در طول قرن بیستم ما با بحران های مارکسیستی متعددی رو به رو بوده ایم . آغاز مبحث بحران در مدخل مباحث مارکسیستی اساسا به مجادلات بحران های سیستم سرمایه داری بر می گردد که قرار است نهایتا به پیروزی مارکسیسم ختم گردد . بدین صورت واژه بحران در گفتمان های مارکسیستی اشاره به فروپاشی هولناک سرمایه داری است ،و یا آن گونه که هابرماس بیان کرد ، بیماری مزمنی که سر انجامش مرگ حتمی بیمار است. در این سال های اخیر به کرات شنیده شده است که با فروپاشی شوروی عصر مارکسیسم به سر آمده است و یا اینکه اساسا مارکسیسم نه تئوری زنده ای است و نه جائی در این زمانه دارد .
اینترناسیونال دوم ، احزاب مارکسیستی و همچنین هیچیک از مارکسیست ها در طول جنگ جهانی اول نتوانستند از وقوع جنگ جلو گیری کنند و نه به عنوان یک جنبش متشکل نقشی در سرنوشت جنگ داشته باشند. عدم موفقیت مارکسیست ها در وقوع انقلابات سوسیالیستی در اروپا ، پس از جنگ ، سبب بحران هایی جدید برای مارکسیست ها شد که نهایتا به پیروزی فاشیسم انجامید که تهدید و خطری جهت نابودی مارکسیسم، احزاب مارکسیستی و همچنین نیروهای رادیکال گشت. بعد از جنگ جهانی دوم جذب طبقه کارگر به درون سیستم سرمایه داری از یک سو و ثبات کشورهای سرمایه داری از سوئی دیگر شواهدی شدند که دیگر مارکسیسم بی ربط شده است. و بدینگونه بود که مارکسیسم ، همانند سرمایه داری با بحرانهای قرن معاصر رو به رو گشت. لکن همانگونه که سرمایه داری موفق شده است بحران های متعددی را پشت سر بگذارد ، مارکسیسم هم در این جدال پیروزی های داشته است و نیز همانگونه که بحرانهای سرمایه داری سبب راه یابی، استحکام و تقویت آن سیستم شده است ( مانند امپریالیسم ، تشکل سرمایه داری ، تسلط سرمایه داری ، بیمه و مدد های اجتمایی ، ایجاد جامعه مصرفی ، تکنوسرمایه داری و غیره ، بحران های مارکسیستی هم سبب گشته اند که جا جا تئوری های اساسی مارکس و انگلس را احیاء کنند . در واقع ماتریالیسم تاریخی یک تئوری تاریخی است که اقلام آن باید با توجه به شرایط نو مطا لعه و باز نگری شود . باز نگری (revisionism رشته حیاتی دیالکتیک تئوری مارکسیستی است که سبب میشود تئوری رشد یابد، باز سازی شود و حتی آن بخش ها و شرایطی که دیگر به کار نمیایند و محدوم به حساب میایند کنار گذشته شوند .
من به رغم آنانی که مدعی اند مارکسیسم در این عصر محتوم است استدلال می کنم که اتفاقا مارکسیسم بیش از هر زمان دیگری در جامعه سرمایه دا ری مطرح بوده حامل منابع سیاسی فراوانی است که می تواند ما را در ایجاد تغییر یاری کند . اگر چه فرو پاشی شوروی نشان داد که بعضی از وجوه مار کسیسم ارتدوکس به نقطه پایانی خود رسیده است معذالک مارکسیسم منبعی است که قابلیت تئوریزه کردن و نقد شرایط عصر ما را دارا است .
