لازم است در ابتدا این موضوع را طرح بکنم که مطالب منتشر شده توسط این جانب صرفا مطلبی ژونالیسیتی است و مخاطب این نوشتار در واقع عموم مردم است زیرا که این مطالب برای یک روشنفکر بسیار بدیهی مینماید ولی ممکن است برای عموم مردم هنوز جا نیافتاده باشد و روشنفکر امروزی نتواند شکاف بین خود و جامعه را پر بکند. با این اوصاف این مطلب قرار نیست پژوهشی در حوزه ی انسان شناسی باشد و شاید فقط دریافتهای اینجانب از وضعیت موجود باشد و بس.

در ابتدا در انتخاب نام این مطلب بسیار با خود کلنجار رفتم ولی نهایتاً تصمیم گرفتم نام آن را اپیدمی فردگرایی ایرانی بگذارم. دلیل این کلنجار این بود که قصد داشتم موضوعات مختلفی از جمله بررسی فردگرایی در هنر ایرانی را نیز داخل این مطلب مطرح کنم. ولی پس گذشت مدت زمان شاید یک ساله متوجه شدم این موضوع در هر حوزه ای میتواند مطرح شود و چه بهتر که مثالها و توضیحاتی را به طور کلی بیان کنم.

فردگرایی افراطی نوعی بیماری محسوب میشود که در واقع فرد به خود بیشتر از دیگران اهمیت میدهد ولی این اهمیت دادن تا حدی پیش میرود که شاید فرد، افراد غیر از خود را فدای خود بکند و در واقع سرنوشت و حقوق و زندگی افراد دیگر ذره ای برای وی اهمیت نداشته باشد. در این حالت فرد بیمار محسوب میشود و بایستی آسیب شناسی شده و مورد مداوا قرار بگیرد. زمانی که این فرد گرایی در تمام لایه های اجتماعی رسوخ کند و تقریبا تمام اعضای یک کل (جامعه) به نوعی فردگرای افراطی باشند میتوان آن را اپیدمی فردگرایی نامید.

باید گفت با سیر این کلّ از یک فضا و طرز فکر سنتی که بی شک فرد را مورد حمله قرار میدهد و جمعیت در آن بیشتر از فرد اهمیت دارد  به طرز فکر مدرن یا پست مدرن، موجب میشود عقده هایی که در تک تک اعضای این کل که به صورت نهان در همه وجود دارد فرصت خودنمایی پیدا کند. طرز فکر سنتی در بسیاری از حوزه ها نوعی جمع گرایی را به اعضای جامعه دیکته میکند: پنج شنبه ها همه سر قبر میروند، ماه رمضان همه روزه میگیرند، موی مردان کوتاه است، موی زنان بلند است، ظاهر مردان تعریف خاصی دارد و باید رعایت شود در غیر این صورت به راحتی از جامعه ترد میشوند، ظاهر زنان نیز تعریف خاصی داشته و نباید از چاچوب سنت و تعاریف قدیمی خارج شود، همه سه وعده غذا میخورند و در نهایت مهم تر از همه حوزه ی فکر است که به سختی توسط سنت های قدیمی چارچوب بندی شده و تک تک اعضای جامعه قادربه فکر کردن و بیان فکر خود خارج از این چارچوب نیستند. این فشار توسط سنت اعضای جامعه را به نوعی عقده ای بار می آورد و فرد فکر میکند متعلق به جامعه است و حق ندارد خودش باشد. این عقده باعث میشود که این افراد حتی در جامعه ای سنتی نیز قادر به انجام کارهای گروهی نباشند و فقط برخی اعمال کوچک و سنت های خاص را انجام دهند و این اطاعت از کلّ فقط به این دلیل انجام شود که فرد جزوی از جامعه تلقی شود و خود را تنها نیابد. به این معنی که این جمع گرایی نیز جنبه ای تشریفاتی به خود بگیرد و در واقع تبدیل به یک بمب ساعتی شود که منفجر شدن این بمب ساعتی را در دهه هفتاد و هشتاد در ایران به راحتی میتوان دید. مدل موهای بسیار انقلابی و غیر معمول، شلوارهای پاره، متوسل شدن به فرهنگهای دیگر برای معنی سازی برای زندگی، بی هویتی، تعلق به مفهوم های متضاد در لایف استایلهای جوان ها، ایجاد شکاف های بین نسلی با فاصله ای که فقط با سال نوری قابل اندازه گیری است! و و و هزاران عقده ی دیگر که از پدرانمان به ارث برده ایم و حالا به صورت بیماری در ما خود را نشان میدهد.

باید گفت اوضاع اقتصادی ایران در 40 سال اخیر نیز فرصت را برای اپیدمی شدن فردگرایی بیش از پیش تسهیل کرده است. مردم با نداشتن احساس امنیت اقتصادی، روز به روز خون خوارتر شده و زندگی افراد دیگر برایشان از اهمیت افتاده است. افرادی که در حوزه ی خوراک فعالیت میکنند با کاهش کیفیت مواد غذایی فقط به خود و درآمد خودشان اهمیت میدهند و دائما بر سر تولید بی کیفیت مواد غذایی و سود بیشتر با یکدیگر رقابت میکنند زیرا امنیت اقتصادی ندارند زیرا نرخ تورم بسیار بالاست و آنها هیچ آینده قابل قبولی برای خود متصور نیستند. همه فقط به فکر نوعی کلاهبرداری بزرگ و کسب سودهای بزرگ هستند و تقریبا هیچ کس به فکر تولید  (فکری یا فیزیکی) نیست.

