نگری در سومین اظهارنظرخود پیرامون تبیین و تفسیرجنبش جلیقه زردها، بدرستی بر خصلت آن با توجه به نمایندگی ناپذیری آن به عنوان یک ضدقدرت تاکید می کند. بررسی او عموما در چهارچوب مواضع و نظریاتش پیرامون مالتیتود صورت می گیرد. با این وجود بنظر می رسد که تحلیل های او صرفنظر از تمامی نقاط قوتش، از دونارسائی رنج می برد: نخست آن که به نظر می رسد گرچه نگاهی به نقاظ ضعف و آسیب پذیرآن ها دارد، اما در مجموع نگاه و لاجرم انتظاراو از یک جنبش مشخص بسیاربیشتر از ظرفیت واقعی آن است. واقعیت آن است که برآمدجلیقه زردها را باید در چهارچوب رنجیزه ای از سلسله خیزش ها و جنبش های ضدسیستم بشمارآورد که فرانسه و جهان کنونی مستعدآنند. البته این به معنای نادیده گرفتن اهمیت و دامنه تاثیرگذاری همین موج مهم بر جامعه فرانسه و نیز بر قدرت نیست. دومین و البته نارسائی اصلی آن است که بنظر می رسد بین این گونه جنبش های ضدقدرت و یافتن یک حلقه میانجی و مشخص برای پیشبردآن در دستگاه مفهومی نگری نوعی خلا و گسست وجود دارد. پرسش این است که این جنبش های ضدقدرت چگونه می توانند در وجه سلبی خود بدون آن که نهادینه بشوند، بستر ساز و تبدیل به یک میانجی انتقال به جهانی شوند که قدرت های حاکم و مشرف برجامعه را وادار و محکوم به تضعیف و زوال کند؟. در نگاه نگری گرچه او در جستجوی حلقات میانجی هست، اما نهایتا چنین حلقه ای مفقوداست و کل موضوع بدون مفصل بندی می ماند.
اما اگر ۱) جهان به نوعی در «وضعیت شورش» علیه نظم مسلط بسر می برد و نوعی معادله شکاف در بالا در اردوی سرمایه داران و نارضایتی انباشته شده در پائین وجود دارد و همین معادله جهان را آبستن تحولات مهمی ساخته است که در آن آکتورها و گرایشات گوناگونی به نقش آفرینی مشغولند ( جناح های گوناگون سرمایه جهانی و جنبش های ضدسیستم و نیز گرایش های بینابینی)؛
و اگر ۲) مبارزه و فشار به سیستم به دلیل بی اعتبارشدن آن و نهادهای وابسته به آن، به بیرون از سیستم و نهادهای آن منتقل شده است ( و یا دقیق تر، در حال انتقال یافتن است)، آن گونه که نگری هم موردتایید قرارمی دهد، به شکل شورش و خیزش و تظاهرات و اشغال فضا مکان ها-جاده ها و خیابان ها- صورت می گیرد، اگر خواست جنبش به نقل از زبان خودشان عدالت و برابری اجتماعی است و در همین راستا دولت را زیرفشارسنگین تغییرسیاست های کلان همچون اخذمالیات از ثروتمندان بجای اخاذی از کارگران و زحمتکشان قرار می دهند، و مطالبات مشخصی را هم در همان راستا به دولت تحمیل می کنند؛ معنای چنین رویکردی -حتی اگر خودهم ندانند- نسبت به دولت و سیاست های طبقه حاکم چیست؟ به جز وادارکردن دولت به ترک سیاست های نئولیبرالیستی که آن را منشأ فلاکت و فقرخود می دانند، و حرکت به سوی نوع خاصی از «دولت اجتماعی و خدماتی»؟.

