چارپاره­ ی یك سوگ 

چهارشنبه, ۱۹ام دی, ۱۳۹۷

اضافه شده توسط نویسنده مطلب: مجید نفیسی
 

مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز می‌توانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.

به یاد عزت طبائیان

پاره­ ی یكم

صدایم می­ كنند
صدایم می­ كنند
از پشت مِه سنگین دیماه
در پایه­ ی خونین این كوهستان
صدایم می­كنند:
“با همه ­ی وسایل!”
برمی ­خیزم و همبندان می ­خوانند:
“شكوفه می­رقصد
از باد بهاری
شده سرتاسر دشت
سبز و گُلناری.”۱

صدایتان را می­شنوم
ای خانه­ سازانِ شبانه!
در شامگاهی كه از دلِ زمین روئیدید
هر یك فانوسی در دست
و بجای­ گچ، سطلی از نمك
و هر یك را به تساوی می ­بریدید
ازین پارچه­ ی گسترده­ ی خاك
آنقدر كه بتوان
ازین چاردیواری اجاری بیرون جهید
و همان احساسی را كرد
كه غارنشین در غارش دارد
و اجاره­ نشین در خوابش.

همه چیز با تو آغاز شد
ای احساسِ ریشه ­دار شدنِ انسان!
با رویشِ شبانه­ ی خانه ­ها
در “خارج از محدوده”
با چشم­های نگرانِ خشت­ چینان
و دست­های گِل آلود دختران
و هیكل خونین كودكان
زیر چرخ­های بولدوزر.

چیزی سبز می ­شد بر زمین
و چیزی سبز می ­شد در دل انسان­ها
و هر كس سهم خودش را می ­خواست
از زندگی:
نهادن سر به بالین
و خواب­های آشفته ندیدن
از حق اجاره­ ی مالك
تا پول چای­ پاسبان.

می ­شنوم، می­ شنوم صدایتان را
از پشت مِه سنگین دیماه
در پایه­ی خونین این كوهستان
صدایم می­كنند:
“با همه­ ی وسایل!”
برمی­خیزم و همبندان می­خوانند:
“شكوفه می­رقصد
از باد بهاری
شده سرتاسر دشت
سبز و گُلناری.”

پاره ­ی دوم

“وصیتی خاص ندارم كه بنویسم”۲
تنها می ­خواهم بگویم
آنچه را كه می ­خواستیم بگوییم
در شبهای­ شعرِ باغ
همراه با واژه­ كارانِ شبانه
زیرِ ریزش باران
و هیاهوی گاردی ­ها
از پسِ دیوار.

در شب­های شعرِ گوته
ما نوای گمشده­ی خود را می ­جستیم
در همسُرایی­ بزرگ انسان
و از ما دریغ می ­كردند.
در خیابان­های شهر گرد می ­آمدیم
و همنوا با واژه­ كاران
فریاد می ­زدیم:
“ما می­ خواهیم پرنده باشیم
و با آزادی بخوانیم.”

این وصیت خاص من است.

پاره­ ی سوم

آه این سوز چیست
كه از سوی­ تپه ­های­ اوین
تسمه می­كِشد
بر شقیقه­ ها و سینه­ ی من؟

آیا این سوز زمستان آن سال نیست
از گرمای­ آتشی كه شیرهای نفت را بستند
تا سردی­ آتشی كه بر شیرهای شهر گشودند،
از سرنگونی­ِ كهنه
تا نگونساری­ِ نو،
از زهرچشمِ تندیسی كه در میدان­ها فرو افتاد
تا ترشرویی­ِ چهره­ای كه بر دیوارها نقش بست،
از فرمانِ جدید آتش
تا آتشِ نوین نافرمانی؟

ای امیدِ بی حاصل من بگو
آیا بر سكوی­ِ همین قتلگاه نبود
كه ما درهای این زندان را گشودیم
با چشمانی­ خیره
به آبكش های­ نیمه پُرِ برنج
كه زندانبانان كهنه
برای شام عزای­ خود پالوده بودند
و زندانبانان تازه
برای پلوی عروسی خود پختند
و ما حصارگشایان
مرغان سر بریده­ ی آنها شدیم؟
با گشودن زندان
ما بسته شدنِ همیشگی آن را می­خواستیم
و دستاربندان
گشودنِ حسینه­ ای در آن.
آه این چه شوخی­ِ تلخی بود
كه اینك پایان می­گیرد
نه با لبخندی
كه با گلوله­ ای.