بحران های مارکسیستی
طی طول قرن بیستم مارکسیسم با بحران هائی مواجه بوده است که آن را وادار به باز نگری مجدد کرده است . مارکس، انگلس و مارکسیست ها طی زمان جهت به روز کردن آن با توجه به عوامل متغییر تلاش های فراوانی کرده اند . از این منظر بحران های مارکسیستی دال به پایان مارکسیسم نیست بلکه رو به رو شدن با شرایطی است که تئوری را به چآلش کشیده است . بنا بر این این گونه بحران ها نیاز تغییر و تحول منطبق با شرایط پیش روی را طلب میکند . همچنان که از پس از مرگ مارکس تا کنون باز نگری های گوناگونی در فصول این تئوری به عمل آمده است . باز هم نباید فراموش کرد که فروپاشی شوروی واقعه ای عظیم در دنیای سوسیالیستی بود که ما را وادار به پذیرش این امر میکند که بعضی از مفاهیم مارکسیسم مثلا این ادعا که روند تاریخ پیروزی سوسیالیسم را پس از سرنگونی سرمایه داری تضمین میکند و موفقیت سوسیالیسم و کمونیسم قطعی است از وجوه مارکسیسم ارتدوکس است. در جهان تحلیل علمی از تاریخ چنین ادعائی دگماتیک و ارتدوکس ارز یابی می شوند . در شوروی مارکسیسم ارتدوکس سیستماتیزه شده بود و در کشورهای مختلف نمودهای متفاوتی به خود می گرفت . آغاز این ذهنیت از آنجا نشأت می گرفت که کار انقلاب را به عهده کارگر می انداخت و با قاطعییت می گفت که سیستم سرمایه داری توسط کارگران انقلابی سر نگون خواهد شد . ادعای شوروی هم این بود که سوسیالیسم در این کشور پرورش یافته است و پیروزی آن را در سراسر جهان تضمین کرده و حتمی میداند .
این نوع مارکسیسم خطر بزرگی برای ساختار سوسیالیسم است . این باور که تاریخ نهایتا به سوسیالیسم ختم میشود آدم ها را وادار می سازد که اولا به روند گذار تاریخی ایمان آورند و ثانیا تسلیم به داوری های رهبران شوند که مدعی اند روند تاریخ را به درستی دنبال می کنند . چنین برداشتی نتیجتا نوع دگماتیسم و خود بینی به وجود آورد که زمینه های اختناق اجتماعی را فراهم ساخت . بدیهی است که چنین برداشتی از مارکسیسم محتوم و بی اعتبار است و که سبب بی اعتباری مارکسیسم لنینیسم و مارکسیسم علمی نیز شده است . بر این اساس است که من مدعی ام مارکسیسم غیر تجریدی مفاهیم فراوانی را در دسترس قرار میدهد تا از آن طریق بتوان به نقد تئوریک پرداخت و رهنمودهای مترقی را ارائه نمود .
چالشی که امروزه در مقابل مارکسیسم قرار گرفته است ارزیابی از پویائی سرمایه داری و تکنو سرمایه داری در حال رشد است . من معتقدم که تئوری های مارکسیستی کماکان قادر به چنین انجامی هست ، چرا که تئوری مارکسیسم در نهایت نقد تئوری سرمایه داری در سیستم اقتصاد سیاسی امروزین است و چنانچه این اقتصاد در حال دگر گونی است و تاثیر آن نقشی در زندگی دارد بنا بر این تعبیری جدید از سرمایه داری بخشی از تئوری جامعه رادیکال است و از آنجایی که تا کنون هیچ تئوری دیگری به نقد از سرمایه داری بر نخاسته است بنا بر این مارکسیسم هنوز بخشی از آن جامعه رادیکال است .
