
نوهی عزیزم
نویسنده و نشانه شناس با تمرکز بر مفهوم فن آوری نامهای به نوهاش مینویسد و توصیه هایی برای آینده به او میکند بدین ترتیب: ” ویسپا تره زا (که شعری است کودکانه از لوییجی سالیه ر که در حوالی سال ۱۸۵۰ به زبان لاتینی نوشته شده است. مترجم) را به خاطر بسپار و همین طور شکل گیری شهر رم و نامهای خدمتکاران کتاب سه تفنگدار را از بر کن. چون نه اینترنت میتواند جایگزین شناخت شود و نه رایانه میتواند جای مغز ما را بگیرد. ”
نوهی عزیزم!
دوست ندارم این نامهی سال نویی خیلی طنین آثار دِ آمیچیس (نویسندهی رمان مشهور ” دل ” که در فارسی به ترجمهی بهمن فرزانه با نام “عشق” منتشر شده) را داشته باشد و توصیه هایی را پیرامون عشق ورزی به همنوع و میهن و جهان و چیزهایی از این دست ارائه کند. چون تو احتمالاً به آنها گوش نمیسپاری و وقتی میخواهی آنها را اجرا کنی (وقتی که دیگر تو بزرگ شدهای و من فرسوده و مرحوم) سامانهی ارزشها آنچنان دگرگون شده که احتمالاً توصیههای من دیگر تاریخ مصرفشان گذشته است.
پس میخواهم فقط روی یک توصیه درنگ کنم که حتا همین الان هم که روی آی پَد خودت داری جستجو میکنی قادر خواهی بود بدان عمل کنی و من مرتکب اشتباه توصیه نکردن آن به تو نمیشوم. نه فقط برای این که یک پدربزرگ ریش سفید به نظر برسم بلکه چون خودم هم همین کار را میکنم. حداکثر میتوانم به تو توصیهای بکنم که اگر دست بر قضا گذارت به صدها سایت پورنی میافتد که در آنها رابطهای را به هزاران شیوه میان دو آدمیزاد نشان میدهند، یا میان یک آدمیزاد و یک حیوان، کوشش کن باور نکنی که رابطهی جنسی، بدانسان و همانقدر یکنواخت است. چون این مربوط میشود به یک میزانسن سینمایی تا مجبورت کند از خانه خارج نشوی تا دختران واقعی را ببینی.
فرض را بر این اصل میگذارم که تو دگرجنس خواهی، در غیر این صورت توصیههای مرا با مورد خودت هماهنگ کن. پس در مدرسه یا جایی که میروی بازی کنی به دختران نگاه کن. چون آن دختران واقعی بهترند از آن زنان تلویزیونی و روزی رضایت بیشتری از آن زنان آنلاین به تو خواهند داد. به کسی که تجربهی بیشتری از تو دارد ایمان داشته باش. (چون من اگر فقط سکس را در رایانه دیده بودم پدرت هرگز زاده نشده بود و تو معلوم نیست کجا بودی؛ جخ شاید اصلاً نبودی).
ولی این آن چیزی نبود که میخواستم دربارهاش با تو سخن بگویم. بلکه میخواستم دربارهی یک بیماری با تو صحبت بکنم که نه تنها نسل تو را بیمار کرده که حتا نسلی که از تو بزرگتر هستند و احتمالاً به دانشگاه میروند نیز به آن مبتلایند: یعنی از دست دادن حافظه.
درست است که اگر میلت بکشد بدانی شارلمانی چه کسی بوده یا کوالالامپور کجاست کاری برایت ندارد مگر این که چند دکمه را فشار بدهی و اینترنت فوراً آن را به تو میگوید. هر وقت لازم است این کار را بکنی حتماً بکن. ولی وقتی که جستجو کردی کوشش کن هر چه را او به تو گفته به خاطر هم بسپاری تا اگر از قضا بدان نیاز مبرم پیدا کردی، مثلاً برای یک پژوهش مدرسهای، مجبور نباشی برای بار دوم دنبال آن بگردی. خطر در این است که چون فکر میکنی رایانهی تو میتواند هر لحظه این را به تو بگوید تو لذت به خاطر سپردن آن را از دست بدهی. اندکی به این میماند که یاد بگیری برای رفتن از خیابان فلان به بهمان مترو و اتوبوس هایی هست که به تو اجازه میدهند بدون زحمت جابه جا شوی (که خیلی هم راحت است و هر وقت عجله داری این کار را بکن) تو فکر میکنی اینگونه دیگر نیاز نداری راه بروی. ولی اگر به قدر کافی قدم نزنی بعدها ناتوان خواهی شد. مثل کسانی که مجبورند با صندلی چرخدار حرکت کنند. باشد. میدانم ورزش میکنی و بنابراین میتوانی بدنت را حرکت بدهی. ولی بگذار بازگردیم به مغزت.
