دین، همانند هر موضوعی تعریف و کارکرد ویژه ای دارد. هر انتظاری از دین، در راستای تعریف و کارکرد آن درست و پسندیده است؛ از این رو، نمی توان از دین انتظار هر کاری را داشت.

دین، اندیشه و باوری ذهنی و شخصی در بارۀ پیدایش هستی، چگونگی هستی و پایان هستی است. به این معنی که هر کس به فراخور خرد و دانش و فرهنگ عصر و جامعۀ خویش، پیدایش و کیفیت و آیندۀ هستی را برای خود تبیین می کند. نتیجۀ این تحقیق و تبیین می شود باور و دین هر کس. سرشت آدم سالم و خردمند چنین است که هرچه دانشش بیشتر می شود، هرچه تجربۀ زندگی اش افزونتر می شود و هرچه بیشتر در هستی می ماند، به طور طبیعی برایش پرسش های بسیاری پیش می آید؛ مانند اینکه این جهان چگونه ساخته شده است؟ نظم، هوشمندی و هدفداری هستی چگونه قابل ارزیابی است؟ چگونه پدیده های هستی روابط منظم و هوشمندانه ای دارند؟ انسان چگونه پدید آمده و این هستی از کجا آغاز شده و در کجا و چگونه به انجام می رسد؟ آیا اصلا کسی یا نیرویی این هستی را پدید آورده یا خود به خود پدید آمده؟ آیا کسی یا نیرویی آن را اداره می کند یا خود به خود می چرخد؟

آیا انسان حتما باید به چنین پرسشهایی پاسخ بدهد؟ اگر برای این پرسشها پاسخ نداشته باشد چه می شود؟ آیا باورها و رفتارهای انسان در جایی سنجیده و ارزش گذاری و تشویق و تنبیه می شود یا او رها و آزاد است؟ اگر سنجش و ارزشی هست، چگونه، کجا و کی با او محاسبه می شود؟

اندیشیدن در بارۀ این موضوعات و پاسخ دادن و باورمند شدن به پاسخ های به دست آمده را می گویند دین یا مذهب.

هر کس در در هر زمان و هر مکان، به هر تفسیر و تبیینی از مجموعه و منظومۀ هستی دست یابد همان می شود دین او.

با این تعریف، هیچ انسانی در جهان بی دین نیست. تبیین و تفسیر هیچ کس از هستی نیز ثابت و ابدی نیست، بلکه چه بسا کسی با توانایی علمی و فرهنگی امروزش هستی را طوری تبیین و تفسیر کند و در آینده ای نزدیک یا دور نگاهش تغییر کند. با توجه به اینکه مباحث حوزۀ باورها ـ به ویژه باورهای کلان هستی شناختی ـ کمتر دستخوش تغییرات می شوند، نظریه های این حوزه، ثبات بیشتری دارند.

بنابر این، هر انسانی خود می تواند و بلکه وظیفه دارد جهان هستی را برای خود تبیین و تفسیر کند و جایگاه خود در آن را بازشناسد و هیچ نیرو یا فرد واسطه ای میان انسان و هستی وجود ندارد، بلکه انسانها با دانش و خرد و تجربۀ فردی و جمعی خود می توانند ماهیت و هویت هستی و جایگاه و حقوق و مسئولیت های خود در آن را بشناسند.

دین، به خودی خود موضوع یا دانش جداگانه ای نیست، بلکه انسانها یکی از موضوعات فکری خود را دین نامیده اند. به عبارت دیگر، فرایند اندیشیدن، روش اندیشه، نوع اندیشه و نتیجۀ اندیشیدن در بارۀ ماهیت انسان و هستی را دین نامیده ایم؛ یعنی انسان با اندیشه و مطالعه در هستی، به این پرسش ها پاسخ می دهد که: منظومۀ هستی متشکل از انسان و جهان و جانواران و گیاهان و کرات و کهکشانها و … چگونه، چه زمانی یا به دست چه کسی و چه نیرویی پدید آمده اند و چگونه اداره می شوند و پایان آن چه خواهد بود! اگر هم به طور کامل پی نبرند دست کم به اندازۀ دانش و خرد خود به آن می پردازند و بیش از آن وظیفه ای ندارند.

 

هر انسانی به فراخور فرهنگ، دانش، خردمندی و آزمون و خطاهای خود در ذهن و ضمیر خود به پاسخهایی می رسد. از پاسخهایی که از مطالعه در ماهیت هستی به دست می آید باورهایی شکل می گیرد و آگاهیی درونی برای انسان پدید می آید و این آگاهی نه به طور مستقیم بلکه غیر مستقیم با چگونگی اندیشه ورزی و احساسات و اخلاق او ارتباط برقرار می کند و به طور عرضی و نه ذاتی بر او اثر می گذارد.

 

اصل آن است که هر کس خود در بارۀ آفرینش و آغاز و انجام خود و هستی اندیشه کند و به نتیجه برسد.

هر کس با این ویژگی به نتیجه ای رسید از نظر حقوقی و اخلاقی آزاد است تبیین و باور خود از هستی را آزادانه بیان کند و بدون ایجاد ترس و طمع، دیگران را به آن فرا بخواند. دیگران هم می توانند آزادانه و بدون ترس و طمع آن را بپذیرند یا نپذیرند.

 

بنا بر این، اصلاً تعریف، رسالت و کارکرد دین یا مذهب این نیست که در رفتار انسان دخل و تصرفی بکند، بلکه دین فقط تبیین نظری هستی است.

