از حیث نظری، خیابان‌های امروزِ ایران آوردگاهِ مصافی است که میان فاشیسم و بربریت از سویی و سوسیالیزم از دیگرسو درگرفته است. در طرفی آتش -‌به- اختیارانی هستند شیفته و شیدای مرگ، پدرسالاری، جنسیت‌زندگی، تعرض و سرکوب جنسی، آزمندی و نفع‌پرستی، و نفرت از زن زندگی و آزادی؛ و در دیگر سو عاشقانِ مهر و همبستگی. از سویی گفتمانی را داریم که بر نافرجام‌بودنِ انقلاب تاکید دارد؛ بر رعب‌آوربودنِ عصیان علیه پدر/دیکتاتور/قیم؛ گفتمانی ساخته-و-پرداختۀ حاکمین در نقشِ نه حتی ارباب بلکه برده‌دارانی که هنوز بر این گمان‌اند که خیابان‌های تهران، اصفهان، مشهد، شیراز و زاهدان، چونان بازار برده‌فروشان شام و حجاز و حبشه است و آنها برده‌دارانی که برای شکار متاع خویش به خیابان می‌روند و برای فروش‌اش به زندان اوین و قبرستان. و از دیگرسو، گفتمانی با محوریت زنان در خط مقدمِ نبرد، که آغوش خویش را به سوی آدمیزادگان باز کرده‌ و حامل عشقی است که نطفه‌هایش را می‌توان در مراقبت دلسوزانۀ مادر جستجو نمود از همان لحظات نخست از فرزندی که در رحم خویش حمل نموده و می‌پروراند.

این از مضحکه‌های اندوه‌بار تاریخ است: حکومتی که به نام دین  با برداشتی رادیکال و سیاسی از اسلام و با تعبیری سوگیرانه از ادراکات شریعتی و آل‌احمد بر اریکۀ قدرت تکیه زد، و در-و-دیوار شهرها را از شعارها و تصاویر مذهبی اندود، حالا با ضرب-و-زورِ دگنگ و طپانچه و با خون‌ریزی‌های وحشت‌انگیزِ عریان، رویاروی جوانانی قرار گرفته  که گویی در نگاه نخست سکولارها و لامذهب‌هایی تمام‌عیار‌اند اما در نگاهی عمیقتر، با جان‌فشانی‌های ستایش‌انگیز، مفهوم نبی‌وارانۀ صلح جهانی و هماهنگی میان ملت‌ها را فریاد می‌زنند.

فاشیست‌هایی که در هیبت مجتمع نظامی-مذهبی و از مجرای دولتی غارتگر که به شرکت سهامی نظامی‌ها و روحانیون چونان دو طبقۀ فاسد مسلط بدل شده است، از بیت‌المال ایران تزریق می‌کنند، از خامنه‌ای اهریمنی برساخته‌اند که با هر چرخش انگشتر‌اش، کثیری از پاک‌ترین فرزندان این آب-و-خاک با اتهاماتی همچون توهین به رهبری، یا الحاد و افساد فی‌الارض روانۀ سینۀ خاک می‌شوند. آنها از آزادی بیزار و از آن گریزانند.  زنانِ آزادی‌خواه اما در قامت مادری عرفانی که سرانگشت‌های اشارت‌‌‌اش به مام میهن رهنمون‌مان می‌کنند، به جذبۀ جوشانی بدل گشته‌اند که ذره‌های تک‌اُفتادۀ این چهل‌-و-اندی سال را چونان خلقی متحد  در همبستگی و سعادتی ابدی مستحیل می‌سازند گیرم که در دریایی از خون و در فراسوی اصل لذت و صیانت نفس. این زنانِ شجاع از ما چه می‌خواهند: عشق و عشق و عشق، دوزخیانِ اهریمن‌صفت اما بر ترس و سرسپردگی و سرکوب پای می‌فشارند. وقتی به تصویری نگاه می‌کنیم که پیکر بی‌جانِ مهدی حضرتی را در محاصرۀ نیروهای سرکوب و لباس‌شخصی‌ها نشان می‌دهد، آن را گواهی می‌گیریم بر مرگ ابدیِ جمهوری اسلامی، خانه‌ای جن‌زده، پوسیده بی‌روح و رو به زوال.

فاشیست‌ها سالیانِ سال است که شکافی ایجاد کرده‌اند میان روح به مثابۀ اندیشه و تفکر، و طبیعت که آن را در آزمندی و چپاول و زن‌ستیزی معنا کرده‌اند. انقلابیونِ جوان اما دست‌اندرکارِ آشتی میان روح و طبیعت‌اند. اگر تطبیق با و تبعیت از سنگدلی‌هایی که جمهوری اسلامی در بیش از چهل سال عمر خویش در جامعه تزریق نموده، هنجارشکنی و روان‌رنجوری است؛ ما با روان رنجورترین انقلاب و انقلابی‌های تاریخ معاصر روبرو هستیم: تسامح و تساهل در اندیشه و نظر، و رادیکالیزم در عمل.

انقلاب گیسوانِ ایران – این جنبش پاک‌باختگان- این پرسش را در سپهر عمومی مطرح و به میان کشیده که در تخالف با آنچه فروید زمانی می‌اندیشید و می‌گفت آیا می‌توان آنجا و آنزمان که ابرهای سیاه-و-سنگینِ فاشیسم چونان فرزندِ ترگل‌ورگلِ سرمایه‌داری همه جا سایه افکنده‌اند، بازهم به خشنودی و رضایت اندیشید، از تنهایی و انزوا به درآمد، امیدوار بود و برای تحقق اینها همه دست به عمل زد؟ در بطن این انقلاب، با کنشگرانی رویارو هستیم که در هر لحظه- آن لحظاتِ فرح‌بخش و سکرآور روسری‌سوزان- «آزادی از» را درست کف خیابان در چندقدمی نیروهای اهریمنی تجربه می‌کنند و طی فعالیت‌هایی خودانگیخته، خود را برای «آزادی برای» در فرداروزِ پیروزی انقلاب آماده می‌سازند. بله، عشق را می‌توان حتی زیر سیطرۀ حاکمیتی که اساس‌اش بر ضد آن استوار است نیز سراغ گرفت آن را پروراند و حفظ‌اش نمود. انقلابیونی که هیچ‌گاه خوش‌بین نیستند شر را می‌پذیرند اما آن را مطلق نمی‌پندارند و در سودای به زیرکشیدنِ تمثال‌هایش شب-و-روز خویش را سپری می‌کنند. گاهی سرد و عبوس و سخت‌گیر نیز می‌شوند گاهی می‌گریند  بر مزار آنانکه رفته‌اند؛ اما گریه‌ای خشم‌آلود که آدمی و آزادی‌اش را نه در قامت اسطوره‌ای از تیررس و دیدرس آدمی خارج می‌کند و نه جهانِ فارغ از آزادی را در ظلماتیِ سنگین غوطه‌ور می‌بینید؛ بلکه آزادی را هم آرزو می‌کند و هم آزمون، تا در آمیزه‌ای از این دو روزی بشود آنچه می‌شود یعنی روییدن نهالی که بی‌دریغ بال-و-پر خواهد کشید و ایرانی‌ها همه را در خنکای مطبوع خویش به استراحت و آرامشی دور-و-دراز فراخواهد خواند. زیر سایه‌سار درختِ تنومند آزادی، سایه است اما هم خدا هست و هم نور و هم آب!

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)