چند وقت پیش برای مدتی به اسپانیا سفرکردم. اسپانیا برای کسانی که سالیان دراز در مناطق مختلف شمال اروپا بخصوص اسکاندیناوی زندگی کرده باشند، یک منطقه دلپذیر و آرامش بخش است. بویژه هوای گرم و روزهای روشن و طولانی آن کاملا با شمال اروپا متفاوت است. بخصوص برای ما ایرانی ها که شکل و قیافه ظاهری مون هم به مردم اسپانیا بیشتر شبیه است تا مردم شمال اروپا.
در اسپانیا تقریبا همه چیز هست. از گرما گرفته تا ارزانی ارزاق عمومی و بخصوص میوه، سبزی و لبنیاتش که حرف ندارد. (اسپانیا را به یک معنی سبد میوه و سبزیجات اروپا هم لقب داده اند.) هزینه های یک زندگی عادی در اینجا بمراتب ارزان تر و سهل تر از شمال اروپاست. مردم اسپانیا هم بسیارخونگرم و خودمونی هستند بخصوص که اگه آدم زبانشان را کمی بلد باشه بسیارزود جوش و خوش مشرب هستند. علی الخصوص که بعضی عادت هاشون بیشتر به ما شبیه است تا به خود اروپاییان. حضور وحاکمیت چند صد ساله بخشهایی از اعراب شمال افریقا، قرابت و نزدیکی فرهنگی و بخشا عرفانی نسبتا دلچسب و خوشایندی را بخصوص در روزها و ماههای اولیه بودن در آنجا، به آدم دست میدهد.
من معمولا وقتی که گذرم به اونجا می افتد یکی از سرگرمی هایم قدم زدن و راه پیمایی های نسبتا طولانی بخصوص در کنار ساحل مدیترانه است. (گفتنی است که اسپانیا نزدیک به 1200 کیلومتر ساحل شرقی درکنار دریای مدیترانه دارد.) تو این اواخر که اونجا بودم، یک روز حدود 13 کیلومتر هم در کنار ساحل و هم با گذر از مناطق مسکونی راه رفتم. من معمولا یک شیشه آب و مختصری میوه و تنقلات بار یک کوله سبک می کنم و همراه خودم میبرم. تجربه نشون داده که همه اینا لازمند، هرچند آدم اینجا برای تامین همین مختصر، هیچ وقت وا نمی مونه.
حوالی ساعت یک و ربع که از مناطق جنوبی شهر آلیکانته Alicante عبور میکردم، دیگه راستی راستی نا نداشتم. به خودم گفتم : دیگه وقتشه که یه جایی واستی و یه غذایی بخوری واحیانا …


