گفته اند که دولت نادرشاه خوش درخشید اگر چه شوربختانه دولت مستعجل بود و دریغا که به یک گردش چرخ نیلوفری نه نادر بجا ماند و نه نادری. اکنون چهل سال است که دوستداران خاندان پهلوی از هرآنچه دانش و خرد آدمی در میان نهاده همه را به کناری زده و تنها ملودی ملال آور و از فرط تکرار و یکنواختی، وارونه و مغلوبه ای را در بوق و کرناهای بیشمار خود می نوازند یا می خراشند که ای کاش نادری و یا اسکندری پیدا شود و ایرانیان را به رستگاری برساند.
ایرانیان به گواه دست کم چند سده گذشته خود از بیماری فلج کننده کیش پرستش و تقدس ابر مرد – قهرمان رنج فراوان برده اند و می برند و بر زمینه آن چندان جای شگفتی نیست که ملودی خرافاتیِ نادری – اسکندری هنوز در گوشها نواخته می شود و انگیزه بال گستری و پر پرواز گشائی پریش پنداشت های َ کسی می آید که ما را برهاند َ می شود. برتولت برشت در باره نیاز مردم به قهرمان فردی برای آنکه فروغ امید به دگرگونی در میانشان کاستی نگیرد در نمایشنامه خویش بنام َ گالیلئو گالیلئی َ سخن گفته و از زبان بازیگر دیگری می گوید َ بدبخت مردمی که به قهرمان نیاز دارد. داستان امروز ما نیز همانگونه است و در پاسخ بدانها که افسوس میخورند که چرا رضاشاهی پدید نمی آید، همانرا باید گفت که بدبخت مردمی که به رضاشاهی نیاز دارد.
من این نمایشنامه را در سال ۵۴ خورشیدی در زندان عادل آباد شیراز و از روی دستنوشته م.امین مؤید که آنرا به فارسی برگردانده بود خواندم و در نمونه چاپی آن نیز که بخش هائی از آن سانسور شده بود اما نکته های اساسی آمده بود. چریک های فدائی خلق و مجاهدین از این نمایشنامه به این فرنود(دلیل) خوششان نمی آمد که در آن، برشت نیاز مردم به ابرمرد – قهرمان ها را برنمی تابد زیرا چنانکه او می پنداشت آنگاه که مردمی، شهروندانی آزاد، آگاه و دانا هستند و اراده خود را بر رویدادهای سیاسی – اجتماعی بکار گیرند، نیازی به ابر مرد – قهرمان نخواهند داشت و چنین مردمی خوشبخت خواهد بود و این دیدگاه، درست در نقد ایده ای بود که هر دو سازمان چریکی پرآوازه دهه ۵۰ بنیاد سیاسی خویش را بر آن پی افکنده بودند. اگر مردمی هنوز خود را شایسته ی جایگاه شهروند نمی داند و ارزش های آموزه های لیبرالی (آزادی بر پایه ی آزادی فرد) و دموکراتیک و بویژه لائیسیته را به پشیزی نمی خرد و اراده و شوری عرفانی – مذهبی و پوپو لیستی و نوستالوژیک بر رویدادها بکار می برد، که تنها شیادانِ سیاسی تاریخ همچون خمینی و خامنه ای از آن سود می جویند تا به آماج های اهریمنی خود دست یازند همچون رویدادهای سیاسی – اجتماعی۱۳۵۷ خورشیدی – خیامی و چهار دهه سپسین تا هم امروز، همواره چشم به راه کسی است که قرار است بیاید و او را از همه نژندی های زندگی این سپهر گردان و ای چه بسا سرگردان در راز هستی خویش برهاند. مذهب شیعه دوازده امامی، بر بنیاد این باور، مذهبِ کسی می آید که ….است. باوری که هیچ پایه و بنیادی در در انبانِ دانشِ زیست شناسیِ انسانی مدرن ندارد،باورِ بخشِ بزرگی از مردم ایران است. و چون بیشینه مذهبی جامعه آنهایند پس خداوند آنها که همان االله باشد حق فرمان راندن بر دیگر کمینه های مذهبی ابراهیمی و زرتشتی را بدانها داده است و همه دیگران را که از دایره این دین ها بیرون هستند کافر می دانند که بایستی کشته شوند و یا از دیار و سرزمین خویش بگریزند. این یک نمونه از منطقِ بیشینه سالاری تئوکراتیک است که همین شیعه به درازای پنج سده از آن سود جسته و در فرهنگِ مذهبیِ جامعه توانسته سالاری کند وچهار دهه بر سراسر جامعه چیرگی کند.