از همین رو هدف مهم و اصلی این جنبش را می توان در تحمیل نوعی «دولت اجتماعی ترازنوین» متکی بر فشاراز بیرون صورت بندی کرد [ با ویژگی عدم مشارکت در دولت و اعمال فشار از بیرون به آن، یا اگر بتوان گفت «دولت اجتماعی» نوع منفی-منفی نسبت به حضوردر قدرت- که در تمایزبا نوع مثبت- نسبت به حضوردر قدرت- قراردارد که سال های طولانی آزموده شد و با از دست رفتن دست آوردهایش امروزه سترون و بی خاصیت شده است]. دولت اجتماعی ترازنوین یا دولت اجتماعی از نوع منفی، امکان پذیری خود را با اتکاء‌به فشارسیستماتیک و نیرومند از بیرون به سیستم، در شرایطی که سایراهرم های فشار و از جمله پارلمان و دموکراسی نمایندگی بی اعتبار و سترون شده اند صورت می دهد. تحقق چنین هدفی مستلزم مبارزه علیه ساختارهای موجودقدرت و مناسبات سرمایه داری و فراتررفتن از آن است. اگر دولت های اجتماعی کهن و مثبت به توهم «دولت اکثریت» باورداشته اند، در رویکردجدید دولت همواره دولت اقلیت است، بدون آن که بتواند ماسک بر چهره ادعای نمایندگی اکثریت را داشته باشد. اکنون مدت هاست که نهاددولت حتی به شکل رسمی هم نماینده اقلیتی از جامعه هستند که باصطلاح نان سکوت اکثریت و سخن گفتن بنام آنان را می خورند. دولت اجتماعی از نوع منفی اش، همان دولت اقلیت اما بدون ماسک برچهره است. تا زمانی که جنبش ها هنوز قادرنشده اند نهاددولت را کاملا زایل بسازند و جایگزینی برای آن داشته باشند، آن را تحت فشارسنگین قرار می دهند تا وادار شود و ناخواسته تن به یک «دولت گذار و در حال تضعیف شدن» بدهد. چنین کنشی اگر بتواند از آسیب هائی که تهدیدش می کند و از جمله وسوسه مشارکت در قدرت و همذات انگاری با آن گذرکند، روندی که در حال گسترش است، خود به معنی کنشگری و ابداع سیاست از نوع دیگری خواهد بود. این که خوداین جنبش های موجود تا چه اندازه به این هدف کلی آگاهی دارند، موضوعی باز است؛ اما صرفنظر از کم و کیف آن و افت و خیزهای که در طی این مسیر وجوددارد، این واقعیتی است که آگاهی جنبش ها در جریان پراتیک اجتماعی خود به چنین پارادایمی که خود در حال ایجاد آن هستند در حال افزایش است.

در تجربه جنبش اخیرفرانسه در همان محدوده ای که صورت گرفته است، اولا جنبش بیرون از نهادهای سیستم ایستاده و به اعمال فشاربه دولت و تحمیل مطالبات می پردازد و ثانیا، در عین حال به فاصله و انزجارخود از سیستم می افزاید. و ثالثا دامنه خواست های خود را وسعت می بخشد. چنین روندی اگر تداوم یاید و به یک مشی و کنش مستمر و آگاهانه تری گسترش یابد، در واقع به معنای حرکت به سمت ایجاددولت اجتماعی از نوع منفی اش با اتکاء به فشاراز بیرون به سیستم است. درنگ بر نوع مطالبات و نحوه عمل و نوع سازمان یابی جز این را نشان نمی دهد. بدون آن که بخواهیم واردارزیابی مشخص از درجه تحقق آن در لحظه مشخص بشویم، داریم از یک روند و گرایش عمومی که چه بسا با گسست ها و افت و خیزهائی همراه باشد صحبت می کنیم. اگر اکثریت بزرگی از جامعه در بیرون از سیستم و سازوکارهای آن به عنوان نیروئی با مطالبات مشخص و نیز اهدافی کلی و چشم اندازی کمابیش روشن