داستان گردهمایی در قم را که همه شنیده اید، بالا بردن تابلوی پیشگویانه برای روحانی و بده بستان ازغدی نمایندۀ خامنه ای با حوزه ای ها و… به هر حال، چند روزیست که معممین باز با نعلین به جان هم افتاده اند و سر سکولار شدن حوزه و یکی دو مضمون مرتبط با آن، به زد و خورد با یکدیگر مشغولند. طبعاً در اوضاع مغشوش فعلی، کسی حوصلۀ توجه به این قبیل داستانها را که یادآور برخی کتک کاری های دوران مشروطیت و کاریکاتورهای روزنامۀ ملا نصرالدین است، ندارد. با اینهمه، من تصور میکنم که دعوا شایستۀ توجه هست. از همین داستان سکولار شدن حوزه که در وهلۀ اول ممکن است به نظر مضحک بیاید، شروع میکنم تا برسیم به مضامین جنبی.

اول ببینیم مقصود از این سکولار شدن چیست.
قدری به عقب و به دوران پیش از استقرار جمهوری اسلامی که برگردیم، میبینیم که اکثریت قریب به اتفاق آخوندها ادعای سیاسی نداشتند و تمایلی هم به ورود به این حوزه از خود نشان نمیدادند. سیاسی کاری، مختص گروه محدودی بود و باقی تا بحرانی در نمیگرفت، باقی پا به میدان نمیگذاشتند. بحران انقلاب، نه فقط بسیاری را به این سو کشید، باقی را هم تحت فشار خمینی چی ها گذاشت تا به قول معروف: موضع خود را مشخص کنند. روحانیت ناچار شد در وحدت کلمۀ انقلابی شرکت کند، بخصوص که خمینی برای تثبیت رهبری مذهبی ـ سیاسی خویش، محتاج پشتیبانی صریح این گروه بود. به هر حال، وحدت، به حدی که خمینی را پیروز بکند، تحقق یافت، ولی این به معنای تغییر موضع عمیق همۀ آخوندها نبود. در نهایت، برتری روحانیون و انواع امتیازات مادی این پیروزی، برای روحانیت خوشایند بود، ولی به هر صورت عقیده هم به حساب میامد و جایی داشت. به همین دلیل بود که برخی از آخوندها که زیر عبارت کلی «حوزه» جا میگیرند، از ابتدا خود را در کار حکومتی دخیل نکردند و اگر هم فرصتی یافتند، به طرق مختلف، نارضایی خویش را ابراز داشتند و البته برخی عوضش را هم از خمینی و روحانیت حاکم گرفتند ـ اول از همه شریعتمداری.
این دوگانگی، از ابتدا تا به امروز دوام کرده است و روشن است که تا حکومتی مذهبی در کار باشد و نتواند حوزه را به کلی در دستگاه دولت تحلیل ببرد، وجود خواهد داشت ـ کاری که تا امروز نشده و به احتمال بسیار قوی، هیچگاه هم نخواهد شد. روشن است که این وضعیت به هیچوجه مطبوع دستگاه قدرت اسلامگرا و در رأس آن، رهبرش، نیست. اینها از همان ابتدای انقلاب، از روحانیت به مثابۀ حزب سیاسی استفاده کردند. البته برای تأسیس حزب، مساعی بسیار انجام دادند و امروز هم چیزهایی به این اسم دارند، ولی اولی، حزب جمهوری اسلامی، که تنها کوشش جدی بود، شکست خورد و اینها هم که میبینیم، دسته بندی هایی است که جوابگوی احتیاج اصلی رژیم نیست.
