آن تقاضاگر که اندر پرده است
قصه‌ای از من تقاضا کرده‌است
تا کنم در پرده آن قصه ساز
نغمه‌ای، کان نشنود جز اهل راز
خود چه گویم من که اندر پیش دوست
نیست رازی کان نه او را پیش روست
لیک در هر دل بُوَد رازی دگر
پرده هر نغمه را سازی دگر
گرچه خود این نغمه‌ها از یک صداست
راه هر پرده از آن‌دیگر جداست
وَرچه در ظاهر بسی زیر و بَم است
این همه پژواک‌ها زان یک دَم است
چون به جز او نیست اینجا هر چه هست
راز و ساز و نغمه و پرده، وی است
دکتر عبدالحسین زریّن‌کوب – دفتر ایام


خواهران و برادران عزیز، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، سلام بر شما
ستمگران، همیشه تلاش کرده‌اند صاحب اختیار وقایع اتفاقیه باشند و با روایت‌های ناصواب در آن دست ببرند. می‌کوشند آرشیو را – خاطرات و یادمان‌ها را – کنترل کنند تا به واسطه آن، حافظه جمعی را کنترل کنند، از همین رو، مبارزه با فراموشی یک وظیفه تاریخی است. یادمانها را باید از خاطره فردی به حافظه اجتماعی منتقل کنیم تا آیندگان بهتر و دقیقتر گذشته را درک و تحلیل کنند.
بعد از گرد و خاکی که حکومتیان، آشکار و پنهان بر داستان دستگیری زنده یاد محمد حنیف نژاد پاشیدند، چند روز صبر کردم شاید کسانی که خود کاری نمی‌کنند اما وقتی دیگران کاری کنند، آزرده می‌شوند به جای هرزه‌نویسی و طعن و لعن، کلمه را با کلمه پاسخ دهند و خودشان از آینه‌ها غبارزدایی کنند اما افسوس. افسوس که پشت جاذبه‌های لفظی و کاغذی، تا فرسنگ‌ها فرسنگ، چراغی نیست، آبی نیست، فروغ مهتابی نیست. فقط برهوت است و بس. من مجاهد نبوده و نیستم و ورود به این مسأله هم در صلاحیت من نیست. اما نمی‌توانم شاهد وقایع‌نگاری‌ دروغ باشم بویژه وقتی رژیم قاتلان پشت آن است. این مطلب(که پیشاپیش از نارسایی آن پوزش می‌خواهم)، اشاراتی به ضربه مهیب ساواک به مجاهدین در شهریور سال پنجاه و حواشی آن است که در ۲۰ مورد مرتبط با هم، خلاصه می‌کنم. البته هر قسمت توضیحات بیشتری نیاز دارد اما برای بسط آن فرصت و اشراف کافی ندارم. نیّت من ثبت «امر واقع» برای مبارزه با فراموشی است، موضعگیری له یا علیه جریان و فردی نیست. 


برای ورود به این بحث که نوعی وقایع‌نگاری و وقایع‌نمایی است، باید کمی به عقب برگردیم.
۱- تشکیلاتی که زمستان سال ۵۰ به نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» اعلام موجودیت کرد، پیش از آن تاریخ، هم در بیرون و هم در درون زندان، واژه «جمع» را برای خودشان به کار می‌بردند. در زندان شاه که در باره اسم سازمان بحث شده بود، سعید محسن «نهضت آزادی» را پیشنهاد کرد. مسعود رجوی معتقد بود «اسم نهضت آزادی مناسب نیست و مرز ما را با رفورمیسم مشخص نمی‌کند.»
از قول حنیف نژاد گفته می‌شد «یکی از آفت‌های احزاب و گروه‌ها این بوده‌ که اسم و رسم‌شان زیاد بود ولی محتوایشان کم، بنابراین[فعلاً] اسم‌گذاری روی خودمان کار درستی نیست. هویت ما از درون محتوای ما آشکار خواهد شد.»
ــــــــــــــــــ
۲- در نیمه اول سال ٬۱۳۵۰ در پی اصرار بخش‌هایی از تشکیلات مزبور به تعجیل در «عمل مسلحانه»٬ سازمان تلاش کرد اعضای دوره‌دیده خود در اردوگاه‌های فلسطینی را برای تدارک فعالیت‌های نظامی و عملیات مسلحانه به کشور بازگرداند اما با بدبیاری روبرو شد.
ــــــــــــــــــ
۳- محمد یقینی و محسن نجات حسینی که از لبنان به تهران می‌آمدند٬ همراه با سلاح و مهمات جاسازی شده٬ اول مرداد ۱۳۵۰، در فرودگاه بیروت گیر افتادند.
