عبدالله !  نگاه کن چطور دخترو پسر ها دست همدیگر رو گرفته ؛ با هم صحبت میکنند ؛  میخندند!

عبدالله کمی به جوان های خوش تیپ  که در هوای آفتابی؛  لباس های نازک و اکثرا راحت بر تن داشتند نگاه کرد ؛ در حالی که  دخترهای خوشگل را بر انداز و با کنجکاوی  حسرت آمیزی؛ در آنها غرق میشد؛ چشم های سیاهش را بتندی سوی  فاطمه  که  در آن هوای گرم  و آفتابی ؛ شلوار بلند و  پیراهن تقریبا کلفت  آستین بلندی در برداشت؛  کرد و با تشر و خشمگینانه  به او گفت حرکت کن دیرمیشودا!

فاطمه  از تند راه رفتن با کفش های کتانی آدیداس گرانقیمتی که بپا داشت؛  بی مشکلی بود؛ اما با خود میاندیشید بهتر است کمی با آرامش راه برویم  و میل داشت همانند دیگر دختران هم سن و سال خود در دست نامزدش انداخته و  با او خوش و بش نماید. در مورد آینده و شکل زندگی خود صحبت ؛ به مغازه ها نگاه کنند ؛ با  در کنار هم بودن؛ از اوقات بهتری بهرهمند شوند. با خود اندیشید  تنها رفتن به سینما و در سینما کنار هم  نشستن و مهیا شدن موقعیتی برای  عبدالله  جهت عشق بازی های کور کورانه  در تاریکی؛  هدف  آنها نباید باشد.

عبدالله از هر فرصتی که از دید مردم دور بود؛ استفاده کرده  و  شروع به  دست مالی فاطمه مینمود.

فاطمه با خود اندیشید: ” او باید یاد بگیرد که مرا دوست دارد؛” نه برای سکس؛ برای خودم!

اما عبدالله همانند اکثر مردان مسلمان که از کودکی کمبود ارتباط مستقیم با جنس مخالف را دارند؛ و به زنان بعنوان وسیله ارضای خواسته های جنسی خود نگاه میکنند؛ و همان تربیت اجتماعی و خانوادگی را در رابطه با همسر خود نیز اجراء مینمایند؛ هیچگاه نمیتواند به فاطمه بعنوان همسر و همدل خود نگاه کرده و مشکلات اجتماعی و فکری خود را با او در میان بگذارد. همطراز بودن او را با خود؛ کمبود بسیار وحشتناکی  در اتوریته خانوادگی و اجتماعی خود تلقی مینماید؛ و حتی درخواست های جنسی خود  از فاطمه را در سخت ترین پنهان کاری های ممکن انجام میدهد. تا کسی متوجه نگردد که او با همسرش روابط جنسی دارد. از این رو  هرکجا که از دید دیگران دور است ؛ در هوس سکس به فاطمه نزدیک میگردد.  وقتی مساله مخفیانه سکس پایان میابد؛ فاطمه همان کاه بی ارزش است.

در مورد زنان مذهبی چنین نگرشی با این شدت وجود ندارد. گرچه آنان نیز ظاهرا تمایلی به نزدیکی محبت آمیز با مرد خود نشان نمیدهند؛ اما این تمایل نداشتن آنها یک امر اجباری و تحمیل اجتماعی میباشد. برای زنان ارزشمند نیست که به دیگران نشان دهند با همسر خود چون دستمالی کاغذی  برخورد مینمایند. در حالی که این مساله برای مردان مذهبی ارزش و مقام بالائی دارد. در هر حال فاطمه از اینکه نامزدش عبدالله  را به سوی واقعیت زندگی بکشاند سعی خود را مینماید و با خود میگوید :” او باید یاد بگیرد که در  خیابان راحت حرکت کنیم و کمی آزاد تر باشیم.” و   پس از این تجزیه و تحلیل؛ به سرعت قدم هایش افزوده  و وقتی که به عبدالله رسید بازوی راستش را   به بازوی چپ عبدالله آویزان کرد.

