خبرگزاری‌ها و تحلیل‌گران سیاسی برای پرداختن به وقایع و حوادث سیاسی چاره‌ای جز تفکیک و تقسیم بندی تاریخی و استفاده از نام‌های مختلف برای هر یک از آنها ندارند. تاریخ هم بر اساس وظیفه ذاتی‌اش که ثبت و ضبط همه دیدگاه‌ها و اسامی و اسناد و مدارک ارائه شده از جانب شاهدان و مورخین است به اینگونه نامگذاری‌ها به دیده احترام می نگرد و به آن استناد می کند. هر چند در نهایت یک دوره تاریخی را در یک واژه جمع بندی می کند. برای مثال در تاریخ مبارزات سیاسی مربوط به دوران حکومت پهلوی دوم با اسامی همچون پانزده خرداد 42، هفده شهریور 57، حادثه سینما رکس آبادان، راه پیمایی تاسوعا و عاشورا، قیام مردم تبریز و … در صفحات تاریخ مواجه می شویم، که اسناد و مدارک مربوط به هر کدام بدان ضمیمه گردیده، اما در نهایت همه این وقایع در یک ظرف جمع بندی می شود و انقلاب سال 57 نام می گیرد. به تعبیر من این وقایع و حوادث هر کدام بنوبه خود رودی خروشانند اما به اقیانوس که رسیدند آرام می گیرند و هویت اصلی‌اشان شکل می گیرد.
در مورد وقایع و حوادث سیاسی چهار دهه گذشته نیز با وضعیت مشابهی روبرو هستیم. نامگذاری‌هایی همچون حوادث مربوط به انقلاب فرهنگی، کوی دانشگاه، جنبش سال 88، اعدام‌های سال 67، قتلهای زنجیره‌ای، اعتراضات دیماه 96، وقایع گلستان هفتم، اعتراضات مرداد 97 و …، هر روز در تاریخ ثبت و ضبط می شود، اما برهیچکس پوشیده نیست که این تفکیک تاریخی صرفا جهت بررسی های موردی است و در نهایت همه زیر مجموعه یک قیام ملی و اعتراضات سراسری مردمی و مبارزات سیاسی ملت ایران بر علیه حکومت دیکتاتوری مذهبی قرار می گیرد. مبارزه‌ای که هسته و نطفه‌اش همزمان با شکل‌گیری و رخ نشان دادن دیکتاتوری مذهبی بسته شد و تا امروز با روندی رو به رشد هرگز آرام نگرفته و نخواهد گرفت.
اما چرا به این مبحث ورود کردم؟ این روزها همه تلاش سازمان‌های اطلاعاتی تبلیغاتی حکومت اسلامی در ایران صرف این قضیه می شود که بگویند اعتراضات پراکنده و گسسته است و دلیلش هم فشار اقتصادی مقطعی و ضعف مدیریتی است. سعی می کنند حلقه اتصال میان اعتراضات جاری با گذشته را قطع کنند. توضیح بالا پاسخ این شگرد تبلیغاتی است. هدف اعتراضات مردمی کاملا روشن است؛ پایان دادن به حکومت دیکتاتوری مذهبی. این آرمان نهالی است که در طول قریب 4 دهه با خون هزاران هزار آزادیخواه ایرانی آبیاری گردیده و امروز به درختی تنومند بدل شده است. در یک کلام اعتراضات مردمی که این روزها کل ایران را فرا گرفته است را با هیچ ترفندی نمی توان از وقایع کوی دانشگاه، اعدام های سال 67، قتل‌های زنجیره‌ای، اعتراضات سال 88، اعتراضات دیماه 96 و صدها حادثه و جنبش اعتراضی دیگر جدا نمود.
و اما در طول همه این سالها، همواره نوک پیکان اعتراضات مردمی به سمت شیوه حکومت گردانی و اصل نظام و بطور خاص نماد شیوه حکومتی یعنی راس نظام بوده است. راس نظام حکومت اسلامی در ایران که رهبر یا ولی امر نام دارد نقطه تمرکز و مخرج مشترک همه اعتراض‌ها و وقایع و حوادث سیاسی اخیر است. شعارهای مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه ای، مرگ بر اصل ولایت فقیه، ملت گدایی می کنه، رهبر خدایی می کنه و… که این روزها نقل مجالس و نقل محافل است بوضوح نشان از میزان نارضایتی و نفرت مردم از راس نظام و شیوه حکومتی او دارد. استدلال مردم معترض در خیابان‌ها بسیار ساده و در عین حال قاطع است، اینکه سه دهه از نشستن آیت الله خامنه ای بر اریکه خلیفه‌گری و یکه تازی‌اش با توسن سیاست میگذرد. سه دهه‌ای که حتی یک روزش به آرامش و ثبات و امنیت سیاسی اقتصادی اجتماعی نگذشته است. سه دهه‌ای که شوم ترین و سیاه ترین روزهای تاریخ ایران محسوب می شود.
