این جمله را سالیان دراز پیش خوانده بودم. در شرایط خاصی من  نیز مجبور بوده ام جانوری را بکشم. از این کار هیچوقت احساس رضایت نداشته ام. همیشه با خود میاندیشم؛  جانوران نیز همانند انسان حق حیات دارند لذا ما حق نداریم جان آنان را بگیریم. در شرایط فعلی شاهد هستیم که انسان برای قدرت و ثروت دست  به چه کشتارهائی میزند.  کشتار های دسته جمعی انسان ها؛ اعدام و تیرباران های  فراوان بدست جنایتکارترین سیستم های حکومتی.  ولی  علاوه بر انسان کشی ها ؛ متوجه هستیم که پرورش حیوانات برای تغذیه انسان و کشتار آنان چگونه ماشینیزه شده و لذا باید نتیجه گرفت که انسان از انسان دوستی و انسانیت روز بروز فاصله میگیرد. او دیگر هیچگونه ارزشی برای جان انسان و حیوان قائل نیست.

رضا باقری

ازقضا  شبی به بستر رفتم و مشغول خواندن مقاله ای شدم؛ نور چراغ مطالعه خود را بر صفحه کاغذ و قسمتی از تخت پهن کرده بود. در قسمت های هیجان انگیز مقاله رسیده بودم که احساس کردم حشره ای در قسمت چپ صفحه مقاله؛ بر روی تختخواب تکان میخورد؛ با کمی دلهره نگاه کردم ؛ متوجه جانوری شدم که عکسش در همین جا مشاهده میکنید.  البته این عکس را از اینترنت آورده ام ولی دقیقا همین جانور بود. من که یکه خورده بودم. در یک حالت ارتعاشی خواستم او را با دستم پرتاب کنم ؛ ولی وسط راه دلم برایش سوخت؛ ضربه را طوری زدم که از جلو چشمانم کنار برود؛ فکر کردم او در این هوای سرد به من پناه آورده است. در هر صورت دوباره مشغول خواندن مقاله شدم . چیزی نگذشته بود که مجددا متوجه شدم او دو باره به ” همانجا ئی که من اورا از جلو چشمانم کنار زده بودم” جای قبلی” آمده و بدون حرکت ایستاده است. انگار مشغول نگاه کردن به من بود. او بدنبال نور چراغ در آنجا میپلکید. این بار آگاهانه او را به روی کف اطاق پرتاب کردم که دیگر نتواند از تخت بالا بیاید؛ من هم مشغول مطالعه شدم و شب را هم خوب خوابیدم .
صبح زود  روز بعد  وقتی به حمام رفتم در موقع اصلاح صورتم ؛ با کامل تعجب متوجه شدم که  او دوباره در مقابل من مشغول نگاه کردن است. نمیدانم چگونه به دنبال نور چراغ حمام به آنجا آمده بود. فکر کردم که او دیشب به یک گوشه ای پناه برده و از نظرها خود را پنهان کرده است. دلم برایش سوخت. چرا که اگر دیگر ساکنان خانه؛  او را در حمام میدیدند حتما با سرو صدای و جیغ و فریاد؛  بوسیله دستمال و یا ابزار دیگری او را میگرفتند و میچلاندن و لذا با بیرحمی کشته میشد؛ از این رو با خود گفتم این جانور در هر صورت میمیرد ولی بهتر است در مردن کمتر سختی بکشد . تصمیم گرفتم جائی در بیرون از خانه برای او بیابم ؛ یک دستمال کاغذی را جلو او گذاشتم ؛ و عجیبا که بدون هیچ گونه تعارفی خود به راحتی روی دستمال کاغذی آمد ؛ کمی خوشحال شدم؛ اما در حقیقت خیلی ناراحت بودم که باید با وی در شرایط بسیار بدی وداع بگویم. او را با دستمال کاغذی به بالکن بردم؛ سرما تقریبا 2 درجه بالای صفر و هوا کاملا صاف بود. احتمال خیلی زیادی وجود داشت که آفتاب هم از زیر ابر ها خود نمائی کند. فکر کردم باید بهترین جا را برایش بیابم. گلدان های طرف فضای باز بالکن نمیتوانست جای خوبی باشد؛ چرا که هر آن ممکن بود باران ببارد و او در اثر باد و باران نابود شود. جلو پنجره اطاق خواب یک گلدان بود که هنوز گلهای شمعدانی آن همانند بهار سبز بودند؛ به نظرم  رسید که جای بسیار مناسبی میباشد. آنجا نه باران میبارید و نه آنچنان سرد بود که او از سرما جان بکند. وی را از روی دستمال کاغذی بر شاخه سبز گلدان گذاشتم ؛ کمی به او نگاه کردم ؛ احساس کردم که جایش خوب است ؛ من هم کمی خیالم راحت شد که او دست کم آن روز را بزندگی ادامه خواهد داد.

رضا باقری

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)