از روز تأسیس جبههُ جمهوری دوم، مشکلی رخ نموده که نمایانگر نقطه ضعفی در فرهنگ رایج سیاسی بین ایرانیان است: اکثر ما از معنای جبهه تصور دقیقی در ذهن نداریم.

به تصور من، مشکل، نه برخاسته از تسلط به زبان است و نه به مفاهیم سیاسی که جبهه یکی از پیش پا افتاده ترین آنهاست. دانش متوسط مبارزان ایرانی بسیار از این حرفها بالاتر است. مشکل از کمبودی در تجربیات تاریخی اخیر ما برمیخیزد.

جبهه در جایی بین انتخاب کلی نظام سیاسی، فرضاً در جهت انتخاب دمکراسی، و انتخابهای جزئی، نظیر آنچه که احزاب در برنامه های خود به دیگران عرضه میدارند، قرار میگیرد. نکته اینجاست که ظرف چند دههُ گذشته، ما بسیار شاهد به کارگیری عبارت جبهه در موارد مختلف و در نقاط گوناگون طیف سیاسی بوده ایم، بدون اینکه کاربرد این اسم از سوی آنها درست و بجا و به عبارت معمول، بامسما باشد. در بین ما و در سالهای اخیر، کاربرد کلمهُ جبهه، دائم به طرف یکی از دو قطبی که گفتم میل کرده است ـ تا حد تهی شدن از معنا.

از یک طرف برخی کوشیده اند که خواستاری دمکراسی و فرضاً حقوق بشر را در کلی ترین شکل، پایهُ تشکیل جبهه بکنند، ولی در عمل فقط توانسته اند افرادی ـ و نه گروه هایی ـ را گرد هم بیاورند که طرفدار اینها هستند. نتیجهُ کار تشکیل گروهی شده است سست، بدون بستگی محکم نظری که در نهایت چیزی را فراتر از خواستی کلی بیان نمیداشته، آنقدر کلی و در عین حال همه گیر که اصلاً معلوم نبوده چرا عده ای تحت لوای آن دور هم جمع شده اند. اینها در حقیقت اسم حزب نمیتوانسته اند بر خود بنهند، در حد کلیتی هم که قرار داشته اند، نامی مناسب پیدا نکرده اند و در نهایت گفته اند جبهه ایم.

از طرف دیگر هم جبهه هایی دیده ایم که باز متشکل از افراد همفکر بوده است، منتها در جزئیاتی که فقط در قالب حزب معنا پیدا میکند. یعنی محتوایش حزبی بوده و اسمش جبهه. در اینجا هم عضوگیری صورتی پیدا نموده که اصلاً به جبهه ارتباطی ندارد و به طور روزمره از سوی احزاب گوناگون انجام میپذیرد. افرادی که از بابت ایدئولوژیک به هم نزدیکند، در حزبی گرد میایند و وارد میدان مبارزه میشوند. در اینجا استفاده از نام جبهه حالت نوعی بلندپروازی سیاسی داشته. برای مهمتر و بزرگتر جلوه دادن خود به تناسب آن چیزی که واقعاً هستند، نام جبهه را برگزیده اند که بر هیبت خود بیافزایند.

خلاصه کنم: جبهه در جایی بین این دو گزینه که هر کدام فایده و اعتبار خود را دارد، قرار میگیرد و با هیچکدام آنها یکی گرفتنی نیست. کار آنها را نمیتواند انجام بدهد، آنها هم نمیتوانند کارهای جبهه را انجام بدهند. توجه کنیم که هیچ نوع تجمعی ارزش مطلق ندارد. هر تجمعی با هدفی متناسب است و باید به همین تناسب به کار گرفته شود.

جبهه ساختمانی سیاسی است که وجودش بسته به تعادل است و به همین دلیل، برپایی و حفظش این اندازه مشکل. اول اینکه عناصر تشکیل دهندهُ جبهه، افراد نیستند، گروه ها هستند. دوم اینکه گروه های عضو جبهه تفاوتهایی دارند که مانع تحلیل رفتنشان در یکدیگر و تشکیل حزبی بزرگ میشود، بخصوص از بابت ایدئولوژیک. مقام و مکان جبهه اینجاست. بنا بر این اصولاً گرفتن دو ایراد به آن بیجاست: یکی اینکه چرا چارچوب فکری دارد، دیگر اینکه چرا ندارد. تعجب نکنید، عملاً این دو ایراد است که تا به حال متوجه جبههُ جمهوری دوم شده است.

ایراد اینکه چرا شما صحبت از جمهوری میکنید یا از لائیسیته؟ حال از سوی هر گروه و با هر انگیزه ای طرح شده باشد، همان است که چرا چارچوب دارید؟ درست است، چارچوب داریم چون برای جلب مردم باید فکر و طرحی به آنها عرضه کرد. همین گفتن دمکراسی و حقوق بشر که حرف نشد. همه میگویند و کسی هم نمیتواند جمعیتی را گرد بیاورد. حرف پذیرفته توسط همه که محور تجمع سیاسی نمیتواند باشد. حرف ما این است و دلبخواه هم انتخاب نشده است، بر اساس توجه به موقعیت تاریخی و سیاسی مان، گزیده شده.

گروهی دیگر ایراد میگیرند که چرا جبههُ جمهوری دوم چارچوب فکری ندارد، یعنی دارد ولی کافی نیست و خلاصه اینکه چرا آنی نیست که ما میخواهیم، چه از بابت وسعت و چه از بابت گرایش ایدئولوژیک. جواب این هم روشن است: اگر ما میخواستیم وارد جزئیات بشویم، خود بخود تبدیل به حزب میشدیم و جمع کثیر و گوناگونی را که میخواهیم گرد بیاوریم تا حکومت اسلامی را ساقط کنیم، سراغمان نمیامد، حتی اگر نام جبهه را هم حفظ میکردیم. هر کس میرفت دنبال حزب خودش، یعنی همین که الان هست.

بالاتر گفتم که کار درست کردن جبهه، به خاطر لزوم حفظ تعادل ها، بسیار  مشکل است. اگر ما هم مانند دیگران، دنبال این کار مشکل رفته ایم، برای این است که میدانیم رسیدن به هدفمان که جایگزینی نظام فعلی با نظامی دمکراتیک است، جز بدین وسیله ممکن نیست. به عشق سختی کشیدن به این راه نرفته ایم، سختی ها را پذیرفته ایم برای اینکه نتیجهُ درست بگیریم.

تمام داستان جبهه درست کردن این است که در درجهُ اول گروه ها و البته افرادی را گرد هم بیاورد که میتوانند در باب کلیاتی معنی دار و اساسی، مثل همین دمکراسی و جمهوری و لائیسیته، با هم توافق کنند، ولی از بابت سیاست حکومتی که میپسندند، با هم اختلاف نظر دارند و به همین خاطر نمیتوانند در یک حزب جا بگیرند، هدف، فراهم آوردن شرایطی است که هر یک بتوانند برنامه هایشان را به مردم عرضه نمایند و با جلب پشتیبانی آنها از طریق رأی گیری دمکراتیک، به اجرایشان بگذارند. داستان در جمع بسیار ساده است. مثل نقشه است که باید به هنگام تهیه اش توجه داشت که باید به چه کار بیاید. مقیاس نقشهُ شهری و راهنمای مسافرتی و ارزیابی ژئوپولیتیک، یکی نیست. توجه داشته باشیم که باید به تناسب هدفمان، مقیاس درست را انتخاب کنیم.

 

 

۱۱ اکتبر ۲۰۱۸

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است

rkamrane@yahoo.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)