یکی از مشکلاتی که بسا اوقات با آن درگیر میشویم این است که چیزی را میپسندیم و حتی داشتنش را از ته دل آرزو داریم و کوششهای بسیار هم برای به دست آوردنش میکنیم، ولی به الزامات و وسایل آن توجهی نمی نماییم، به عبارت دیگر خودش را میخواهیم و اسبابش را نه!

دمکراسی شاید معروفترین مثالی باشد که بتوان در این زمینه ذکر کرد.

برابری یکی از همان اسبابی است که چندان طالبی ندارد. هزار  پیشداوری شخصی و اجتماعی ما را از تن دادن به برابری بازمیدارد، حال چه در زمینۀ مذهبی باشد، چه قومی و چه جنسی و… حداکثر حاضریم برابری را در حوزۀ رأی گیری تحمل کنیم، ولی بیرون که آمدیم ترجیح میدهیم با آنها که برابرشان نمیدانیم، سر و کاری نداشته باشیم.

در حقیقت قبول عمیق و اساسی برابری امری اخلاقی است، نه صرفاً سیاسی و کاریست بسیار مشکل. سیاست میتواند شما را به قبول فایدۀ برابری حقوقی و سیاسی قانع کند، ولی فراتر از این نمیتواند برود. این اخلاق است که بر پایۀ برابری عموم انسانها ساخته میشود و مرکز ثقل قبول برابری در ذهن ماست. جهانشمول بودن ارزشهای اخلاقی فقط این نیست که در همه جا معتبر است، این هم هست که در مورد همۀ ابنای بشر به یکسان و همسان معتبر است. درست است که برابری در دمکراسی حقوقی و اخلاقی است، ولی استحکامش در نهایت محتاج دل دادن به برابری اخلاقی است که ارزشی است و عام. اگر میگویند که دمکراسی با اخلاق قرابت دارد، به همین دلیل است، به دلیل اتکای به برابری.

طبعاً برابری، در دمکراسی ابعاد گوناگون دارد و یکی از ابعاد مهم آن که در همه حالت مهم است، ولی اهمیتش در این زمانۀ اسلام زده، با روشنی بیشتری در برابر چشمانمان عیان گشته است، برابری مذهبی است. برابری مذهبی را به دو اعتبار میتوان تعریف کرد.

یکی اینکه همۀ مذاهب را به طور برابر، راهی به سوی معنویت و تماس با خداوند بدانیم، چنانکه برخی عرفا میکنند. این دید از دل هیچ مذهبی بیرون نمیاید و محتاج بیرون قرار گرفتن از حوزۀ هر مذهب خاص است ـ قضاوت از دیدگاه معنوی بالاتر. اگر هر مذهبی فرض برابری کامل مذاهب را بپذیرد، به نوعی علت وجود خویش را نفی کرده است. چون انتخاب مذهب را حداکثر به پسند مردم واگذار کرده و نه اعتبار خود.

دوم اینکه از قضاوت در بارۀ اعتبار این و آن مذهب صرفنظر کنیم و با اعتراف به ناتوانی خویش از قضاوت، در قبال آنها رفتاری یکسان پیشه کنیم. این البته خارج است از حوزۀ بینش مذهبی. یعنی خدا و رستگاری را در نظر نمیگیرد و در باب وجود آنها و راه بهتر شناختنشان قضاوتی نمیکند.

لائیسیته، در پیش گرفتن این راه دوم است. نه برای تنظیم روابط شخصی با مذهب، برای ترتیب رابطۀ حقوقی قدرت سیاسی با پیروان مذاهب مختلف. روشن است که دولت نمیتواند روش عرفا را پیشه کند و از موضع اعتقاد گستردۀ مذهبی صحبت بکند.

پایۀ توجیه لائیسیته این است که داوری در بارۀ‌ درست و نادرست بودن یا بهتر و بدتر بودن هیچ مذهبی از دیدگاه عقلانی ممکن نیست و از آنجا که ممکن نیست، تفاوت قائل شدن بین پیروان آنها پایگاه محکمی ندارد، پس باید برابری افراد را صرفنظر از مذهبشان، با نادیده گرفتن اعتقادات مذهبی شان، تأمین کرد.

این است برابری مذهبی در دمکراسی. اهمیتش حاجت به توضیح ندارد، بخصوص برای مخاطب ایرانی. چون دمکراسی در ایران آینده بدون این تحقق این امر تأمین شدنی نیست. حصول به این امر محتاج این است که همۀ ما به برابری دمکراتیک به طور عام و در زمینۀ مذهب به طور خاص، گردن بنهیم. پس زدن لائیسیته یعنی پس زدن این بعد مهم از برابری سیاسی. اگر از برابری گریزانید، باید فکر دمکراسی را از سر به در کنید. از خود بپرسید که حاضرید در زمینۀ مذهب این برابری را بپذیرید یا نه. اگر پاسختان مثبت باشد، راه دستیابی به دمکراسی در برابرتان گشوده است.

 

 

۱۶ اکتبر ۲۰۱۸

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است

rkamrane@yahoo.com

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)