاد دارن و اون اینه که اگر چیزی مزاحمتی براشون نداشته باشه کاری بهش ندارن!” اینکه کانادا تلاش میکنه که در فرهنگ آمریکا حل نشه و وجود ملکه نماد این تلاش فرهنگی و ساختاری هست، از طرفی علیرغم این نقش، ملکه و منتخبانش در سیاستهای کانادا کاملا” خنثی و بی اثر هستند.

پرده دوم:

یادم میاد توی دوران خدمت یه فرمانده داشتیم که یکی از افتخاراتش تخریبچی بودنش بود و اینکه حتی بعد از جنگ هم همین خلق و خو رو حفظ کرده بود و این رو نشانه جوان و ماجراجو بودنش علی رغم سابقه خدمت بالا میدونست!

پرده سوم:

داشتم به این فکر میکردم که مردم کشور من یا مذهبی هستند که در پی تخریب آثار کفرند و یا بی دین اند که به دنبال تخریب آثار خرافه و دین اند! چیزی که در هر دو مشترک است اما تخریب است. به این فکر بودم که مثلا” به برکت همین مذهب ما الان میتوانیم به وجود آرامگاه کورش بنازیم چرا که تا همین اواخر همه فکر میکردند اینجایی که اکنون کورش کبیر خوابیده آرامگاه سلیمان نبی بوده! که اگر این ترفند رندان و یا دست تقدیر نبود اکنون نه آرامگاهی بود و نه آرمیده پادشاهی. یا به برکت دگراندیشانی چون احمد کسروی و دیگرانی همچو اوست که بیشتر و بهتر از قبل میدانیم.

پرده آخر:

جامعه جوان و هیجان زده ما مستعد تخریب است، تخریب خود و هرآنچه در دسترسش است چیزی که این جامعه نیاز دارد آرامش و تفکر است. مذهب اما در این میان هنوز برای ملت ما کار میکند هنوز هستند کسانی که برای خوبی کردن نیاز به بهشت دارند، هنوز ما به آن درجه از ثروتمندی فرهنگی نرسیده ایم که اموالمان را حیف و میل کنیم چیزی که ما نیاز داریم نه بازگشت به هیچ دوره ایی که کمی احترام متقابل است احترام به یکدیگر و به خود و به همه آن چیزهایی که متعلق به ماست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)