حافظه هم یک عضله است. مثل عضلات پاها. اگر آن را تمرین ندهی میپژمرد و میخشکد و تو (از نظر ذهنی) ناتوان میشوی. یعنی یک ابله. بگذار صریح سخن بگویم. بعلاوه چون برای همه این خطر هست که وقتی پیر میشوند آلزایمر بگیرند یکی از شیوههای پرهیز از این رویداد ناگوار ورز دادن مداوم حافظه است. پس این رژیم مرا مراعات کن:
هرصبح چند بیت یاد بگیر. یک شعر کوچک یا همانگونه که به ما آموختند ” LA CAVALLINA STORNA – (اسب بازگشته، شعری از جووانّی پاسکولی. مترجم) ” یا ” شنبه در دهکده ” احتمالاً با دوستانت مسابقه بگذارید که چه کسی بهتر به یادش میآورد. اگر هم از شعر خوشت نمیآید با چیدمان بازیکنان تیمهای فوتبال این کار را بکن. ولی مراقب باش که نباید فقط این را بدانی که بازیکنان امروز تیم رم چه کسانی هستند. بلکه باید بازیکنان تیمهای دیگر را هم بشناسی و احتمالاً تیمهای گذشته را؛ (فقط این را بدان که من چیدمان تیم تورین را وقتی هواپیمایشان با همهی بازیکنان در سوپرگا کله معلق شد به یاد دارم. باچیگالوپو، بالّارین، ماروزو و….)؛ پس مسابقهی حافظه بگذارید. احتمالاً دربارهی کتابهایی که خواندهاید. (چه کسی در عرشهی کشتی هیسپانیولا در کتاب جزیرهی گنج بود؟) لرد تره لاونی، کاپیتان اسمولت، دکتر لایوسِی، لانگ جان سیلور، جیم و…..؛ ببین آیا دوستانت به یاد میآورند چه کسانی مستخدمان کتاب سه تفنگدار بودند و دِ آرتانیان؟ (گریمو، بازن، موسکه تون و پلاشه) و اگر نمیخواهی سه تفنگدار را بخوانی (و نمیدانی چه چیزی را از کف خواهی داد) همین کار را (چه میدانم) با یکی از داستانهایی که خواندهای بکن.
به نظر بازی میرسد، بازی هم هست، ولی خواهی دید که چگونه کلّهی تو از شخصیتها و از داستانها و خاطراتی از هر نوع مشحون میشود. هیچ وقت از خودت پرسیدهای چرا رایانهها را زمانی مغزهای الکترونیکی مینامیدند؟ چون آنها گرتهای از نمونهی مغز من و تو (و ما) بودند. ولی مغز ما از رایانه اتصالات بیشتری دارد. نوعی رایانه است که با خودت همه جا میبری و رشد میکند و با تمرین ورزیده میشود. ولی رایانهی روی میزت را هر چه بیشتر استفاده کنی سرعتش را بیشتر از دست میدهد و پس از چند سال باید کلاً عوضش کنی. در حالی که مغز تو میتواند تا نود سالگی دوام بیاورد و در نود سالگی (اگر به آن ورزش داده باشی) بیشتر از آنچه اکنون به یاد میآوری به یاد خواهی آورد. مجانی است.
تازه حافظهی تاریخی هم هست. چیزی که به موارد زندگی تو و چیزهایی که خواندهای مربوط نمیشود. بلکه به چیزهایی مربوط است که پیش از آن که تو به دنیا آمده باشی رخ داده.
امروز اگر بروی به سینما باید سر یک ساعت مقرر وارد شوی. یعنی وقتی که فیلم شروع میشود و به محض این که شروع میشود کسی، بلاتشبیه، دست تو را میگیرد و به تو آن چه را رخ میدهد میگوید. در دورهی من، ما میتوانستیم در هر لحظهای که میخواستیم وارد سینما بشویم. منظورم در وسط نمایش فیلم است. یعنی وقتی چیزهایی داشت رخ میداد ما وارد سینما میشدیم و کوشش میکردیم دریابیم پیشتر چه چیزی رخ داده. (بعد وقتی دوباره فیلم از اول شروع میشد میدیدیم که آیا همه چیز درست رخ داده یا نه. جدای از این که اگر از فیلم خوشمان آمده بود میتوانستیم بمانیم و آنچه را پیشتر دیده بودیم دوباره ببینیم) بله. زندگی مانند فیلمی است مربوط به دورهی من. ما وارد زندگی میشویم وقتی که از صدها و هزاران سال پیش خیلی چیزها پیشتر رخ دادهاند و دریافتن و آموختن آن چه که پیش از زادن ما رخ داده مهم است و به درد این میخورد که بهتر دریابیم چرا امروز خیلی چیزهای نو رخ میدهند.
