از شهری که نمی توان در آن عاشق شد باید رفت … نیچه

باز آسمان غربت ،
ابری ست چون همیشه و تاریک و تلخ .
بادی بلند ،
در گوش من زوزه می کشد ،
خاموش و سرد :
“خارجی برو !! “
آن جا ،
پل های ارتباط را
در هم شکسته ام .
این جا ،
بر چارسوی حسرت ،
ویران نشسته ام .
نه !
در دل ، ترانه نیست .
احساس می کنم ،
در شاخسار ِ جانم ،
برگ و جوانه نیست .
بر این پرندگان ِ مهاجر،
یکی نگاه ،
ــ حتی به لعنتی ــ 
روانه نیست .
اما ،
در من بشارتی ست ….
در من بشارتی ست ، ز آفتاب ،
که می تواند ،
گل گل ستاره بکارد ،
تا دوردست ِ این مهیب ِ کبود …..
ــ آن جا که مادرم ،
چشمش به در سپید ،
پرسد به صد امید :
” باز آمدی پسر ؟
مردم درانتظار !
اینجا کمی بمان ،
یک دم ببویمت !
فرصت نمانده است …
از روز ِ زادنت ،
دیگر ندیدمت !
نادیده می روی ؟
ناکرده ماجرا ؟
آخر کجا ؟
کجا ؟
***
باید ولی گسست …
از شهر ِ بی ستاره ،
باید گذشت …

جامی ز خون ِ دل بگیر !
آبی به رخ بزن !
اشک را بشوی ،
دشت را ببین !
چونان عقاب از دوسوی ،
پر باز کن !!
دنیا فراخ و دل فراخ 
پرواز کن !! 

( م ــ زیبا روز)

* آفاقی ، به معنی آدم بی خان و مان که نمی خواهد جایی آرام و قرار بگیرد ،
لقبی بود که غوغا به تحقیر بر شمس تبریزی نهاده بودند …

خوانش شعر با صدای بهمن شریف همراه با تصویر و موسیقی :

http://www.youtube.com/watch?v=6aVtTYSEWII

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)