نا گفته پیدا ست این وظیفه برای مارکسیسم باقی می ماند که بتواند به روابط تحلیلی جدیدی دست یابد تا بتواند پاسخگوی دلایل بحران ها و نیز تجدید حیات امروز سرمایه داری شود . روند جدیدی جهان سرمایه داری که به دوران پسا فوردیسم نامیده شده است اگر چه از تشتت نهادینه سیستم سرمایه داری بر خوردار بوده است در عین حال در بر گیرنده تجدید ساختار خود سیستم نیز بوده است . کثیری از مارکسیستها امروز با نگاه به این تجدید ساختار ها مشغول به بروز کردن اقتصاد سیاسی مارکسیستی می باشند . در ضمن لازم به یاداوری است که در دهه های اخیر کوشش های فراوانی در زمینه های رشد نظریه های اجتما عی ، فرهنگی و فلسفی مارکسیستی نیز شده است که به تحلیل های جدید مارکسیستی انجامیده است . این اقدامات بی شک گام هایی است جهت باز نگری و باز سازی مارکسیسم برای عصر حاضر . در اینجا ما با نظرات پسا مدرینستها که با به نقد کشیدن مارکسیسم برای آن محدودیت هایی قائل شده اند رو به رو هستیم . تئوری اینان مشتمل بر اینستکه با فرو پاشی شوروی تاریخ پایان یافته است و سرمایه داری پیروز شده است و که در افق تاریخ جوامع مارکسیستی مسائل و مشکلات عدیده ای به وجود آمده است که نیاز به تجدید رویه است. اولا ادعای پایان تاریخ با آن رخداد خنده آور است و ثانیا استدلال بادریللارد ( baudrillard ) مبنی بر اینکه اقتصاد سیاسی انقضاء یافته است نیز به همان اندازه مسخره است . در واقع هر نوع تهاجم بی رویه به تئوری های سیستماتیزه کلان ، به خصوص در دورانی که نیاز به دست یابی به راه حلهای مناسب جهت بر رسی مسائلی شبیه ، مشکلات سیاسی ، فرهنگی و جهانی شدن پدیده ها ( مثل وام های اقتصادی ، مشگلات محیط زیست ، مسائل سیاسی )که پیشتر منطقه ای بود، مثل مساله خاور میانه پیش روی است کاری است بس عبث . بنا بر این اگر چه یکی ازعلل فرو پاشی اختلاط تئوریک بود با این حال حمله به نظریه کاری است ساده گرا و بی مصرف .
باز نگری در سوسیالیسم
تنها دشمنان سر سخت و همچنین روشنفکران بی سوادند که مدعی اند مارکسیسم از حَیِّزِاِنْتِفاع (سودمندی )ساقط شده است. اما چگونگی سیاست های مارکسیستی مورد سئوال است . مارکسیسم از وجه تئوریک هنوز هم قادر و در قید حیات است حتی اگر از جنبه سیاسی ناپایدار به نظر میرسد . و اعجاب انگیز اینکه ازسویی تحولات و پیشرفت های زیادی در بر رسی تحلیلات مارکسیسم شده است و از سوی دیگر در گفتمان های مارکسیستی و همچنین تداخلات سیاسی مارکسیستی در جهان امروز با افت های زیادی رو به رو ایم تا جائی که حتی برخی از مارکسیست های رادیکال بر این باورند که سوسیالیسم موجود در دوران افول مباحث و فعالیت های سوسیالیستی در کشور های سرمایه داری غربی باید به فراموشی سپرده شودخاصه که جنبش های کارگری مربوط به نظریات مارکسیستی نیز همچنان در حال رکود است و بنا بر این باید پذیرفت که گفتمان های سوسیالیستی و انقلابات کارگری باید کنار روند . اما به اعتقاد من اگر چه سوسیالیسم و تحولات اجتماعی درون آن سیستم باید مورد ارزیابی قرار گیرند معذالک نافی تئوری سیاسی مارکسیستی نیستند چرا که اساس این تئوری بر مبنای طبقاتی پایه ریزی شده است و این دست آوردی گرانبها است . در ۱۲ سال گذشته در آمریکا و سایر نقاط جهان فاصله طبقاتی بین ثروتمندان و بقیه زیاد تر شده است و با توجه به این فاصله عمیق و قابل رویت اینکه دیگر بحث حول و حوش مبارزات و مبارزات طبقاتی قدیمی است گفته ای بی پایه است .