در اثنایی که با خودم صحبت میکردم، درضمن باین طرف و اونطرف هم نگاه میکردم که شاید یه جای مناسبی برای غذا خوردن پیدا کنم. فکرکردم که ادامه راه در کنار این پارک زیبا دیگه کافی است، بنابراین بهتراست که به اون طرف خیابان برم. بعد از گذر از دو سه خیابان چشمم به یک رستوران چینی افتاد. راستش من از غذاهای تایلندی بیشتر خوشم میاد و معمولا رستوران های چینی در بعضی مناطق برای جلب مشتریای بیشتر غذاهای تایلندی هم دارند. با همین فکر به تابلو رستوران نگاه کردم Restaurante gurmet chinoو از پله های کوتاهش بالا رفتم.
همزمان با ورود من به راهرو کوتاه رستوران یک مرد چینی که تاوه ای مملو از گچ و کلوخ برسر داشت از سمت داخل بطرف بیرون میامد. او بمن اشاره کرد که رستوران باز است. …
با تردید بطرف داخل رستوران رفتم اما ناگهان احساس کردم (دیدم) که رستوران هم دائر است و هم تعدادی کارگر چینی مشغول تعمیر و ساختن بخشهایی از رستوران هستند. تامل نکردم و بلافاصله خودم رو به بیرون رستوران رساندم. در بیرون رستوران و کنارپیاده رو درختکاری مرد چینی تاوه به سر را دیدم که مشغول سیگار کشیدن بود. از او سئوال کردم که :
من: شما که گفتید رستوران بازه؟
مرد چینی: خب آره، دیدی که رستوران باز بود.
من: آخه مگه کسی میاد تو رستورانی که هم بازه و هم درحال تعمیر و این همه خل و خاک توش وول میخوره؟
مرد چینی: خب اینطوریه. ما که نمی تونیم بخاطر تعمیرات در رستوران رو ببندیم. من که تا بحال ندیدم . نه نه سابقه نداشته.
من: آره ولی برای مردم که خیلی فرق میکنه. نه اصلا، نه کسی نمیاد اینجا غذا بخوره.
مرد چینی: آره من هم میدونم، ولی صاحب رستوران میگه ما نمی تونیم در رستوران رو ببندیم . حتی با این وضعیت.
من: صاحب رستوران کی هست؟
مرد چینی: یک مرد پولدار چینی با خانواده ش که حدود بیست ساله که اینجا زندگی می کنند.
من: خود تو چند ساله که اینجایی؟
مرد چینی: خود من پنج ساله که اینجام. همه کاری میکنم. می بینی حتی عملگی هم می کنم. من در واقع کارم آشپزی هستش ولی در اینجا من همه کاره ام. ما چینی ها درکار رستوران فقط چینی هستیم. خود شما اصلا تا به حال دیدی توی یک رستوران چینی یه آدم غیرچینی کار بکنه؟ هان؟ نه ندیدی دیگه. حتی یک آدم غیر چینی. ما چینی ها همه جا همه کاره ایم. الان من هم آشپزم تو این رستوران و پاش بیفته کاربنایی و رنگ آمیزی و غیره هم می کنم. درست مثل الان که می بینی.
من: پس شما همه چیزتون کارتون هستش، و درواقع زندگی تون کارتونه! آره؟
مرد چینی: آره، خب گفتم که من پنج ساله که اینجا هستم. در واقع همه چیز من توی این رستوران خلاصه شده. می بینی که زبونم هم کامل نیست. (انگلیسی – اسپانیایی را قاطی حرف میزد، حتی منی که این دو زبون را کامل بلد نیستم، متوجه این لکنت و قاطی پاتی بودن شده بودم.) ما چینی ها در واقع هم در چین و هم در خارج چین کامیونیتی خودمون رو داریم. بیشتر توی خودمونیم و بهتره بگم که توی بیزنیس خودمونیم. و با بقیه مردم محل هم خیلی قاطی نمیشیم. میدونی که این البته خاص اینجا هم نیست. ریشه اش جای دیگه ای شکل گرفته. شاید بتونم بگم که الان توی وضعیت این دنیا فقط خاص چینی ها هم نیست. این دیگه داره عمومیت پیدا میکنه. به هندی های توی انگلیس نگاه کن. به ترک های توی آلمان نگاه کن. چند مثال دیگه برات بزنم خوبه؟
من: خانواده چی؟ خانواده هم داری؟
مرد چینی: گفتم که پنج ساله که مثل برده کار می کنم. خانواده هم دارم. برای ما کارگران چینی باین راحتی نیست که از چین مثلا باینجا بیاییم و همزمان خانواده هامون هم باهامون باشن.
من: خب پس تکلیف چیه؟
مرد چینی: تکلیف اینه که من باید چند سال دیگه اینجا باشم و کار کنم تا بعد بتونم خانواده مو بیارم. ولی الانش با این پول بهرحال میتونم مقداری شو برای خانواده ام بفرستم و این خودش هم برای من و هم برای خانواده ام خیلی خوبه.
من: خب ببینم، هیچ گارنتی وجود داره که تو بعد از پنج سال بتونی خانواده تو بیاری؟
مرد چینی: خب هم آره و هم نه. بستگی باین داره که صاحب کارمن از من و از کارم خوشش بیاد و بخواد منو نیگه داره. و گرنه با این نوع کاری که ما می کنیم و با این روزگاری که ما داریم، هیچ کسی که اهل اسپانیا باشد یک ساعت هم نمیتواند اینجا بند بیارد و مثل یک برده کارکند.
من: خب این چه تاسف باره!

در همین حال که ما گرم صحبت بودیم، یک مرد جینی دیگه که بنظر میرسید صاحب رستوران باشد، در آستانه درب ورودی رستوران ظاهر شد و با نگاهش به مرد چینی که با من گرم صحبت بود، اشاره کرد که به داخل رستوران برگردد. مرد چینی هم ته مانده سیگارش را یک پک عمیق زد و بقیه را با فیلتر زیر پایش له کرد. و رو به من کرد و گفت: چائو
من: من هم با نگاهم او و مسیر کوتاهش را تا درب رستوران دنبال کردم. و بعد دیگه احساس گرسنگی نمی کردم.

هوشیار سروش/18/ ژوئن

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)