مدرسه هم باید (علاوه بر خوانشهای شخصی تو) به تو بیاموزد تا آنچه را پیش از زادن تو رخ داده است حفظ کنی. ولی میبینیم که خوب این کار را نمیکند. چون عریضههای گوناگون به ما میگویند که بچههای امروز – و حتا بزرگترهایشان که به دانشگاه میروند و از قضا در سال ۱۹۹۰ به دنیا آمده اند- هم نمیدانند (و شاید نمیخواهند بدانند) چه اتفاقی در سال ۱۹۸۰ رخ داده است. (دیگر سخن از ۵۰ سال قبل نمیگوییم). آمارها به ما میگویند که اگر از برخی بپرسید آلدو مورو (از اعضاء بلند پایه حزب دموکرات مسیحی که بریگادهای سرخ در سال ۱۹۷۸ او را ربودند و اعدام انقلابی کردند. مترجم) که بود؟ پاسخ میدهند رییس بریگادهای سرخ بود. در حالی که این بریگادهای سرخ بودند که او را کشتند.
از بریگادهای سرخ حرف نزنیم چون مانند چیز اسرار آمیزی برای بسیاری افراد باقی میمانند. با این همه کمی بیش از سی سال پیش حضور داشتند. من در سال ۱۹۳۲ زاده شدهام. ده سال پس از اوج گیری قدرت فاشیسم. ولی حتا میدانستم اولین وزیر در دورهی رژه بر رم چه کسی بوده. (چه شد؟) بله شاید مدرسهی فاشیستی به من یادش داده بود تا توضیح بدهد چقدر آن وزیری که فاشیستها عوضش کردند احمق و بد بوده (منظور لوییجی فاکتا، آخرین دولتمرد پیش از رژهی فاشیستها بر رم) باشد. ولی لااقل من این را میدانستم. حالا مدرسه به کنار، یک پسربچهی امروزی حتا نمیداند هنرپیشههای زن در دست کم بیست سال پیش چه کسانی بودهاند. در حالی که من میدانستم فرانچسکو برتینی که بود. همو که در فیلمهای صامت، بیست سال پیش از زاده شدن من ایفای نقش میکرد. شاید چون مجلات قدیمیای را ورق میزدم که در انبار خانهی ما انباشته شده بودند. پس تو را هم دعوت میکنم که مجلات قدیمی را ورق بزنی. چون شیوهای است برای یادگیری این که پیش از آن که تو زاده شوی چه چیزی رخ داده.
ولی چرا اینقدر دانستن آنچه قبلاً رخ داده مهم است؟ چون بسیاری دفعات آنچه قبلاً رخ داده به تو توضیح میدهد چرا برخی چیزها امروز رخ میدهند و در هر موردی مانند چیدمان بازیکنان فوتبال شیوهای است برای غنابخشی به حافظهی ما.
حواست جمع باشد که این کار را نمیتوانی فقط در کتابها و مجلات بکنی. بلکه این کار را خیلی خوب میتوانی روی اینترنت هم بکنی که فقط به درد چت کردن با دوستانت نمیخورد. بلکه به درد چت کردن (به قولی) با تاریخ جهان هم میخورد.
هیتیها که بودند؟ کامیساردها که؟ و سه کشتی کلمب نامشان چه بود؟ چه وقت دایناسورها ناپدید شدند؟ کشتی نوح آیا میتوانسته سکان هم داشته باشد؟ جد گاو نامش چه بود؟ آیا ببرها صد سال پیش بیشتر بودهاند یا الان؟ امپراتوری مالی چه بود؟ و چه کسی از امپراتوری شر سخن گفت؟ دومین پاپ تاریخ چه کسی بود؟ و چه زمانی میکی ماوس پیدا شد؟
میتوانم تا بی نهایت ادامه بدهم و احتمالاً همهی اینها ماجراهای پژوهشی جالبی خواهند بود و همه هم به خاطر سپردنی.
بالاخره روزی خواهد رسید که تو پیرخواهی شد و احساس خواهی کرد که انگار هزاربار زندگی کردهای. انگار تو در جنگ واترلو حاضر بودهای و در قتل ژولیوس سزار مشارکت کردهای و فاصلهی کمی داشتهای از جایی که برتولد شوارتز (به ایتالیایی برتولدوی سیاه، مخترع دینامیت، مترجم) در حالی که موادی را داشت در یک هاون با هم مخلوط میکرد تا شیوهای بیاید برای درست کردن طلا، سهواً غبار شلیک را کشف کرد و پرید به هوا (و بد هم نشد).
بقیهی دوستان تو که حافظهیشان را کشت نکردهاند فقط یک زندگی را زیستهاند. فقط زندگی خودشان را که باید خیلی ملال آور و عاری از هیجانات بزرگ بوده باشد. پس حافظهات را بارور کن و از فردا ” LA VISPA TERESA ” را از بر کن.
سوم ژانویهی ۲۰۱۴
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.