در یک سال اخیر، پس از شکست های پی در پی دولت روحانی و پا گرفتن نیروی جدیدی در فضای سیاسی ایران با محوریت گذار از جمهوری اسلامی و نیروهای درون حاکمیت، اصلاح طلبان در وضعیت جدیدی قرار گرفته اند که موجب موضع گیری های جدیدی از آن ها شده. در آخرین آن ها دکتر عبدالکریم سروش سخنانی به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب در منلو پارک کلیفورنیا در قیاس شاه و خمینی مطرح کرده اند که بسیار جنجال برانگیز شده. در این نوشته از زاویه ی متفاتی به نقد این سخنان می پردازم و یک بررسی کوتاه به چگونگی رخ دادن این مواضع اخیر اصلاح طلبان می کنم.

 

1- تمام پروژه ی دکتر سروش حسب مطالعاتی که در افکار ایشان داشته ام اصلاح دینی و گذر از علوم اسلامی سنتی بوده و افتخارشان، تاسیس علوم جدید دینی در اسلام (در ایران) و جان بخشی به حیات دینی در عصر مدرن. بارها فقیهان مورد عتاب های سخت ایشان قرار گرفته اند به گناه چسبیدنشان به فقه و اصول و کلام و تفسیر سنتی. مدت هاست هویت فکری دکتر سروش و هم فکرانشان در تقابل با ذات، ماهیت، جوهر، قوه و فعل و عبور از این “تاریک خانه” به روشن فکری دینی است. تاریک خانه ی فلسفه ی اسلامی. تاریک خانه ی علوم اسلامی. مگر جرم مصباح یزدی زیستن در همین تاریک خانه نبود؟ مگر نه این است که علم اصول محور اساسی اجتهادی است که ایشان بارها بر آن تاخته و به جای آن اجتهاد در کلام و انسان شناسی و معرفت شناسی را مطرح کرده اند؟ چطور شد ناگهان این علم اصول و این علوم تبدیل شد به معیاری برای قضاوتی چنین سهمگین درباره ی 2500 سال ماوقع تاریخ آسیای غربی و اروپا (به فروکاستن تواریخ و فرهنگ های جهان به یک تاریخ توجه شود، بگذریم از اساس امکان معرفت شناختی و حتی مادی پژوهش در تاریخ در چنین حجم وسیعی)؟!!!  آیا چنین مبنای قضاوتی زیر سوال بردن تمام تلاش های خودشان نیست؟

 

2- چطور ایشان به ملاهادی سبزه واری که می رسند تاریخ او می شود قرن 19 ، قرنی که فیزیک و شیمی و علوم اجتماعی چنان پیشرفت هایی کرده که بی خبری از آن ها از نادانی خود شخص است و غیر قابل قبول؛ اما خمینی در نیمه ی دوم قرن 20  (که ابزار تحقیق در آن قابل قیاس با قرن 19 نیست به ویژه در ایران) ناگهان در تاریخ خودش می نشیند و این همه نادانی اش در مورد همه چیز (بدتر از همه در مورد سیاست و علوم سیاسی یعنی دقیقا حوزه ای که در آن نقش بر عهده گرفته) بخشوده می شود و باید نادیده اش گرفت و تا مرحله ی استادی و تخصص در فلسفه بالا می آید و می شود داناترین حاکِم تاریخ؟ این چگونه استاد فلسفه ای بوده که ذره ای نسبت به حیثیت تاریخی وجود آگاه نبوده؟ آن هم در زمانی که بسیاری ذیل تفکر در زبان فارسی متوجه این نکته شده بودند و بکارت این فهم مدت ها بود که دریده شده بود (اقلا از زمان فروغی)

 

3- منظور ایشان دقیقا از “…ترین حاکم ایران از زمان هخامنشی…” چیست؟ مگر نه این است که “ایران” در خوش بینانه ترین حالت موجودیتی حداکثر 200 ساله است که البته عمده اش را همین پهلوی های “بی سواد” ساختند که اگر پروژه های اجرا شده توسط آنان نبود اینجا الان فارسستان بود. (مرادم هویت جمعی ایرانی به عنوان یک ملت است). 100 سال پیش اگر از شخصی در این منطقه می پرسیدیم کیستی می گفت: کرد، لر، مسلمان، سید، قشقایی، پسرِ فلان. غیر ممکن بود کسی بگوید “ایرانی”. ضمنا ایشان برای این که خمینی را عالم ترین حاکم 2500 سال گذشته معرفی کند به علمی استناد می کند (فقه) که عمر آن از 1200 سال فزون نیست! این یکی حقیقتا از یک استاد فلسفه ی تاریخ پذیرفتنی نبود.

