مفهوم برابری بنیادی ترین اصل اندیشه لیبرال فمینیستی است و همین اصل است که مبنای تحلیل های فمینیست های اولیه را از وضعیت زنان تشکیل می دهد و داعیه ای می شود بر خواست های آن ها مبنی بر آموزش برابر زنان و مردان، مشارکت آنان درحیات سیاسی و اجتماعی و برخورداری آنان از حقوق مساوی با مردان. در واقع بر مبنای تأکید بسیار به مفهوم برابری است که فمینیست های لیبرال تحت عنوان جناح برابری خواه شناخته می شوند.

فمینیسم در ابتدای راه خود، متناسب با روحیه ی عصر روشنگری و تحت تأثیر فضای مسلط فکری مدرن، بر ارزش برابری تأکید خاص نهاد. بر اساس فضای مسلط فکر لیبرال، برابری همه ی انسان ها بنیان تقاضاهای زنان را برای رفع موانع اجتماعی پیشرفت آنان، که بر اساس جنس تعیین شده بود، تشکیل می داد؛ تحلیل های متکی به عادت و تربیت و فرهنگ، تفاوت های جنسیتی را تبیین می کرد و خواست هایی چون آزادی و فرصت برابر با مردان را توجیه می نمود. آن چه بیش از هر چیز در نوشته ها و گفته های رهبران جنبش در این مرحله دیده می شود، تأکید بر جوهره ی انسانی مشترکی است که صرف نظر از تفاوت های جنسی باید اساس رفتارها، شئون، حقوق و شخصیت افراد قرار گیرد و تقریبا همه ی حقوقی که آن ها طلب می کنند بر مبنای همین مفاهیم و به ویژه برابری است.

فمینیسم لیبرال جزء نظریه های نابرابری جنسی طبقه بندی می شود. بر مبنای این نظریه زنان و مردان نه تنها موقعیت های متفاوتی در جامعه دارند بلکه در موقعیت های نابرابری نیز قرار گرفته اند. زنان در مقایسه با مردانی که در همان جایگاه اجتماعی زنان قرار دارند از منابع مادی، منزلت اجتماعی، قدرت و فرصت های تحقق نفس کمتری برخوردارند(این جایگاه اجتماعی می تواند بر طبقه، نژاد، شغل، قومیت، دین، آموزش، ملیت یا بر هر عامل مهم اجتماعی دیگری مبتنی باشد). در برابر استدلال هایی که موقعیت نابرابر زنان را محصول طبیعت آنان می دانستند و به نظر می رسید محصول عادات فکری و فرهنگی و منافع باشد، فمینیست ها استدلال می کردند که نابرابری میان زنان و مردان ازسازمان جامعه سرچشمه می گیرد و از هیچ گونه تفاوت مهم زیست شناختی یا شخصیتی میان و زنان و مردان ناشی نمی شود. هر چند افراد انسانی ممکن است از نظر استعدادها و ویژگی هایشان با یکدیگر تا اندازه ای تفاوت داشته باشند اما هیچ گونه الگوی تفاوت طبیعی مهمی وجود ندارد که دو جنس را از هم متمایز سازد. در واقع همه ی انسان ها با یک نیاز عمیق به آزادی برای تحقق نفس و نوعی انعطاف پذیری مشخص می شوند که باعث می شود خودشان را با الزام ها و فرصت های موقعیت های زندگیشان تطبیق دهند. نابرابری جنسی برای آن وجود دارد که زنان در مقایسه با مردان از قدرت کمتری برای برآوردن نیاز به تحقق نفس برخوردارند.

