دیگر دارم با نوروز غریبه می شوم. دست خودم هم نیست. نوروز باید در زندگی ات در روزهای آخر سالت جریان داشته باشد تا آن را خوب خوب حس کنی. وسط بارش برف و سرمای زیر صفر و شیروانی های پوشیده از برف که نمی شود نوروز را بو کشید. نوروز را باید در شلوغی بلوار کشاورز و ایستگاه متروی شهید بهشتی ملاقات کرد. مثل بانویی چهل و چند ساله با رژلب قرمز و صندل های لاانگشتی، ایستاده کنار یک گل فروشی؛ باید بروی بگویی سلام بانو؛ باید لبخندش را از نزدیک ببینی و دستش را با صمیمیت بگیری و بروید بنشینید توی کافه ای دنج و با هم شربت نعناع بنوشید. نوروز را باید در ترافیک سرسام آور تهران جستجو کرد، بو کشید و با آن یکی شد. در صف طولانی تاکسی ها، در پرس شدن های ناگزیر لابلای مسافران مترو، در انتظار برای گرفتن حقوقی که شش ماه است به حسابت واریز نشده، در شور و شوق کودکانه و ناب پدر وقتی برای خریدن گل های بنفشه می رود و با ده ها بغل پر از بنفشه های سفید و زرد و بنفش از راه می رسد. هیچ وقت نشد او را وقت نوروز سرحال نبینم. همیشه شاد بود، همیشه باعث تعجبم بود. مثل بچگی های من ذوق داشت و می خندید. و من از خنده های او و چشم های مامان می فهمیدم که بهار راستی راستی اتفاق قشنگی است.

نوروز را باید از انبوه اس ام اس های بهاری بو کشید. از تبریک گفتن های شتابزده ؛ انگار کسی نمی خواهد جا بماند، باید قبل از تحویل سال همه به هم اس ام اس تبریک بفرستند، همه ایمیل هایشان را بزنند، همه حرف هایشان را رد و بدل کنند. و من با امسال سومین سالی است که اس ام اس بهاری نمی گیرم. حتی تعداد ایمیل های بهاری ام هم کم شده. حتی هنوز جواب ایمیل برادرم را نداده ام. واقعیت این است که پشت شیشه برف می بارد.

بهار دلکش شجریان را می شنوم، تمام می شود دوباره می شنوم. سبزه ام را که گذاشته ام زیر نورآباژور آب می دهم و شادم. اسمش را گذاشته ام گندم، از وقتی نور آباژور بهش خورده به طرز غریبی به صورت نجومی رشد می کند. خانه تکانی ام نیمه کاره مانده، ساعت زندگی ام به هیچ وجه نوروز را جدی نمی گیرد. حس می کنم تنم دارد روی روانم سنگینی می کند. دلم می خواهد چشم هایم را ببندم. واقعا ببندم و وقتی بیدار شدم توی خانه مادر و پدرم باشم. همان آپارتمان کوچک و بامزه. روی همان راحتی های کرم رنگ توی هال دراز کشیده باشم، صدای زنگ در را بشنوم، پدرم ذوق کند و بگوید: بچه ها اومدن… مادرم با آن کت و شلوار طوسی و بوی یاس که از موهایش می آید بدود سمت آینه و عکس من افتاده باشد توی همان آینه. که لبخند او را ببینم. که دلش نیاید بیدارم کند. که پدرم بگوید: بیدارش کنیم؟ که مادرم بگوید : بیدارش کنیم… که بیدارم کنند. که با لباس خانگی و موهای آشفته بایستم دم در و خواهرزاده ام را ببینم که بزرگ شده خیلی بزرگ شده و دارد از پله ها بالا می آید.

بهار دلکش شجریان را می شنوم و بالاخره بغضم می ترکد. واقعیت این است: پشت شیشه برف می بارد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)