در عین حال باید اذعان داشت که طبقه خاصی که مارکس در تئوری انقلابات بر آن نظر داشت ، یعنی کارگران صنعتی ، اگر نه ضرورتا در کشور های در حال رشد ، لکن در کشورهای صنعتی غربی رو به افول است و به همین دلیل با آغاز مکتب فرانکفورت تئوریسین های مارکسیستی این نظریه را که طبقه کارگر، آنگونه که مارکس بیان کرده بود ، انقلابی است را به زیر سئوال کشیدند . دومین نکته مورد باز بینی تاکید مارکس بر فقط امر طبقاتی مبارزه بدون در نظر گرفتن اهمیت و نقش جنسیت و نژاد بود . واقعیت اینستکه استثمار در جاهای دیگر ورای محیط کار و حوزه اقتصاد نیز صورت میپذیرد و لذاست که یک سیاست پیشتاز باید به مسئله تفاوت جنسیت ها و نژادی همان قدر اهمیت دهد که به امر طبقاتی . اگر چه درست است که نمیتوان به مسئله طبقاتی و سیاست های اجتماعی بی تفاوت بود معذالک یک نظریه پیشتاز باید به مسائلی شبیه فرهنگ ، جنسیت و نژاد در ابعادی گسترده تر از مارکس بنگرد . ازین منظر میتوان نتیجه گرفت که فرم و مدلی از مارکسیسم ، مارکسیسم کارگر صنعتی و انقلاب کارگری ، به سر آمده باشد . مارکسیسم از آغاز با پیوند و هویت انقلاب طبقه کارگر شروع شد و توجه به همین خاصیت بود که به طبقه کارگر مشروعیت خاص بخشید . جای شکی نیست که مارکسیسم در آتیه باید از نظریه طبقه کارگر به عنوان طبقه خاص که عامل انقلاب و ساختمان جامعه سوسیالیسی است فاصله بگیرد چرا که تکنولوژی جدید ابعاد گسترده تری خواهد یافت و تعداد کارگران صنعتی تقلیل بیشتری خواهند یافت و لذاست که باید برای حل مسائل اجتماعی بدنبال عناصر و فاکتورهای جدیدی بود.
ظاهرا فروپاشی شوروی ، دگرگونی در جوامع کمونیستی و بر قراری نظم سرمایه داری در اقمارسابق شوروی سبب تجلیل و سپاس از سیستم سرمایه داری گشته است . اما کاهش حضور رقیب و وفات سیستمی که سبب به انحطاط کشیده شدن مارکسیسم شد باعث گشت تا دریچه جدیدی از سوسیالیسم گشوده شود تا بتواند ازادی ، دمکراسی و رضایت خاطر انسانها را در عصر حاضر معرفی کند. این تحول درست همزمان با دورانی است که سرمایه داری ناگزیر شده است در درون خود دست به اصلاح و تجدید نظر زند . به گمان من این سوسیالیسم میتواند ، به عنوان یک راهکار برای کسب امتیازات در جوامع سرمایه داری ، مثل تأمین اشتغالات ، بیمه اجتماعی ، تقلیل ساعات کار ، دمکراسی در محل کار و و دیگر نهاد های اجتماعی به کار اید . با توجه به اینکه در یک جامعه به واقع دمکراتیک سوسیالیستی همه اقشار و طبقات به طور یکسان در سرنوشت اجتماعی خود سهیم و شریک هستند و طبقه کارگر از امتیاز ویژه ای بر خوردار نیست این برابری میتواند به عنوان یک خواست در جامعه سرمایه داری مطرح گردد .