مردم خواهان تغییر نظام از مسیرهای قانونی، تشکیل مجلس موسسان، اصلاح قانون اساسی، رفراندوم آزاد و تفکیک جایگاه مذهب از سیاست اند. مردم خواهان حضور نیروهای ملی‌گرای تازه نفس در عرصه سیاست ایران هستند. آنچه می گویم حاصل صحبت و درددل با مردم حاضر در خیابان‌ها است. چکیده صحبت معترضین این است که، گستره حضور مردمی و همه گیر شدن اعتراضات در تمامی شهرهای کشور بمنزله حکم مردم به عدم کفایت سیاسی رهبری آیت الله خامنه ای است. تاریخ هم گواهی می دهد که هرگاه سیاست مداران اجرایی کشور و نمایندگان مردم در مجلس شورا مرعوب قدرت حاکم شده اند، مردم از طریق اعتراضات خیابانی وکالت خود به آنها را پس می گیرند و خود وارد میدان می شوند، اینگونه هم حکم عدم کفایت رجال سیاسی و نمایندگان خائن به امانتی که به آنها سپرده شده است را صادر می کنند و هم حکم عدم کفایت راس قدرت را. شاید بشود گفت عملا دموکراسی مستقیم را به نمایش می گذارند!
غالب مورخین بر این باورند که رضا شاه بیش از آنچه سیاستمدار باشد یک نظامی مقتدر بود اما بنظر من در اشتباهند. به اعتقاد من رضا شاه همانقدر سیاستمدار بود که یک سردار نظامی مقتدر. دلیل و مدرک تاریخی ام رویکرد وی در برخورد با واقعیات زمانه اش و تشخیص لزوم خروجش از ایران در یک بزنگاه تاریخی بود. رضا شاه با درایت و سیاست و نبوغ ذاتی‌اش تشخیص داد که می تواند با کناره گیری از قدرت، تخت پادشاهی را به وارث خود بسپارد و اینگونه هم سلطنت را در خانواده اش تداوم بخشد و هم پیکره میهن تب آلوده اش را التیام بخشد. رضا شاه که آن روزها هدف پیکان مردم ناراضی بود بخوبی می دانست که هیچ چیز مردم ناراضی را آرام نخواهد کرد مگر اعتراف به اشتباه و خروجش از ایران و دایره قدرت و فضای سیاسی. (شاید تجربه زندگی سربازی پر از فراز و نشیبش به او آموخته بود که تنها چند دهه بعد همان مردم ناراضی و تشنه به خونش در خیابان‌های پایتخت فریاد «رضا شاه روحت شاد» سر خواهند داد). علی ایحال امروز همه می دانیم که کوچکترین سماجت و اصرار بر ماندن از جانب رضاشاه می توانست تاریخ ایران را بگونه ای دیگر رقم بزند. پادشاه قدر قدرت در اوج اقتدار فردی از جایگاه خود کناره گرفت تا ایران و نظام سلطنتی را حفظ کند. بسیاری -از جمله خود من- مصرانه بر این باورند که فرزندش محمدرضاشاه نیز در صورت تصمیم بموقع و بجا برای خروج از کشور نیز می توانست همینگونه عمل کند. این پیشنهادی بود که اواخر سال 56 و ماه های آغازین سال 57 بدفعات از جانب امرای ارتش و برخی از چهره های شناخته شده ملی گرا به شاه داده شد اما وی در قبول آن تردید نمود و متاسفانه زمانی تصمیم گرفت که دیگر دیر شده بود.
