رضا کیانیان سوالی مطرح کرد که شاید خودش هم خیلی آنرا جدی نگرفت، تلاش کرده بود تا از سه نفرشان بپرسد، بهروز وثوقی، محمدعلی فردین و ناصر ملک مطیعی، سوال این بود؛ چرا چهار نسل شمارا با اسم کوچک صدا می کنند؟ چرا برای من شما ناصر، بهروز و فردین (که خیلی از دوستانش هم با همین اسم صدایش می کردند) هستید و برای پدر و برادر زاده کوچکترم هم همینطور؟ مثلن علی نصیریان با تمام شاهکارهایش علی نصیریان است یا خود کیانیان هم رضا کیانیان.
این سوال برای من هم خیلی جدی است، چه شد که قهرمان های فیلم های فارسی آنقدر برای مردم در دسترس بودند و با آنها احساس نزدیکی می کردند که با اسم کوچک صدایشان می کردند. شاید یک جواب این باشد، این ها برای اولین بار از اسطوره سازی در فرهنگ ایران به سوی ساختن قهرمان هایی واقعی و عینی برای مردم گام برداشتند، شاید بسیاری بگویند سینما حاصل یک کار جمعی است و این سه بدون کارگردان ها، فیلم بردار ها و سناریست ها نمی توانستند چنین باشند که هستند ولی باید در جوابشان به این نکته اشاره کرد که اینها از میان صد ها هنر پیشه و یا بهتر بگوییم بازیگری ظهور کردند که با تمام رونق آنروز هایشان امروز کمتر کسی نامی از آنها را به یاد دارد.
خبر درگذشت ناصر ملک مطیعی نهیبی بود بر تمامی ما تا افسوس سالهای از دست رفته ای را بخوریم که می توانست این روند ادامه پیدا کند در تمامی این سالها بسیاری از کارکتر ها در فیلم های پس از انقلاب مارا به این فکر فرو می برد که مثلن اگر بهروز وثوقی به جای اکبر عبدی در فیلم مادر بازی می کرد چه اتفاقی می افتاد و یا دیگری در نقشی دیگر، آیا این سالها ما فرصت دیدن قهرمان هایی متفاوت را با بازی آنها و یا خیلی های دیگر که از فضای هنر ایران دور ماندند را از دست دادیم؟ و هزار اگر و آیای دیگر، اما در تمام این سال ها به فیلم های ممنوعه آنها قناعت کردیم و بار ها و بارها نگاهشان کردیم و هیچ گاه فراموش نکردیم سید گوزن هارا، فرمان قیصر را و یا جوانک سرخوش و امیدوار گنج قارون را، شاید این نبودنشان بیشتر از بودن آنها را توی جان ما تثبیت کرد و چه بسا آنها که می خواستند قهرمان های روز های بی قهرمان مارا بکشند همان کاری را کردند که برادران آب منگول می خواستند و عاقبت هم خون آنها گریبان خودشان را گرفت، تک تک شان توی باتلاق سماجت اِبی کندو گرفتار شدند و رسوا.
شاید مرگ ناصر خان تنها یک پیام روشن داشت، تاریخ را اینروز ها مردم می سازند نه حاکمان.
اما پس از مرگ ناصر و فردین خیلی ها به فکر بازگرداندن بهروز وثوقی افتادند و باز خیلی های دیگر تلاش برای بازنگشتنش با هر حربه و تهمتی، دریغ از اینکه بهروز، داریوش، ابی و بسیاری هنرمندان که چه بخواهیم چه نخواهیم گوشه هایی از تاریخ پاپ آرت این سرزمین به نام آنهاست هیچ گاه از ایران نرفته اند و همیشه ،همینجا توی همین کوچه های تهران، اصفهان شیراز و… زندگی کرده اند.
مشخصن می گویم، آقای حسین شریعتمداری که سالهاست پرچم گزافه گویی در دستان توست، سری به خیابان های شهر بزن، پنبه را از گوش هایت در بیاور و توی دهانت فرو کن ، مطمئن باش صدای داریوش را خواهی شنید که می خواند….
امروز ما امروز فریاد
فردای ماروز بزرگ میعاد
بگوکه دوباره می خوانم
با تمامی یارانم
گل سرود شکستن را
بگو که به خون می سرایم
دوباره با دلو جانم حرف آخر رفتن را
بگو به ایران بگو به ایران
https://t.me/joinchat/AAAAAEKGiyImQ88nkOSIGw