روز سختی بود، هر طور بود با چند شاخه بسیار زیبای گل های سرخ و سفید رز خود را جلوی بیمارستان توس رساندم.
جمعیت نسبتا زیادی جمع شده بودند و همه منتظر بودیم.
منتظر مادر لطفی، ولی انگار ته قلب مون قبول نمی کردیم برای چه کاری آمدیم.
شاید اومدیم ملاقات مادر لطفی و حالا منتظریم درها را باز کنند و بگویند می تونید بیایید ملاقات و ما به زودی چهره خندان و مهربانش را در لباس شیک سفیدی خواهیم دید.
ولی مادر خود از در بیرون آمد، وای وای، نه در لباس شیک زیبا نه، پیچیده در پارچه ترمه و روی دست های عاشقانش و ما هم مات و ساکت و غمزده به دنبالش روان تا انتهای خیابان سوار اتوبوس ها شویم و دنبال آمبولانسی که مادر را می برد….
یاد شعر شهریار در سوک مادرش افتادم.
“بردی مرا بخاک سپردی و آمدی؟
تنها نمیزارمت ای بینوا پسر”
مادر لطفی و مادران و خانواده‌های خاوران ما را در راه داد خواهی تنها نخواهند گذاشت.

یکی از مادران پارک لاله ایران
۲۴ بهمن ۱۳۹۷

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)