چرا نیست؟ برای اینکه نظامی که مذهب را با استفادۀ سیاسی از آن، تبدیل به ایدئولوژی کرده است و نظامی توتالیتر درست کرده، محتاج حزب واحد است. این دسته هایی که گفتم که هیچکدام در حد حزب واحد نیست، میماند روحانیت که کماکان از آن چشم بازی کردن نقش حزب واحد لنینی میرود ـ تنها نوع حزبی که به کار اینگونه حکومت میاید. کارکرد اصلی این نوع حزب، تولید وحدت است و تربیت کادر. خامنه ای همینها را از روحانیت میخواهد، خمینی هم چنین توقعی داشت. ولی کار نه آن موقع انجام شد و نه حالا شدنی است. گذرا بگویم که تربیت معممین برای تیم شنای سنکرونیزه، حتماً آسانتر خواهد بود تا تبدیلشان به کادرهای لنینی.
وقتی خامنه ای به عیان از روحانیت میخواهد که وارد کار حکومتی و سیاسی شود و در عین حال نمیخواهد که تحزب بکنند، خواستی به ظاهر ناشدنی را مطرح میسازد. وقتی دقت کنید میبینید که حرف در صورتی منطقی خواهد بود که قرار باشد، خود روحانیت حزب واحد باشد، وگرنه کار سیاسی کردن و تحزب نکردن که منطقی نیست، میشود کوسه و ریش پهن. غرق شدن کوسه و بر جا ماندن ریش پهن هم این مشکل منطقی را حل نمیکند.
از سوی دیگر، حکومت ایراد میگیرد که چرا حوزه، یعنی بستر زایش و رشد روحانیت، کسانی را برای کار دولتی تربیت نمیکند و به جایش به همان مباحث قدیمی طهارت و نجاست میپردازد. یعنی نظام، بنا بر طبیعت خود، از روحانیت توقع دارد که به عنوان مدرسۀ حزبی و اداری عمل کند و برای رژیم کادر تربیت کند.
آنچه سکولار شدن حوزه خوانده میشود، مقاومت بخشی از روحانیت است در برابر نقشی که چهل سال است نظام میکوشد به این گروه تحمیل کند و در نهایت هم موفق نخواهد شد.

حال بیاییم سر دلیل اصلی این عدم موفقیت که الزاماً خود آخوندها هم به روشنی نمیبینند و به دلیل محدودیت بینش، قادر به مفهوم بندی و عبارت بندی درستش هم نیستند. اگر قادر بودند، لابد تا به حال کرده بودند.
دلیل اصلی امر این است که کار سیاست و مذهب دوتاست و یکی شدنی هم نیست. مذهب باید با معیار مذهبی بگردد، نه سیاسی و حتی معجزه هم قادر به رفع این تناقض منطقی نیست. روحانیت حوزه ای که تحمیلات حکومت را خوش ندارد، درک و عمل خود را از این امر و در این زمینه، با تمرکز بر مضامین سنتی و احتراز از تبدیل شدن به حزب واحد و مدرسۀ کادر نشان میدهد. همینطوری لجاج میکند، بدون اینکه بتواند به عمق مطلب برود موقعیت خویش را به درستی تعریف کند و راه حلی معقول و قاطع در میان بنهد، حال به اجرا گذاشتنش به جای خود. دلیل ناتوانی، احترازش از صرفنظر کردن از ادعای فراگیری اسلام و داعیه سیاسی مستتر در فقه و شریعت است. همان داعیه ای که به خمینی فرصت داد تا طرح ولایت فقیهش را بریزد و برنامۀ غصب دولت را از موضع حقوقی لزوم اجرای شریعت، طرح نماید.
یافتن راه حل جدی، مستلزم فهمیدن ناسازگاری ماهوی سیاست است و مذهب. نه به صورت درک موضوعی که کسی برای شما توضیح میدهد و میفهمید و میتوانید بازگو کنید. درکش به معنای اینکه جا افتادنش در دستگاه فکری ما، اینکه بپذیریم منطبق است با طبیعت این دو رشته و به کار بستنش، راه حل عقلانی است و چارۀ درست همزیستی و حیات معقول این دو. این فهمیدن است که مهم است و من تصور میکنم راهش با برقراری حکومت روحانیان که منطق مدعا های سیاسی شریعت را تا حد نهایتش پیش برده و تناقضاتش را به این ترتیب هویدا کرده، هموار گشته است. تا دستی بر قدرت نداشتند، ادعا خرجی نداشت، وقتی قرار شد کار را به گردن بگیرند، ناسازگاری ها عیان شد و اسباب دردسر.

