کابل؛ شهر که دیگر رنگ و بوی بهاری اش  را از دست داده است. روزگاری این شهر در منطقه پرآوازه ترین شهر بود به خاطر جذبه های فرهنگی، معماری ، محیطی ، کاکه های مهمان نواز و مشهور و هنرمندان بزرگ و معروف خود. اما امروز به قول معروف آن کابل جوان دیگر پیر و بی جذبه شده است. آن کابل جوان و پر از مردمان دلنواز و مهمان نواز دیگر نیستند یا آواره شده اند یا رخت ازین دنیا بر بسته اند.

فعلا 2016 است و کسانی که در این شهر زندگی می کنند گویا همه از یک دیگر دلخورو آزرده اند، به هم دیگر سلام نمی دهند، به هم دیگر اعتماد ندارند، با همدیگر حرف نمی زنند فقط به یکدیگر نگاه می کنند آنهم از روی اجبار و مصلحت، گویا باهم دیگر کاملآ بیگانه اند. بیچاره سعدی استاد اخلاق  فریاد می زند ای مردم !!!!

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در افرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دیگر عضوها را نماند قرار

این حرف فرامرزی ، فرا فرهنگی،فرادینی، فرانژادی وفراخونی سعدی شیرازی دیگراین روزها کم کم معنای خود را از دست می دهد و هر روز کم رنگتر می شود به دلیل اینکه با صفات و خصوصیات همشهریانم زیاد صدق نمی کند. شاید اینها صفات و ویژه گی های قرن بیست یک باشد. پس اگر چنین باشد امید کسی دیگری پیدا شود که مطابق حال و هوای انسانهای این قرن درس اخلاق بگوید و اخلاق را با حال و هوای قرن انسانهای  بیست یک تعریف و معنا کند. می دانیم که سعدی استاد اخلاق درست و به جا می فرماید اما چی کنم که با صفات و خصوصیات همشهریانم دیگر صدق نمی کند. در شهری که من زندگی می کنم کسی به خاطر کسی پریشان و غمگین نمی شود، کسی با کسی ، چیزی با چیزی ارتباط حقیقی و صمیمی ندارد اگر دارد آن هم کاذب و مصلحتی است. سیاست مدار با سیاست، سیاست با وضعیت، دکاندار با مشتری، پول با اجناس،راننده با موتر، موتر با سرک، کارگربا کار، کاربا وسایل ومواد، هنرمند با هنر، هنر با تعریفش، آوازبا موسیقی ، موسیقی با شعر،باغبان با باغ، باغ با درختان، صاحب خانه با خانه، خانه با در و دروازه و کلکین،حیوانات با طبیعت، طبیعت با وضعیت…خلاصه مثل اینکه در این شهر همه به مرض اپتیسم ( یعنی بی عاطفگی، عدم احساسات، خون سردی، تنهای، گوشه گیری، انزاواطلبی…) مبتلا شده باشند. کسی با کسی  حرف نمی زند چون زبان همدیگر را زیاد نمی فهمند بلکه به همدیگر ازکنج چشمهای درشت و سرد شان بعضی باچهره ای خاک آلود،بعضی باچهره ای مرتب ،بعضی بالباس دود آلود ، بعضی با لباس معطر،بعضی خنده کنان،بعضی گریه کنان ، بعضی بانگاه درد آلود، بعضی بانگاه حیرت زده، بعضی با تنی خمیده، بعضی با سری چسپانده به آسمان، بعصی با مویهای ناموزون و نامرتب، بعضی با مویهای رنگین و جلادار…نگاه می کنند.

آنچه که برایم جالب است اینست -همین مردمی که ماه ها از همدیگر خبر ندارند به علت نداشتن ارتباط حقیقی و فکری، در بعضی رسم و رواجهای اجباری و سنتی شان چنان  خنده ها، گریه ها، دعواها، سازش ها، تبریک ها، طعنه ها، فریادها، خاموشی ها، جنبش ها  لغزیدن ها، رقص ها، میخکوب شدن ها، بردن ها، آوردن ها، کشمکش ها، بوسیدن ها، خریدن ها پوشیدن ها و پختن ها… در هر گوشه وکنار شهر به راه می اندازد و خانه ها، کوچه ها، جاده ها، سرک ها، بازار ها، و خلاصه سراسر شهر به خاطر رسم و عنعنات اجباری و سنتی شان رنگ وهوای خاص به خود می گیرند،گویا که اینها همدیگر را سالها ندیده باشند در حالیکه هر روز همدیگر را می بینند، لمس می کنند اما هر گز درک نمی کنند.

کارکنان  تلویزون ها، رادیوها، روز نامه ها، وهنر مندان و آوازخوانان…این شهر صندوقهای خلاقیت، هنر، مهارت، فعالیت، آرایش، پرایش زیبایی…شان را از گدام های ذهن و حافظه شان به خاطر تجلیل از این رسم و رواجهای اجباری و سنتی بیرون می آورند تا بهترین و زیباترین برنامه ها را به خاطر این عنعنات تهیه کنند.  از طرف دیگر چشمهای حریص و ذهن های فرصت طلب دکان داران قصابی، خوراکه فروشی، میوه فروشی سبزه فروشی، رخت فروشی، سیم ساری، نانوایی، بوت فروشی و کیک وکلچه فروشی…این شهر به خاطر هر چه زود تر آمدن این رسم و رواجهای اجباری و سنتی لحظه شماری می کنند. اما این رسم و رواجهای اجباری و سنتی برای یک عده ای محدود خوشی ، کیف کردن، شادی، خود نمایی، اسراف کردن، بالیدن، سیالیها،خرج کردن اما متآسفانه برای اکثریت مردم این شهر غم، ، خاموشی، سروصدا، دویدن، تهی شدن، رفتن، آمدن، بیچاره شدن، محرومیت ،مشقت، پنهان شدن، طعنه زدن، بی هوش شدن، اشک ریختن، جمع شدن، بیزار گشتن ، مریض شدن، شب ماندن، طفیلی گشتن، هیچ بودن،پوچ بودن، دل شکستن، آ رزومرگ کردن و افسوس خوردن… را به ارمغان می آورند.

در شهر که من زندگی می کنم هیچ چیز برای هیچ چیز نیست. همه چیز ساختگی و دروغین است ولی واقعی و حقیقی جلوه می کنند چون همه عینکهای با رنگهای متفاوت در چشم دارند. حتی دهان از دست زبان حقه باز در آرمش نیست چون در این شهر برای گفتن یک حرف

هزاران حرف مفت را می زنیم بی خود

ولی هرگز نفهمیدیم که حرف هم ارزش دارد

برای صاحب کله

که آن عقل است

ولی افسوس صد افسوس

که در دست زبان بی بریک افتاده این روز ها.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)