به کامیار شاپور که چه مشتاقانه به فروغ پیوست.

۱-وقتی که مرد همه پرندگان درآسمان برایش هق هق گریستند

۲-وقتی که مرد پرندگان تاب گریه رانیاوردند وبغض کرده برایوان خانه اش پروبال زدند

۳-وقتی که مرد باران واپسین گریه اش را به امانت به قطره قطره های بارانی اش سپرد

۴-وقتی که مرد همه آرزوهای ناکام اش پیرهن سیه پوشیدندودرمجلس ترحیم اش بماتم واندوه نشستند

۵-وقتی که مرد آسمان بغض کرد و کرور کرور بارید وبه مرده شورگفت:نشورداش…من خودم می شویم اش

۶-وقتی که مرد مادرش آنقدرگریست تاکه آب شیرین دریا«شور»شدوماهیان درشوری آب مردند

۷-وقتی که مرد آرزوهایش بغض کرده گفتند:داشتیم به رویاهایش نزدیک می شدیم

۸-وقتی که مرد آرزوهایش دیگرتاب تنهایی رانیاوردندوازپلی خودرابه پائین انداختند

۹-وقتی که مرد درخت بیدباغچه اش ازغم وفراق اش کمرش خم گشت

۱۰-وقتی که مرد خدابه اندوه نشست وگفت:ازچه آرزوهایش رابرنیاورده ام

۱۱-وقتی که مرد همه آرزوهایش خودراانتحارکردندوگفتند:بعدازتو آرزوی نداریم

۱۲-وقتی که مرد قطارآرزوهایش آزایستگاه مرگ برای همیشه بازایستاد

۱۳-وقتی که مرد درواپسین نگاه اش به زندگی تف انداخت

۱۴-وقتی که مرد عقربه های ساعت مچی اش باندوه وماتم واپسین لحظه های زیستن اش رامی نواخت

۱۵-وقتی که مرد عقربه های ساعت مچی اش هیچ میل به بازایستادن قلب اش رانداشت

۱۶-وقتی که مرد کفش های تازه اش حکایت راههای نرفته رابرایش می گفت

۱۷-وقتی که مرد ماهی درچشم های دریایی اش آب تنی می کرد

۱۸-وقتی که مرد غمهای قدونیم قداش چون فرزندان اش دوروبراش راگرفته بودندومویه می کردند

۲۰-وقتی که مرد بهارشکوفه های درخت اش رابه پائیزسپردوجسدبی جان اش رازیرانبوه برگهای زردمدفون کرد

۲۱-وقی که مرد باران چه اندوهگینانه روی جای پاهایش گام برمی داشت

۲۲-وقتی که مرد روبه غمهایش کردوگفت:بعدازمن غمهایتان بهاری بادوگاه گاهی یادی ازغم های جاودانه ام بکنید

۲۳-وقتی که مرد گفت :میمیرم تاکه شایداین باربه«شادی»به خشت بیفتم

۲۴-وقتی که مرد گفت:آخرکجای جهان دیده اید…که ماهی درخشکی زندگی کند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)