از آن واردمیدان شوند، می توانند موازنه درونی دولت ها را به سودخود و خدمات اجتماعی و علیه سرمایه داری بهم بزنند. البته برای سرمایه داری این یک دولت بحران است و مصیبت زا و همواره علیه آن خواهد جنگید، ولی برای جنبش شروعی برای فرایند«نه دولت» یا دولت رو به تضعیف. اگر در نظر بگیریم که منشأاصلی بن بست ها و درجازدن ها و حتی عقب رفتن ها در حوزه های شکاف های طبقاتی و غیره، ریشه در موازنه موجود بین توان جامعه و قدرت از یکسو و در درون قدرت به شکل تسلط یا نفوذبی چون سرمایه داران از سوی دیگر دارد، و این که چنین روندی چگونه زندگی بشر و تمدن او را موردتهدید قرارداده است؛ آن گاه به اهمیت و نیز ضرورت به میدان آمدن و بالیدن پارادایم جدیدی که بتواند این موازنه رامعکوس نماید پی خواهیم برد. گرچه ناگفته نماند که هدف این نوشته بیش از بیان آرزوها و آرمانشهر، تلاش برای توضیح رویدادها و معنا و محتوای نهفته در آن هاست. اما واقعیت دیگر آن است که جنبش های نوین با داشتن همه مطالبات و ویژگی ها بکرخود، اگر نتوانند آن ها را در یک خواست کلی و جامع که ناظربرتغییر و بهبودشرایط زیست و زندگی اشان باشد مفصل بندی بکنند، به صرف آرمان و یا حتی با مختصات و رویکردهای صرفا منفی نخواهند توانست پاسخ های بسنده و مؤثری به بحران ها بدهند و به آن اندازه تاثیرگذار باشند که دولت ها را وادار به تغییرات معنادار در سیاست های خود بنمایند. سطح انتظار از تغییر را البته خودشرایط زندگی و ابعادبحران و چشم اندازی که برآن متصوراست تعیین می کند و کسی نمی تواند از بیرون آن را دیکته کند. توصیف مختصات جنبش اعم از شیوه سازماندهی، نحوه مبارزه، نوع‌ مطالبات و… گرچه لازم و حتی جالب هستند،‌ اما اگر نتوانند به تصویر و کلیتی کمابیش روشن فرابرویند، بقول مولوی هم چون توصیف اندام های فیلی خواهد بود در تاریکی که نخواهد توانست به کلیت موجودی به نام فیل معنا بخشد. به نظر می رسد تا آن جا که به تحولات در بالا برمی گردد، تحمیل دولت اجتماعی ترازنوین متکی بر فشاراز بیرون و توسط جنبش های ساختارشکن و پادقدرت در این برهه تاریخی حساس در وجه سلبی اش می تواند برای شکل دادن به یک میانجی بین قدرت و پادقدرت- معنا بخشد.
در اصل قدرت و پادقدرت را نمی توان در آن واحد یک جا جمع کرد. آن ها اگر باهم سازش نکنند قادر به همزیستی نیستند و اگر«ضدقدرت در قدرت» حضوراثباتی پیداکند به معنی تن دادن به مرگ و استحاله خویش است. تنها با ایستادن در بیرون از سیستم و اعمال فشارحداکثری به آن از سوی جنبش های پادقدرت می توان به این حضور معنای سلبی داد و قدرت را محکوم به زوال و تضعیف شدن کرد. که این همان شکل دادن و معنابخشیدن به یک فرایندضدقدرت در درون قدرت است که ترجمان عملی و مفصل بندی شده آن دلالت بر «دولت های گذارترازنوین اجتماعی» منفی است و تحت فشارجنبش های ضدقدرت محکوم به تضعیف و زوال

*- جلیقه زردها: یک ضد قدرت؟
https://www.radiozamaneh.com/427430?fbclid=IwAR293aMm1S9nYGhyXuOQPe1khPbaYYhkF3guN_0mZH_UFKF9Ha-w36nyiys

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)