هشت روز بعد محمد سادات دربندی نیز که با گذرنامه جعلی از بیروت به دوبی رفته بود تا عازم ایران شود، در مسیر هوایی بندرلنگه به بندرعباس توسط مهماندار هواپیما ـ که در جریان هواپـیماربایی وی را دیـده بـود ـ شـناسایی شـد و در فـرودگاه بندرعباس٬ در حالی که چمدانی حاوی سلاح و مهمات جاسازی شده به همراه داشت٬ دستگیر و به تهران اعزام شد.
ــــــــــــــــــ
۴- این دستگیری‌ها باعث شد سازمان سایر اعضا را یا از طریق قاچاق و مرز ترکیه (همراه با مهمات) یا در پوشش عادی و بدون سلاح، از طریق پروازهای رسمی، به ایران بازگرداند. بویژه که در صدد بود با نزدیک‌شدن جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی٬ با زدن یکی از دکل‌های کلیدی برق‌رسانی به تهران، این جشن‌ها را به هر میزان که امکان‌پذیر بود، با خاموشی مواجه سازد.
ــــــــــــــــــ
۵- گفته می‌شود حنیف نژاد از مهندس ناصر سماواتی خواسته بود بررسی کند که آیا در صورت زدن دکل مزبور(که بالای صخره کوه در ورود به مدخل مسیر دهکده کن قرار داشت)، برق در بیمارستان‌هایی که از آن تغذیه می‌شد، توسط مولد‌های اضطراری تامین می‌شود یا خیر؟ و با نگرانی پرسیده بود آیا در اثر انفجار دکل به مرغداری نزدیک آن در پایین کوه و عابرین صدمه‌ای وارد نمی‌شود؟ وی پس از بررسی دوباره برق بیمارستان‌ها و اطمینان از عدم صدمه به مرغداری و عابرین، موافقت خود را برای آن طرح اعلام می‌کند.
ــــــــــــــــــ
۶- همه چیز به گونه‌ای محاسبه شده بود که دکل برق را که در فاصله دو کوه قرار داشت، بیاندازد. از قضا، همان شب چریکهای فدائی رفته بودند و بمبی در آنجا کار گذاشته بودند که دکل را کمی کج کرده اما نیانداخته بود. در پیامد آن واقعه نیروهای نظامی و پلیس بسیج شده بودند. ازهمین رو، تیم عمل‌کننده(مجاهدین) در اثنای کارش با درگیری و تیراندازی مواجه شد و افراد آن دستگیر شدند.
ــــــــــــــــــ
۷- برای اینکه تنگناهای تدارکاتی برطرف گردد و اسلحه و مهمات٬ از طریق منابع داخلی تامین شود، با فردی به نام شاهمراد ِدلفانی رابطه فعال‌تری برقرار شد، غافل از اینکه ساواک گوش ایستاده، و به دقت اوضاع را زیر نظر دارد.
ــــــــــــــــــ
۸- پس از یک دوران طولانی تعقیب و مراقبت، که از ارتباطات شاهمراد دلفانی(عامل نفوذی ساواک) با ناصر صادق(از نخستین یاران حنیف) آغاز شد، اول شهریور ۱۳۵۰ مأموران امنیتی با قدرت تمام در یک شب و یک روز به پایگاه‌های مجاهدین در تهران، ازجمله خانه گلشن که نقش ستادی داشت هجوم آوردند. همچنین به خانه مسعود رجوی، پوران و حوری و منصور بازرگان، خانه خرمشهر، منزل بهمن بازرگانی و چندین و چند خانه جمعی دیگر. در آن روز اعضای برجسته سازمان یکی بعد از دیگری گرفتار شدند. در میان مامورین ساواک کم نبودند کسانی که عِرق میهنی داشتند و از‌همین‌رو، خود را به آب و آتش می‌زدند تا نفرات بیشتری دستگیر شوند. معتقد بودند «خرابکاران«(از دید آنان)، به ایران صدمه می‌زنند.
ــــــــــــــــــ
۹- چنانکه از متن گزارش‌های ساواک برمی‌آید٬ جز عناصر رده دو سازمان٬ همه نیروها و کادرهای مؤثر – روزهای نخست حدود ۷۰، و در مجموع ۱۱۶ نفر – به دام افتادند. برخی تا ۱۴۳ نفر هم نوشته‌اند.
ساواک که از ماه‌ها قبل، این عده را در تور تعقیب و مراقبت خود داشت، از همکاری اداره‌های اطلاعات و ضداطلاعات شهربانی هم برخوردار بود. 
