یک سال پیش:

نوروز شده بود، سال تحویل شده بود و مادرم مرا صبح زود از رخت‌خواب بیرون کشید تا برنامه ویژه سال تحویل را از تلویزیون بی‌بی‌سی ببینیم. نوروزِ سال گذشته برای من خاصیت مبداء بودنش را از دست داده بود اما هنوز می‌توانست کاری کند که تلویزیون از رخت‌خواب مهم‌تر شود. به همین دلیل است که باید از نوروز متنفر بود. خلوت چندساعته‌ی غیرمعمولِ من با مادرم ثابت می‌کرد که واقعاً عید شده. این چیزی بود که برای من نیاز به اثبات داشت. مثل همیشه مادرم این بخش از زندگی را بر عهده گرفت.

ابتدا دو ماه پیش و سپس دو هفته پیش:

به بهار درباره‌ی یادداشتی گفتم که چراغ از من خواسته بود پیرامون سال گذشته بنویسم. نمی‌دانم چه شد که قبول کردم اما پشیمانی از راه رسید. بهار معتقد بود که سال پُرماجرایی را از سر گذرانده‌ام و بهتر است که درباره‌اش بنویسم. دوستم بهار درباره‌ی من خیلی چیزها را می‌دانست، اما قطعاً هنوز حرف‌های زیادی وجود داشت که باید به او می‌گفتم.

گفتم، قضیه واقعاً طنزآلوده بهار. مسئله اینه که…

اجازه می‌خواهم گفت‌و‌گویم با بهار را قطع کنم (بهار از من متنفر نشو لطفاً)، و بجای آن بخشی از حرف‌هایی که بین من و دوست دیگرم شرام در قالب چت جی‌تاک رد و بدل شده را عیناً همان‌طور که هست، به عنوان تنها منبع موجود از شرح حالم بیاورم:

Sharam‫: به نظر من

‫یه بلاهایی میاد سر آدم

‫بعد زمان می گذره

‫آدم یادش میره

‫ولی یه چیزایی تو آدم می میره

‫دیگه اون شور و حال سابقُ نداره

بعد می بینی مشکل خاصی هم نیستا

me: آره. من خیلی می‌ترسم از همین. فوبیاش رو دارم قشنگ.

Shahram‫: خیلی بده این جور

‫توش گیر کنی خیلی بده

‫یه مسافرت برو

‫یه کاری کن حالت عوض شه

چه می دونم عاشق شو

من بودم میومدم اونجا که عاشق م شی

‫بعد قبول نکنم که شکست عشقی بخوری

me: :‌))))

واقعا به چنین چیزی احتیاج دارم

‫نیازم به همینی که گفتی از نیاز به اکسیژن بیشتره

:‌))))))))))))

Shahram: :‌))))

‫خدایی خیلی تجربه شدیدی ه

me‫: می دونم. الان دارم بهش فکر می کنم

‫الان که نه

چند هفته است

‫بهم گفتن، یه مجله دیگه

‫یه مجله گی ها و اینا

‫اینترنتیه

‫گفتن بیا در مورد سال گذشته برا شماره عیدمون یادداشت بنویس

‫گه خوردم و گفتم باشه

دو روز دیگه باید تحویل بدم و عملا بی چاره شدم

‫چون نوروز سال گذشته خب شکست عشقی خوردم :)))))))))))))))))))

و می خوام یه راهکاری پیدا کنم که بدون اشاره به اون قضیه بشه نوشت

‫ول خب چیز دیگه ای هم ندارم برا نوشتن

Shahram: :‌)))

me‫: و بدبختی بزرگتر، همه اونایی که باهاشون رابطه داشتم اون مجله رو می خونن. منظورم اوناییه که اسمشون یادم مونده.

:‌))))))))))))

‫به نظرت این خودش یه جوک نیست؟

Shahram: :‌))))))

me‫: ‫ای کاش وودی آلن الان اینجا بود

Shahram: ‫آره آره

‫یاد وودی آلن افتادم من هم :)))

me‫: ‫هفته هاست که یادشم 🙂

Shahram: ‫فکر کن یه چیز بنویسی و اونا همه خودشونُ توش پیدا می کنن :)))

me‫: ‫‫دقیقا. افتضاحه.

‫خودم تجربه کردم اینو

‫و می دونم اصلا حس جالبی نیست

‫تازه نمی تونی بهشون فحش هم بدی اینطوری

Shahram: ‫فحش :))))

me‫: ‫باید خیلی روشنفکر و مودب هم برخورد کنی :)))

‫گور باباشون

Shahram: ‫ولی به نظرم چیز خوبی میشه چون تجربه مستقیمه

‫ولی خب مشکلای دیگه هم داره قضیه دیگه

me‫: ‫یادداشته چیز خوبی میشه یا شکست عشقی؟!

Shahram: ‫یادداشت ه بابا

me‫: ‫فعلا که دو پاراگراف نوشتم و هر وقت می خونمش عقم میگیره

Shahram: ‫بابا یه کم گشاد بازی رو بذار کنار

‫بشین تمرکز کن

me‫: ‫‫تنبلی نمی کنما، هر جور می خوام بنویسم خوب نمیشه. یعنی کلاً من از اوناشم که درباره گذشته نمی‌ تونن خوب بنویسن. نباید قبول میکردم.