فردگرایی در موسیقی ایران نیز به راحتی قابل مشاهده است، موسیقی ایرانی بر پایه ی فرد بنا شده است و همنوازی در آن وجود ندارد. هر همنوازی که در موسیقی ایرانی انجام میشود در واقع تکرار همان ملودی در سازهای دیگر است در واقع تکرار همان فرد توسط افراد دیگر، یک فرد ایرانی قادر نیست یک سمفونی را درک کند زیرا هیچ تک نوازی در آن وجود ندارد و دائما این سوال را از خود میپرسد که چرا یکی از نوازنده ها بهتر از بقیه نمیزند؟! و چرا هیچ تکنوازی وجود ندارد. ولی در مقابل در موسیقی غربی ما شاهد فرد گرایی و جمع گرایی به طور هم زمان هستیم. در موسیقی غرب هر گروه نوازنده ارکست فردیت خود را حفظ میکند و در عین حال این فردیت ها در کنار یکدیگر یک کلّ هماهنگ ایجاد میکند. هر کس ملودی متفاوتی مینوازد ولی در عین حال این ملودی ها بر روی هم هارمونی تشکیل میدهند. همین عقده های روانشناختی ایرانی است که وی را ابتدا در هنر به سمت فردگرایی سوق داده سپس به صورت بمب ساعتی در تمام وجوح زندگی انسانی بروز داده است.

هدف از نوشتن این مطالب نوعی تلنگر به جامعه است، عموم باید بداند که رانندگی یک فعالیت جمعیست و رعایت قوانین رانندگی (البته اگر درست باشد!) لازمه حمل و نقل سالم است، عموم باید بداند که ایجاد شکوفایی اقتصادی در یک سرزمین نیازمند تعامل است نه تصادف نه خون خواری و فردگرایی.

ایران در وضعیت کنونی تبدیل به جمعی از دلال ها شده است که مدام با پول های بدون پشتوانه  و دروغین کاغذبازی میکنند. اقتصاد وابسته به نفت ایران را به سمت دره ای مهیب سوق میدهد که در ورای آن تعداد کمی نجات خواهند یافت. ایجاد پاساژهای جدید که مردم آن را نوعی مدرنیزه شدن تلقی میکنند و ورشکستگی شرکتهای تولیدی به هر دلیلی، نشان از تبدیل شدن ایران به دلال خانه ای بزرگ است. در کشوری که تولید نباشد، نرخ بیکاری افزایش پیدا میکند، اقتصاد فلج میشود و مردم به سمت نابودی حرکت میکنند تا پیشرفت.

ایرانی باید بداند که به نوعی مرکزیت زدایی در طرز فکر خود نیاز دارد و لازم نیست ما دوباره به نظام سلطنتی وارد شویم. بایستی هر کس فردیت خود را داشته باشد و نباید آن را از رسانه های فکاهی کپی کند. در عین حال که فردیت خود را حفظ میکند باید فردیت های دیگر را مورد پذیرش قرار دهد و به نوعی همبستگی در عین تفاوت برسد. کثرت در وحدت و وحدت در کثرت لازمه ایرانی است.

به نظر اینجانب ما باید از یک سری توهمات دسته جمعی دست برداریم و واقع بین باشیم و ببینیم که ایران از دست رفته است و هر قدر زودتر نجات پیدا کند بهتر است. ما باهوش ترین انسانهای کره ی زمین نیستیم و حتی متوسط ضریب هوشی ایرانیان از حد متوسط دنیا نیز پایین تر است در حالی که بسیاری از ایرانیان فکر میکنند ما بسیار با هوش هستیم، انرژی هسته ای ما نسل اول انرژی هسته ایست و هم اکنون در آمریکا منقرض شده است، وجه ی بین المللی ایران به طور کلی از دست رفته است، نصف منابع نفتی ایران به بدترین شکل ممکن سوزانده شده است در حالی که این مواد میتوانست تبدیل به موادی با ارزش تر از بنزین شود، ایران مهد هنر نیست و باید گفت عبارت “هنر نزد ایرانیان است و بس” جمله ای مزخرف و فریبی ستمگرانه است، ایران نه تنها مهد هنر نیست بلکه کمتر از کل دنیا از هنر بو برده است، هموطن، باید دیگری را همانگونه که هست بپذیریم، این خود نوع زیبایی در خود به نهان دارد؛ و در عین این پذیرش هر کداممان باید خودمان باشیم و فردیت خود را حفظ بکنیم. فردیت در همراه با جمعیت، همبستگی در عین گسستگی.

من ادعا ندارم تمام بدبختی های ایرانی از فردگرایی افراطی وی سرچشمه میگیرد زیرا این طرز تفکر به طور یقین طرز فکری روشنفکرانه نیست ولی باید گفت که یکی از دلایل مهم روزگار ما فرد گرایی افراطیست که در آن هیچ همبستگی باطنی دیده نمیشود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)