نکته قابل توجه دیگر اینکه می توان در تعریف و بررسی مشگلات و بی بند و باری های روابط سرمایه داری و ضرورت نظارت و تنظیمات از تزهای مارکسیستی استفاده کرد. در زمانی که بازار آزاد بعنوان راهکاری جهت پویائی و انکشاف سرمایه داری عنوان می شود نقد مارکسیستی بر سرمایه مالی اهمیت مییابد و نیز از آنجایی که سرمایه داری سبب تنش های فراوان و بی حد و حسابی در سراسر جهان بوده است این نوع نقد ها میتواند محدودیت ها و مساله آفرینی های بازار آزاد را توضیح دهد . مثلا تاکید و پا فشاری بر انباشت افزونی سرمایه در برابر نیاز های ابتدایی انسان ها یکی از محضوریت های جامعه سرمایه داری است . گفتمان های ترقی خواهانه می تواند با توجه به اینکه مورد توجه بخش وسعیی از جامعه قرار خواهد گرفت به این نقاط ضعف اشاره کرده خواهان تغییرات شود .
یکی از پر اهمیت ترین گفتمان های مارکسیستی مسئله رهایی است که می تواند در خواستاری جامعه ای آزادتر و دمکراتیک تر به کار گرفته شود . مثلا تقلیل در ساعات کار به خصوص در دورانی که تکنولوژی جدید این امکان را فراهم می کند . لکن سرمایه داران کماکان مسؤلیت های بیشتری را محول میکنند . اتفاقا تکنولوژی جدید این شرایط را فراهم میکند که این نظریه مارکس که انسانها باید از امکانات تفریحی بیشتری برخوردار شوند و فشار های اجتماعی بر آنان کاهش یابد را محقق سازد. تاکید مارکس بر دمکراتیزه کردن زندگی اجتماعی به خصوص در جوامع دمکراتیک قابل لمس تر و امکان پذیر تر است .
به گمان من تعریف مارکس از دمکراسی و آزادی در قیاس با نگاه لیبرالیستی از آنجهت از اهمیت بیشتری بر خوردار است که آن تعریف همه جنبه های زندگی را در بر می گیرد . مثلا کمون پاریس ، که هم مارکس و هم انگلس آن را به نقد کشیدند ، نه تنها اهمیت جامعه خود گردان را نشان داد ، بلکه نموداری از شرکت همگان در مدیریت جامعه بود . اگر چه دمکراسی در کشورهای سوسیالیستی موجود هیچگاه تحقق نیافت ، اما لا اقل محل های کار از نوعی دمکراسی بر خوردار بود، در حالی که در جوامع سرمایه داری لیبرال دمکراسی به حد شرکت در انتخابات تنزل یافته و در محیط کاری از آزادی کمتر خبری است .
تعریف کلاسیک لیبرالیسم از دمکراسی، یعنی شرکت آزاد در انتخابات ، مفهوم دمکراسی را به حدی محدود کرده است که دست محافظه کاران را در تعیین حد و حدود حقوق دمکراتیک باز گذارده ان را به آزادی فرد در بازار وبعضی حوزه های سیاسی محدود سازند. سئوال اینجاست که در جامعه سرمایه داری که امکان دست یابی به نیاز های ابتدائی را فراهم نمی سازد چه گونه می شود از آزادی های واقعی سخن گفت . چگونه می شود در شرایطی که نگرانی از بیکار شدن ، بی خانمان شدن ، نبود بیمه های اجتماعی نگرانی از محیط زیست و امکان ورشکستگی اقتصادی دائما انسان ها را تهدید می کند از آزادی سخن راند . بحث آدرنو ( aderno ) در مورد زندگی بدون اضطراب به خصوص در دورانی که بی ثباتی و نگرانی در جامعه سرمایه داری فراوان حس میشود اهمیت می یابد.
از سوئی دیگر نیز باید قبول کرد که جوامع سوسیالیستی موجود هیچگاه نتوانستند سنن با ارزش بورژوازی مانند آزادی های فردی و دمکراسی را حتی تا ان اندازه که ناقدان کلاسیک مارکسیسم مطرح میکردند فراهم آورند . این عدم موفقیت سبب گشت تا مدعی شوند که که فقط آنانند توانایی عرضه آزادی و دمکراسی هستند . در حالیکه مارکسیسم میبایستی و نیز میتوانست قهرمان این داوری باشد . لکن فلسفه سیاسی عقب مانده جوامع سوسیالیستی که علت اختناق اجتماعی به مارکسیسم هویتی ستمگرانه داد .
