آقای غنی! بی مقدمه شروع می کنم. ما نسل رنج، محرومیت و مهاجرت هستیم. تا چشم گشودیم، “فرزندان خدا” و ملاهای شب نماز؛ کشورِ مان را به خاک یکسان کرده بودند. ما به جای دیدن شکوهِ بودا، مرگِ بودا را به تماشا نشستیم. به جای تاکستان های شمالی، زمین های سوخته و خرابه های به خون نشسته را دیدیم. به جای کابلِ زیبا، که صایب در وصف کوهسارش شعر می سرود؛ ما کابلِ ویران و افشارِ غریب را نگاه کردیم. ما هلوکاست یکه ولنگ و قتلِ عام میرزا اولنگ را دیدیم. ما دیدیم که چگونه فرزندان خدا و وارثانِ انبیا، کلبه های کاه گِلی مان را آتش زدند و چمچه و کاسه های مان را به یغما بردند. ما دیدیم، که چگونه پدران و مادرانِ بیچاره ی مان در دل شب کوه پایه های بابا و هندوکش را درنوردیدند تا فرزندان و دلبندانِ شان را از دست جلادانِ قرن انترنت نجات دهند. و ما دیدیم که چگونه پدران و مادران مان از دست گرسنه گی علف خوردند تا ما را بزرگ کنند و ما قربانی جنون مذهبی و تباری خادمان جهالت نشویم.

آقای غنی! دانشگاه های دیگر نقاط دنیا، انشتین و نیوتن به جوامع شان تقدیم می کنند. اما دانشگاه های افغانستان در قرن انترنت و رسانه به مراکز افراطیت دینی و تباری می مانند تا دانشگاه. در دانشگاه کابل یک عده بی سواد جمع شده، خود را به نام استاد جا زده اند. دانشگاه کابل، که بایستی مُبلِغ ارزش های جدید باشد؛ جهل و نفرت تباری تولید می کند. روزگاری علی محمد زهما، علی اکبر شهرستانی و ده ها دانشمند دیگر در دانشگاه کابل درس می دادند. اما، اکنون دانشگاه کابل را پرچم داران افراطیت تسخیر کرده اند.

آقای غنی! تو در دانشگاه های مختلف دنیا درس خوانده ای و درس داده ای. می دانی که تا یک جامعه نتواند به توسعه فرهنگی دست یابد؛ روی توسعه اقتصادی و سیاسی را هم نمی بیند. این همه جنگ و جنون و تباهی نتیجه ی جهل و بی سوادی است نه پی آیندِ علم و آگاهی. جامعه ای که واقعیت های جهان معاصر را از عینک هزار و چهار صد سال پیش تحلیل کند؛ ابدالدهر در دامِ افراطیت و تباهی گیر خواهند ماند.

آقای غنی! من فرزندِ پدری هستم، که با پای پیاده مرکز بامیان را تا ولسوالی پنجاب این ولایت در نوردید تا مرا و خواهران مرا از کامِ طالبان نجات دهد. تو غیر از کرسی لوکس ریاست جمهوری و کشورهای جهان اول، جای دیگری را ندیده ای. من و نسلِ من روزگاری را پشت گذرانده ایم؛ که در هر وعده غذا غیر از چند لقمه نان جو چیزی دیگری نداشتیم اما تو و همراهانت، پیش رفته ترین غذا های دنیا را تناول کرده اید و می کنید.

آقای غنی! دو سال قبل تو و همراهانت، نسلی را در میدانِ دهمزنگ به گلوله بستید که در اتاق های نمناک پایتخت دنبال آگاهی بودند، نه مثل طالبانِ هم تبارت که غیر از ترور و وحشت چیزی دیگری در چانته ندارند. تو نسلی را به خاکستر یکسان نمودی که رویای افغانستان دموکراتیک را در سر می پرورانیدند. اما تو نه صدای آن ها را شنیدی و نه به مطالباتِ شان وقع گذاشتی. تو فردای روشنی را که با دستان دانشجویان سرزمینت رقم می خورد به خاک و خون کشاندی و صفحات تاریخ این سرزمین سیاه را مکدر کردی.

آقای غنی! کشورت به میدان جنگ قدرت های بزرگ مبدل شده. زنان و کودکان هم تبارت در پکتیا و کنر کشته می شوند، اما تو آن ها را نمی بینی. چوکی کذایی ریاست جمهوری چشمانت را کور ساخته است. چشمانت را باز کن و ببین که چه غوغایی در این ملک برپاست.

آقای غنی! افغانستان خانه ی مشترک همه ی ماست. به همان اندازه که پشتون در این خاک حق دارد، هزاره و تاجیک و ازبیک نیز حق دارد. پس لطفا! به حساسیت های تباری دامن نزن و خانه ات را با آتش تبار نسوزان.

آقای غنی! ما در هر گوشه ی دنیا عزیزی را از دست دادیم و در هر اقیانوس عزیزی را گم کردیم. من دردِ ملتی را برایت روایت می کنم که در اردوگاه های فاشیستی تلِ سیاه، سفید سنگ، زاهدان و عسکرآبادِ ورامین جهنم آخرت را در دنیا تجربه کرده اند. اما تو در اوج ناز و نعمت بزرگ شده ای و درس خوانده ای. تو نه رنج دشت های سوزان تفتان را کشیده ای و نه برادرت را در افشار از دست داده ای. تو در لوکس ترین موترهای دنیا سفر کرده ای. اما پدران سرزمین من، با اُلاغ مسیرهای ایران و پاکستان را پیمودند.

آقای غنی! تو با شعارِ تحول و تداوم وارد مبارزاتِ انتخاباتی شدی. اما در طول این چند سال ریاستِ شما، ما شاهد کدام تغییر مثبت در این کشور نبوده ایم. بر عکس ترور و انتحار خیابان های کشور را تاریک ساخته است. تحولی که شعار می دادی همین بود؟ حکومت وحدت ملی کم کم به “حکومت وحشت ملی” مبدل شده و هیچ شهروندی از دست این هیولا در امان نیست.

آقای غنی! برای یک بار اگر هم شده به اشتباهات ات اعتراف کن. دست از سرِ این ملت داغدیده بردار. ما اشتباه کردیم که به تو رای دادیم. از سر تقصیر ما در گذر و استعفا بده. با استعفایت بزرگ ترین خدمت را به ملت محروم و رنجدیده ی افغانستان انجام می دهی.