جامعه پذیری

هدفی که فمینیست های لیبرال دنبال کرده اند اثبات این نکته بوده که تفاوت های قابل مشاهده میان دو جنس ذاتی نیست، بلکه نتیجه ی جامعه پذیری و «همگون سازی جنس و نقش» است. تفاوت رفتار با دختران و پسران که کمابیش از بدو تولد آغاز می شود از شکوفایی کامل ظرفیت های انسانی زنان جلوگیری می کند. پژوهشگران فمینیست با تحقیقات خود وجود تبعیض علیه زنان و برخورد متفاوت با آنان را نشان داده و همین مسئله را زمینه ساز جایگاه فرودست زنان در جامعه دانسته اند. برای آزاد کردن زنان باید نشان داد که زن ومرد از ظرفیت های یکسان برخوردارند، زنان خصوصیات کامل انسانی دارند و تفاوت میان زنان و مردان ناشی از تفاوت تربیت دختر و پسر و همچنین ناشی از انتظارات متفاوت جامعه از آنان و وجود قوانین تبعیض آمیز است.
اگر یکی از دلایل نابرابری زنان و مردان در عرصه ی عمومی فقدان برخی از صلاحیت ها نزد زنان باشد، با توجه به باور به برابری بنیادی زن و مرد باید مشکل را در جای دیگر جستجو کرد و این نقطه عبارت است از آموزش متفاوتی که دختران و پسران چه در مدرسه و چه در خانواده می بینند. از آن جا که فرض نظام آموزشی این است که باید دختران و پسران برای نقش های متفاوتی در آینده آماده شوند، همیشه دختران در معرض آموزش هایی قرار می گیرند که آنان را از زندگی شغلی دور می کند و باعث می شود آن ها سرنوشت خود را در خانه داری ببینند.درک این نکته مهم است که در واقع، نظام آموزشی مؤلفه ای مهم در روند جامعه پذیری است که نتیجه ی آن فرودست ساختن زنان است. همین آموزش متفاوت انگاره های مربوط به تفاوت ذاتی زنان و مردان را تقویت می کند. حال آن که اگر از آغاز دختران و پسران در شرایط مساوی و با برنامه ای واحد آموزش ببینند، مشخص خواهد شد که تفاوت های ذهنی و فیزیکی دختران و پسران تفاوت تعیین کننده ای ندارد و زمینه برای برابری کامل زن ومرد به عنوان یک باور عمومی نیز از این طریق فراهم خواهد شد.

لیبرال ها نیروی اساسی در نظام نابرابر جنسی را تبعیض جنسی می دانند. تبعیض جنسی که مانند ایدئولوژی نژادپرستی است، از پیشداوری ها و عرف های تبعیض آمیز علیه زنان و باورهای پذیرفته شده درباره ی تفاوت های طبیعی میان زن ومرد که سرنوشت های اجتماعی متفاوتی را برای دو جنس رقم می زنند، ساخته می شود. به خاطر همین تبعیض جنسی است که زنان از همان کودکی محدود می شوند تا آن که نقش هایی را در بزرگسالی پذیرا گردند که آن ها را از انسانیت کامل محروم سازد. در واقع همین نقش های خاص جنسی اند که با قید و بندها و شرایط ویژه ای که به زنان تحمیل می کنند، از آن ها یک چنین موجوداتی بوجود می آورند. بر مبنای این تحلیل از نابرابری زنان و مردان(نقش جامعه پذیری و تربیت متفاوت)، فمینیست های لیبرال به آموزش برابر زنان و مردان تأکید می کردند.

فمینیسم متأثر از لیبرالیسم بر آموزش به عنوان مهم ترین ابزار تقویت عقل و توسعه ی علم و شناخت طبیعت تأکید می کرد.همان طور که در عصر روشنگری گسترش آموزش اصلی ترین راه کشف حقیقت و پیشرفت و توسعه دانسته می شد، مدافعان حقوق زنان نیز بر همین موضوع تأکید کردند و آموزش زنان را رمز راهیابی آنان بهعرصه ی آزادی و استقلال و ترقی برشمردند. در نظر آنان همانطور که دنیای قدیم با انحصاری کردن آموزش، مانع درک قوانین طبیعت بوسیله ی عقل، در میان اکثریت مردم می شد، دنیای جدید هم با انحصاری کردن آموزش در میان مردها، نیمی از جامعه یعنی زنان را از درک قوانین طبیعت بوسیله ی تقویت درک عقلانی، محروم کرده بود. بنابراین نخستین حق قابل استیفا برای زنان حق آموزش و مهم ترین توصیه به آنان تلاش در زمینه ی یادگیری بود.

 سپهر عمومی

یکی از اصلی ترین انتقادهای فمینیست های لیبرال متوجه تقسیم بندی جامعه به دو حوزه ی عمومی و خصوصی است. آن ها محصور کردن زنان به حوزه ی خصوصی (خانه) را دلیل وضعیت موجود آنان و ورود به عرصه ی عمومی (جامعه) و مشارکت در فعالیت های آن را لازمه ی رهایی آنان می دانند. در رهیافت لیبرال فمینیستی، تبیین جایگاه زنان در جامعه بر حسب حقوق نابرابر یا موانع مصنوعی در برابر مشارکت زنان در جهان عمومی که فراسوی خانواده و خانه داری واقع شده است، صورت می پذیرد. بدین ترتیب در این اندیشه تمرکزی بر حوزه ی عمومی و بر منازعات قانونی سیاسی و نهادی برای برابری حقوقی افراد به منظور رقابت در آن حوزه ی عمومی، ملاحظه می شود. شهروندی عمومی و حصول برابری با مردان در سپهر عمومی از اهمیتی محوری نزد فمینیسم لیبرال برخوردار است.