سر آخر، در مورد بحث احترام به فردیت به گونه ای که لیبرالیست ها ارزیابی می کنند و همچنین تاکید پسا مدرنیسته ها بر مقوله حکومت حد اقل که معتقدند نظریه مارکسیستی حرکت توده ای و انقلابات توده ای جهت تغییر و تحول در جامعه نهایتا سر انجامش شوروی سابق و کشورهای اروپای شرقی شد که سبب تغییرات اساسی در این جوامع گشت ( اگر چه امکان بازگشت مجدد آن فراهم است بی اعتباری تئوری های مارکسیستی را اثبات کرد باید گفت اگر چه ان سیاست چنین نتیجه ای به بار آورد ، ولی ادعای به پایان رسیدن دوران مبارزات توده ای زود رس است .)
در واقع تئوری سیاسی مارکسیستی نظر به ان جاهایی دارد که زمینه های وحدت جنبش های پراکنده را به هم وصل میکند . قهرمانان کوتاه فکر جنبش های جدید اجتمایی متوجه نیستند که بعضی از این مبارزات ارتجاعی ، برخی لیبرال مسلک و تعدادی هم پیشرو و مترقی هستند. ما برای ایجاد زمینه پیوند و هماهنگی جنبش های معیین که برای هدفی معیین گام بر میدارند نیاز به دیدگاهی گسترده داریم . به قول جسی جکسون سیاست همبستگی نیاز به زمینه سازی های مشترکی دارد تا بتواند پایه های انتقال دمکراتیسم سیا سی را تبیین کند .
حال مارکسیسم کجا قرار دارد ؟
بی شک جایگاهی که تئوری مارکسیسم زمانی از ان بر خوردار بود امروزه دارا نیست. معذالک امروز هم ، کماکان، به عنوان یک تئوری مترقی و پیشرو مطرح است. تا زمانی که ما در جامعه سرمایه داری زندگی میکنیم ، مارکسیسم زنده و مطرح است. مارکسسیسمی باز نگریسته شده، مارکسیسم بدون تضمینات قاطع ، مارکسیسم بی برو بر گرد و اصول گرا مارکسیستی آزاد، مداراگر و تحمل پذیر خواهد شد . مارکسیسم قرن ۲۱ می که بتواند دمکراسی، عدالت و آزادی و برابری را در مقایسه با ایدئولو ژی محافظه کار که صرفا منافع ثروتمندان و قدرتمندان را بر میتابد به ارمغان آورد . تا زمانی که فاصله طبقاتی موجود است ، و تا زمانی که فقر و اختناق حاکم است نیاز به یک تئوری ترقی خواهانه مثل مارکسیسم که سبب تغییرات شند موجود میباشد . مارکسیسم تنها زمانی از صحنه بیرون میرود که یا کابوس سرمایه داری به سر آید و یا جامعه ای آزاد و دمکراتیک به وجود اید که فلسفه ای نو برای زندگی نو شود. حال اگر مارکسیسم موفق شود که چنین آینده ای را ترسیم کند، بنا بر این میتواند خوشبختی ای را فراهم سازد که مارکسیسم ارتدکس نمی توانست .
یادداشت مترجم
اگر چه از عمر این مقاله و مسائل مطروحه قریب ۲۵ سال میگذرد ، علت اقدام من به ترجمه آن اینست که ، اولا عده ای از دوستان مارکسیست قدیمی شدیدا مشغول مارکسیست زدائی خود هستند ، برخی به این نتیجه رسیده اند که مارکسیسم دیگر پاسخگو نیست و تعدادی هم همچنان به دنبال حکومت کارگری هستند. به گمان من این مقاله به گوشه هایی از این مجموعه اشاراتی دارد که بی شک بهتر از آنچه که در توان من بود پاسخگو است .
کیومرث صابغی
ماخذ Marxism In The Post Modern Ageمقاله ای منخب از این کتاب چاپ 199
 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)