 

4- فکر می کنم جناب دکتر موافق باشند که انتخاب میان خمینی و شاه سوالی است که در پسِ آن منظور و پرسشی دیگر نهفته است. در واقع پرسش از درستی یا نادرستیِ کنش انقلابی در سال 57 است. مقایسه ی قبل و بعد از 57 هم در واقع مقایسه میان دو سیستم و دو قانون اساسی است و البته مقایسه ای میان کلیت جامعه و نهادهای اجتماعی مثل آموزش، دادگستری، اقتصاد و … . شاید لازم باشد جناب دکتر سخنرانی خودشان را بعد از حوادث سال 88 درباره ی قانون اساسی جمهوری اسلامی و قیاس آن با قانون اساسی مشروطه در پاسخِ سوالِ دانشجویان (فکر می کنم در سوئد) یک بار گوش کنند (که در آن به تناقض بنیادی قانون اساسیِ موجود و ذکر محاسن قانون اساسی مشروطه و دقت های به کار رفته در آن و زحماتِ کشیده شده برای آن می پردازند). بسیاری از امور آن جامعه سر جایش بود به جز امر سیاسی و رفتار شخصی شاه در حوزه ی سیاست که آن هم در 4 سال پایانی به خصوص در روزها و ماه های آخر تغییر چشم گیری کرده بود. این هم که بگوییم “انقلاب به ضرورت رخ داد و آن موقع به عقل کسی نمی رسید چه باید کرد” (سخنان دکتر سروش در برنامه ی پرگار بی بی سی با شرکت ایشان و آقای فرخ نگهدار پخش شده در کانال یوتیوب بی بی سی فارسی به تاریخ 2 مارس) چیزی جز انکار آگاهانه بودنِ تصمیم انقلاب و در واقع تایید “دیوانه/ بی عقل شدن مردم در آن زمان نیست”. لذا آن مردم دیگر حق ندارند بگویند “خودتان دیوانه اید”. اما ناگهان چه شد که پاسخ ایشان از آن جلسه بعد از 88 تا امروز این همه تغییر کرد؟ چون سوال از خمینی بود که دکتر سروش دل در گروِ ولایتش و رهبریش بسته بود و گویا هنوز هم نگسسته؟ چون امروز پسر آن شاه از چهره های اصلی اپوزیسیون است؟ به راستی چرا؟ البته تناقضِ دفاع از دموکراسی و جامعه ی مدنی و حقوق اساسی انسان همزمان با دفاع از “دوران طلایی امام”، و “مصاحبه های امام در نوفل لوشاتو” و … در افکار بسیاری از اصلاح طلبان دیده می شود که قادر به حل آن هم نیستند.علی مطهری اخیرا به راه حل جالبی رسیده بود: انکار شخصیت بنیادگرای خمینی از اساس (از طریق جعلی خواندن نامه هایی که در آن خمینی احکام اعدام دهه 60 را صادر کرده بود).

 

