چهل سال پیش در چنین روزى ، یعنى یک هفته پس از انقلاب سیاسى ١٣۵٧/١١/٢٢، «حزب جمهورى اسلامى ایران »، به سرکردگى آقایان دکتر بهشتى ، دکتر باهنر ، هاشمى ، خامنه اى و موسوى اردبیلى تشکیل شد .
تشکیل «حزب»، در آن مقطع آن هم از جانب روحانیت را، تا حدودى مى شد به فال نیک گرفت . وجود حتى یک حزب ، طلیعه اى مى توانست باشد براى به رسمیت شناختن سایر تَشٓکُّل ها ،از پس آن روزنامه ى جمهورى اسلامى منتشر شد که اُرگان حزب بود .
هنوز بحث « آرى » یا «نه» مطرح نشده بود ، ولى از این که با به رسمیت شناختن احزاب ، کور سوئى براى جمهوریت دیده مى شد، با توجه به این که صراحتاًگفته شده بود امام راحل قصد دخالت در امور سیاسى را ندارد، لذا ، احتمال این که کفه ى سیاست به سمت جمهوریت سنگینى کند ونه اسلامیت ، مى رفت .
وجود «حزب »و«اُرگان » رسمى روزانه ى آن ، گواهى بر شفافیت در اعلان سیاست هاى رسمى روحانیتى بود که مقرر بود سکان سیاسى کشوررا به تنهائى بدست نگیرد ، وجود آن دو نهاد که به نوعى از مظاهر تجدد تلقى مى شدند ، نشانه اى از خروج روحانیت از دالان هاى هزارتوى حوزه هائى بود که صدها سال درهاى آن هابر محوریت فقه سنتى مى چرخید، هر پنج پایه گذار آن روحانى بودند ، ولى دوتن از آن ها « دکتر» بودند ، طبعاً عقل سلیم روى تمام این جزئیات به گمانه زنى مى نشست .
از منظرى دیگر وجود «حزب »این تصور را دامن مى زد ، که بساط مشتى آدم ى چماقدارِ دهان کف کرده ى مهاجم به تجمعات کاملاً مسالمت جویانه ى غیر خودى[!] با شعار « حزب فقط حزب الله ، رهبر فقط روح الله » را قدرى مهار خواهد کرد و به آن ها راه برخورد صحیح به تجمعات راآموزش خواهد داد .
اما… اما… تمام این گُمانه هاى هنوز نقش بر ذهن نبسته، بالکل نقش بر آب شدند؛ وجود مُتکلّم به وحده اى که بر منبر تلویزیون جلوسى دائم الزمان داشت و به أئمه ى جماعات و کمیته ها و دادگاه هاى فوق صحرائى و مجهز ترین زندان هاى بازیافنتى پشت گرم شده بود ، جائى براى حتى آن حزب باقى نگذاشت .
در پرتوسوزان این فضاى روح اللهى، «حزب» جمهورى اسلامى ایران ،به سوره ى مدنى با «رَقَمَها» ٣٣ى مصحف عزیزباتأکید بر « لا تُطِعِ الکٰفِرینَ والمُنافِقینَ»، «وَاتَّبِعْ مایُحىٰ إلَیکَ مِنْ رَبِّک » که همان قسمت هائى آیاتى از سوره ى ى احزاب باشد جلوس الاجلال فرمودند ، وبه سرنوشت تخت سلطنت ملحق شد !

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)