Shahram: ‫نمی دونم

‫ولی خدایی تلاش کن که بشه

‫دیگه کاری ه که باید کنی البته

me‫: ‫به خودم گفته بودم امشب می نویسم. واقعا هم قصد دارم امشب از شرش راحت شم

Shahram: ‫برو بنویس پس

‫برو برو

‫من هم وقتتُ نمی گیرم

آوردن این چت بدترین ایده‌ای بود که به ذهنم رسید، اما ایده بهتری نداشتم. تازه مجبور شدم قسمت‌های بامزه‌اش را حذف کنم.

شش ماه پیش:

خوابم نمی‌برد. کسی باورش نمی‌شد اما دو ماه بود که نخوابیده بودم. در واقع اواسط روز از خستگی بی‌هوش می‌شدم و کمی بعد از خواب می‌پریدم. شبیه به فیلم «بی‌خوابی» نبود. نمی‌دانم شبیه به چه بود. جهنم؟ شاید. به‌هرحال وقتی به دیگران می‌گفتم حواس‌پرتی و جواب‌های اشتباهم بخاطر بی‌خوابی و خستگی است، کسی باور نمی‌کرد و دل نمی‌سوزاند. به جلب ترحم فکر نمی‌کردم اما به آن نیاز داشتم. به‌هرحال ترحمی هم در کار نبود. بالاخره وقتی بی‌خوابی‌ام درمان شد، قسمت پارانوئید مغزم تصمیم گرفت آن دو ماهِ جهنمی را بگذارد پای اتفاقی که در نوروز افتاده بود. جالب است که در یکی از همان شب‌های بی‌خوابی خودش به من زنگ زد. بله، او نمونه‌ی کمیابی از نسل آدم‌هایی‌ست که بعد از اینکه به پوچیِ رابطه‌شان با شما پی بردند و به همین دلیل چیز دیگری وجود ندارد که جلوی رفتن‌شان را از کشور بگیرد، با یک شماره‌ی تا ابد ناشناس به تلفن شما زنگ می‌زنند. (در این مورد با روان‌شناسم به نتایج خوبی رسیدیم.) اما می‌دانید چیزی که از آن شب به یادم مانده چیست؟ حتا او هم باور نکرد که من بی‌خواب شده‌ام. در واقع باید بگویم که مخصوصاً او هم کمی دل‌سوزی نکرد. او اعتقاد داشت که من مثل همیشه‌ام. تو همیشه بی‌خواب بوده‌ای. درست است، اما فقط یک بار شصت روز پشت سر هم قدرت اینکه از رخت‌خواب بیرون بیایی را نداری و در عین حال از رخت‌خوابت متنفر شده‌ای. شاید این شصت روز واقعاً به نوروزِ گذشته مرتبط بود، شاید هم نه، ای مغز پارانوئید بدبخت. به‌هرحال کسی برای باور کردن وجود نداشت.

چند ماه گذشته:

عجیب و تا حدی ناراحت کننده است که از وقتی رابطه‌ی بهار با پارتنرش به پایان رسیده، دوستی ما نیز عمیق‌تر شده. به شکل اسرارآمیزی او خواستار دانستن یک راز است: چگونه می‌توان دل‌تنگ نشد؟ از من می‌پرسد. انگار من می‌دانم. اما شاید هم واقعاً بدانم. یک سال گذشته است. من چه کار کردم؟ یادم است که از هیچ‌کس متنفر نشدم. اما یک روز قبل از اینکه هواپیمایش پرواز کند، موهایم را از ته تراشیدم. بهار هم پیانویش را فروخت. احتمالاً فکر کرده بودیم باید ریاضت بکشیم. به‌هرحال موهای من دوباره رشد کردند و بهار هم یک پیانوی دست‌دوم خرید. ما زندگی کردیم و در شب‌هایی هم دل‌تنگ شدیم، اما وقتی بهار می‌پرسد، چطور است که دل‌تنگش نمی‌شوی؟ و منتظر رازی‌ست که من بر زبان بیاورم تا او نجات پیدا کند، تنها می‌توانم یک چیز را با اطمینان بگویم: اگر چه دل‌تنگش نیستم… یعنی در واقع دل‌تنگ خودش نیستم… دارم خیلی بد توضیح می‌دم. هنوز هم می‌تونه طپش قلبم رو بالا ببره، اما فقط دل‌تنگ حسی هستم که به‌اش داشتم. یعنی به قول شرام، دل‌تنگ عشقم و نه معشوق. اما انگار لازمه کمی دید فرویدی خرج کنم و بگم که هر عشقی از معشوقش نشئات می‌گیره، و اگه من دل‌تنگ عشق هستم، پس دل‌تنگ معشوقی هم هستم که بهش عشق می‌ورزیدم… من بدترین آدم دنیام برای حرف زدن در مورد خودش. می‌دونم.

وقتی که به انتهای نوشته‌ام رسیدم

این بدترین یادداشت بهاره‌ی تاریخ بود. واقعاً چیز دیگری برای نوشتن نداشتم. فقط می‌توانم برای‌تان آرزو کنم که نوروز 92 را در رخت‌خواب بگذرانید. برای همه سال خوبی را آرزو می‌کنم. برای پارتنر سابقم، برای بهار، برای شرام و همه‌ی دوستان دیگرم. سال نو مبارک.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)