5- آیا یکی از علل استبدادی شدن انقلاب 57 دقیقا همین شخصیت “پر صلابت” و لجباز و یکه تاز خمینی نبود؟ آیا این صلابت چیزی جز همان “ریشِ سفیدی است که به خاطرش حاضر نیست با صدام صلح کند” و جنگ را نعمت می داند آن هم به قیمت جان و زندگی آن همه انسان و جوان بی گناه؟ آیا این صلابت چیزی به جز آن دستورها به محاکمه و اعدام صدها انسان برای انتقام از هم حزبی های آنان و … بود؟ به راستی این همه صلابت از کجا آمده بود؟ فکر می کنم دقیقا از همان “علم” که دکتر سروش می گویند خمینی واجدش بود و به رهبران جهان نامه می نوشت و پُزش را هم می داد و عتابشان می کرد که چرا نمی آیید حوزه علمیه قم زیر دست ما شاگردی (نامه به گورباچف)! همان علمی که به پشتوانه اش بر پزشکی جدید می تاخت (در خطابه سال 42 خورشیدی که منجر به ارتباطش با مقام های آمریکایی شد و اخیرا از طبقه بندی سری اسناد سیا خارج شد) و می گفت با این علوم اسلام کامل است و به هیچ چیز بیرون از خودش نیاز ندارد. همان علومی که هر چیز بیرون از آن او را می ترساند و می گفت: “خطر دانشگاه از خطر بام (منظورش بمب بوده) خوشه ای بالاتر است.”

 

بنده و هم نسلی های من (دهه 60 و70 و بالاخره 80 خورشیدی) که از وقتی به خود آمدیم، خود را در انقطاعی تاریخی در نتایج آثارِ وحشتناکِ کرده ی نسل پیشین خود یافتیم، مدت هاست خطرها به جان خریده ایم، هزینه ها داده ایم، چَک ها و باتون ها خورده و زخم ها برداشته و کشته ها داده ایم تا از شر این سیستم مافیایی امنیتی خون ریز و فاسد و ناکارآمد رها شویم. از سال 88 به بعد، پس از تجربه ی بهتِ عمیقی از آن همه هزینه که رهبران آن جنبش به ازایش برایمان هیچ را خریدند، دوباره از سال 96 جان تازه ای گرفتیم و خود را برای متحقق کردن آرزوی اکثریت ایرانیان، یعنی خلاصی از چنگال الیگارشی حاکم، مصمم تر کردیم و دوباره پا به میدان گذاشتیم، زیرا همه چیز را در بهترین شرایط یافتیم: چراغ سبز جامعه ی جهانی (که بدونش یک انتقال بزرگ قدرت تقریبا در جهان امروز نا ممکن است)، نارضایتی و خیزش جامعه ی ایران از داخل و وضع آشفته ی خود رژیم. اما این بار بالاخره بعد از تقریبا 30 سال این تصمیم را هم گرفتیم که آزموده را باز نیازماییم و دل به اصلاح طلبان و سرمایه سالاران ندادیم. اما با بهتی بسی عمیق تر از پیش روبرو شدیم و سخت ترین دشمن خود را در این میدان نه حلقه های سخت قدرت در رژیم بلکه آن که یار می پنداشتیم یعنی اصلاح طلبان، همان انقلابی های نسل پیشین یافتیم. ناگهان علوم انسانی مظلوم را (سخنی که اصلاح طلبان مدت هاست می گویند) چماغی سخت در دستان آن ها، که از قضا اکثریت مطلق شبکه ی دانشگاهی داخل و رسانه ای خارج از کشور را هم تصاحب کرده اند، یافتیم. علوم انسانی ای که دیگر از مظلومیت و ناله هایش خبری نبود و نیست، بلکه ابزار سرکوبی شده در دست معلمانی جبار که می خواهند به این نسل با این چماغ درس بدهند و مدام در مقاله هایشان در مقام همه چیز دانانی ظاهر می شوند که ضمن ارائه ی آن چه می پسندند به عنوان “فکت و دانش” و آموزش مفاهیم، افتخاری می دهند چند فحشی هم البته از جانب جناب علوم انسانی نصیب اصحاب این جنبش نو می کنند و حداکثربی طرفی شان این است که برای “گروه موسوم به برانداز” (آن طور که ما را می خوانند) جایی در نوشته هایشان باز کرده اند. معلمانی که ناگهان “چریک” (مخلباف) و “اسلحه به دست” (زیباکلام) و “خندق نظام” (نهضت آزادی و حزب مشارکت) می شوند در مقابل شاگردان سابقشان و این نسل و جنبش نو.

