یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، آخدا نشسته بود
شست نازی به دهن، فکر بازی و جرنگ، بارگاهش پرز حوریهای لنگ
آخدا به شب خراباتی بود، غرق شادی، یک کمی قاطی بود
روز که میشد، چی بگم، پاک خرافاتی بود
آخدا پیشۀ معماری داشت، گر نبودست زمان سال به بیعاری داشت
نگران از پس فردای عنق، حسرت ساخت بر او جاری بود
لوسیفر یار و مددکارش بود، هم به شادی هم به غم، دادش بود
به یکی اشارۀ انگشتش، نه لزومی به فرامین خشن میبودش
آخدا از بارگاهش خسته بود، بیمناک از لات و پوت پیوسته بود
شیطنت بود سراپا آنکه شیطان نام داشت، بر سرش اندیشه های خام داشت
درگوشی به آخدا آموختش، از خطاهای گذشته یه کِمی آسودش
گر نمیخواهی زمان ات با کسالت بگذرد، سازه ای درکن خدایا! سودش از آن تو و هرچه ضرر مال من است
آخدا دید که بیراهه نگفت، دردسر ساز ولی یاوه نگفت
لوسیفر را به دو دست تشتی بود، پر ز معنا هم چو بیگ بنگی بود
آستین های آخدا بالا شد، قوسکی قزه پران پیدا شد، غرق کاری همچو کارستان شد
ساخت یک حبه زمین، پر ز آب و مازولین
یادش آمد که چراغی بایست، پس آن راحت و خوابی بایست
روز دویم خودشو اقنا کرد، یه کمانه آسمون برپا کرد
آخدا شنگش شد، یه کمی ننگش شد
دید زمینش خالیست، دره هاش بی قالیست
جیب تنبونش رو دید، یه مشت افسونش رو چید
بر گرفت سوی زمین، فوت غرای وزین، سبز شد دره و چین
شده بود سیم روز، خسبکی بعد بروز

به چاهارم روزه رو آفتابی کرد، شبه رو مهتابی کرد
کمی از ملات شب باقی بود، پس از آه و ناله ها و دنگ و فنگ
کف دستش سابید، رو آسمونش پاشید
راه شیری رو بساخت
با یه چش بهم زدن، زیر کرسی بنواخت

روز پنجم، بعد دو رکعه نماز، امر کرد ماهی بشه، فلفور شد
امر کرد کفتر بشه، فلفور شد
هر چه که شد میشد، آخدا امضا میکرد، مفت و بی سودا میکرد

روز شیش پرده درید، آخدا چاشت و بی چاشت پرید
دید که دره هاش پر است، آسمون نغمۀ سار و چلجله است
بعد یک فین نهنگ، دانه ای سیگار بنگ
هدیۀ باب مارلی بود، واسه روح چارلی بود
هرچه داشت هرچه نداشت، زد زمین قایم و کاشت
می خزیدند، می جهیدند، می دویدند

آخدا لهلهی کرد،یه کمی قهقهی کرد، جلذقه بهبهی کرد
جنس مرغوب اینجاست، گرم و مرطوب اینجاست
به خودم می مانست، مثل من دیوانست
با یه تردستی فوق، به غرابت چه بزرگ
ورمالید و ورمالید، آدمو به سرپایید
اولش امضا کرد، زالو و شیدا کرد
دید که شایسته نبود، آنچه بایسته نبود
فوتکی درش دمید، همچو طوفان پلید
آدمی سلام کرد، با قید و علام کرد
آخدا راضی شد، مست خود بازی شد

هفتم هفته بودش، سابات و شفته بودش
آخدا، همه رو نظاره کرد، لوسیفر اشاره کرد
چشش آدم رو که دید، آه کشید و زاری کرد
آدمی گشنه بودش؟ یا که سرگشته بودش؟
سر دو دست گرفته بود، مثل خر خرفته بود
گوشه ای کز کرده، موهاشو وز کرده
آخدا بانگ بلند، چی شده یارمو چند؟
تو سواری خواهی؟ مرغ و ماهی خواهی؟
آدمی زمین اشارت میکرد، جفتها رو سخت حسادت میکرد
آخدا فهمو شد، یه کمی اخمو شد
لوسیفر میداند، همچو تو مینالد، میدونوم که کام نیست، آهی در بساط نیست

آخدا فکری به سر شد، طرح و تدبیری بدر شد
ز بر ماه، گردی و کمانش بگرفت
وز گیاهان خزنده، هر چه نرمی و هلال است بگرفت
ذات پیچک، آنچه می پیچدش آن را بگرفت
سبزه خود داد بزد، من چقدر مرتعشم
کلک بود از همگان نازکتر و گله با غنچه اش پهلو زد
برگها هرچه که بی وزنی بود
حضرت فیل اومد، بوق زمان آویزان، و گفت
آخدا این رو تو از ما بپذیر، لیک دانم که چه تقدیر سریر، آدمی را تو به انبان داری
یه غزالی که در آن نزدیکی، نگهی کرد به صف با تیزی
آخدا برق نگاهش گاپید، و در انبان فراخش به خلید
زنبوهای عسلی، که میکردند وصلی، روح جمعی رو نثارش کردند، کوله باری به حسابش کردند
آفتاب اما که همه شادی بود، یکسره تحفۀ شادمانی بود
زری انداخت در اون تشت گدا، آخدا کرد ذهی جشن و صدا
ابرها گریۀ افلاک شدند، بی قراربا بقچه ای راز بدست، به سوی عیار شدند
خرگوشه نانازی بود، کمرو بود، طاووسه تکبرش سازی بود
طوطی بود، چرب زبانیش چنان، سنگ خارا که به سختیش عیان
عسله کوزه ای از شیرینیش، هدیه ای با لذت دیرینیش
همه بگرفت آخدا، مثل خمس مصطفا
ببر ز بیرهمی خود،آتیش از گرمی خود، برف از سردی خود و زاغه وراجی خود، به آخدا پس دادند
آخدا هرچه حسابش میکرد، این ور و اون ور و تاب اش میکرد
باز یه چند کم میداشت
مرغ عشق، یه قفس بوسه فرستاد، همین
دورنا تزویر فراوان با هزاران منت
ماده غاز سرخ رنگ، به همان سنگ وفاداری داد

آخدا خمیر رو زد بی مایه، هیکلی سان درخت پرسایه
گیسوان از تارکش آویخته، شعله بر اندام مرد افروخته
زانکه ماه ابروی لیلا رو بدید، اخم کرد و رنگش از بخل پرید
لب بیاراسته چون تازه عروس، نیمه کام از پس یک بوسۀ دوست
آخدا مست تماشای شکیل، لرزه بر سینه و اسباب علیل
به خودش گفت، می برازد بر من او بیش از بدیل، کی تواند راه خود گیرد زلیل
خوشگله فکر خدا رو خواند و رفت، عشوه ای چون سازگاران راند و رفت
در پی اش اخمی در ابرویش کشید، پشت کرد و ابر رخسارش تکید
آخدا یکه خوران استغفر،می بدادش به پسر با صد هر

خسرو پورملکی

اکتبر 1999

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)