ــــــــــــــــــ
۱۰- در این حملات بیشتر اعضای مرکزیت در خانه‌های بهمن بازرگانی و محمد بازرگانی، خانه سعید محسن و خانه گلشن(محل استقرار حنیف) به دام افتادند. مسعود رجوی هم در خانه تیمی گروه خودش در خیابان خوش دستگیر شد.
ــــــــــــــــــ 
۱۱- در ضربه شهریور ۵۰ که تبعات آن به ماههای بعد کشیده شد، اگرچه در شماری از پایگاه‌ها که افراد دستگیر شدند، میزان قابل توجهی سلاح جاسازی شده بود، اما تقریباً هیچ برخورد مسلحانه‌ای روی نداد و این نشانگر آن بود که سازمان نه تنها آمادگی لازم برای ورود به فاز نظامی و دفاع از خود را نداشت، بلکه احتمال چنین ضربه‌ای را هم نمی‌داد.
ــــــــــــــــــ
۱۲- ذهنیت‌ها و توهّمات، به‌خصوص استقرای ذهنی را محور قضاوت در مورد توان رژیم قراردادن، ازجمله دلائل آن غافلگیری بزرگ بود. همچنین امنیتی‌شدن فضا بعد از عملیات سیاهکل، عقب‌ماندن سازمان از شرایط متحول امنیتی و ذهنیت نسبت به عمل(عمل بزرگ. رعد در آسمان بی ابر)
ــــــــــــــــــ
۱۳- در ریشه‌یابی ضربه مهیب سال ۵۰، کسانی به «غرور محمد آقا»[حنیف نژاد] اشاره نموده و مدعی بودند در تشکیلات، پروسه انتقاد متوقف شده بود و «ما جایی برای اظهار نظر نداشتیم چون تصمیمات از بالا گرفته می‌شد.»
سعید محسن گفته بود «وقتی دانشجویان در برابر کار با عظمتی که در سازمان شده بود قرار می‌گرفتند خودکم‌بین شده…و انتقادشان به بنیانگذاران و مسؤولین محو می‌شد.» وی علت ضربه را در شیوه عضوگیری‌ها هم می‌دانست.
ــــــــــــــــــ
۱۴- بهروز باکری معتقد بود که «ضربه ۵۰، یک ضربه تاریخی به جنبش مسلحانه بود و شرایط طبیعی و تاریخی ما ایجاب می‌کرد چنین ضربه‌ای بخوریم. یک رشته ذهنیت‌هایی در عمل وجود داشت، ازجمله این که شناختی عمیق از ساواک نداشتیم و بنابراین ضربه طبیعی بود.» ما ساواک را دست کم گرفته بودیم.
ــــــــــــــــــ
۱۵- حنیف که معتقد بود «اگر کار ایدئولوژیک ادامه پیدا نکند، ارتجاع حتماً مسلط خواهد شد»، پنجاه صفحه ریز از خودش انتقاد کرد و «عمل نکردن به دستاوردها» که «ناشی از ضعفهایی بوده که افراد داشتند» را، برجسته کرد. او به قدری خودش را زیر سؤال برده بود که برخی از اعضا، مانع انتشار آن شدند. حنیف معتقد بود که در روزهای آخر می‌بایست[بیش از پیش] به کارهای استراتژیک و تاکتیکی می‌پرداخت چرا که مسأله امنیتی در رأس امور بود.
ــــــــــــــــــ
۱۶- جدا از چالش ایدئولوژیک در آن جریان نوپا و پویا، که از شهریور و پاییز ۱۳۴۴ چون جوانه‌ای در زیر خاک رشد می‌کرد، تمایل و گرایش به عمل انقلابی و نوعی ماجراجویی، که متأثر از شتاب چریک‌های فدایی در عمل مسلحانه نیز بود، ضربه شهریور ۵۰ را(که تا بهار ۵۱ ادامه داشت)، اجتناب‌ناپذیر می‌کرد. در آن سال‌ها گاه، این گفته به صورت ضرب‌المثل شنیده می‌شد: «اسلحه، خدای دوم شخص است».
ــــــــــــــــــ
۱۷- روز واقعه(اول شهریور ۱۳۵۰)، تعدادی از اعضاء مرکزیت در خانه‌هایی که حمله شد حضور نداشتند و دستگیر نشدند از جمله محمد حنیف‌ نژاد.
وی ۳۰ مهر ۱۳۵۰(حدود دو ماه بعد از بازداشت مسعود رجوی) باتفاق رسول مشکین‌فام، ابراهیم آوخ، سیدجلیل سیداحمدیان، محمد حیاتی و عطاءاله حاج محمودیان(صاحب خانه) دستگیر شده‌است.