حال بیاییم سر بعد فرعی دعوا.
این یکی عبارت است از افزایش چشمگیر شمار روحانیان ریز و درشت در ایران. که به نوبۀ خود تابعی است از سیاست نظام اسلامی که با کادری حداقلی و کم شمار و البته به نهایت ناکارآمد به قدرت رسید و بلافاصله در مقام عضو گیری برآمد. بهترین شیوۀ عضوگیری تربیت کادر بود و این کادرها قرار بود که از میان روحانیت تأمین شوند. تورم شمار روحانیان از اینجا آب میخورد.
حال نشسته اند و میبینند که تربیت شدگان حوزه، به همان روش قبل از انقلاب آموزش دیده اند و تازه بعد هم بسیاری از آنها اصلاً تمایلی به ورود در کار سیاسی ندارند. میخواهند از مزایا برخوردار باشند، ولی به شیوۀ قدیم، یعنی وقف و زیارتگاه و… نه با مدیریت دستگاه های مدرن دولتی و پیرا دولتی. خلاصه اینکه بعد از این همه سال، کمبودها جبران نشده است، چون حوزه ای که بخواهد برای احتیاجات دولت مدرن آدم تربیت کند، دیگر حوزه نیست، دانشگاه است. به علاوه، حوزه فقط آخوند تربیت نکرده، با مدرک گرایی و فراهم بودن انواع بورس، تعداد مجتهدان نیز روز به روز فزونی گرفته است که اینهم به جای خود دردسری است، زیرا در قالب دولتی جا نمیافتند و ضبط و ربط کردنشان هم مشکل است، چون هر کدام برای خود ادعای اجتهاد و مدرک این کار را دارند. البته دادگاه انکیزیسیون که همان دادگاه ویژۀ روحانیت است، به همین قصد تأسیس شده است و خیلی جدی هم جلوی انحراف از ارتدوکسی سیاسی ـ مذهبی را میگیرد، ولی مشکل بنیادی است و دادگاه، محدود کنندۀ تبعات آن، نه علاج کنندۀ خودش.
زیاد شدن شمار مجتهدان، به خودی خود، ادارۀ قوۀ روحانی را مشکل میکند. این امریست که از قرن نوزدهم که در سطحی دیگر و به نسبت امروز، بسیار محدود، صحنۀ افزایش شمار مجتهدان بود، روی نموده. متخصصان میگویند که به میان آوردن بحث مجتهدان متجزی، یا به عبارت دیگر تخصصی، که بر تمامی جوانب علوم مذهبی مسلط نیستند، به همین دلیل صورت گرفت تا هر مجتهدی نتواند به استقلال فتوا صادر کند و اقتدار مذهبی بیش از حد پاره پاره نشود. امروز این مقوله کهنه شده و به نظر نمیاید که بتوان این تمایز را احیأ کرد. پس هزار و یک مجتهد مانده است روی دست حکومت اسلامی که هم به پشتیبانی اینها محتاج است و هم نمیتواند درست اداره شان کند. خامنه ای مدتهاست که دلمشغول این مشکل است. خاطرتان هست که چند سال پیش، تا آنجا پیش رفت که بگوید، اجتهاد سیاسی، یعنی در حقیقت آنچه مربوط میشود به حقوق عمومی، مختص خود اوست، ولی اجتهاد سنتی در زمینۀ حقوق خصوصی معتبر خواهد بود. البته آن حرف هم به جایی نرسید. طبق معمول تشیع، هر کس، حتی اگر رهبر باشد، حرفی میزند، تا هست اجرایش تابع قدرت خود اوست، وقتی هم رفت که دیگران هر چه بخواهند میکنند، باز میشود داستان اینکه یکی اینرا گفته، یکی آنرا، احوط چنین است یا نیست و…
این مشکل هم که داخلی است و اساسی است و ماهیت سازمانی دارد، از قدیم الایام در تشیع مطرح بوده و اسباب دردسر. ریشه اش در همین اجتهادی است که صورت سنتی آن برای ما آشناست و روشی بوده که علمای شیعه برای رتق و فتق امور در دورۀ غیبت ابداع کرده اند. روش عقلانی است و محکم، ولی نقطۀ ضعفش هم در همین عقلانی بودن صرف است. مرجعیت بئس البدلی است که برای امامت ابداع شده است، زیرا در نهایت قادر به پدید آوردن و تضمین وحدت نیست.