همه کلپتره های شیعی فلسفه انتظار شریعتی و سروش و روحانیت شیعی بر پایه یک دروغِ تاریخی است. این مذهب را بایستی همچون دیگر مذاهبِ شهروندان در سپهر خصوصی نگاه داشت و از جولان دادنِ آنها در سپهر همگانی جامعه جلوگیری کرد. جایگاه همه ی مذاهب در یک جامعه دموکراسی و لائیک، سپهر خصوصی شهروندان است. دیکتاتوری تئوکراتیک و سنتی یا دیکتاتوری سکولار و مدرن با انقلاب بزرگ فرانسه و پیامدهای سترگ آن و آغاز جهان مدرن و ارزش های جهان گسترش، نخستین شهروندان جهان پدیدار می گردند.

در ایران اما با انقلاب مشروطه است که نخستین آشنائی ما با ایده ها و اندیشه های فلسفی – سیاسی باختر زمین آغاز می شود و اکنون پس از بیش از یک سده است که ما به تازه گی به واژه شهروند و اندریافت آن روی آورده ایم. شهروندان افراد آزاد، آگاه و با اراده ای هستند که هیچ سامانه سیاسی دموکراسی و هیچ ساختار اقتدار سیاسی دموکراتیک بدون کارگزاری(عاملیت) آنها پایدار نخواهد بود و نمی تواند به یک گردش چرخ نیلوفری از هم فروپاشد. با پیدایش شهروند در ایران، ما به هیچ ابر مرد – قهرمانی نیاز نخواهیم داشت و در نبود شهروندان کارگزار در یک جامعه است که زمزمه های نیاز به قدرتی قدر همچون رضاشاه از نو شنیده می شود. اگر پهلوی پرستان براستی خود را یک نیروی سیاسی دموکراتیک و ملی می پندارند و همزمان در آرزوی بازآفرینی نهاد پادشاهی اتوریتر(خودکامه) با اندکی پیرایش و با آرایشی نو هستند، ( و نه اینکه همچون نهادی نمادین و بیرون از نهادها و دستگاهای سیاستگذار و اداری و داوری کشور باشد و قدرت سیاسی بدست مردم و نهادهای انتخابی، چرخشی و پاسخگو باشد) چه نیازی به خودکامه ای آبادگر دارند که ایده اش را از کران تا کران و از فرش زمین تا عرش آسمان تنها دستمایه خنده – سوگِ سوداگری سیاسی خویش کرده اند و نداشتن برنامه ای دموکراتیک نزد خود را آشکار می کنند.

ایده خودکامه آبادگر هیچ همگونی با دموکراسی ندارد و آن را شایسته تر است که مومیای کرد و با سپاسگزاری به گور بهرامی سپرد. آبادگری و نوگردانی با روشی اتوریتر و یا توسعه آمرانه که ناگزیر از ستیز با دموکراسی خواهد بود،نیاز جامعه امروز و فردای ما نیست، نیاز جامعه دیروز ما نیز نبوده است. پس از مشروطه تا امروز نیاز جامعه ما آزادی، دادگری، نوگردانی و آبادگری بوده و هست. بدون آزادی هیچ یک از سه ستون دیگر پایدار و استوار نخواهند بود. با نهاد خودکامگی که آزادی، دادگری و نوگردانی را بهاء می پردازد تا تنها آبادگری را بخرد، نمی توان آینده این سرزمین را ساخت و باز هم بد تر از آن، خرافاتی شیک به آشفته بازار سیاست آورد تا شاید خذفِ آنها بازار لعل را بشکند.
آریو مانیا استکهلم – ۱۷ می ۲۰۱۸

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)