فیلم You Will Meet a Tall Dark Stranger ساخته کارگردان پرآوازه سینما وودی آلن به داستان زندگی یک زن و شوهر پا تو سن گذاشته و دختر و دامادشان می پردازد. در ابتدا زن مسنی را می بینیم که شوهرش بعد از ۳۰ سال او را طلاق داده و زن بیچاره راهی خانه فال گیر می شود تا از او کمک بگیرد. شوهر سابق این زن، مرد مسنی است که حاضر نیست گذر زمان را قبول کند و به شکل وسواس گونه ای به ورزش کردن می پردازد.  او بعد از طلاق دادن همسرش از روسپی جوانی خواستگاری می کند و با او ازدواج می کند.

فال گیر هم به زن قول می دهد که گشایشی در کارش حاصل می شود و مرد قدبلندی به سراغش خواهد آمد.

دختر این خانواده چند سالی است که با مردی زندگی می کند که یک بار داستان پرفروشی را منتشر کرده ولی نتوانسته برای کار دومش ناشر مناسبی گیر بیاورد و عملا به وقت گذرانی مشغول است. داماد خانواده که درآمدی ندارد با کمک مادر دوست دخترش مخارجش را تامین می کند. دختر خانواده هم که آرزو داشته صاحب گالری نقاشی باشد تنها توانسته منشی یک صاحب گالری شود. تا اینجا با آدمهایی روبرو هستیم که هر کدام نتوانسته‌اند در کارشان موفق باشند ولی تلاش می کنند. البته این تلاش هزینه دارد. یعنی باید نظم قبلی را بهم بزنند و بعد هم هیچ معلوم نیست که در شرایط جدید وضع بهتر شود.

این فیلم روایتی بدبینانه از زندگی مدرن نیست. تنها روایت حقایق عریان است. وقتی مردی مسن با کسی ازدواج می کند که همسن دخترش است باید به قرصهای ویاگرا پناه ببرد و در آخر هم همسر جوانش با پسرهای جوان عشق بازی می کند.

مرد جوان بیکار که در وضعیت تحقیر آمیزی به سر می برد آمال و آرزوهایش را در آپارتمان روبرویی می یابد و دوست دختر او به رییس خود دلبسته می شود. اما بیشتر این تلاشها بی حاصل است.

چرا نتیجه همه این تلاشها موفقیت آمیز نیست؟ چون که جامعه از طرفی ارزشهایی را به ما دیکته می کند و از طرفی ابزار آن را در اختیار ما قرار نمی دهد. مثلا خیلی از رقصنده‌ها مایکل جکسون را به عنوان الگو قرار می دهند ولی خیلی از آنها نه هیچگاه ثروتمند می شوند و نه معروف. یا هر نوجوانی که پا به توپ می زند دوست دارد که روزی ستاره ای مثل رونالدو شود ولی این هم مقدور نیست.

اگر آن لحظه ای که هر کس می فهمد شانسی برای ستاره شدن ندارد واقعیت را بپذیرد و به سراغ کارهای دیگر برود شاید مشکل حل بشود ولی مشکل اینجاست که این ارزشها آن قدر محکم در ضمیر ما حک شده که حتی حاضریم زندگی معمولی خود را بهم بزنیم تا به رویاهایمان دست بیابیم. اینگونه می شود که پیر مرد همسرش را طلاق می دهد و عاشق یک روسپی می شود. یک فارغ التحصیل پزشکی دست از کار می کشد تا شاید نویسنده شود. در آخر پیر مرد همسرش جوانش را هم طلاق می دهد. مرد جوان نویسنده نمی شود. رییس زن جوان از او خواستگاری نمی کند و زن مسن هم مرد خُل وضعی را که گیر آورده رها می کند و احتمالا باز به ویسکی و زن فالگیر پناه می برد.

شاید باید گفت: نجات دهنده ای در راه نیست …خودت راهی پیدا کن و برخیز.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)