پاره­ی چهارم

چشمانم دیگر نمی­تواند ترا ببیند
آه ای عشقِ بی پایان یك ملت!
آه ای عشقِ بی پایان یك عاشق!
با كه از این همه جسارت سخن بگویم
كه این خاك
در “گورستان خاوران”
پیش از اینكه من با قامتِ هفتاد گزی­ی خود
و دست­های­ غول­آسای­ فراخ گشوده ­ام
راست شوم
تا پیكر نازنینَت را بربایم
آوَخ، آوَخ
تو را بلعیده است
و مرا بجز سایشِ چشمی
نصیبی نمانده است.

ما خانه ­سازان و واژه­ كاران نگفتیم، نگفتیم
آنچه را كه می ­خواستیم بگوییم
و لاجرم كاتبان دفترِ الله
مُركبِ كِلك خود را
در دهان ما چكاندند.
ما می ­خواستیم، می ­خواستیم
حق داشتن خانه­ ای را
و آنها برایمان نوشتند:
اشغالِ كاخِ طاغوت!
ما می­خواستیم، می­خواستیم
حق آزادی سخن را
و آنها برایمان نوشتند:
ایجادِ سانسورِ یاقوت!
ما می­ خواستیم، می­ خواستیم
حق اداره ­ی زندگی خود را
و آنها برایمان نوشتند:
دولتی كردنِ تابوت!
نفرین بر این رونوشت
كه هرگز برابرِ اصل نیست!

اینك در این خاك خونین
با تو چه گویم
ای شاهینِ سیمین بالِ من؟
تو رفته­ای و دیگر
ترنُمِ هیچ كوزه­ ی آبی
چشمان زیبایت را نخواهد گشود.
اكنون چار سال، چار سال می­گذرد
از روزی كه من در بدرقه­ ی زندگیم
چارمیخ شدم
و تو در استقبال مرگت
چارپاره شدی.
آه ای مهربانی­ ی من
مهربانی­ ی یك انقلاب
آیا برای همیشه رفته­ ای؟
بگذار در سایه­ی بالهای­ همیشه گشوده­ی خاطره­ ی تو
بر فرازِ قله­ی فتح ناپذیرِ زندگیت
برای خود كوزه­ ی آبی بیابم
كه روحم از شكنندگی­ِ استخوان­های­ِ پوك شده ­ات
قاچ قاچ شده است
و چشمانم برای همیشه
جز سپیدی­ِ این نمك
چیزی نخواهد دید.

مجید نفیسی
۷ ژانویه ۱۹۸۶ یا ۱۷ دی ۱۳۶۴

۱- از ترانه­ ی “شكوفه”ی ویگن. می­گویند كه هنگام بدرود با “عزت”، همبندان او در بند زنان اوین، این ترانه را می­خوانده ­اند.
۱- سطری از “وصیتنامه”ی “عزت” مورخ ۱۷ دی ۱۳۶۰.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)

مطلب را به بالاترین بفرستید

این مطلب خلاف آیین نامه تریبون است؟ آن را به ایمیل tribune@radiozamaneh.com گزارش کنید
Join

دسته‌بندی‌ها: اجتماعی, اقلیتها, اندیشه, ایران, ایران و جوانانش, تاریخ, زنان, فرهنگ, میراث فرهنگی, هنر, کارگری

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.