عبدالله که گویا در انتظار چنین حرکتی از سوی فاطمه نبود؛ دست وی را  کشید و  با شدت تمام به سوئی  پرتاب کرده و با عصبانیتی غیر منتظره؛  که رهگذران را متوجه آنها کرد گفت :

“بیشعور در خیابان کار های خلاف عفت نکن!”

 و در حالی که دست در جیب شلواز جینز  و گران قیمت  خود میکرد با عصبانیت به راه خود ادامه داد و با اشاره به فاطمه و تاکید فراوان  گفت: ” تند تر بیا!”

 بروز چنین صحنه هائی شاید برای خیلی از انسان ها تداعی افراد مذهبی را بنماید؛ که زنان را هرچه بیشتر زیر اسارت خود میبرند. معمولا چنین افراد مذهبی و بشدت واپسگرا ؛ لباس های مخصوص خود را به تن دارند؛ در حالی که  هم فاطمه  و هم عبدالله ظواهربسیار مدرنی داشتند.

 عبدالله  با تیشرت و شلوار لی و یک کتانی گرانقیمت فرزند یکی از تجار مراکش؛ که  در آلمان سکونت دارند بوده  و فاطمه با    موهای بلوند متمایل به قهوه ای   که از هر دو طرف صورتش را به شکل زیبایی تزئئن نموده؛  همانند عبدالله  البسه شیکی در بر داشت و لذا هیچگونه شباهتی به لباس پوشیدن افراد مذهبی نداشتند.

فاطمه که از این حرکت عبدالله یکه خورده بود؛ با خود اندیشید او بالخره باید بداند که ما در آلمان هستیم و میباید منطبق با فرهنگ متداول در آلمان رفتار نمائیم.  لذا در یک جنگ درونی با خود تصمیم گرفت دست کم در کنار یکدیگر راه بروند؛ تا دیگران بدانند او با یک مرد بیرون آمده است . از اینرو با کمی ترس؛  دست راستش را که در سمت چپ عبدلله قرار داشت ؛ بالا برد و آستین تیشرت عبدالله را لمس کرد. با این کار او میخواست  به عبدالله  بفهماند؛   در کنار یکدیگر راه بروند.

عبدالله با خود اندیشید که اگر به خواسته فاطمه تن در دهد؛ او باز هم خواسته های بیشتری را مطرح خواهد نمود.

برای چنین مردان مذهبی؛ دادن امتیاز های کوچک ؛  در اول زندگی مشترک؛  شکنجه بارترین دردی است که معمولا کمتر زیر بار آن میروند.  از این رو عبدالله با خود اندیشید :” نباید براحتی در مقابل خواسته اش تن بدهدم”.

به یاد حرف پدرش افتاد که گفته بود : “در مورد همسر آینده ات باید گربه را درب حجله بکشی! تا او بداند با چه کسی طرف میباشد ؛ باید زنت از تو وحشت داشته باشد ؛ تا بدون اجازه تو کاری انجام ندهد”

لذا با خود اندیشید :” اکنون بهترین  فرصت برای نشان دان قدرت میباشد! من باید  با شدت تمام کشیده ای بصورتش بزنم تا یاد بگیرد هر چه مرد میگوید همان است.”  از اینرو قدم هایش را آهسته کرده ؛  به صورت فاطمه خیره شد؛ فاطمه با شادی به او نگریست و فکر کرد که حد اقل توانسته است او را راضی نماید تا در کنار هم راه بروند.

فاطمه درست روبروی عبدالله قرار گرفته بود که بناگاه  عبدلله با  دست راست خود ؛ با شدت تمام بصورت فاطمه  نواخت؛ در این حال گفت این سزای تو دختر هرزه که به حرف های من گوش نمیدهی!

فاطمه که در انتظار چنین برخوردی نبود ؛ با گفتن آخ ؛ آخ؛ دست به صورت خود برد و اشکهایش از هر دو چشم قشنگش جاری گردید!

 تعداد زیادی از مردم  صحنه را مشاهده کرده بودند؛ هر یک بسوی عبدالله  میآمدند و او را سرزنش میکردند. عبدالله در پاسخ آنان میگفت او نامزد من است و به کسی ربطی ندارد . در این میان یک جوان آمریکایی تیره پوست و تنومند با زبان انگلیسی شروع به اعتراض کرد و میخواست یقه پسر را بگیرد که عبدالله  با لهجه ای  عربی با زبان آلمانی خیلی بد شروع به فحاشی کرد.

