چندی بود که فیلمان یاد هندوستان کرده و هوس نوشتن، روزنامه نگاری و از این گونه چیزها و کارهای دردسرآور به سر مان زده بود تا این که دیروز خبر رسید امروز در بوگندخانه ی اسلامی آقای وزیر خریات یا همان اقتصاد را دراز خواهند کرد. فرصت را غنیمت شمردیم و با خود فرمودیم: غنیمت سرزمین ایران زمین بود که تازیان به یغما بردند. غنمیت فرش بهارستان بود و غنمیت ریز، ریز (ذره، ذزه) خاک ایران بود که اسلامیان در هزار و چهار سد سال گذشته به غارت برده اند. ولی اگر تو تنها “وقت” را غنمیت می شمری، بشمار و از دست مده! بر آن شدم، اگر دست دهد، گفتگویی با جناب آقای کرباسیان کنم و چند و چون روزگار ِ خدایی و تخت وزیری از او پرسم، بی آنکه هندوانه زیر بغلش بنهم. هندوانه آن است که هرکس در ایران به سرپرستی ی یک آبریزگاه (مستراح) هم برسد، میشود “محترم”! ریاست محترم آبریزگاه مسجد ِ بازداشتگاه کهریزک! و از این گونه “محترم” ها تا دلت بخواهد. و کی رسد آن روز و روزگار که این “محترم” دلت را بزند و آن را در گَندچاه ِ تازیستان بیاندازی!؟

به هر دری که بوی وابستگی به قدرت را می داد، زدم، ولی کسی از غلامان ِ قلم به مزد قدرت شماره ی آقای وزیر را نداد. به آن تله ویزیون چی ی دارالخلاء عربستان زنگ زدم، کمی “جونم!، جونم!” بار من کرد و هندوانه و خربزه چید و دانستم که گمان کرده من هم کسی هستم مانند خود او و هراس دارد که شاید می خواهم خُرده ای از نان نوکری اَش را به چنگ گیرم. گذشتم.

سرانجام از راه یکی از همان خلافکارهای علاف که شب ها در لندن همراه فرزندان همین آقایان وزیرها در کلوپ های استرپتیز به باده گساری سرگرمند، شماره ی آقای وزیر را به دست آوردم. گفت: “به حاجی وزیر از جای من [ح… قرقی] سلام زیاد برسان”!

به آقای وزیر که زنگ زدم، تازه از بوگندخانه ی اسلامی بیرون آمده بود، تا گفتم “ح… قرقی” سلام رسانده، کمی خندید و گفت: ای کَلَک خوب توی لندن، مندن حال می کنید ها!؟

گفت: “آقا! اینها دیگر کی اَند!؟ قسم جلاله یاد می کنم که ما، والله نه من، نه شیخ حسن، نه هیشکی، تک خوری نکرده ایم، حالیشان نیست. هی سهم بیشتر می خواهند. آخه شما بگو سی سد، چهار سد میلیارد دلاری که پس از برجام ما درآمد داشتیم، پول زیادی بوده؟ چقدر از این پول چای تو جیب ما رفته، چه قدر تو جیب آنها؟ پنجاه، پنجاه بوده! بیا حضرت عباسی حساب کن! آقا! دیدم حرف حالیشان نیست. گفتم گور پدر وزرات و آن نان دزدی که بخواهد از صدقه ی این بی پدرها بدست آید. گفتم: بسوزید! گفتم: میگید من بی عرُضه ام و کار و مار بلد نیستم؟ عرُضه من از کُل شما هم بیشتره. یک سال مشاور عالی شهردار تهران و مدیر عامل و نایب رئیس هیات مدیره سازمان سرمایه گذاری و مشارکت‌های مردمی تهران بودم، در آن یکسال ده برابر دوره ی چهار ساله ی همه ی شما به جیب زدم. چهار سال رئیس کل گمرک ایران بودم، در آن چهار سال بیست برابر دوره ی چهار ساله ی همه ی شما به جیب زدم. مشاور اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی اتاق تهران بودم، توی یکی دو سال به اندازه ی هفت پشت همه ی شما به جیب زدم. عضو هیات عامل سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران بودم، در آنجا غوغا کردم. پس از آن عضویت هیات مدیره شرکت ملی نفت ایران شدم. در آنجا روی نفت خوابیدم و برای پنجاه نسل پس از خودم هم اندوختم که هم خوب بخورند، خوب بدهند و خوب هم بکنند. پس از آن در شرکت بازرسی مهندسی ایران وابسته به وزارت صنایع سنگین کولاک کردم. اگر بگویم در آنجا چه کردم و چقدر دزدیدم، نه تنها شما، که از شما گنده ترهاش هم سکته می کنند. دیگر از شرکت بازرسی مهندسی و صنعتی ایران وابسته به سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران، از شرکت دفاتر بازرگانی خارج از کشور وزارت بازرگانی، شرکت‌های کالای نفت لندن، کانادا، شارجه وابسته به وزارت نفت، شرکت کالای نفت تهران وابسته به وزارت نفت، شرکت حمل و نقل و ترخیص وزارت نفت نگو. بدبخت ها! از بقیه اش هم دیگر نمیگم. با همین فشرده ای که گفتم، نسوختید؟ آفتابه هاتون کو؟”.

همایون شوربختیان

26/08-2018

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)