چارۀ اصلی که مهار کردن عصمت و تکیه به آن است، در قالب مفهومی و کلامی ریخته نشده و روشن است که به کار هم گرفته نشده است. همین گرایش به وحدت و همین سعی برای تحقق آن در عین دست نداشتن بر عصمت است که روحانیت را دائم به سوی سیاست کشانده ـ چه به صورت کوشش در جلب پشتیبانی قدرت سیاسی و چه با تصاحب ناحق آن، چنانکه خمینی کرد. وحدت مذهبی فرآوردۀ نظام اسلامی، مصنوعی و تقلبی است و به همین دلیل هم با مقاومت اجتناب ناپذیر حوزه رو به رو میشود و گرفتاریش پایان ندارد. ریشۀ مشکل سیاسی شدن روحانیت، در اینجاست و چیزی است که باید درون همین گروه حل گردد. وحدت این گروه باید بر پایه ای صرفاً مذهبی تأمین گردد تا پایدار بماند. حل این مشکل هم به نوبۀ خود مستلزم جدایی بین سیاست است و دین. چون تا وقتی که این کار انجام نشود، عصمت از حاکمیت جدا نخواهد شد و تا تکلیف عصمت، با جدایی روشن نگردد، نمیتوان برای ادارۀ درست آن برنامۀ معقولی در میان نهاد. حوزه باید تکلیف خود را روشن کند و از این حالت بینابینی دربیاید.
در نهایت بازمیگردیم به همان حرفی که در بخش اول و در باب سکولار شدن روحانیت گفته شد. راه حل، جدایی است ولی راه درست جدایی فقط این نیست که روحانیان از دولت بیرون بروند و به حوزه بازگردند. این تصویری ابتدایی است که احتمالاً بسیار از روحانیان هم در سر دارند. باید این گروه بالاخره صاحب سازمانی بشود که به آن فرصت بدهد تا وحدت خویش را بر پایه ای اساساً مذهبی و بدون شائبۀ سیاسی، تحقق بخشد و اصولاً از سیاست بی نیاز شود تا بتواند از دخالت در آن و حتی یاری خواستن از آن، صرف نظر بنماید.
جدایی درست و سازماندهی مستقل و محکم روحانیت، به هم بسته است و چارۀ درست کار، غیر از لائیسیته نیست. روحانیت شیعه، هر چه زودتر اینرا درک کند، چارۀ مشکلی را از شروع دوران غیبت گرفتار آن است، زودتر خواهد یافت. چاره ای که هم به هرج و مرج زاده از تعدد مجتهدان که بر خلاف تصور رایج، مانع نوآوری و تحول است، پایان خواهد نهاد و هم به افتضاح حکومت مذهبی که روحانیت را بین فشار حکومت و دادگاه ویژه اش از یک سو و واکنش شدید مردم، گرفتار کرده است.
روشن شدن تکلیف رابطۀ سیاست و مذهب در ایران، به سود هر دو طرف است و نقطۀ عطفی تاریخی خواهد بود، نه به مقیاس دهه، به مقیاس قرون.

۳۰ اوت ۲۰۱۸
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)