فریدان و سایر فمینیست های لیبرال بر آن بودند که زنان باید از تعلق خود به خانه بکاهند و بااین باور که خانه جایگاه مناسبی برای زنان است، مقابله کنند.آن چه این فمینیست ها می خواستند بر آن فائق آیند، حذف زنان از جریان اصلی حیات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جامعه ی لیبرال آمریکا و یا در حاشیه گذاشتن آنان بود. این موضع به خوبی در متن بیانیه ی اهداف سازمان ملی زنان دیده می شود:«…هدف سازمان ملی زنان اقدام برای بازگرداندن زنان به مشارکت کامل در جریان اصلی جامعه ی آمریکاست تا همه ی امتیازات و مسئولیت های ناشی از آن را در مشارکت کامل با مردان به انجام رسانند… ما معتقدیم زنان می توانند با پذیرش کامل چالش ها و مسئولیت هایی که با همه ی اشخاص دیگر جامعه در آن سهیمند، به عنوان بخشی از جریان اصلی تصمیم گیری در زندگی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آمریکا به این برابری نائل شوند.

عملگرایی

فمینیست های لیبرال عمدتا از نظریه پردازی اجتناب کرده و خود را بیش از هر چیز عمل گرا می دانند. آن ها اساسا به دنبال اصلاح نظام اجتماعی و فرهنگی از طریق اقدام در درون نظام به ویژه از طریق ایجاد تغییرات حقوقی و یا عملی بودند. از این رو به فعالیت مستقیم در درون نهادها و نیز اعمال فشار بر نهادها از بیرون توجه داشتند.
فمینیست های لیبرال با توجه به این واقعیت که نظام سیاسی لیبرال- دموکراتیک در مقابل خواسته های گروه های اجتماعی کم و بیش انعطاف پذیر است از کانال های عادی برای اقناع تصمیم گیرندگان و تأثیرگذاری بر فرآیندهای تصمیم گیری و سیاست گذاری استفاده می کردند. بر این اساس فمینیست های لیبرال اقدامات عملی همچون برگزاری تظاهرات، گردهمایی ها و کنفرانس ها، تشکیل سازمان های متشکل زنان- که سازمان ملی زنان بزرگترین شان بود- پیگیری های حقوقی و قضایی و اعمال نفوذ و فشار بر نهادهای دولتی و سازمان های خصوصی را برای دست یابی به خواست های خود مدنظر قرار دادند. بسیاری از خط مشی هایی که جنبش زنان آمریکا مبتکر آن بوده اند و در اعلام برنامه ی نیرومندترین سازمان زنان، سازمان ملی زنان، گنجانده شده اند، با الهام از همین نظریه تنظیم شده اند.

ین عملگرایی نتایج عملی زیادی نیز برای زنان به ارمغان آورد که از آن جمله می توان به افزایش حضور زنان در مراکز آموزش عالی، ورود بیشتر زنان به نیروی کار، افزایش میزان دستمزدها، ایجاد مراکز نگهداری از کودکان و… اشاره کرد. می توان موج اول جنبش زنان در آمریکا را بارزترین نمونه و نماینده ی فمینیسم لیبرال قلمداد کرد که نتیجه ی عملی اش کسب حق رأی برای زنان در سال ۱۹۲۰ بود. در واقع عملگرایی لیبرال فمینیست ها بود که زمینه را برای نظریه پردازی فمینیستی در ابعاد گسترده فراهم ساخت.

فمینیسم لیبرال به هیچ وجه قدیمی نشده است و شاید حتی آینده ای انقلابی چنان که آیزنشتاین پیش بینی می کرد، پیش رو داشته باشد. نقاط قوت فمینیسم لیبرال انکار ناشدنی است. بسیاری از اصلاحات قانونی و آموزشی  را که به کیفیت زندگی زنان بهبود بخشیده است نتیجه تلاش های فمینیسم های لیبرال بوده است. بعید بود بدون تلاش لیبرال فمینیست ها این همه زن بتوانند در شغل و حرفه به مراتبی که اکنون رسیده اند دست یابند. مسلماً لیبرال فمینیست ها تا تضمین کامل تمامی دست آوردهای آموزشی و قانونی و شغلی راه درازی در پیش دارند.

ادامه مطلب در شهروندیار

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)