 

اما حقیقتا چه چیزی دکتر سروش و دوستانِ انقلابی هم نسلشان را به این تناقضات کشانده و به جایی رسانده که تبدیل به مدافعانی برای استقرار کلیت وضع موجود، یعنی نظام جمهوری اسلامی شده اند؟ ایشان نزد خودشان، از چیزی دفاع می کنند؛ از یک “رخداد”. از تصمیمی که روزی در زندگی هایشان گرفته اند. از حقانیت عملشان. حق هم دارند. تمام عاملیت و سوژگی خود را در آن رخداد و به واسطه ی آن تجربه کرده اند. اگر این انقلاب نمی شد و دست فقیهان نمی افتاد، اصلاح طلبی و روشن فکری دینی ای هم در تقابل با آن نمی بود و البته امروز دکتر سروشی هم (اقلا در این قالب فکری) در کار نبود. در واقع از سوژگی هایشان دفاع می کنند. از خودشان و حیثیتشان. از کنش انقلابی شان، از میلی که ورزیده اند. حَسَب نتایج همان دانشی که دکتر سروش دوست دارند، یعنی روانکاوی که طالب به کار گرفته شدنش برای تفسیر قرآن هستند، تشکیل شدن سوژه دو مرحله دارد: 1- ورزیدن میل 2- نفی آن میل از طریق پشیمانی از آن یا تعلیق آن: فورت……دا. هر چیزی تاوانی دارد و تاوان میل ورزیده شده پشیمانی (احساس گناه) از آن و قبول مسئولیتش است. این همه ی آن چیزی است که در یک پروسه ی روانکاوی می گذرد: کامل کردن سوژه و کمک به تولد آن؛ “تو” بودی که میل ورزیدی، “تو” بودی که خواستی. تاوانش را هم بپذیر و البته جایزه ات را هم بگیر: ورود به شبکه ی سمبلیک زبانی به عنوان یک سوژه ی آزاد و البته دیگر مسئول.

دکتر سروش و نسل ایشان میل را ورزیدند: پدر را، شاه را، این کهن الگوی چند هزار ساله را کشتند. اما گویا هنوز خودشان هم باورش نکرده اند. سندش این که هر روز در مقاله هایشان و سخن رانی هایشان هنوز دارند می کُشندش. دست از سرش بر نمی دارند. او مرده! پدر مرده! نشان به آن نشان که خمینی سد دین را در مقابل اراده ی مطلقا آزادِ فرد در سیاست با ولایت فقیه از سر راه برداشت و دین را تابع اراده ی انسان کرد؛ یعنی خمینی آغازگر محتوای سیاست مدرن در ایران شد به همان معنا که ماکیاولی آغازگر آن در اروپا. نشان به آن نشان که دین و اخلاق در ایران عرفی شد. انقلابِ جنسی شد. زن عرفی شد. ساختار های ستبر چند هزارساله ترک برداشت. این ها همه از آثار کنش ایشان بود!

اما آیا بالاخره بعد از 40 سال دیگر وقت آن نرسیده که وارد مرحله ی دوم شوند و مسئولیت و تاوان این کنش و میل ورزیده شده ی خود را بپذیرند؟ این سخن جناب دکتر(در پرگار) که “انقلاب به ضرورت بود” یعنی طفره رفتن از قبولِ میلِ ورزیده شده. دیگر وقت آن نرسیده جنازه را، جنازه ی پدر را و خرابه ی مُلکش را ببینند و احساس گناه کنند و همانند توده هایی که بالاخره جنازه را دیدند و روحش را احضار کردند “رضا شاه روحت شاد” به سوگش بنشینند؟ آیا زمان عذاب وجدان از این همه خرابی که به بار آوردند نرسیده؟ وقت آن نرسیده که ایشان و باقی اصلاح طلبان، این سوژه های نارَس، همان نسل هیجان زده ی انقلابی بالاخره سوژه شوند و مسئولیت “گندی را که نسلشان زد” (مصاحبه داریوش شایگان با مجله اندیشه پویا) بپذیرند؟ و البته جایزه ی آن را هم بگیرند: ورود به شبکه سمبلیک زبان، ورود به تاریخ. ورودِ ایران به تاریخ جدید. بدون پدر، آزاد و البته دیگر مسئول.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)