 

با پذیرش این معنی از دین، سخن بسیاری از صاحب نظران و متکلمان و دین پژوهان نقض می شود و آمیختگی دین با امور روانی، احساسی، اخلاقی، حقوقی و اجتماعی، خروج از موضوع به شمار می رود.

اگر کسی از دین انتظار اصلاح اخلاق یا تعیین رفتار اخلاقی و یا قانون گذاری و ایجاد نظم اجتماعی داشته باشد، چنان است که از دین کارکردی خواسته شده که با معنای آن نمی خواند.

عدالت، صبر، آزادی، آزادگی، دلیری، خوشرویی، نیک منشی، بخشندگی، درستکاری و … و نیز پرهیز از صفات و اخلاق ناروا، ویژگی های روحی، روانی و احساسی انسانند که بر اثر تربیت، آموزش و فرهنگ جغرافیایی و زمانی در وی پدید می آیند. این صفات، افزون بر ویژگی های یادشده، ویژگی اخلاقی و اجتماعی به شمار می روند؛ در حالی که دین هیچ ارتباطی به اخلاق و جامعه یا امور اخلاقی و اجتماعی ندارد. آنچه را دین نامیده ایم، امری ذهنی و کاملا شخصی است برای تبیین نظری مبدأ و معاد و کیفیت هستی. مبدأ و معاد و کیفیت هستی امری ذهنی و نظری و ضمناً شخصی هستند.

 

باید توجه داشت همۀ انسانها نابغه نیستند، بلکه جهان پر از استعدادهای متوسط و پایین است. تبیین و تفهیم امور ذهنی و نظری برای مردم دارای استعدادهای متوسط و پایین، بسیار دشوار است.

چون امور ذهنی به دشواری فهم می شوند، دین آوران (پیامبران) امور اجتماعی و حقوقی و اخلاقی را با دین قاطی کرده اند تا بتوانند نظر عوام (استعدادهای متوسط و پایین) را جلب کنند. چنین است که ادیان، اخلاق و قانون را مصادره کرده اند.

البته باید توجه داشت همچنان که هر کس به فراخور دانش و فرهنگ زمان و مکان خود به نیازها و پرسش های خود پاسخ می گوید، هر یک از دین آوران به اندازۀ سطح دانش و فرهنگ زمانه و جامعۀ خود سخن گفته اند. اما بیشتر آنان نتوانسته اند آغاز و انجام جهان و منظومۀ هستی را با دلایل متناسب موضوع و مخاطب بیان کنند؛ از این رو یا از روی ناچاری و یا از روی فریب و نیرنگ به قانون و اخلاق پناه آورده اند. در حالی که قانون و اخلاق، ماهیتاً چیزی جدا از اعتقاداتند.

 

بیشتر متکلمان و به دنبال آن توده های عوام، گمان می کنند فعل اخلاقی، رعایت بهداشت، امور حقوقی و قانونمندی و قانون پذیری، دستور دین است. مبلغان و مروجان دینی هم می کوشند افعال اخلاقی و بهداشتی و حقوقی را به عنوان احکام و آموزه های دینی به مردم بباوراند. این است که بیشتر متکلمان و مبلغان دینی و نیز توده های عوام، همچنان که اخلاق و حقوق و بهداشت و قانون و … را به مثابه دین می پذیرند، کمتر متوجه تحولات و تغییرات در این زمینه ها می شوند و گمان می کنند چون این امور از دین است، پس تغییر و تحولی در آنها به وجود نمی آید. همچنین گمان می کنند انسانهای اخلاقی و قانونمند و حقمدار، حتما دیندارند؛ در حالی که هیچ ربط مستقیمی میان دینداری و این موضوعات نیست.  فراوانند انسان ها و جامعه های اخلاقی، حقوقمدار، قانونمند و درستکار که پیرو هیچ دین رسمیی نیستند و نیز فراوانند انسانها و جامعه های ستمگر، فاسد، رشدناپذیر و قانون گریز که دین در آنها ریشه ای تاریخی دارد.

نکتۀ دیگر که باید به آن توجه داشت تفاوت میان اعتقاد دینی و رفتار دینداران است. از اعتقاد دینی لزوما رفتار دینی پدید نمی آید؛ یعنی نمی توان گفت چون فلان کس جهان بینی دینی دارد، پس آن جهان بینی رفتار ویژه ای را برایش ایجاد می کند یا از آن جهان بینی، دستورالعمل بخصوصی صادر می شود که صاحبان و باورمندان حتما باید برپایۀ آن رفتار کنند.

کسانی که معتقدند از باورهای کلان (جهان بینی)، دستور العمل در می آید رفتار دینی را برابر با اصل دینداری می دانند؛ در حالی که دینداری فقط باور است و به صورت غیر مستقیم و بسیار محدود بر رفتار و کردار آدمی اثر می گذارد. از این رو می توان گفت دین فقط باور است و از باور، فعل نمی تراود؛ پس تقریبا می توان گفت: فعل دینی تکلیفی نداریم. یعنی هر فعلی هم که به دین و دینداری برگردد مانند اندیشه در هستی یا نیایش لزوماً آزادانه و با اختیار و میل فاعل انجام می گیرد. آنچه از اعمال و آداب و مناسک و آیین دینی در میان پیروان ادیان رایج است، افعال و آیین و آداب دینداران است. اینها را دینداران برساخته اند تا مفاهیم نظری خود را شکل بدهند و آن را از حالت انتزاعی ذهنی به حالت عینی درآورند. انجام دادن و ندادن این آیین و مناسک سود و زیانی به اصل دینداری و بی دینی نمی رساند، بلکه سرگرمی جاهلان و رونق بازار دکانداران است.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)