ــــــــــــــــــ
۱۸- خانه حاج محمودیان(انتهای خیابان غیاثی در دروازه دولاب – منطقه موتورآب)، از امکانات بعد از ضربه شهریور بود و حتی سعید محسن آدرس آن خانه را نمی‌دانست. افراد زندانی اساساً از آن خبر نداشتند که کروکی‌اش را بکشند و جاسازی‌اش را هم مشخص کنند! و بعد از دو ماه که از دستگیری‌شان گذشته و همه قرار و مدارها سوخته، بروند همانجا سر قرار !  
و تازه وقتی با چشم بسته کسی آنجا برده شده، او چگونه آدرس آن را می‌‌شناسد و حتی می‌داند در آن خانه رنگش آبی است؟ 
ــــــــــــــــــ
۱۹- طرح انفجار دکل در ورود به مدخل مسیر دهکده کن و گروگانگیری شهرام پهلوی پسر اشرف، هرچند هر دو شکست خورد، ساواک را بیش از پیش بسیج و حساس کرد و سرانجام از طریق تعقیب و مراقبتِ رسول مشکین‌فام به محل اقامت محمد حنیف نژاد رسید. روایت بهمن بازرگانی، ابراهیم آوخ، پرویز یعقوبی، لطفعلی بهپور، مهدی تقوایی، سعید شاهسوندی، محمد صادق، محمد ابراهیم جوهری، محسن نجات حسینی، کریم رستگار، لطف‌الله میثمی، محمد محمدی گرگانی و نصرالله اسماعیل‌زاده نیز، جز این نیست.
ــــــــــــــــــ
۲۰- در زندان که همه از یکدیکر با خبرند و باصطلاح جیک و پیک هرکس در بازجویی و بعد از آن مشخص می‌شود، به اصطلاح «لو دهنده خانه حنیف»، چگونه در رأس قرار می‌گیرد و در نهایت همه او را می‌پذیرند؟ این غیرممکن است.
آیت‌الله طالقانی، آیت‌الله لاهوتی، شکرالله پاکنژاد، عبدالرضا نیکبین رودسری(عبدی)، بیژن جزنی، صفر قهرمانی، حسین روحانی، تراب حقشناس، تقی شهرام و رضا رضایی، حتی با اشاره، لودادن خانه حنیف نژاد را تأیید نکردند.
سید محمد کاظم موسوی بجنوردی، عزت شاهی، بهزاد نبوی و حتی امثال جواد منصوری و محمد داودآبادی(نیک‌آئین) و معادیخواه هم(هرچند نگویند)، می‌دانند که ساواک از طریق تعقیب و مراقبت رسول مشکین‌فام به محل اقامت محمد حنیف نژاد رسید.
پانویس
نفرین‌ها و آفرین‌ها بی ثمر است و فردا پس فردا همه سر بر خاک می‌نهیم. آدمی شایسته نیست که ابزار کس دیگری قرار گیرد. از «ارزیابی»‌های شتابزده بپرهیزیم. آقای ناصر نوذری(رسولی، بازجوی قهار کمیته مشترک) هم ادعا داشت شکرالله پاکنژاد از عوامل ساواک بود و ما خودمان او را برای خبرچینی به میان زندانیان دیگر فرستادیم!
نشان دادن گزارش‌های غیرواقعی مامورین امنیتی، در مورد رهبر عقیدتی مجاهدین، از انتقاد امثال من به عملکرد ایشان در این سال‌ها نمی‌کاهد. من از «مسعود رجوی»ای صحبت می‌کنم که معلم بود نه مُبلّغ، به سقوط گقتار نیافتاده بود. خود را زیر سؤال می‌بُرد و به چاپلوسان میدان نمی‌داد. مرز منتقد و مزدور را بهم نمی‌ریخت و باور داشت در نقد چیزی وجود دارد که مرتبط با فضیلت است. همو که در ظلمت شبانه بعد از سال ۵۴، پرچم ایستادگی برافراشت و به آرمان حنیف وفادار ماند.
ــــــــــــــــــ
به ادعای آقای پرویز معتمد(مسؤول سابق تیم‌های تعقیب و مراقبت و شنود ساواک)، «بیانیه ۱۲ ماده‌ای[اطلاعیه تعیین مواضع سازمان مجاهدین خلق ایران در برابر جریان اپورتونیستی(انحرافی) چپ‌نما که مسعود رجوی سال ۵۴ تدوین نمود]، طرح آقای رضا عطار پور، رئیس اطلاعات اوین و کمیته مشترک [و درواقع] طرح ساواک بوده» است!
این ادعا ارزش پاسخگویی ندارد. به حُرمت سالخوردگی ناقل محترم، از توضیح بیشتر می‌گذرم. 

همه نوشته‌ها و ویدئوها در آدرس زیر است: 
همنشین بهار 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)