جوان آمریکائی با عصبانیت فریاد زد:”تو اجازه نداره این دختر معصوم را کتک بزنی!”

عبدالله به او گفت :”این مساله اصلا به تو و هیچ کس مربوط نیست”  و برای اینکه حکمیت خود را نشان دهد دست فاطمه را که در یک قدمی او اشکریزان ایستاده بود؛  گرفت و به سوی خود کشاند و کشیده ای  دیگر  بصورت او نواخت.

صدای گریه دختر و فریاد ناظرین در هم گم شدند؛  عبدالله  که فکر میکرد  آخرین تیر ترکش خود  استفاده نموده است؛ رو به آن جوان آمریکائی کرد و گفت : “باز هم  میخواهی از ناموس من دفاع کنی؟”
مردم متحیر بودند چه باید بکنند. دو نفر پلیس که در آن نزدیکی بودند با دیدن ازدهام جمعیت بسوی آنان آمده  و خواهان روشن شدن   مساله شدند.

جوانانی که شاهد قضایا بودند به پلیس ها مساله کتک زدن فاطمه توسط عبدالله را به وضوح توضیح دادند.  در نهایت پلیس ها  بسوی فاطمه رفته و از او خواستند تا قضایا را روشن نماید .

دختر خانم مردم میگویند این آقا شما را کتک زده است! آیا صحت دارد؟

فاطمه که از حضور ماموران وحشتزده شده بود! از اینکه شاید این قضیه موجب جدائی او از عبدالله شود و بعنوان یک دختر دست دوم؛  دیگر کسی باو توجه ننماید؛  وحشت از اینکه پاسخ مادرش را چه بگوید ؟ آیا مادرش به او نخواهد گفت :

 “تو  چرا جلو خودت را نگرفتی؟ مگر مادرهای تو دست در دست همسرشان راه میرفتند که تو هرزه بخواهی اینچنین کنی؟ تو با این کارت باعث بد آموزی خواهرهایت و فامیل ات شده ای! تو دیگر یک دختر هرزه هستی و باید در خانه بمانی ! “

در حالی که جای انگشتان عبدالله بر روی صورت  فاطمه خودنمائی میکردند؛ فاطمه خود را  به عبدالله نزدیک کرده ؛ بازوی او را گرفت  و به آن  آویزان شد. در اینجال  با لبخندی چندش آور  رو به پلیس ها کرد و گفت : “نه” عبدالله خیلی مهربان هستش. 
جوانانی که در انتظار نتیجه کار بودند هر کدام متلکی نثار فاطمه  کردند و گفتند :”واقعا حقت هست که اینچنین تو سری بخوری! ” جوان آمریکائی که هنوز اعتراض میکرد در مقابل پلیس ها به چهره عبدالله نگاه کرد و گفت ” براستی  امروز چیزی فرا گرفتم؛ و آن اینکه اگر در آمریکا چنین اتفاقی بیافتد مردم حساب آن شخص را خواهند رسید ؛ پیش از آنکه پلیس وارد معرکه شود.”

فاطمه به آرزوی خودش رسیدبود. حد اقل چند دقیقه ای دست در بازوی عبدالله گذاشت. عبدلله هم به مقصود خود نائل شد و به فاطمه آموخت که  اگر به حرفهای او توجه و آنها را  اجرا کند؛ اگر بخاطر مردش ؛  خود رادر مقابل ده ها نفر بعنوان فردی شیاد معرفی نماید و اگر دروغ  بگوید ؛ اجازه دارد چند دقیه ای دستش را بر بازوی او حلقه کند!

عبدالله در حالی که لبخند پیروزی بر لب داشت؛ براه رفتن ادامه داد و فاطمه  سرمست از ” پیروزی ”  یک متر عقب تر از او بدون اینکه کمترین درخواست درونی برای نزدیک شدن  به عبدالله را داشته باشد؛  با خود گفت:” در تاریکی او مهربان است.”

رضا باقری

۲۰.۰۷.۲۰۱۸

فرانکفورت

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)