شایعه پیشنهاد خروج از کشور به آیت الله خامنه ای در قالب یک سفر زیارتی عتبات عالیات و اقامتی کوتاه در نجف که ظاهرا به دعوت علمای شیعه نجف صورت خواهد گرفت و انجام کودتایی نظامی در غیاب وی و در دست گرفتن دوباره کنترل اوضاع کشور توسط سپاه و تندورهای مذهبی و بازگرداندن وی به صحنه این روزها سر زبان ها است! البته بازار شایعات گرم است ولی این یکی تازه از تنور درآمده و داغ داغ است. از صحت و سقم آن بی اطلاعم اما واقعیت امر خود موضوع برایم جالب بود. و سوالاتی را در ذهنم ایجاد نمود. بر اساس سابقه آیت الله خامنه ای پذیرش چنین پیشنهادی از جانب وی در حد محال است اما نه تا آن حد محال که خروج رضاشاه مقتدر از ایران و پذیرفتن سپری کردن زندگی در تبعید یا اقامت ناپلئون در جزیره ای دورافتاده در تبعید. مضافا در سیاست خصوصا سیاست کشورهای جهان سوم هیچ چیز محال نیست. حال اگر فرض محال بگیریم، آیا واقعا خروج آیت الله خامنه ای از کشور و فضای سیاسی می تواند مردم ناراضی و کارد به استخوان رسیده را آرام کند؟ یعنی انتظار دارند «پرواز نجف» آیت الله خامنه ای هم همانقدر تاریخی شود که «پرواز پاریس» آیت الله خمینی؟!
کسی چه می داند شاید ولی امر مسلمین جهان امروز ما هم همچون «پویی» (دوازدهمین و آخرین امپراتور دودمان چینگ) که بعد از فراز و فرودهای فراوان در نهایت تمام عناوین سلطنتی‌اش خلع و لقب «آخرین امپراتور» را در تاریخ به خود اختصاص داد و بعد از متنبه و عفو شدن، باقیمانده عمرش را بعنوان شهروندی عادی به باغبانی در پارک جوانان پکن گذراند لقب «آخرین ولی امر مسلمین جهان» را در تاریخ به خود اختصاص دهد و بعد از خلع از مقام و جایگاه خلیفه‌گری، زندگی بعنوان شهروندی عادی را تجربه کند. البته بعید می دانم مردم خشمگین، از خون جوانان و عزیزان خود بگذرند و او را مورد عفو قرار دهند و بعد از این همه ظلم و خیانتی که وی و اطرافیانش در حق کشور و مردم روا داشته اند اجازه زندگی بعنوان یک شهروند عادی به او و اطرافیانش اعطا شود؟!
سکوت این روزهای آیت الله خامنه ای بسیار پر معنی است. آیت الله سابقه مدیریت اجرایی دارد و معنی تداوم اعتراضات و چرخشی شدن تظاهرات مردمی و شعارهایی که داده می شود را بخوبی می داند. این را هم می داند که الدرم بلدرم های دو سه فرمانده دست نشانده خودش در سپاه فقط به درد تیتر زدن های آن یکی دست نشانده اش در روزنامه کیهان می آید و بس. آیت الله معنی دلار یازده هزار تومانی و سکه 4 میلیون تومانی را هم خوب می داند. طنین شعارهای مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای هر لحظه بیشتر در گوشش زنگ می زند. آیت الله این را هم می داند که اطرافیانش با اطرافیان آیت الله خمینی در سال 57 فرق دارند، دیگر اعتماد و اعتقادی در کار نیست و همه سهم خود را از سفره انقلاب کنده اند و منتظر نوبت اند برای سفر آخر. در چنین شرایطی او روی صحنه تنهای تنها است، وحشت زده، خیره به ساعت آویخته از گردنش دقایق پایانی عمر حکومتش را می شمرد!
آیت الله خمینی در سال 1342 خطاب به شاه گفت: “من به شما نصیحت می‌کنم آقای شاه، من به تو نصیحت می‌کنم، دست از این اعمال بردار. من میل ندارم که اگر روزی اربابها بخواهند تو بروی مردم شکرگزاری کنند…”. اربابها خواستند و شاه رفت و اربابها خواستند و خمینی آمد و خامنه ای بدنبالش. حال مردم شب‌ها در خیابان‌ها با نور گوشی‌ موبایلشان بدنبال همان کسی می گردند که برای رفتنش شکرگزاری کردند و لعن و نفرینشان نثار کسی است که زمانی خیابان‌ها را برای آمدنش آب و جارو کردند. میزان خرابی های 4 دهه اخیر و فجایع صورت گرفته از جانب سران نظام در تمامی عرصه ها، فساد همه گیر و گسترده در میان سران نظام، غارت و چپاول خزانه کشور توسط تعدادی قلیل، اعتیاد چهل ساله به چاپلوسی و خیانت و وطن فروشی در میان اهل قدرت، و بتبع اینها بی اعتقادی و بی اعتمادی حاکم بر جامعه بگونه ای بحرانی است که اگر حواسمان را جمع نکنیم و باز هم چشم و گوش بسته شیرازه همه امور را به دست اربابها بسپاریم، هیچ بعید نیست که 40 سال بعد یا شاید اینبار زودتر در خیابان‌های تهران فریاد خامنه‌ای روحت شاد سر بدهیم !

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)